|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
تاب و توان! .............................................................................
اوضاع پر دردسری را می گذرانم، چند کار چاپی که طراحی هیچکدامشان با من نبوده اما مسئولیت تجدید چاپشان به من محول شده به دردسر خورده اند، کارهایی که هیچ ارزش هنری ندارند، طراحی شان هم چنگی به دل نمی زند و حالا به دلیل یکسری ایرادهای فنی مربوط به لیتوگرافی، کلیشه و چاپ دردسر ساز شده اند و من باید پاسخگو باشم برای ندانم کاری های طراح کار و این خیلی افتضاح است، اینکه عذر خواهی کنی بدون اینکه اصل تقصیر و کوتاهی به عهده تو باشد، اینکه زیر فشار روانی کاری باشی که قبولش نداری، اینکه به سفارش دهنده کار توضیح دهی و او مانند یک طلبکار تو را برای کاری که طراحش دیگری بوده سوال و جواب و بازجویی کند وای... که چقدر اینها از تاب و توان و روحیه من دور است و چقدر سرسخت برپا می ایستم با اینکه توانایی ایستادن در خودم نمی بینم! گاهی فکر می کنم همه عمر با خودم، روحیه ام، شخصیتم، احساساتم در مبارزه بوده ام، سالهاست علیه خودم و تمام ویژگیهایم قیام کرده ام و برخلاف مسیر دلخواهم زندگی کرده ام چون امکان انتخاب مسیر را نداشتم و ناچار بوده ام ممکن ترین راهی را بروم که پیش پایم بوده، حالا هرقدر این راه با روحیه و تیپ و حال و هوای من متفاوت...
اینها را می گویم نه برای اینکه غر زده باشم یا خودم را خالی کرده باشم نه... اینها بازیهای روزگار است با آدمی تا ظرفیتش گسترده شود و سازگاریش و از کوچکی در بیاید و بزرگ شود، این میان، آدمهایی مانند من که ته وجودشان یک بچه اند سختی های سنگین تری را تاب می آورند...
..........................................................................................
حقیقت! ................................................................................
این ماجرا را از جنگ جمل همه شنیده ایم اما یادآوریش بجاست:
فردی نزد امیر المومنین امام علی علیه السلام می آید و می گوید من گیج و گنگم چرا که در یک سوی این جبهه تو هستی، وصی و برادر و جانشین و داماد رسول الله و در سوی دیگر اصحاب رسول الله از مهاجرین و انصار که در رکاب رسول الله دلاورانه مجاهدت کرده اند مرا از این سردرگمی برهان!
امام علی علیه السلام در پاسخ به او می فرماید: ایراد تو در این است که به آدمها و سوابقشان نگاه می کنی به جای اینکه بنگری که هستند بنگر و دقیق شو که چه می گویند، ببین خواسته کدام گروه حق است، کدام گروه حقیقت را می گوید
" پی این مباش که کدام فرد می گوید، بنگر چه می گوید "
(نقل به مضمون، عین کلمات را به طور دقیق به یاد ندارم)
.........................................................................................
دوستی خاله خرسه! .....................................................................
بر اساس اطلاعات موثقی که شنیده ام در زمان جنگ ایران و عراق، قیمت خرید هر یک عدد گلوله فشنگ برای ما، در حدود ۷۰۰ ( هفتصد) تومان بوده است، تصور کنید! اگرچه بازهم " تصور کردنش سخته!" در طول ۸ سال جنگ چه تعداد گلوله فشنگ شلیک شده و کشور چه هزینه هنگفتی را، تنها برای تهیه گلوله های فشنگ، مُتحمل شده است، حالا " آر.پی.جی" و " کاتیوشا " و اینها بماند!
همه اینها را در نظر داشته باشید و وضع پالایشگاههای سوخته، بمباران شده، و صادرات نفت را هم در نظر بگیرید!
با تمام اینها تا جایی که به یاد می آورم ۱۳ ، ۱۴ ساله بودم که جنگ تمام شد، اما فشار اقتصادی چندان توان فرسایی، بر دوش مردم نبود، ما هم مانند بیشتر مردم، از نظر اقتصادی در طبقه متوسط بودیم و الحمدالله زندگی با برکتی را گذراندیم!
قطعی برق بود، اما نه تا این حد زیاد و اعصاب خردکن!!! گرانی و کمبود بود، اما قابل تحمل بود، مستاجرها بیچاره نبودند و اغلب مردم خانه شخصی داشتند!
بعد شما الان را ببینید، نفت به بالاترین و بی سابقه ترین بهای خود در بازارهای جهانی رسیده است، پالایشگاههای ما در امنیت و آرامش مشغول به کارند، در همین ماههای اخیر خبر کشف میادین نفتی جدید در ایران، منتشر شد، کشور در جنگ و حصر اقتصادی آنزمان بسر نمی برد، با اینحال ۸ تمان گرو ۹مان است!!!
یک چیپس ۲۵۰ تومانی پارسال امسال ۵۰۰ تومان است و یک بستنی ۱۰۰ تومانی ۳۰۰ تومان! یک قالب پنیر ۹۰۰ تومانی پارسال، امسال ۱۸۰۰ تومان است و همینجور تمام قیمت ها دو برابر... بعد وقتی به احمدی نژاد بد و بیراه می گوییم، یک عده آدم " چایی شیرین " و " بادمجان دور قابچین " می گویند: " نه غیبت نکن، بیچاره نمی فهمه می خواد کار کنه بدتر می زنه خراب می کنه!!! "
حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر این حرف هم درست باشد تازه می رسیم به حرف قدیمی ها که: " دشمن دانا بهتر است از دوست نادان "
حکایت مهرورزی احمدی نژاد به مردم هم، حکایت دوستی خاله خرسه است!
.........................................................................................
اعتراف! ..............................................................................
من کم آوردم الان! دوست ندارم وبلاگ دیر به دیر به روز شود، دلم می خواهد هر روز دو پست جدید در وبلاگ بگذارم، با اینکه همیشه چند مضمون و تم خام در ذهن دارم، اما اغلب اوقات حوصله پرداختن و ساختن مضمونها را ندارم و به فراموشی سپرده می شوند!!! الان هم یک مضمون خوب در ذهنم هست اما خیلی خام است و باید راجعش خوب بنویسم و الان حسش نیست و روز و شب خسته کننده ای را گذرانده ام، پس لازم است اعتراف کنم که علیرغم میل باطنی ام فعلا پست جالب و جدیدی ندارم! بازم خوبه صداقت دارم و اصل موضوع را صادقانه می گویم و با موضوعات چیپ، رهگذران را معطل نمی گذارم.
آخی بعد از مدتها چقدر از خودم تعریف کردم...
.........................................................................................
درس... ................................................................................
دلم می خواهد تمام جزوه های دوره دبیرستان را بریزم بیرون و بنشینم درس بخوانم! چرایش را نمی دانم! ولی دلم درس می خواهد شیمی آلی، فیزیک، هندسه، زیست شناسی گیاهی، زمین شناسی... فرمول شتاب ماهواره چی بود؟ ساختمان مولکولی بنزن پنج ضلعی بود؟ آمیدها و آمین ها چی بودند؟ از انتگرال فقط اسمش یادم مونده! چه جوری "حد" می گرفتیم؟ همین قدر یادمه که از هذلولی حالم بهم می خورد ولی یادم نیست چی بود؟! آخی چقدر ادبیات رو دوست داشتم و تاریخ ادبیات را، اما عربی واقعا درس غیر قابل تحملی بود حالم از قواعدش بهم می خورد به نظرم بیشتر از ترجمه نمره می آوردم! یادم نیست اما فکر کنم نمره عربی ام شاید ۱۲ ، ۱۳ بود، بالاترین نمره را همیشه از انشاء می گرفتم!!! آخه از بچگی پرحرف بودم! آدمهای پرحرف انشاهاشون خوبه!!!
دلم درس می خواهد، مدرسه می خواهد، مدرسه بچگیام!
.........................................................................................
تابستان... ..............................................................................
تابستان را دوست دارم، مهربونترین فصل، همه فصلها را دوست دارم، هر کدام را به یک دلیل ویژه!...
بهار رو به خاطر تازگی و زندگیش! پاییز رو به خاطر رنگهای بی همتا و ریزش برگ و باروناش و یاد مدرسه و بچگی ها، زمستان رو به خاطر طنین سکوتش، شبهای بلندش، بخار روی شیشه ها، درختهای سفید، بلورهای برفش و ماه دی که با یلدا شروع می شه و ماه بهمنش که ماه تولدمه و ماه اسفندش که در تدارک بهار است...
تابستان یعنی تاب و ستان؟؟؟!!! یعنی گرماش تاب و توان جانداران را می ستاند!!! اما همین گرمای مهربونش به گیاهان جان می دهد، زمین را پربار می کند، همه جا سبز و سرزنده، میوه ها ترش و شیرین و آبدار... حیف که ما آدمهای گرفتار در زندگی شهری از مواهب تابستان هم تقریبا بی بهره ایم!
..........................................................................................
مستقل؟! ................................................................................
زوچ مهربان همسایه ما، به دلیل پایان قرارداد از این ساختمان نقل مکان خواهند کرد پرسیدم: " جای مناسبی پیدا کردید؟ " گفتند: "یک آپارتمان ۱ خوابه حدود ۶۰ متری با پنج میلیون تومان پول پیش و ماهی ششصد هزارتومان اجاره، همین حوالی"... برق از چشمهایم پرید:" راست می گویید؟! اینکه وحشتناک است!" آقای همسایه: خب آره ولی چاره چیست؟! همه جا قیمت ها در همین حدود است...
... همیشه در سر آرزوی یک زندگی شخصی و مستقل از خانواده را می پروراندم! با این اوضاع اقتصادی، این آرزو نیز به فهرست آرزوهای محال پیوست...
...
...فکر می کنم سنگ شده ام! خالی از هر حسی، نسبت به هر موضوعی! خالی از شوق یا نفرت! خالی از خوشحالی یا غم...
...
...یک زمانی از ایرانی بودن خودم خوشحال بودم، اما حالا درست نمی دانم ایرانی بودن چه جای خوشحالی دارد؟!!!!
...
...دلم برای زندگی تنگ شده مدتهاست ندیدمش! همه اوقاتم به تمامی، در روزمرگی می گذرد، درست یادم نیست زندگی چه شکل و رویی داشت! خطوط مبهمی از خاطرات، گاهی زندگی را محدود و مبهم به یادم می آورند و می روند...
..........................................................................................
من و آدمها! ............................................................................
دلم می خواست همه آدمها را از صمیم قلب دوست داشتم! ولی نمی توانم!
هر وقت تصمیم گرفته ام دوستشان بدارم، دیری نپاییده که نامهربانی ها، بی انصافی ها، خودخواهی ها، کم ظرفیتی ها و بدجنسی هایشان را رو کرده اند و من ابتدا میان دوست داشتن و دوست نداشتن مردد مانده ام و مدتی در این تردید صبر کرده ام و بعد فهمیده ام چنین رابطه دوستی حماقت است! اینکه بخواهم بدیهای آدمی را برای خودم توجیه کنم و از بدجنسی ها و خودخواهی ها و بی انصافی هایش چشم بپوشم، زیر سوال بردن عزت نفس خودم هست...
پس از جایی به بعد تصمیم گرفتم با آدمها مودبانه، محترمانه و خوش برخورد رفتار کنم اما نه دوستانه با هیچکس همراه نمی شوم در هیچ راهی مگر به ناچار، سر یک میز غذا نمی نشینم به بهانه های مختلف، ارتباط تلفنی ام حداقل است و تنها بنابر ضرورت، هیچ تماسی با هیچکس نمی گیرم و...
اما دلم می خواست می توانستم همه آدمها را دوست بدارم، نه از روی سادگی، بلاهت یا حماقت... نه دلم می خواست آدمها آنقدر خوب بودند که راهی نبود جز اینکه دوستشان بدارم...
.........................................................................................
گیج و گنگ و مَنگ!!! .................................................................
هیچوقت به اندازه حالا گیج و گنگ و منگ نبوده ام!
بچه که بودم آسمان را بیش از زمین دوست داشتم، هنوز هم... بچه که بودم با تماشای ابرها کلی سرگرم می شدم، هنوز هم... بچه که بودم از زندگی هیچ چیز نمی خواستم، هنوز هم... بچه که بودم با همه بچگی ام غصه های زیادی داشتم، هنوز هم... بچه که بودم، تنهایی، محسوس ترین و تلخ ترین بخش زندگیم بود، هنوز هم... بچه که بودم خوشحال نبودم، هنوز هم... بچه که بودم، آینده برایم مفهومی نداشت، هنوز هم... بچه که بودم جدی ترین و مهمترین کارم نگهداری و مراقبت از گلدانهایم بود، شمعدانی، حسن یوسف، یاس، گندمی، بنفشه، هنوز هم... بچه که بودم صبور بودم، هنوز هم... بچه که بودم، اخمو اما مهربان بودم، هنوز هم... بچه که بودم همه چیز را می فهمیدم، همه آنچه که دیگران فکر می کردند نمی فهمم!!!، هنوز هم... بچه که بودم ساکت و آرام وبی آزار بودم، اما حالا نه، حالا دیگر نه ساکت می مانم و نه بی آزار!!! حالا ۱۵ ، ۲۰ سالی هست که بدیها را بدتر پاسخ می گویم...
بچه که بودم بهتر بودم... حالا نه...
..........................................................................................
راههای شناخت یک هندوانهء خوب!!! ................................................
![]()
۱. هندوانه های سبز، کال و نرسیده اند، رنگ هندوانه هرچه زردتر باشد، مرغوب تر است.
۲. دو نقطه قهوه ای رنگ در قطب شمال و قطب جنوب هندوانه است! نقطه شمالی یا بالایی، بزرگتر و محل اتصال هندوانه به بوته است، نقطه پایینی در اصل نشانگر رشد است! هرچه هندوانه رسیده تر باشد، این نقطه انتهایی کوچکتر و ریزتر است.
۳. با دست به هندوانه ضربه بزنید،باید صدایی بم از ضربه ها شنیده شود.

.........................................................................................