|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
سربلند! ................................................................................
نمی دانم آیا آدمهایی هستند که وقتی رو به گذشته برمی گردانند، سرشار از سربلندی باشند؟! همه تصمیم هایشان تا امروز، درست، شریف، منطقی و حساب شده، بوده باشد! از همه برهه های حساس با احتیاط و به درستی گذشته باشند، ناملایمات و مرارت ها را با مدارا و صبر پشت سر گذاشته باشند، هرگز به خدا "چرا" نگفته باشند، همیشه در برابر آنچه پیش آمده سر تسلیم و رضایت فرو آورده باشند، بزرگترین انحراف هایشان از مسیر درست تنها لغزشهایی گریزناپذیر بوده باشد، همیشه به وظایف انسانی و اخلاقیشان عمل کرده باشند، وقتی به صفحه های گذشته زندگیشان نگاهی می اندازند، پر از اطمینان خاطر و حس شکرگزاری باشند و هیچ نقطه تاریک یا عذاب وجدانی نسبت به تصمیمات یا رفتارهای گذشته خود نداشته باشند... اگر چنین آدمهایی وجود دارند، خوش به حالشان! چه زندگی سبکباری دارند...
.........................................................................................
هجرت... ...............................................................................
دکتر شریعتی بحث مفصلی دارد راجع به هجرت و اینکه همه تحولات بزرگ تاریخ بشری با هجرت آغاز شده است، بزرگترینش هجرت پیامبر اسلام، از مکه به مدینه و البته تاکید قرآن کریم بر هجرت...
اینکه چرا هجرت بر سرنوشت جوامع بشری و حرکتهای مردمی تاثیر گذار است، جای بحث جامعه شناسی دارد که من تخصصی در آن ندارم، اما آنچه که ذهن مرا به خود مشغول داشته اینست که: در هجرت و غربت، آدمی همه گذشته اش، داشته ها و برداشته هایش، همه زندگیش را پشت سر می گذارد و در یک موقعیت مطلق حال، در یک نقطه صفر آغازی، قرار می گیرد، نقطه ای که باید همه چیز را در آنجا، از نو بسازد، خانه اش را، زندگیش را، اعتبارش را، هدفش را، نقطه ای که می تواند مانند یک تولد دوباره باشد، گرچه خود این فرآیند تولد، همراه با رنج و درد است...
..........................................................................................
خواب! ..................................................................................
خواب دلچسب بهاری برای ساعاتی هم که شده، از تکرار روزمرگی های زندگی دورت می سازد! و چه خوب، اگر این خواب عمیق باشد و خواب هم ببینی، دیشب خواب دیدم به یک مکان مقدس در خاورمیانه رفته ام!!! توضیحات بیشتر بماند... ولی خواب عمیق و سبکباری بود جایی مثل سواحل مدیترانه در لبنان... البته به عمرم به آنجاها قدم نگذاشته ام اما این خواب آنقدر عمیق و واقعی بود که گویی هنوز صدای امواج در گوشم هست!...
چقدر خدا ماه است، همه خستگی ها را با یک خواب شیرین، از روی شانه آدم می تکاند و می برد، این از هیچکس جز خدا بر نمی آید... برای دوست داشتن خدا یک عالمه دلیل هست.
در خواب های خوب نه کابوس هست، نه کینه، نه حسادت، نه عقده، نه نفرت، نه خشم، نه افراط، نه تفریط، نه تعلیق، نه دلمشغولی... در خواب های خوب بی وزنی هست و بی مکانی، بی زمانی، رهایی، رهایی از همه بندها و ریسمانهایی که آدمی را محکم به زمین بسته، خوابهای خوب شاید جاییست که بنده های خوب خدا پس از مرگ در آن اقامت دارند، جایی مانند برزخ صالحان...
..........................................................................................
ییلاق ذهن! ..............................................................................
" ...چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت... "
سهراب سپهری
..........................................................................................
دریغا راستی! ............................................................................
" کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود"
سهراب سپهری
........................................................................................
دوست داشتن ............................................................................
احساس خوبیست اگر یک نفر تو را بفهمد و تو نیز او را! احساس خوبیست اگر در فکر او باشی و او نیز در فکر تو! احساس خوبیست اگر تو را دوست بدارد و تو نیز او را! احساس خوبیست اگر همراهش باشی و او نیز همراهت! احساس خوبیست اگر همسفرت باشد و تو نیز همسفرش! احساس خوبیست اگر در همه تنهایی اش سهیم باشی و او نیز در همه تنهاییت سهیم!...
این احساساسات رویایی، اغلب در حد تخیل باقی می مانند!!! آدمهای واقع بین در میان واقعیات موجود هم، پر از احساسهای خوبند...
در یک "اس.ام.اس" خواندم:
" همیشه به یاد داشته باش، در دنیا تنها یک قلب هست که فقط، برای تو می تپد و اون قلب خودته! "
...........................................................................................
کاجهای سعدآباد! ........................................................................
مجموعه کاخهای سعدآباد شامل ۱۹ کاخ سلطنتی است، مشهورترین آنها یکی کاخ سبز است متعلق به رضاخان و سپس کاخ سفید متعلق به محمدرضا و فرح، کاخهای دیگر متعلق بوده اند، به علیرضا پسر ارشد شاه، ملکه مادر، لیلا و فرحناز دختران شاه، حمید رضا، اشرف و شمس خواهران شاه، فریده دیبا مادر فرح و تعدادی ساختمانهای اداری مربوط به اداره امور کاخها...
این کاخها در باغی عظیم و رویایی با زیباترین کاجها، چنارها و آب نماها قرار گرفته اند، وسعت باغ حدود ۴۱۰ هکتار است، عمر برخی از چنارها با توجه به قطر تنه آنها بیش از چند هزار سال باید باشد...کاجهای سبز و زیبا و سر به فلک کشیده، سالها تماشاگر بخشهایی مهم، از تاریخ معاصر ایران بوده اند!!!
محوطه پر است، از پرنده های خوش صدا و ظریف و زیبا و البته دسته کلاغها که غارغارشان بر بستر سکوت دلچسب و رویایی باغ، حس تنهایی را می شکند...
یکی یکی در کاخها که قدم می زنی، تصور اینکه روزی شاه و درباریان در اینجا سکونت و رفت و آمد داشته اند دشوار است، فضای کاخها نسبتا خالی شده، شاید تنها اشیائی که از آن سالها، هنوز سرجای خودش باقی مانده فرش ها، مبلمان و لوسترهاست، که البته لامپ روی تمام لوسترها، لامپ هایی کم مصرف، با شکلی نه چندان متناسب است، قطعا بسیاری از جواهرات و اشیاء قابل حمل زینتی در همان روزهای ابتدای انقلاب، به تاراج رفته، به علاه جواهرات و اشیائی که شاه و خانواده اش، از ایران برده اند و باقیمانده نیز به مرور زمان به دلیل نبود حفاظت درست، شکسته و از بین رفته اند به عنوان مثال دستگیره بسیاری از درها، از جا در آمده! دستگیره هایی که بالای تمام آنها آرم تاج سلطنتی قرار دارد و شاید اگر فردی آنها را داشته باشد، نوعی عتیقه محسوب می شود، تمام دیوار ها که پوششی پارچه ای از پارچه های مرغوب فرانسوی دارند، سیاه و دود گرفته است و سقف ها نیز، بخشی از آینه کاریها فرو ریخته، میز و صندلی ها لخت و عور و فاقد رومیزی و تزئینات است، اتاق خواب فرح بسیار بسیار ساده تر از اتاق خوابهای امروزی! پشت در اتاق بیلیارد می شود یک لحظه شاه را پشت میز بیلیارد تصور کرد، گرچه "تصور کردنش سخته!!!" تصور اینکه دست بر دستگیره دری می گذاری، که شاه عمراً تصورش را نمی کرده، یکی از شهروندان عادی تهرانی بتواند به آن دستگیره و آن در نزدیک شود! ولی کمی دلم برای شاه و فرح می سوزد و برای بچه هایشان!!! آدم برای همیشه از خانه بچگی هایش جدا شود و دیگر هرگز امکان یکبار دیگر، دیدنش را نداشته باشد!!!
در کاخ سبز هم، هیچ خبری از هیبت و عظمت و ابهت رضاخان نیست! حتی شنل و یونیفورمش هم ساده تر از آنست که بتوانی اقتداری در آن ببینی! کاخ سبز، بخش بیشتری از ظرافتکاریهای هنرمندان ایرانی را در خود دارد، آینه کاری بی همتای اتاقها، اتاق خاتم با دیوارهایی تذهیب شده و خاتم کاری شده، فرشهای دستباف ظریف، کار دست استادکاران کرمانی، پرده تورهای ساده معمولی مانند پرده تورهای خانه های قدیمی! حال و هوای یک خانه سنتی و اشرافی ایرانی... بگذریم که بعضی از کاخها، به تمامی منطقه ممنوعه است و امکان بازدید برای عموم وجود ندارد و در هر کاخی نیز درب اتاقهای فراوانی، بسته است و تو نمی توانی تصور کنی پشت این درهای بسته قبلا چه بوده؟! و حالا چه هست؟!!!...
از کاخها که وارد محوطه می شوم حسی سبک و غریب دارم، آدمهایی که در دنیا زندگی هایی رویایی و البته پرفراز و فرود داشته اند و حالا از میان اشیاء و خانه هاشان، به زحمت بتوانی نشانی از آنها بیابی گویی هرگز نبوده اند یا بودنشان تنها مانند قصه مادر بزرگ ها و افسانه های سحرآمیز غول و پریان است!!!
.........................................................................................
کانسپچوال آرت ..........................................................................
در تعریف "کانسپچوال آرت" یا "هنر مفهومی" می توان گفت: اثری هنری که هنرمند اقدام به خلق، ایجاد یا گردآوری آن می نماید و در لحظه ای که به نتیجه مطلوب رسید، آنرا در همان شکل رها می سازد، این اثر می تواند از هر نوع ماده طبیعی یا مصنوعی ساخته شود، موادی مانند: رنگ، پارچه، چوب، سنگ، شن، ماسه، آب، یخ، فلزات، مفتول، سیم، کاه، گل، کاشی، سرامیک، پر، نخ، استخوان و ... ممکن است هنرمند آنرا جایی ببیند، بیابد و تنها انتخاب کرده و از زوایه ای خاص با نورپردازی آنرا به نمایش گذارد، مثلا شاخ جدا شده یک گوزن یا قسمتی از پوسته یک درخت، یا سنگ معدنی...
به نظر من، هر درخت به تنهایی، یک اثر کانسپچوال آرت فوق العاده زیبا و تمام است و خداوند به عدد درختان روی زمین، به عدد برگها، به عدد خوشه ها، به عدد سنگها، به عدد کوهها، به عدد مرجانها، به عدد ماهیها، به عدد یخهای شناور قطبی، به عدد ستارگان... آثار کانسپچوال آرت بی همتا دارد، تمام آثار هنری، ساخته دست هنرمندان عالیرتبه جهانی، در برابر آثار کانسپچوال آرت خداوند، درست مثل اسباب ساحری جادوگران است، در برابر عصای موسی.
..........................................................................................
محکمه الهی .............................................................................
از آقای خلیل جوادی:
" یه شب که من حسابی خسته بودم
همینجوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد
یکدفه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش وایسادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنه
می گه چرا اینهمه لج می کنید
راهتونو بیخودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقلُ کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده بارک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه تنهاتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستید و خدای جعلی بافتید
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جُو زمین و اینهمه شلوغی
اینهمه دین و مذهب دروغی
حقیقتا شماها خیلی پستید
خَر نباشید گاوُ نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی، هم از اجانب!
گفت: چرا هیچکی روسری سرش نیست؟!
پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟!
چرا زَنا اینجوری بد لباسند؟!
مردای غیرتی کجا پلاسند؟!
خدا بهش گفت: بتمرگ حرف نزن
اینجا که فرقی نداره مرد و زن
یارو کِنِف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت!
چشاش می چرخه، نمی دونم چشه؟!
آهان می خواد یواشکی جیم بشه!
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ایست دادن
یارو وانستاد، تا جلوش واستادن
فوری دراورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تَک زده
اگه نَرَم حوریه دلگیر می شه
تو رو خدا بذار برم دیر می شه
قراول حضرت حق، دمش گرم
با رشوه خیلی کلون، نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن!
حاجیه داشت بلند بلند غُر می زد
داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
اینهمه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین اینهمه کَل کَل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کُرات دیگه مونده
نامه تو پُر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته؟!
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت محاله
یادته که چقدر ریا می کردی
بنده های ما رو سیاه می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی
چقدر ولظالینُ می کشیدی؟
اینهمه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال می کردی ما حواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست
هر کاری کردی بچه ها نوشتن
می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت
تا فرصتی گیر می اُورد دَر می رفت
قیامته اینجا عجب جاییه
جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش اُوردن
کشون کشون همه رو پیش اُوردن
گفتم اینا رو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چی کار کردن
ماموره گفت می گم بهت من الان
مفسد فی الارض که می گن همینهان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدا رو دراُوردن اینها
بدجوری ژاندارکُ اینا چزوندن
زنده توی آتیش او رو سوزندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کُلاتو صاف کن
بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چیکاره بودن؟!
خیام اومد، یه بطری هم تو دستش
رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم
گفت: این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
اینکه نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبردار دادن
نشسته ها بلند شدن وایسادن
حضرت اسرافیل از اون وَر اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت رَوُون میارن
فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا!
تو محشر این کارا چیه خدایا!
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود
الان می گم یه لحظه... اسمش چی بود؟!
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه
یگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت: دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت، پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس زود برو
به هر وسیله ای اگه بود برو
از روی پُل نری یه وقت می افتی
می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که: مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه و نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابجا کرد
یه کم به این حاجی نیگانیگا کرد
از اون نگاهای عاقل، اَندَر
سفیه شو باید بیارم اینوَر!
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلر هم بود
خنجر اگه بود رولور هم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
وَ سوزنش فقط یه جا گیر کنه!
می گید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا از کجا می گید این حرفو
در بیارید کله زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزای که ساخته
درسته گفته ام عبادت کنید
نگفته ام به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده
یا اگرَم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی می یاد به هاله ای باهاشه
چقدر بهش می یاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانشُ اُورد کنار گوشم
گفت تو که کله ت پر قورمه سبزیست
وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست
مترجمه، رفیق حق تعالاست
خود خدا نیست، نمایندشه
مورد اعتمادشه بَندَشه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینی ها همش همینید
اونوَر میزی رو خدا می بینید
همینجوری می خواست بلند شه نم نم
گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
دادکشیدم یکدفعه بیدار شدم.
" خلیل جوادی"
...........................................................................................