تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

درس... ................................................................................

دلم می خواهد تمام جزوه های دوره دبیرستان را بریزم بیرون و بنشینم درس بخوانم! چرایش را نمی دانم! ولی دلم درس می خواهد شیمی آلی، فیزیک، هندسه، زیست شناسی گیاهی، زمین شناسی... فرمول شتاب ماهواره چی بود؟ ساختمان مولکولی بنزن پنج ضلعی بود؟ آمیدها و آمین ها چی بودند؟ از انتگرال فقط اسمش یادم مونده! چه جوری "حد" می گرفتیم؟ همین قدر یادمه که از هذلولی حالم بهم می خورد ولی یادم نیست چی بود؟! آخی چقدر ادبیات رو دوست داشتم و تاریخ ادبیات را، اما عربی واقعا درس غیر قابل تحملی بود حالم از قواعدش بهم می خورد به نظرم بیشتر از ترجمه نمره می آوردم! یادم نیست اما فکر کنم نمره عربی ام شاید ۱۲ ، ۱۳ بود، بالاترین نمره را همیشه از انشاء می گرفتم!!! آخه از بچگی پرحرف بودم! آدمهای پرحرف انشاهاشون خوبه!!!

دلم درس می خواهد، مدرسه می خواهد، مدرسه بچگیام!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 20:8  توسط واحه  | 

 

من و آدمها! ............................................................................

دلم می خواست همه آدمها را از صمیم قلب دوست داشتم! ولی نمی توانم!

هر وقت تصمیم گرفته ام دوستشان بدارم، دیری نپاییده که نامهربانی ها، بی انصافی ها، خودخواهی ها، کم ظرفیتی ها و بدجنسی هایشان را رو کرده اند و من ابتدا میان دوست داشتن و دوست نداشتن مردد مانده ام و مدتی در این تردید صبر کرده ام و بعد فهمیده ام چنین رابطه دوستی حماقت است! اینکه بخواهم بدیهای آدمی را برای خودم توجیه کنم و از بدجنسی ها و خودخواهی ها و بی انصافی هایش چشم بپوشم، زیر سوال بردن عزت نفس خودم هست...

پس از جایی به بعد تصمیم گرفتم با آدمها مودبانه، محترمانه و خوش برخورد رفتار کنم اما نه دوستانه با هیچکس همراه نمی شوم در هیچ راهی مگر به ناچار، سر یک میز غذا نمی نشینم به بهانه های مختلف، ارتباط تلفنی ام حداقل است و تنها بنابر ضرورت، هیچ تماسی با هیچکس نمی گیرم و...

اما دلم می خواست می توانستم همه آدمها را دوست بدارم، نه از روی سادگی، بلاهت یا حماقت... نه دلم می خواست آدمها آنقدر خوب بودند که راهی نبود جز اینکه دوستشان بدارم...

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 0:3  توسط واحه  | 

 

گیج و گنگ و مَنگ!!! .................................................................

هیچوقت به اندازه حالا گیج و گنگ و منگ نبوده ام!

بچه که بودم آسمان را بیش از زمین دوست داشتم، هنوز هم... بچه که بودم با تماشای ابرها کلی سرگرم می شدم، هنوز هم... بچه که بودم از زندگی هیچ چیز نمی خواستم، هنوز هم... بچه که بودم با همه بچگی ام غصه های زیادی داشتم، هنوز هم... بچه که بودم، تنهایی، محسوس ترین و تلخ ترین بخش زندگیم بود، هنوز هم... بچه که بودم خوشحال نبودم، هنوز هم... بچه که بودم، آینده برایم مفهومی نداشت، هنوز هم... بچه که بودم جدی ترین و مهمترین کارم نگهداری و مراقبت از گلدانهایم بود، شمعدانی، حسن یوسف، یاس، گندمی، بنفشه، هنوز هم... بچه که بودم صبور بودم، هنوز هم... بچه که بودم، اخمو اما مهربان بودم، هنوز هم... بچه که بودم همه چیز را می فهمیدم، همه آنچه که دیگران فکر می کردند نمی فهمم!!!، هنوز هم... بچه که بودم ساکت و آرام وبی آزار بودم، اما حالا نه، حالا دیگر نه ساکت می مانم و نه بی آزار!!! حالا  ۱۵ ، ۲۰  سالی هست که بدیها را بدتر پاسخ می گویم...

بچه که بودم بهتر بودم... حالا نه...

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 13:50  توسط واحه  | 

 

راههای شناخت یک هندوانهء خوب!!! ................................................ 

 

                                     

             

۱. هندوانه های سبز، کال و نرسیده اند، رنگ هندوانه هرچه زردتر باشد، مرغوب تر است.

۲. دو نقطه قهوه ای رنگ در قطب شمال و قطب جنوب هندوانه است! نقطه شمالی یا بالایی، بزرگتر و محل اتصال هندوانه به بوته است، نقطه پایینی در اصل نشانگر رشد است! هرچه هندوانه رسیده تر باشد، این نقطه انتهایی کوچکتر و ریزتر است.

۳. با دست به هندوانه ضربه بزنید،باید صدایی بم از ضربه ها شنیده شود.

 

                  

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 20:0  توسط واحه  | 

 

تصور کن! .............................................................................

" تصور کن! اگه حتی تصور کردنش سخته! " تصور کن یه شب بخوابی و خواب یه دوست، یه عزیز رو ببینی، عزیزترین کسی که برای همیشه از دنیا رفته و از دستش دادی و او نزدیک بیاید و تو بعد از سالها دوری و دلتنگی، چهره، لبخند و حس و حال و هوای او رو به روشنی و وضوح حس کنی و به سمت هم، آرام و ناباورانه قدم بردارید، دست در گردن هم بیاندازید و محکم همدیگر رو بغل بگیرید و سر رو شانه های هم بذارید و از شوق دوباره دیدن هم، صورتتون خیس از اشک بشه و بی هیچ حرفی همراه هم شوید و با هم بروید به یه جای امن، به جایگاه قرار، آرامش، به جایی که هیچ چیز مانند اینجا نیست، به جایی که سایهء خوبی و آرامش و امنیت گسترده شده... و به همین راحتی از مرز زندگی عبور کنی و به همین راحتی چشمهایت را برای همیشه بر دنیا ببندی و تنها دغدغه ات این باشد که چرا مردم از مرگ می ترسند و چرا این نام، اینهمه الکی تلخ است و کاش یکنفر نام زیباتری برای این سفر، این هجرت پیدا کند...

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 22:40  توسط واحه  | 

 

توانایی؟! ...............................................................................

خبلی از اوقات حس می کنم توان بر پا ایستادن ندارم، با اینحال برای رو کم کردن خودم هم که شده ۵، ۶ ساعت روی پا می ایستم و کار می کنم، شست و شو، جمع و جور و...

خیلی از اوقات حس می کنم، توان پیاده روی ندارم، با اینحال برای رو کم کردن خودم، نیم ساعت به تندی مسیر خانه تا محل کار را پیاده می روم و عصر دوباره مسیر بازگشت را!

خیلی از اوقات به خدا می گویم: من دیگه واقعا خسته ام، کم آوردم بسه دیگه زندگی چقدر؟! با اینحال برای رو کم کردن خودم، به فردا و فرداها فکر می کنم!

خبلی از اوقات به خودم می گم چقدر ملاحظه و مدارا با این و آن، گاهی روی آدمها را کم کن، گاهی هم جواب بده، اما برای کم کردن روی خودم به سکوت می گذرانم، همه چیز را به صبر و سکوت...

این میان خوشحال که روزی سرانجام قصه من هم تمام خواهد شد و به شدت منتظرم، منتظر پایان قصه... اینروزها بیشتر از همیشه...

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 23:31  توسط واحه  | 

 

حسرت! ...............................................................................

خوش به حال پروانه ها زندگی شادی دارند! خوش به حال مورچه ها جمع صمیمی و همراهی دارند! خوش به حال سنگهای کف رودخانه! هزاران سال است در بستر آرام رود، به لالایی دلنواز آب گوش سپرده اند! خوش به حال سپیدارها، در برابر آفتاب قد کشیده اند! خوش به حال سنجاقک ها، با نیلوفران آبی هم صحبتند! خوش به حال کفشدوزک ها، در علفزارهای آرام، زندگی بی دغدغه ای دارند! خوش به حال کوهها، مغرور و محکم سالهاست بر پا ایستاده اند! خوش به حال ابرها، رها و سبکبارند! خوش به حال آسمان، وسعت گسترده ای دارد! خوش به حال جنگلها پر از طراوت و زندگی اند...

 درست یادم نیست اما شنیده ام وقتی ۴ یا ۵ ساله بودم همیشه با تماشای پرواز پرنده ها به آنها می گفته ام: " خوش به حالتون بال دارید و هر جا بخواهید پر می زنید"!

این حسرت ها تا دَم مرگ همراهم خواهد بود و سرانجام همه را با خود به خاک خواهم برد...

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 23:57  توسط واحه  | 

 

انسان؟! ................................................................................

 در میان تمام مخلوقات خداوند موجودی با درجه پَستی انسان وجود ندارد، بی شک ستمگرترین مخلوقات خداوند، انسان است، و حقیرترین و خودخواه ترین و زیاده خواه ترین و پلیدترین و سودجو ترین و بی انصاف ترین و مخرب ترین و ...

همه صفات پلید و زشت را در انسانها می توان به راحتی دید، اما در حیوانات به زحمت بشود، پَستی و حقارت و پلیدی پیدا کرد، در گیاهان که جز پاکی وجود ندارد... بگذریم!

چه فایده دارد این حرفها؟! ما که هرگز نخواسته ایم خود را بشناسیم و بدانیم و بپذیریم تا چه اندازه بَدیم...

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 21:58  توسط واحه  | 

 

اینترنت و باقی قضایا... .................................................................

بعضی وقتها حالم از اینترنت بهم می خورد... وقتی که آخرین میلم را باز می کنم و در آن خبر و اسناد و عکسهایی با اصالت و خدشه ناپذیر است، مبنی بر سوء استفاده جسمی از بیماران بیهوش، در فلان بیمارستان توسط کادر پزشکی...

بعضی وقتها حالم از اینترنت بهم می خورد... وقتی وارد سایت فلان خبرگزاری می شوم و می بینم به جای بیان حقیقت و پیگیری عاملان ایجاد فساد و فحشاء به زور سعی دارد همه چیز را در این مملکت و این دولت، گل و بلبل نشان دهد!

بعضی وقتها حالم از اینترنت بهم می خورد... وقتی فلان سایت سیاسی یک چهره کثیف سیاسی را با هزاران لقب چاپلوسانه، مقدس معرفی می کند...

بعضی وقتها حالم از اینترنت بهم می خورد... وقتی اینترنت هم ابزاری می شود برای اشاعه نفسانیات آدمهای حقیر...

بعضی وقتها حالم از اینترنت بهم می خورد... وقتی حتی این فضای مجازی هم امنیت روانی کاربرش را هدف می گیرد...

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 22:43  توسط واحه  | 

 

صندوق ذخیره ارزی و... ................................................................

 

گفته می شود روزانه در تهران حدود ۴۰،۰۰۰ خودرو جریمه می شوند، مبلغ جریمه متغییر و معمولا بین حداقل ۷۰۰۰ تومان تا حداکثر ۳۵۰۰۰ تومان است، اگر میزان خودروهای جریمه شده در کل کشور را روزانه صد هزار خودرو در نظر بگیریم و مبلغ جریمه را به طور متوسط پانزده هزار تومان، روزانه مبلغ یک میلیارد و پانصد میلیون تومان از حساب مردم به حساب صندوق ذخیره ارزی دولت واریز می شود! اگر این مبلغ را در تعداد روزهای سال ضرب کنیم به عدد ۵۴۷،۵۰۰،۰۰۰،۰۰۰ تومان می رسیم، به حروف: پانصد و چهل و هفت تریلیون و پانصد میلیارد تومان، اما این مبلغ چگونه و کجا خرج می شود، خوب بود اگر خرج بهسازی و تعمیر جاده ها می شد! اما وضعیت جاده ها که...

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 11:9  توسط واحه  | 

 

ملکه مورچه ها! ........................................................................

 

ملکه مورچه ها آمده در خانه ما تشکیل خانواده داده!!! نوزادانش خانه را برداشته اند!!! نوزادان مورچه، بالدار و بزرگتر از مورچه های کارگرند، ولی پس از مدتی بال هایشان را از دست می دهند!!! درست مانند نوزاد انسان، بچه ها در کودکی فرشته اند و به مرور که بزرگ می شوند فرشته بودن را از یاد می برند!!!...

یک نفر نیست به ملکه مورچه ها بگوید: آخه خانم محترم! اینهمه طبیعت، اینهمه فضای سبز، باغ، باغچه چرا آمده ای در آپارتمان دیگران آشیانه ساختی؟! این کاخ موزه سعد آباد با ۴۰۰ هکتار باغ سبز بالای تجریش افتاده خاک می خورد، شما هم که برای خودت ملکه ای برو آنجا! آمدی هم جای خودت تنگ است، هم نوزادان غیر قابل شمارشت! روی اعصاب ساکنین آپارتمان راه می روند! این چه کاریست آخر؟!

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 17:1  توسط واحه  | 

 

کشتار مورچه ها! .......................................................................

 

امروز بی آنکه بخواهم باعث کشته شدن حدود صد نفر!!!!! مورچه شدم و خیلی ناراحتم! در صفی بلند، از دیوار بالا می رفتند و گروه زیادی هم روی زمین دور خودشان می چرخیدند و سرگردان بودند، لباسها در ماشین لباسشویی، حسابی چرخیده بودند و دیگر زمان آبکشی فرارسیده بود!!! چه می توانستم کرد؟!!!!! آنهمه مورچه را چطور باید جمع و جور و راهی لانه شان می کردم؟! خسته بودم، روز پرکاری را گذرانده بودم، ناچار با تاسف و اندوه مورچه ها را نگاه کردم و آرزو کردم کاش از دیوار بالا بروند و شلنگ ماشین لباسشویی را باز کردم و شاهد صحنه دلخراش دست و پا زدن آنها و غرق شدنشان بودم! عذاب و جدان دارم، ولی راه ساده تری در آن لحظه وجود نداشت!

حالا این شعر معروف سعدی علیه الرحمه در ذهنم زنگ می زند:

میازار موری که دانه کش است          که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:54  توسط واحه  | 

 

وقتی زمان، می شکند! ..................................................................

دلتنگم! برای خودم!!! خودم را گم کرده ام در کوچه های زمان، خودم را از یاد برده ام، نمی شناسم! راستی که بودم؟! که بوده ام؟! که هستم؟! تا امروز چه روزهایی بر من گذشته است؟! روزهای آفتابی! روزهای زرد پاییزی! ظهرهای مدرسه! عصرهای دلتنگی! روزهای تنهایی!...

برابر آینه، چهره ام به ظاهر معصوم و خسته!!!!!

 خط مبهمی میان دو ابرو، گاه پیدا! گاه پنهان! و مرز جدایی لبخندها از گونه، خطوطی که می آیند و می روند ... گذشت زمان، فاصله میان پلک ها و گونه ها را به غبار خستگی، سایه زده!

 آنسوی آینه مات می شوم به چهره ام و به خودم می گویم: هی بچه! چه زود شکسته شدی!!!

 

..........................................................................................

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 22:15  توسط واحه  | 

 

راه ! .................................................................................

 با وجود تواناییهایی که در حوزه های مختلف، در حد و اندازه خودم دارم، هنوز هیچ کار مفید و با ارزشی را، به انجام نرسانده ام! این باعث می شه هم خسته باشم، هم ناامید، هم بی انگیزه... هیچ کار مشخصی که از انجام و به نتیجه رساندنش خوشحال باشم یا بدانم حداقل به اندازه خودم، قدمی موثر برداشته ام، در پرونده سی و یک سال گذشته زندگیم وجود ندارد، هیچ برنامه کوتاه مدت یا بلند مدت هدفداری هم برای آینده ندارم، همه زندگیم شده گذران روزها و روزمرگی ها...

این برایم خیلی اسفناک و فاجعه است، دلم می خواست، برای خودم و برای یک قدم به پیش برداشتن، برای یک پله بالا رفتن، برنامه ریزی و هدف داشتم، گاهی فکر می کنم بهتر است این خلاء را با درس خواندن برای کارشناسی ارشد تا حدی پر کنم، اما دوباره با خودم می گویم کارشناسی ارشدِ گرافیک، خیلی با کارشناسی اش تفاوتی ندارد، تکرار همان مطالب و فقط یک مدرک! مدرک به چه کار من می آید؟! گاهی به تغییر رشته فکر می کنم، اما باز با خودم می گویم به فرض که فوق لیسانس "باستانشناسی" گرفتم یا "مرمت و احیای بناها"، آنوقت می خواهم چه کار کنم، کجا باید بگردم که بتوانم در این زمینه کار موثری انجام دهم، گیج و کلافه ام و به دنبال یک راه درست و حسابی!...

همیشه تلاشم بر این بوده که خوب باشم، خوب، اما خیلی هم خوب نبوده ام! شاید بد نبوده ام! و همیشه به خوب و درست و سالم زندگی کردن پایبند بوده ام، اما نمی دانم حس می کنم همه اینها کافی نیست، خوب زندگی کردن مرتبه اش خیلی بالاست و قطعه های ریز و درشت بسیاری باید کنار هم چیده شود تا یک زندگی خوب و با کیفیت، ساخته شود...

ایکاش یک راه پیش پایم باز می شد، درست مانند رود نیل که پیش پای موسی علیه السلام شکافت...

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 20:42  توسط واحه  | 

 

دلستر چرا ؟! ............................................................................

این دلستر چیه می خورید؟!

این سوسول بازی ها چیه از خودتون در می آورید؟! این همه نوشیدنی های خوشمزه ایرانی هست، این ادا و اطوارها چیه آخه؟! دلستر پُر از انواع مواد نگه دارنده است، اسانس های مصنوعی، همراه با مخمر و ... اینا چیه می ریزید تو این سلولهای بیچاره بدن؟!

 آخه شماها مگه ایرانی نیستید؟! نوشیدنی خوشمزه ای مانند سرکه شیره را فراموش کردید چسبیدید به کوکا؟! واقعا که!!! به عرق های گیاهی گوارایی، مانند عرق کاسنی، بید مشک و هِل، لب نزده اید و چپ و راست، 7Up می خورید؟! طعم بدمزه دلستر را، به طعم دلچسب و خنک و پر فایده خاکشیر، ترجیح می دهید؟! قهوه و نسکافه و کافی میکس می خورید تا کافئینش مانع جذب کلسیم شود و استخوانها و دندانهایتان را بیچاره می کنید؟! آیس پک می خورید چون بستنی زعفرانی یا فالوده شیرازی دوره اش گذشته؟! شما تشخیص دادید دوره اش گذشته... ؟!!!!

هلو میوه به این خوشمزگی را نمی خورید و ادا و اطوار می آیید، بعد رانی هلو می خورید که پر از ماده نگه دارنده است و از میوه لِه شده و بی کیفیت درست شده، جسارت نباشد! اما عقل هم، چیز خوبیست...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 22:45  توسط واحه  | 

 

بهانه! ...................................................................................

 یک اس.ام.اس بهانه شد تا اشکهایم بی اختیار دانه دانه بریزد! کم پیش می آید و من چقدر به چنین بهانه ای نیاز داشتم بغض گلویم را بسته بود، راه نفسم تنگ بود، صدایم لرزان بود، کلماتم مردد بودند، خطوط درد، پیشانی ام را درهم کشیده بود... اینروزها اشک، هم درد است، هم درمان، هم زخم است، هم مرهم، هم التهاب است، هم التیام... اینروزها چقدر به بهانه نیاز دارم...

 

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 19:22  توسط واحه  |