|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
گمگشته! ..............................................................................
یک حس غربت همیشه همراهم بوده، همیشه از وقتی که به یاد دارم! حسی که دیگر اینروزها، راه گلویم را بسته و مثل بغضی شده که نه فرو می رود و نه سر، باز می کند! تنها پناهم نوشته های دکتر شریعتی است یا جلال آل احمد! هر وقت اضطراب و تنهایی گریبانم را می گیرد مثل کودکی که از نگاه غریبه ها به آغوش پدر می گریزد، می گریزم یه سطرهای نوشته های آل احمد یا شریعتی، چرا؟! نمی دانم، می دانم که تسکین است، مثل بیماری که اگر از درد بر خود می پیچد لااقل مسکنی، هر قدر موقت دارد!
همه درها را به روی خود بسته ام، هر نگاهی حسی از نا امنی دارد، به هیچ تلفنی جواب نمی دهم، هر صدایی طنینی غریبه دارد، همه غریبه اند، با صمیمی ترین دوستان یا عزیزترین خویشاوندان فاصله ای عمیق هست، فاصله ای که پر نمی شود، هر چند در تمام این سالها حرفی از فاصله نبوده، هرچند هیچکس این فاصله را ندیده، واقعیت اینست که فاصله ای هست، فاصله ای دور که مرا دائم در تنهایی می گذارد...
کار، که زمانی جدی ترین علاقه ام بود، حالا وظیفه ای روزمره است، که در پایان هر ماه، به ازایش حقوقی می گیرم! و حقوق مبلغی که با آن بشود روزمرگی ها را سر کرد! در حلقه ای بسته دور می زنم، روزها را به شب و شبها را به روز می رسانم... کاش جایی برای هجرت بود و راهی برای رفتن و هدفی برای دست یافتن و آرمانی برای تحقق یافتن...
زندگی گاهی چقدر خالیست...
.........................................................................................
ولادمیر پوتین .........................................................................................
ولادمیر پوتین، رئیس جمهور سابق و نخست وزیر فعلی روسیه، شخصیت محبوبی است برای مردمش، ما نیز شخصیت محبوبی در ایران داشتیم: سید محمد خاتمی، اگر می گذاشتند... اگر مردمانی متعادل بودیم و کمتر جوگیر می شدیم، وضع و حال و روزمان، به سامان تر بود!!!
..........................................................................................................
درخت بودن مسئله من است... .........................................................
روزی هزار بار، با هر نفسی که فرو می رود و بر می آید، به درختها غبطه می خورم! به زمزمه هایشان با نسیم! به همزیستی شان با پرنده ها! به ریشه داشتنشان در خاک! به سر کشیدنشان تا آسمان! به سبزیشان! به بودنشان! به نفس کشیدنشان! به تنه محکم و مقاوم و صبور و استوارشان! به زندگی پاک و رو به رشدشان! به سربلندیشان! به بوسه های گرم نور، بر گونه برگهاشان! به موسیقی ملایم آب، در گوش ریشه هایشان! به خنکای سایه لطیفشان! به تابش نرم مهتاب، بر سکوت شبهایشان! به لالایی دلچسب جیرجیرکها، لابلای شاخه هایشان! به ترنم و طراوت و بازی گنجشکها، میان برگهایشان! به جوجه های در آشیانه پرندگان، بر سر شاخه هایشان!... به نقش زیبای اندامشان! به ظرافت طرحها و نقشها بر برگها و پوسته هایشان! به طرح واره زیبایی که از خود در ذهن ها باقی می گذارند! به نیروی سرشاری که پیرامون خود می تراوند!...
ای درختهای خوشبخت! چه می شد اگر منهم از شما بودم! یکی از شما! میان شما! کنار شما! شانه به شانه شما!...
..........................................................................................
گمنام... ...............................................................................
دیروز به طور کاملا اتفاقی و بدون تصمیم قبلی! رسیدم به خاک چند شهید گمنام در قطعه شهدا، بهشت زهرا، جای همه خالی! حس غریبی بود، حسی که به گفتن نمی آید! هرقدر که گمنامی برایم جاذبه ای مسحور کننده دارد، شهرت به نظرم، سطحی، نفرت انگیز و مشمئز کننده است! شهرت در قید و بند بودن است، محدودیت داشتن، به تعداد افرادی که آدمی را می شناسند! اما گمنامی، رهایی از محدودیت هاست، گمنامی، حس قطره ای است که به اقیانوس می رسد و شهرت، حس قطره ای که مروارید می شود! مروارید همیشه محدود است به صدف، یا بسته به زنجیر گردنبند! یا کارگذاشته در نگین انگشتر! یا نشسته در ویترین تنگ جواهر فروشی ها، در محاصره نرده های نیزه دار و سیستمهای امنیتی! اما قطره ای که به اقیانوس می رسد، آزاد است، بزرگ است و سبکبار و رها از همه قیدها...
.........................................................................................
به زیبایی گلها... .......................................................................
امروز پیرمرد گلفروش را دیدم، بار قبل که از مسیرش می گذشتم، با وجود اصرارش از او گل نخریدم، اما امروز او مرا ندیده بود و به راه خودش می رفت، صدایش زدم: حاج آقا گل می خواهم، خندید و یک دسته غنچه رز از میان گلها درآورد، عذاب وجدانم تمام شد! کاش همیشه، همه عذاب وجدانها به همین سادگی تمام می شد!!!
گلها را آورده ام خانه و چه زیبایند و لطیف و دوست داشتنی، اگر گلها نبودند در دنیا یک جای خالی بزرگ وجود داشت، درکی از زیبایی نداشتیم، وقتی از زیبایی می گوییم، در ذهن مان تصویرهای ذهنی از گلها داریم، اگر گلها نبودند معیاری برای زیبایی وجود نداشت... خوشحالم الان...
.........................................................................................