|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
دارم زباله جمع می کنم! یک کیسهء بزرگ برداشته ام، پُر شده از قوطی های پلاستیکی و فلزی و شیشه ای، قوطی خالی شامپو، رب گوجه فرنگی، سس، مایع ظرفشویی، نرم کنندهء لباس، درهای پلاستیکی شیر پاک! جعبه های مقوایی، دمپایی پاره! یک عالمه زبالهء تمیز جمع کرده ام! همین فردا پس فردا، پسرک همکارم، از سر کوچهء ما رد می شود با دستهای سرمازده و خشکی زده، لابلای زباله ها را می کاود، تا ببینمش می دوم و کیسهء پر از ظروف بازیافتی را برایش می برم، بالاخره ته قلبش، شاید یک ذره خوشحال شود که یک همکار، بخش کوچکی از کار او را انجام داده است، شاید آنروز پسرک بتواند، یک ساعت زودتر به خانه بازگردد و دستهایش را کنار آتشی که در پیت حلبی درست کرده است، گرم کند...

پی نوشت:
عکس را از سایت استاد تاریخ هنرم در دوران دانشکده، ( آقای دکتر احمد نادعلیان ) برداشته ام. اگر علاقمند به آشنایی با هنر محیطی و پست مدرن ایرانی هستید این سایت را با حوصله و دقت ببینید.
در این پست دعوت کردم از دوستان مجازی، که از صدای خاموش کودکان کار بنویسند، از میان تمام دوستان دعوت شده، در حال حاضر نویسنده وبلاگ "مجید، حمید"، به این دعوت پاسخ گفتند، از ایشان ممنونم.
در لینک زیر پست وبلاگ "مجید حمید" را بخوانید:
کسی کودکیم را پشت زباله حس نکرد
این عکس را امروز در مجموعه عکسهایی از حیوانات دیدم:

به آرامشی که این پلنگ دارد حسابی غبطه خوردم، و فکر کردم چه می شد اگر من الان، جای او بودم؟! خیلی دلم می خواست لااقل کنارش بودم! یک دستی بر سرش می کشیدم! خب البته ممکن بود جانم را به پای این آرزو هزینه کنم! ولی ارزش داشت!
یعنی واقعا در این سرزمین پهناور، با معادن غنی از فلزات و نفت و گاز، با هزاران هزار نفر سرمایه دار میلیاردی، با دولتی که ادعاهایش گوش فلک را کر کرده است، از هیچکس هیچ کاری برای این بچه ها ساخته نیست؟! در این خاک نفرین شده، هستند هزاران نفری که معاملات روزمره شان خرید و فروش بسته های صدتایی سکه طلاست... به کجا می رویم؟! چقدر از زندگی های ما، سهم این بچه هاست؟! چقدر از حق آنها، در دستهای ماست؟!
مقصر اونهایی نیستند که بسته های صدتایی سکه را هر روز معامله می کنند، اونها مشغول کار و زندگی خودشون هستند. مقصر اصلی تمام ماها هستیم، همهء ماهایی که پول برامون ارزش محسوب می شه و آدمهای پولدار برامون ارزشمند و آدمهای فقیر و بی بضاعت، برامون بی ارزش... ماها همه در این ظلم مشترک دست داریم، دستهای همه مون آلودست... ما هر روز قربانی شدن این بچه ها را می بینیم و ندیده می گیرم، بی تفاوت می گذریم، صدای اعتراضی از هیچکس در نمی آید، همه مون خفه شدیم، برامون مهم نیست که تمام بچگی و نوجوانی و جوانی این بچه ها، هر روز در حال ذبح شدن است، غرق روزمرگی های خودمونیم و شانه بالا می اندازیم که چه می شود کرد، خیلی که وجدان درد بگیریم، یک اسکناس هزاری به سمتشان می گیریم و با وجدانمان هم کنار می آییم، ما به وجدانهایمان هم رشوه می دهیم...
از نویسندگان وبلاگهای کرگدن، مجید حمید، برای ساکنان زمین، به احترام زندگی (نامه های من)، غزل خونه، تشریک، هیچ و کوچ و همهء دوستانی که امکانش را دارند دعوت می کنم لااقل یک پست راجع به بچه های کار با همین عنوان: "كسي كودكيام را پشت زباله حس نكرد"، در وبلاگ هایتان بگذارید.
پی نوشت:
مسخره است اما لااقل لطفا زباله های بازیافتی را از زباله های کثیف و آلوده و غیر بهداشتی جدا بگذارید! این یک کار، دیگر از همه برمی آید! تنها کمک کوچکی که از همه ساخته است! اینکه لااقل از شدت زحمتی که بر شانه های بچه هاست، تنها ذره ای بکاهیم، می شود ظروف پلاستیکی، شیشه ای و فلزی را در کیسه ای تمیز و دَربسته، جداگانه کنار محفظه های زباله گذاشت...
دیروز غروب تصنیفی از شجریان می شنیدم، از رنگِ آسمان یادم افتاد نزدیکِ اذان است، اینجور وقتها اگر حواسم باشد، به حرمت غروب آفتاب، که از بزرگی های آفرینش است، معمولا پس از شنیدن اذان، دوباره تصنیف یا ترانه ای را که می خواهم می شنوم، ضیط را زدم روی رادیو، اما چشمتان روز بد نبیند! آنچنان ترانهء درپیتِ مزخرفی پخش می شد، که همانجا دم اذان، رحمت فرستادم به روح تمام رسانه های لس آنجلسی! که هر چه هستند، ادعا ندارند! و جانماز برای ملت آب نمی کشند! بخشهایی از ترانهء رادیوی جمهوری اسلامی ایران را حفظ شدم، اینجا بنویسم خودتان قضاوت بفرمایید!:
شبِ عاشق شبِ با تو بودنه!
منو که عاشقتم اینجوری دست به سر نکن!
منو که دیوونَتَم اینجوری در به در نکن!
...
انصافا ترانهء عاشقانه هم فقط همان ترانه های قشنگِ سیاوش قمیشی و شکیلا و داریوش و گوگوش و...
آنقدر خسته ام، آنقدر خسته ام، آنقدر خسته ام که دلم می خواهد ۴۸ ساعت بدون بیداری، بدون هیچ دلیلی برای بیداری، بدون نگرانی از کار انجام نشده فقط بخوابم...
پیشتر در اینجا، ماجرای یکی از گربه های مادر محله و فرزندانش را گفته بودم، متاسفانه من تنها موفق به نجات یکی از فرزندان شدم و نمی دانم بر سر فرزندان دیگر چه آمد یکی از آنها زیبایی بی مانند مادرش را داشت نگاههای بی پناهشان را تا پایان عمر از یاد نمی برم، حالا این تنها بازماندهء آن خانواده کنار ما زندگی می کند، نامش را " ماشی " گذاشتم چون روز اولی که دیدمش رنگ چشمهایش سبز ماشی به نظر می رسید.

تا به حال شش بچه گربه را نگه داشته ام و دو تای دیگر هم مدتی کوتاه مراقبت کرده ام از بین هشت بچه گربه ای که از تمامشان لااقل یک ماه، مراقبت دائم داشته ام، "ماشی" به نظرم آرام ترین و صبورترین بچه گربه ای ست که دیده ام درست مانند مادرش خجالتی و صبور است مادرش هرگز اجازه نداد دستی به نوازش بر سرش بکشم، ماشی هم به سختی اجاز می دهد نوازشش کنیم، روزهای اول هیچ اهلی نبود اما کم کم با ما خو گرفته است، بیشتر اوقات زیر رادیاتور شوفاژ روی زمین می خوابد تا بیدارش کنیم و به بازی وادارش سازیم تا زمانی که با یک تکه نخ یا توپ یا پر کلاغ یا بادکنک با او بازی می کنیم سرحال است و گرم بازی می شود، اما به محض اینکه تنهایش می گذاریم زیر رادیاتور می خوابد، کم غذا می خورد فقط وقتی گرسنه می شود روزی سه وعده در حالیکه تمام بچه گربه های قبلی پنج وعده غذا را با اشتها می خوردند بر عکس سپیده، ململ، مخمل و زیتون ( بچه گربه های قبلی )، ماشی خیلی خیلی کم شیر می خورد، روز اولی که آمده بود از شدت ضعف و لاغری استخوانهایش زیر دست، لمس می شد، او احتمالا به خاطر از دست دادن مادر و سه قل دیگرش، در یک فاصلهء زمانی کوتاه، غمگین است.
ماشی وقتی یکماهه بود مادرش را از دست داد، حالا باید دو ماهش تمام شده باشد. برایش به دنبال سرپرستی مهربان و پناهی امن هستیم که امکان نگهداری از او را برای همیشه داشته باشد.
پی نوشت:
می توانید تصویر ماشی را در اینجا ببینید قبلا با سایت http://www.tinypic.com/ آپلود عکس خیلی ساده بود امروز کلی دردسر کشیدم هرکدام از سایتهای آپلود یکجور مسخره بازی داشت کلی هم کار سرم ریخته بود که باید انجام می دادم اینست که روز جمعه ای کلی لعنت فرستادم به روح تمام ارشادی ها که tinypic را فیلتر کرده اند!
۱. نشسته اید در ماشین، دارید شعر "یار مرا، غار مرا" ی مولانا را با صدای شهرام ناظری گوش می دهید و غرق شور این شعرید، که وانتی کنار دستتان با بلندگوی دستی اش توی گوشتان جیغ می زند: " ۴ کیلو سیبِ زرد ۲۰۰۰ تومان"! انصافا چه حالی می شوید؟!
۲. گاهی فکر می کنم کاش به جای گرافیک، فیزیک هسته ای خوانده بودم! نمی دانم چرا همچین فکری می کنم؟! فقط دلم می خواست یک رشته ای بخوانم که خیلی در ریزه کاری هاست! به ذره ها مربوط می شود!
۳. در خیابان طالقانی بین سینما عصر جدید تا میدان فلسطین مسجدی هست به نام مسجد قدس، امروز حدود ساعت سه و نیم، چهار، یکی از خواهران حزب الله با حجاب کامل، جوری که ابروهایش را به سختی می شد دید! در آغوش یکی از برادران حزب الله، روی پله های در ورودی این مسجد، نشسته بود و سر بر شانه های هم گذاشته بودند! خیلی عاشقانه، خیلی رمانتیک با خودم گفتم ای بابا حزب اللهی هم، حزب اللهی های قدیم! زمان شاه هم، بعید می دونم هیچ زوجی روی پلهء در ورودی مسجدی، اینقدر رمانتیک نشسته باشند!
۴. وقتی گربه ای می بینم آنقدر مجذوبش می شوم که هوش از سرم می پَرد! چندین بار هم به همین دلیل نزدیک بوده ماشین بهم بزند ولی سرانجام راننده سرش را از پنجره بیرون آورده چند تایی فحش داده است و رفته! احتمالا سرانجام روزی به شوق رسیدن به گربه ای در آنسوی خیابان خواهم مُرد!
با اینکه حوصلهء هجوم حزب اللهی ها و انتقاداتشان را ندارم اصلا، اما دلم نیامد این پست را ننویسم! خب من روش مبارزهء تروریستی و انتحاری را قبول ندارم، بنابراین اینکه حزب اللهی های ایران، از حزب اللهی های لبنان و حماس، بت ساخته اند و آنان را قهرمانان و دلاوران جنگی می نامند، خیلی برایم حل شده نیست، البته مسلم است که از اسراییلی ها به دلیل خونخواری و ددمنشی شان بیزارم، اما نمی توانم معتقد باشم به : "هدف وسیله را توجیه می کند"
و آنچه که حماس به آن عمل می کند، دقیقا همین است! که چون ما هدفمان دفع ستم اسراییل از ملتی بی پناه است، پس لازم باشد اقدام به ترور هم خواهیم داشت... حالا بگذریم از این اظهار نظرهای شخصی من...
در اخبار خواندم نوعی ماهی جدید در آبهای مدیترانه و نواحی ساحلی سرزمینهای اشغالی شناخته شده که به شدت کُشنده است و محققان اسراییلی، نام " نصرالله " را بر این ماهی گذاشته اند!
با خودم فکر کردم، گذشته از اینکه نصرالله نام رهبر حماس است، اگر به معنای این کلمه دقت کنیم، لامذهب این اسراییلی ها! عجب نام کولاکی انتخاب کرده اند برای این ماهی! آیا این ماهی مانند پرندگان ابابیل نیست که بر سر سپاهیان ابرهه فرود آمدند!
نصرالله، یاری خدا...
دلم لالایی رودخانه می خواهد که در گوشم نجوا کند! دلم زمزمهء موجهای دریا را می خواهد، که با هر آمد و رفتشان گویی بوسه ای بر ساحل می زنند... دلم یک دوش آبگرم می خواهد که ساعتها بر سرم ببارد! دلم باران می خواهد، مه، شبنم لابلای بوته های تمشک...
دلم می خواهد تمام خستگی هایم را مانند بالاپوشی غبار گرفته و خسته و سفت و سخت و زبر و خشن، از تن درآورم و به جایش ردای سبک و بی وزنی از بی تعلقی بپوشم و بروم...