|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
بعضی وقتها... ..........................................................................
بعضی وقتها، مثل حالا، ساکت و آرام می شوم، بی هیچ حسی یا رویایی، بی هیچ شادی یا هیچ غمی، بی هیچ خیالی یا خاطره ای، بی هیچ آرزو یا امیدی، هیچ در هیچ...
مات می شوم به همه روزهایی که گذشته و خاطره ها مانند یک کاست ویدئویی با دور تند از ذهنم عبور می کند، مانند خوابی مبهم که جزییاتش گاه کمرنگ و گاه پر رنگ به یاد می آید...
بعضی وقتها، مثل حالا، همه چون و چراها را از ذهنم دور می ریزم... چرا اینجور شد، چرا آنجور شدها را ! و به خودم می گویم همین است که هست، واقعیت همین است که هست، مُهملات را از فکرت بیرون کن!
بعضی وقتها یا شاید دیگر بیشتر وقتها !!! قهرم، با خودم، با زندگی، با آدمها، با در و دیوار!!! با خانواده، با خویشاوندان، با تفریح و ورزش که سالهای سال است قهر!!! با همه چیز قهر، اما با فنچ هایم همیشه آشتی! با آنها هیچوقت نمی شود قهر بود!
بعضی وقتها نه، اینروزها دیگر همیشه، دلم می خواهد ساکت باشم، حرفهایم گفتنی نیستند، یا شنونده ندارند، هیچکس نمی خواهد این حرفها را بشنود، هیچکس حوصله شنیدن ندارد، من هم حوصله گفتن ندارم!!!
دلم طبیعت می خواهد، روستا، جایی که زندگی ساده باشد و پاک! مردم دوست داشتنی باشند و صمیمی! و همه ساکت باشند! مگر وقتی که به گفتن نیاز هست! و حیوانات آزادانه در استفاده از طبیعت با انسان شریک باشند! گیاهان بر خود ببالند و جای رشد داشته باشند!
دلم می خواهد از قفس زندگی شهری بیرون بزنم و بروم به خانه ای با دیوارهای خشت و گلی و پنجره ای بلند رو به آفتاب که روبرویش پنجره ای دیگر آزادیم را محدود نکند و مجبور نباشم با پرده های ضخیم، از بیم نگاههای مریض یا کنجکاو چشمهایم را محروم بدارم از دیدن روی ماه آفتاب و روی قشنگ مهتاب و آبی آسمان روز و لاجوردی آسمان شب و جست و خیز سر صبح گنجشکها و درخشش سرِ شب ستاره ها...
خسته ام... مثل خانه ای که فرو ریخته باشد! یا درختی که شکسته باشد! یا کلاغی که زخمی باشد! یا جوجه ای که یتیم باشد! یا مسافری که گم شده باشد... چقدر دلم می خواست می دانستم بودنم در دنیا برای چه است؟ فیلسوف نشده ام قطعا! ولی اگر می دانستم دلیل بودنم چیست، آنوقت بودن و ماندن قدری قابل تحمل تر بود، یا اصلا تحمل نبود دیگر، صبر بود، تحمل کردن وقتیست که چاره ای جز تحمل نیست، اما صبر وقتیست که برای منتظر ماندن، رغبتی هست و دلیلی و شوقی...
...........................................................................................
دکترعلی شریعتی ........................................................................
امروز سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی است، خیلی ها در مورد شهید بودن او تردید دارند، اما من نه!حتما باید فردی کشته شده باشد تا مقام شهید داشته باشد؟!!!!! تا جایی که می دانم در روایات معتبر اسلامی است که اگر فردی در راه تلاش برای تامین معاش خانواده اش و کسب روزی حلال از دنیا برود، مقامی برابر دارد، با فردی که در راه خدا جهاد کرده و در این راه کشته شده.
دکتر شریعتی یک معلم و مجاهد شجاع بود که در تنهایی و غربت هیچگاه مصلحتش را به حقیقت ترجیح نداد و برای گفتن کلمه حق از پا ننشست و درد مردم داشت و در اندیشه زدودن جهالت رسوب کرده در دین بود، همه عمرش جهاد در راه شرافت و آزادگی انسانی بود، مرگ نیز در ادامه این راه، او را به امتداد کاروان کربلا پیوند داد، حالا بگذار بحث کنند که آیا او را کشتند یا نکشتند!!! او در راه برگزیده اش تا پای جان حرکت کرد و خود در نوشته هایش دائم از وقت کم برای سر و سامان دادن به نوشته ها و آثارش می گوید...
چه می توانم بنویسم راجع به معلمی که نوشته هایش پناه همه تنهایی هایم بوده است؟ فهم بلند و متعالیش از محدودیتها و قید و بندها رهایم ساخته و تعهدش، از بی تفاوتی به حرکتم واداشته...
روح بلندش در جوار رحمت الهی.
از کتاب " هبوط در کویر دکتر علی شریعتی" :
روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و "وجود"ش "ندایی" ست که آشنایی را می خواند و "حیات"ش "نگاهی" که در انبوه این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند، چهره مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از "حیرت" افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر در این دنیای بی پناه آواره اند.
آری، نه مرید، نه عاشق، آشنا!...
... خودخواهی های بزرگ با " آوازه" و "عشق" سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند. اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد "خود" را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزش های غریب می یابد تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است. خویشاوندی روح نیاز روحهایی است که در این "نشاة" بیگانه مانده اند.
... و از علائم مومن آرامش و اندوه است! اندوه؟ نه، آرامش؟ نه، اندوه و آرامش روحی که در درد پخته شود آرام گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمی تواند یافت، آرام می گیرد کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد. غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد، سکونت گرفتن در طوفان!...
..........................................................................................
آمدن فرشته!!! .........................................................................
بر سرِ آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
" حافظ "
.........................................................................................
ایران برای همه ایرانیان نیست... .......................................................
همیشه از غربزدگی و آدمهای غربزده بیزار بوده ام، همیشه فرهنگ و تمدن گذشته ایران را دوست داشته ام، همیشه معماری ایران برایم باشکوه ترین نوع معماری بوده است، منکر شکوه و عظمتِ معماری رم و یونان و مصر باستان نیستم، اما معماری ایران حال دیگری دارد، همینقدر بگویم که معماری آنها با تمام شکوهش، زیبایی اش به گونهء "جسم" است و معماری ایران، عظمت و دل انگیزی و زیبایی اش به گونهء "جان"... در ایران زیبایی ها و دوست داشتنی ها فراوانند... من ظرف های سرامیک لعابی و لاجوردی و فیروزه ای رنگ را، به عالیترین نمونه های ظروف چینی و کریستال چک و آلمان و فرانسه و ژاپن ترجیح می دهم، همیشه وقتی از کنار فروشگاههای صنایع دستی عبور می کنم، جاذبه ای مسحور کننده نگهم می دارد و وامی دارد وارد مغازه شوم و اشیاء را یکی یکی تماشا کنم و از زیباییشان گذشتِ زمان را فراموش کنم! شهرهای ایران زیبایند، طبیعتش خواستنی ست... اما با تمام اینها آنقدر از مردمش خسته و ناامید و دلزده ام که می توانم تمام این دوست داشتنی ها را در خاطراتم بگذارم و بروم برای همیشه از ایران بروم به خصوص اینروزها که به واسطه ماموریت شغلی سه، چهار سالهء یکی از خویشاوندان نزدیک، امکان رفتن به اصرار خود او و همه خانواده برایم فراهم است، منتهی دو دلبستگی عمیق هست که هرچه فکر می کنم از این دو نمی توانم بگذرم...
اگر این دو دلبستگی نبود برای همیشه ایران را به خاطراتم می سپردم با تمام زیبایی هایش و عظمت گذشته اش... ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست...
..........................................................................................
تحمل کردن... ..........................................................................
از سال ۸۰ که به شکل حرفه ای در زمینه گرافیک مشغول به کار شدم تا امسال، سفارش دهندگان از پرداخت حدود یک میلیون و ششصد هزار تومان از حقوقم امتناع کرده اند، این مبلغ شاید برای بسیاری از مردم ناچیز به نظر آید، اما برای آدمی مانند من که با تمام توان می خواهد وابستگی مادی به خانواده اش را به حداقل ممکن برساند، این مبلغ یعنی همه دارایی!
موسسات مختلف به بهانه های مختلف از پرداخت حقوقی که تعهد کرده اند طفره می روند، دوستان و اطرافیان دائم می پرسند چرا شکایت نمی کنی و من فقط از شدت ناراحتی می خندم!!! شکایت؟! کدام شکایت؟! یک موسسه ۰۰۰/۲۰۰ تومان نپرداخته، آن دیگری ۰۰۰/۶۰۰ تومان، آن یکی ۰۰۰/۱۰۰ تومان و ... من اگر بابت هریک از اینها بخواهم شکایتی تنظیم کنم، تمام روزهایم را باید در دادگستری بگذرانم! از این گذشته مردم عزیزانشان به قتل می رسند، نوامیسشان به خطر می افتد و بعد از ۴، ۵ سال سرگردانی در دادگاهها و شعبات مختلف دادگستری موفق به احقاق حقوقشان نمی شوند، ضمن اینکه قوانین و مواد و تبصره های آن با چنان نثر پر تکلفِ مخلوط عربی نوشته شده که شاید تنها قضات و وکلا از آن سر در می آورند، برای تنظیم چنین شکایتی احتمالا باید سه، چهار میلیون تومان به وکیل بپردازم تا تنها معنای این قوانین پر تکلف را برایم ترجمه کند!
در بین موسساتی که از پرداخت مبلغ مورد تعهدشان امتناع کرده اند موسسات به اصطلاح معتبری نیز وجود دارند، مثلا موسسه نشر افق ناشر کتابهای کودکان که علیرغم تعهدش در سال ۸۲ پس از اتمام و ارائه کار از پرداخت ۰۰۰/۶۰۰ تومان مبلغ مورد توافق سر باز زد، یا آخرین مورد هفته نامه سلامت که پس از پایان همکاری به جای ۰۰۰/۳۵۰ تومان مبلغ مورد توافق ۰۰۰/۸۰ تومان پرداخت بدون اینکه حاضر باشد در مورد این رفتار کمترین توضیح یا دلیلی ارائه دهد، تنها با ناباوری و تعجب به آنها گفتم تصور می کردم شما قشر تحصیلکرده و فرهنگی جامعه اید!!!
همه اینها تنها بخش کوچکی از گره بزرگ کار است، آنهم برای افرادی که با تمام وجود می خواهند در حد توان قدمی بردارند و در مجموعه بزرگ جامعه، حرکتی پویا، فعال و رو به رشد داشته باشند...
هر وقت تحملم تمام می شود و حوصله ام سر می رود، لعنت می فرستم به سردمداران و مدیران نالایقی که در جا زدنها و شکست های ما ناشی از بی مسئولیتی و شعار زدگی آنهاست... قوانین سُستی که بدون پشتوانه اجرایی، هزاران راه فرار دارند برای متخلفین و این میان افرادی که حقی از آنها ضایع شده تنها به صبر و سکوت تحمل می کنند و می گذرند...
..........................................................................................
معماری آدمها! ..........................................................................
هر آدمی به یک بنای معماری می ماند! بناها گوناگونی فراوانی دارند، بناهای خشت و گِلی، آجری، سنگی، چوبی، فلزی، شیشه ای، تاریخی، مدرن، پست مدرن و...
آدمهای شریف به بناهای ساده و خشت و گلی می مانند! مانند خانه های بافت قدیم یزد و کرمان: آرام، گسترده، روشن... بعضی از این هم دلچسب ترند، آدمهایی که مانند یک معبد، روشن و باشکوه اند! مانند مسجد آقابزرگ کاشان!
بعضی آدمها به خانه های چوبی شمال می مانند: ساده، سرزنده، زیبا، دوست داشتنی، باران خورده، صبور، صمیمی، مثل کشاورزان، روستاییان، دامداران...
گروهی از آدمهای نسل قبل به بناهایی با آجر قرمز بهمنی می مانند! مثل خانه های بافت قدیم تهران! خانه هایی پر از لطف و صفا، پر از گرمی و مهربانی و شور و شعور، با باغچه ای کوچک اما سبز، با پنجره های چوبی، و درخت مویی که تا پشت بام، بالا رفته! حیاطی روشن و سایه ای سبز و دلچسب، پر از سخاوت، مانند پدر...
گروه دیگری به بنای مدارس بزرگ ایرانی و اسلامی می مانند، شبیه به مدرسه سپهسالار، میدان بهارستان تهران! با دیوارهای بلند آجری، سَر دَری بلند با قوسی به کمالِ زیبایی، تلالو درخشنده آفتاب بر کاشیکاریهای لاجوردی، فیروزه ای، زرد و سفید، چشم را روشن می کند!... از سایه دلچسب دالان ورودی که می گذری حیاطی وسیع با باغچه و درختان و آبنماهایی زیبا نمایان می شود و دور تا دور حجره هایی روشن و ساده و پاک که هریک جاییست برای بحث علمی و گفتگویی و نقد سازنده ای و موضوع تازه ای، فضا پر از صدای پرندگان، درختانش آشیانه گنجشک و قناری، بلبل و قُمری، سهره و سار ... آدمهایی که همیشه سرشارند، سرشار از تحول و روشنی آدمهایی مانند سید جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی...
بعضی آدمها به تخت جمشید می مانند! مجموعه ای ستبر، سنگی، با شکوه، ماندگار و هنرمندانه مانند مهدی اخوان ثالث!
امروز اما، دورهء خوبِ آدمهای خوب تمام شده! مانند همه خوبیهای دیگر! همچنانکه دوره بناهای زیبا و معماری باشکوه ایران، سالهاست تمام شده...
امروز گروهی از آدمها به برجهای بلند و عبوسی از جنس گرانیت می مانند: متکبر، پُر از تَفَرعُن، کدر، اهل سوء استفاده، با شکمهایی برآمده، برجهای نفرین شده ای که آسمان را پوشانده اند و مانع عبور آفتابند، و نور را از درختان اطرافشان دریغ داشته اند و سبزی درختان، در سایه تاریکشان گم شده است...
گروهی دیگر به ساختمانهایی شیشه ای می مانند: ریاکار، شکننده، ظاهر ساز، فریبنده، پر از تصویر های کج و معوج و دروغین، بی هیچ پنجره ای، بی هیچ باغچه ای، آنها متظاهر و از خود متشکر، بالا رفته اند، بدون اینکه جایی برای نشستن پرنده ای داشته باشند!
بعضی دیگر به آپارتمانهایی تنگ و تاریک و کوچک و نمور می مانند، پر از سوسکهای ریز! آپارتمانهایی که در مجتمع های شلوغ و بی قواره و در شهرک هایی پر از بلوک ساخته می شوند! بلوک هایی که به قطعه های گورستان می مانند...
گروهی دیگر به ویرانه هایی می مانند بدون گیاه و رویشی، بدون حرکت و تکاپویی، بدون زندگی، بدون سایه ای برای دمی آسودن، بدون ایوان و سقف و نرده ای که کبوتری در پناهش لانه بسازد، ویرانه هایی ماتم زده! که با دهن کجی به هم، کنار یکدیگر فرو ریخته اند...
..........................................................................................
زندگی... ...............................................................................
... اگر هر کلمه ای رنگی داشته باشد، رنگ زندگی سبز تازه است! مانند برگهای تازهء درختان بهاری! زندگی کلمه جانداریست، حیات در رگهایش می تپد، نمی شود دوستش نداشت، حالا هرقدر هم تلخ بگذرد، بسته به جان آدمیست!!!
... هزاران هزار دانشمند طی هزاران سال، هریک سهمی در رمزگشایی آیات خداوند بر زمین داشته اند، دانشمندان شیمی، فیزیک، زیست شناس، گیاه شناس، جانورشناس، روانشناس، میکروب شناس، جامعه شناس، فضاشناس، زمین شناس، زبان شناس، اختر شناس، جُرم شناس، هواشناس، مردم شناس، باستانشناس و...
در این گسترهء عُظمای علم، من حتی نقشی به اندازهء سرسوزن! به اندازهء یک ذره هم نداشته ام!!!!! و این حسرت بزرگیست!!!
... هرچه بیشتر فکر می کنم، بیشتر این سوال برایم جدی می شود که: واقعا چرا زنده ام؟! چرا هنر خواندم؟ می دانم هنر پنجره ای است به عالم بالا، می دانم هنرمند همه عالم را از زوایه عشق و زیبایی به تماشا می نشیند، می دانم هنرمند قادر است زیبایی را از دل زشتی بیرون بیاورد، می دانم هنرمند می تواند زیبایی را ببیند و بیافریند، می دانم همه عالم مجموعه ای هنری، بزرگ و به غایت زیباست، می دانم آیات خداوند بر زمین عالیترین کانسپچوال آرت های بی همانند هستند، اما من که هنوز دست به آفرینشی نزده ام!!! اگرچه می توانم زیبایی را حتی در دانه های شن و سنگریزه ببینم و در پرواز شتابزده پرندگان دور دستی که مانند نقطه ای در پهنه آبی آسمان تاب می خورند...
.........................................................................................
راهی برای فرار! .....................................................................
کاش راه ساده ای برای فرار از مخمصه مزخرف زندگی وجود داشت، راهی که نه مثل مرگ دشوار باشد و نه مثل خودکشی دهشتناک، راهی که مثل سفری راحت با وسیله شخصی باشد!!! حالم دارد از زندگی بهم می خورد، زندگی کسالت باری که شاید تنها ۵ درصد، مطابق آرزوها و آرمانهایم پیش رفته و ۹۵ درصد بقیه اش درست مخالف همه روحیات، استعدادها، آرمانها، آرزوها و رویاهایم بوده و در این میان، دویدنهایم همه بی حاصل، تلاشهایم همه بیهوده، نقش هایم همه، نقشه بر آب! خستگی هایم همه بی نتیجه، صبرهایم دُور باطل، تحمل کردنهایم همه شکنجه و روزهایم، همه هیچ در هیچ! و شبهایم، همه بی مهتاب و آسمانهایم، برهوتِ خاکستریِ بی ستاره...
.........................................................................................
این حیوانات عزیز و دوست داشتنی... ...............................................
اگر حیوانات نبودند دنیا خالی بود.



..........................................................................................
B.M.W باواریو! ....................................................................

امروز از بهشت زهرا بازمی گشتم! به کوچه که رسیدم، پیچیدم و طبق معمول روی پل نگه داشتم، همزمان یک B.M.W باواریو زرد رنگ و تر و تمیز و براق!!! کمی پایین تر ایستاد! پیاده شدم و رفتم در حیاط را بازکردم، برگشتم به سمت ماشین، تصورم بر این بود که دختری با تیپ و آرایش آنچنانی و پسری تین ایجر با تیپی خفن، از B.M.W باواریو پیاده شوند! اما در کمال ناباوری و تعجب دیدم، یک حاج آقای آخوند جوان و محجوب مشغول قفل و زنجیر B.M.W باواریو است!!! در ماشینم را باز کردم و نشستم و او به سرعت در ماشینش را قفل کرد و از مقابلم رد شد، صدای مناجات پیش از اذان مغرب، شنیده می شد و حاج آقا با سرعت، سربالایی خیابان یکطرفه ما را به سمت بالای فلسطین می رفت! شاید پیش نماز مسجد فلسطین شمالی بود! او قاعدتا باید از مقابل مسجد گذشته باشد، اما ماشینش را اینهمه پایین تر پارک کرده بود و پیاده، سربالایی را به سمت مسجد بازمی گشت!!!
...
سر فلسطین تقاطع بلوار کشاورز تالاری هست به نام کوچینی، مشهور است که این تالار پذیرایی پیش از انقلاب، کاباره ای مدرن و مجلل بوده و پاتوق ولیعهد پهلوی و دوست دخترانش!!! و احتمالا رفقایش!!! آن زمان B.M.W باواریو، شاید از مدلهای روز B.M.W بوده است و ماشین آخرین مدل به حساب می آمده!!!
...
تنها گذشت حدود سی تا چهل سال زمان، چه چیزها را که تغییر نمی دهد!
..........................................................................................
ما آدمها! ...............................................................................
گاهی فکر می کنم ما آدمها هر روز پنجه به صورت هم می کشیم و روی هم را می خراشیم! با حرف، با متلک، با خودخواهی، با عقده، با حسادت، با خشونت، هر کدام از اینها به تنهایی سلاحی کامل است برای فروریختن طرف مقابل! نمی دانم چرا و چگونه به اینجا رسیدیم اما دلم برای همه مان می سوزد، زندگی ما با این سلاحهای تخریب کننده ویران است، ما هر روز با زبان و نگاه و رفتاری تلخ، مشغول ترور روحیه یکدیگریم! ما از دست و زبان هم در امان نیستیم، و زندگی بدون امنیت، یعنی زندگی بدون سلامتی، یعنی زندگی نکردن یا زندگی را هر روز با انتظار مرگ، سَر کردن!
..........................................................................................
مهاتما گاندی ............................................................................

... مردی که علاقه به جهان را همچون "بودا" از دل برکند و سبزی خواره بود و آزارش به هیچ جانداری نرسید و به عنوان برنده ترین سلاح سیاسی روزه می گرفت و از تن و جان خویش می کاست و تا به آن حد چشم از جهان پوشید که میراثش یک عینک بود و عصایی و قاشقی و دو جفت کفش چوبی. مردی که همچون "مسیح" نفسش را کشت و به برادری و محبت خواند و گونهء دیگر خود را نیز مقابل سیلی دشمن گرفت و با مردم پست جوشید و نجس ها (پاریا) را از خویش نراند و به خدمت جذامیان کمر بست، مردی که همچون "سقراط" سیاست را از چنگ دروغ و فریب به در آورد، این مرد مهاتما گاندی بود.
گاندی، روح بزرگ، پایه گذار هند نوین و پیشوای بلامعارض چهارصد میلیون ساکنان هند از هر مذهب و با هر عقیده سیاسی و اجتماعی.
...گاندی در ۳۱ اوت ۱۹۳۱ برای شرکت در انجمن میزگرد که برای تعیین سرنوشت هند در لندن تشکیل می شد به کشتی نشست. تمام توشه او در این سفر عبارت بود از شش چرخ نخریسی و شش دستار بزرگ یا لنگ مانندی که به عنوان لباس می پوشید و همه آنها را به دست خود رشته و بافته بود. چه استقبالی از او کردند بماند. اما باید تذکر داد که گاندی در این سفر از ناحیه "لانکشایر" مرکز صنایع نساجی انگلستان دیدن کرد، که کارگران آن به علت مبارزه ای که او با پارچه های انگلیسی کرده بود بیکار مانده یا اعتصاب کرده بودند. سفر گاندی بیشتر از این لحاظ بود که می خواست خود را به عنوان نماینده بی آزار ملت بی آزارتری، همچون هندیان به رخ مطبوعات بکشاند و نشان بدهد که آنها در هند طالب استقلال ملی اند، سر جدال و منازعه ای ندارند....
« از مقاله "مهاتما گاندی" بر گرفته از کتاب "ارزیابی شتابزده" نوشته زنده یاد سید جلال آل احمد»
..........................................................................................