تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

زندگی در سکوت! ......................................................................

وقتی یک رابطه خراب می شه، دیگه هیچ جور نمی شه درستش کرد، وقتی احترام شکسته بشه دیگه نمی شه درستش کرد... شاید خیلی از روابط مهم نباشند، شاید از اساس، برای خراب شدن بعضی روابط، باید خوشحال هم بود، اما نه هر رابطه ای...

بعضی روابط همه زندگی ما هستند، بدون آنها زندگی یعنی هیچ، مانند روابط خانوادگی، خویشاوندی یا دوستی های خیلی عمیق و تاثیرگذار، روابطی از این دست وقتی بهم می ریزند و دچار تنش و التهاب می شوند، امواج این تنش در تمام جزییات زندگی طرفین ماجرا تدوام پیدا می کنه...

اگر روابط رو حذف کنیم، یک تنهایی محض می ماند، می شه در تنهایی زندگی کرد، اما همیشه تنها بدون هیچ لرزشی از خوشحالی، یا انتظاری که به خاطرش قلبت تندتر بزند، بدون هیچ شوری، یا اشتیاقی... زندگی در سکوت...

 از زندگی ها پیداست که روابط دیگه اهمیتی ندارند، رفت و آمدها کم، آدمها اغلب از هم دلزده و دلخور، پر از توقعات به جا و نابجا، بی حوصله، لبخندهای پلاستیکی! تعارفات زورکی! خسته، خسته، خسته... هر آدمی در تنهایی اش خزیده، چرا اینجور شد؟! نمی دانم؟! فقط می دانم من نیز از این وضعیت حاکم مستثنی نیستم! بدون هیچ دلیل خاصی قطع رابطه را به برقراری رابطه ترجیح می دهم فقط چون حوصله هیچکس را ندارم، گویی همه روابط برایم مصنوعی، تکراری و گاه حتی دروغین است!

این را حتما بخوانید، روابط میان آدمهای بهشتی با آدمهایی مانند من خیلی متفاوت است...

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 22:2  توسط واحه  | 

 

قمری ها! ..............................................................................

این " قُمری ها " یا " یاکریم ها "، من را پاک شناسایی کرده اند، آنقدر در حیاط و کوچه برایشان ارزن پاشیده ام، هروقت در حیاط گلدانها را آب می دهم، لب دیوارها یکی یکی یا دوتا دوتا می نشینند و بق بقو راه می اندازند تا برایشان ارزن بپاشم! یکروز هم که مثل امروز از صبح وقت نشده بروم پایین، آنها خودشان سه طبقه را پرواز کرده! می آیند لب پنجره اتاقم صف می کشند و هی: بق بقو... بق بقو... درست مانند طلبکارانی که برای وصول طلبشان، پاشنه در خانه بدهکار را از جا در می آورند، البته بق بقوهای اول صبحشان که با طلوع آفتاب شروع می شود خیلی می چسبد و بهرحال از رفاقتشان خیلی خوشحالم! از اینکه خوب می شناسندم و در حیاط که باشم درفاصله یکی دو متری فرود می آیند و محتاطانه روی زمین می نشینند و محافظه کارانه هی قدم می زنند و نگاهم می کنند، تا سهمیه ارزن روزانه شان را تحویل بگیرند!

این را بخوانید، از آدم بودن خودم بیزارم، مهمترین ویژگی انسان سوء استفاده گسترده و مخرب از هستی و طبیعت است، هیچ موجودی مانند انسان اهل سوء استفاده نیست...

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 18:38  توسط واحه  | 

 

کاغذ پاره ؟! .............................................................................

نظر آقای احمدی نژاد راجع به مدرک دکترای جعلی وزیر کشور این بود:

برای خدمتگزاری نیازی به این کاغذ پاره ها نیست!

بیانیه آکسفورد، آخرین تردید ها را در مورد جعلی بودن این مدرک از بین برد. از این وضعیت می توان به نتایجی دست یافت!!!

۱. وزارت کشور از مهمترین حوزه های اجراییست، که نظارت بر سلامت انتخابات و نظارت بر عملکرد نیروهای انتظامی در حوزه مسئولیتهای این وزارتخانه است، وزیر کشوری که خود مرتکب جعل مدرک شده است، چگونه و با چه تضمینی می خواهد نظارت بر انتخابات و جلوگیری از جعل و تقلب در انتخابات را به عهده بگیرد؟!

۲. اگر مدرک دکترا، کاغذ پاره ای بیش نیست، چرا دولت برای این کاغذ پاره ها اینهمه هزینه می کند؟ و چرا وزیر کشور با این آبروریزی بزرگ، دست به جعل این کاغذ پاره می زند؟!

۳. تمامی فارغ التحصیلان مقطع دکترا بدانند که نتیجه سالها درس خواندن و تز و دفاع می رسد به مدرکی که بالاترین مقام اجرایی کشور آنرا کاغذ پاره می داند!

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 22:40  توسط واحه  | 

 

هرروزدرانتظارآمدنت هستم .............................................................

 

این روزها که می گذرد، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشمهای خستهء خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها در قاب

و طرح واژگونهء جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جنب و جوش

در جستجوی دوست

آغاز می شوند

روزی که روز تازه پرواز ها

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را امضاء کنیم

مثل نامه یی بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده یی بنویسند:

تنها ورود گردن کج، ممنوع!

و زانوان خستهء مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشوند

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی ست

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروازهای خشک شده، آنروز

از لای برگهای کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپها

در دست کودکان از باد پر می شوند

روزی که سبزه زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هرجا نیاز داشته باشند

بشکفند

آیینه حق نداشته باشد

با چشمها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز، دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبیرستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که عشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان در حسرت ستاره

نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد،

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روز آفتابی

ای مثل چشمهای خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز، آمدنت، روشن

این روزها که می گذرد، هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما، با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم

" زنده یاد قیصر امین پور"

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 17:13  توسط واحه  | 

 

ماه عزیز... ...........................................................................

 

همیشه دوست دارم در استقبال از ماه رمضان، همه چیز خوب و دوست داشتنی باشد... از هفته گذشته، خانه تکانی آغاز شد، آستینها را بالا زدم، یک تنه و به تنهایی کار را شروع کردم، فقط یکی از فرشها را قالیشویی شست، آنکه بزرگتر و سنگین تر بود، اما همه فرشها شسته شد، همه خانه گردگیری و تمیز شد، حتی تک تک برگهای گلدانها هم غبار روبی شدند، حالا تقریبا همه جای خانه، تر و تمیز و براق و پاک و دلچسب است... حیف اما خانه دلم!

پر از غبار، کدر، تاریک، تلخ، گرد ناامیدی بر در و دیوارش نشسته، می شود آیا در این فرصت باقی مانده...؟! نه باورم نمی شود، این خانه تاریک است...

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 12:50  توسط واحه  | 

 

بی بازگشت... ...........................................................................

دلم گرفته... برای تمام روزهایی که گویی دود شده اند و رفته اند، برای تمام لحظه هایی که از آنها، دریغ باقی مانده و حسرت، برای تمام اوقاتی که می شد به خیر بگذرد و نگذشت! برای تمام عمری که می شد با برکت باشد و نبود! برای تمام انتظارهایی که با مرگ پایان یافت! برای تمام خدا خداهایی، که از دل گفتم و بی پاسخ ماند! برای همه دلتنگی هایی که بی سرانجامند! برای همه خستگی هایی که آسایشی در انتظارشان نیست! برای همه تنهایی هایی که در خود گریسته اند! برای تمام غربت هایی که ناگفته مانده اند!

دلم گرفته...

برای پاییز، برای غروب، برای جدایی هایی که حتی فرصت خداحافظی هم نگذاشتند، دلم گرفته... اشک خوب است، گریه مرهم است، آرامش است، مرثیه است، سوگواریست برای همه آنچه که از دست رفته و دیگر هرگز بازنمی گردد...

دلم گرفته...

 

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 15:3  توسط واحه  | 

 

اگر رییس جمهور بودم !... ............................................................

۱. اگر رییس جمهور بودم در یک سخنرانی اختصاصی، آمریکا را از اساس، می شستم می گذاشتم کنار! فقط به این دلیل که معتقدم با متکبر باید متکبر بود.

۲. اگر رییس جمهور بودم به جای سرگرم کردن مردم با شعارهای قشنگ، از حقیقتها و واقعیتهای تلخ موجود، حرف می زدم تا سطح آگاهی عموم، مسلط بر، نا به سامانی ها و بحرانهای موجود جامعه باشد.

۳. اگر رییس جمهور بودم به جای اینکه همه بدبختی های مملکت را گردن دولتهای قبلی و رژیم پهلوی بیندازم، نقش خودم را در بحرانها و نقصان ها می سنجیدم و ظرفیت ایجاد تغییر و تحول در دولت خود را بالا می بردم.

۴. اگر رییس جمهور بودم به جای جانماز آب کشیدن برای مردم، سعی می کردم خودم باشم! خودِ خودِ واقعی ام.

۵. اگر رییس جمهور بودم به جای دلسوزی برای مردم جهان، دلسوز مردم خودمان بودم!

۶. اگر رییس جمهور بودم به جای کمک های مادی به مردم لبنان و فلسطین و عراق از جیب ملت ایران، از ثروتمندان لبنانی و فلسطینی و عراقی، مقیم در کانادا، آمریکا و اروپا دعوت می کردم تا قدری به فکر ملت و سرزمین شان باشند!

۷. اگر رییس جمهور بودم از همه کارشناسان اقتصادی دعوت می کردم برای حل این معما که چگونه زمان جنگ با وجود حصر اقتصادی و اختلال در وضعیت پالایشگاهها و صادرات نفت وضعیت تورم مانند حالا کمرشکن نبود و این درآمد سرشار نفت کجا هرز می رود؟!

.........................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 19:55  توسط واحه  | 

 

مارمولک! ..............................................................................

از بچگی مارمولکها را دوست داشتم! از وقتی درخانه بزرگ و قدیمی و موروثی مادر بزرگ، مارمولکهای درشت، در آب انبار زندگی می کردند و با کنجکاوی تماشایشان می کردم! به نظرم این حس متقابل است!!! چون تا به حال ۴ خانه عوض کرده ایم که دو تای قبلی نوساز بوده اند، اما در آنها مارمولک بوده و جالب اینکه مارمولکها همیشه در اتاق خودم هستند! مدتی یک بچه مارمولک تر و فرز در اتاقم رفت و آمد داشت و من گاهی نگران که:" بچه زیر قدمهایم له نشوی! " اما او تر و فرزتر از این حرفهاست همیشه در موقع خطر به تندی می گریزد، با اینحال یکماهی بود که پیدایش نبود و فکر می کردم کجا ممکن است رفته باشد تا اینکه امروز صبح زود، در تاریک و روشن هوا، از جایم که بلند شدم، پایین اتاق حرکت کرد، لامپ را روشن کردم، بزرگتر شده بود و با نمک تر!!! کمی نگاهش کردم، او هم مرا نگاه کرد!!  مارمولکها همیشه لبخندی با نمک بر لب دارند!!! با پنجه پا، اشاره ای به سمتش کردم و رفت زیر ریشه های فرش... تا دوباره کی ببینمش... 

یک ویژگی مهم مارمولکها کنترل جمعیت حشرات است آنها از انواع حشرات تغذیه می کنند، بنابراین در خانه ای که مارمولک باشد، حشرات موذی عمرکوتاهی دارند!

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 11:47  توسط واحه  | 

 

جانور موذی! ...........................................................................

 

امروز در خیابان پلاکاردی دیدم، نوشته بود: " طرح ضربتی مقابله با حیوانات موذی "

هم حوصله پیاده شدن نداشتم و هم امکانش را، چون حدودا در مرکز یک میدان بزرگ بودم! مهمتر از اینها قلم و رنگ و اسپری و اینها نداشتم! والا می رفتم، پایین آن پلاکارد می نوشتم:

" جانوری موذی تر از انسان نیست! با موذیگری های همین یکی اگر مقابله نمایید، جهان گلستان خواهد شد! "

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 23:15  توسط واحه  | 

 

مرگ کجا بهتر است؟!!! ..............................................................

 

به نظرم خیلی خوب است اگر آدم در قطب شمال یا جنوب زمین بمیرد! چون در اینصورت در هر قسمتی که به یخ سپرده شود!!! می تواند مطمئن باشد که خوراک جوندگان، کرمها و حشرات نخواهد بود و بدنش درست مانند ماموت ها، مومیایی طبیعی خواهد شد!!! این خود امتیاز بزرگیست! شما را نمی دانم! ولی برای من اساسی ترین قسمت ترس از مرگ، به همین جا بر می گردد، به اینکه لحظاتی پس از مرگ... وای!!! چه جانورانی یکی پس از دیگری از دیوارهای اطراف وارد فضای تنگ یک قبر خواهند شد!!!

ضمن اینکه خود مرگ هم در آنجاها احتمالا راحت تر اتفاق می افتد چون کافیست وقتی حال آدم رو به وخامت می گذارد، برود در فضای آزاد روی برفها آرام بخوابد، آنوقت خیلی راحت دیگر بیدار نمی شود، ضمن اینکه نیازی به برگزاری مراسم وحشتناک کفن و دفن و اینها هم نیست، یک طوفان کوچک با لایه سفید و زیبایی از برف آدم را می پوشاند و همه چیز به همین راحتی و رویایی و رمانتیکی اتفاق می افتد!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 23:4  توسط واحه  | 

 

 مسئله حجاب! ...........................................................................

همیشه به تدریس علاقمند بوده ام... چند روز پیش، دوستی تماس گرفت و گفت مدرسه ای معلم هنر می خواهد برای تمام مقاطع تحصیلیش، تا گفتند، تو به ذهنم رسیدی، شرایط تو برای آنها ایده آل است و خیلی استقبال کردند، اما یک شرط دارند باید چادری باشی...

همیشه حجابم کامل بوده است و همیشه مقید به رعایت حدود شرعی حجاب بوده ام، همیشه به حجاب زنان لبنانی، فلسطینی، ترک، مالزیایی و اندونزیایی علاقمند بوده ام : روسری های بلند رنگی، پیراهن های شاد و گلدار و رنگارنگ، دامن های پُرچین کلوش با طرحهای زیبا، حجابی کاملا پوشیده و زیبا، صفوف نماز عیدفطرشان، مانند جشنواره ای از رنگها زیباست، اما صفوف نماز عید فطر ما، سیاه است، سیاه چادر...

سر دو راهی مانده ام! از سویی علاقه ام به تدریس و بچه ها و از سوی دیگر تحمل این توهین که، دیگری برای نوع لباس و پوششت، تعیین تکلبف کند...

جالبست بدانید فارغ التحصیل دانشگاه شاهدم، آنجا هم چادر اجباری بود و ما یک کوچه مانده به دانشگاه چادر سر می گذاشتیم و موقع برگشت در همان کوچه چادر از سر بر می داشتیم، در محوطه دانشکده و سر کلاسها هم هرگز چادر سر نمی کردیم، چون بیشتر واحدهای درسی ما عملی بود و با رنگ و قلم و گچ و سیمان و خاک رس و مرکب چاپ و ... سر و کار داشتیم و هیچکس هم جرات نداشت بهمان بگوید چرا؟! چون دسته جمعی، بچه های معتقدی بودیم و طرفِ معترض کافی بود فقط حرف بزند تا با استدلالهایی محکم، یکی پس از دیگری، دهانش را ببندیم...

بیزارم از جامعه ای که با افراطی گری و تاکید بر ظاهر، آدمها را ناگزیر به ریا می کند و اینجوریست که آدمها ظاهر و باطنشان یکی نیست، وقتی جامعه می خواهد همه چیز مطایق الگوهای از پیش تعیین شده اش باشد، آدمها ناچارند ولو بی اعتقاد به آن الگو، ظاهرشان را با آن تطبیق دهند و اینجوریست که آقایی را می بینی به ظاهر حزب اللهی، متدین، شریف با ظاهری متشرع! اما بعد از چندین بارملاقات می فهمی پشت این چهره به ظاهر " نوربالا "  چه جانور کثیفی پنهان شده... کاش جامعه می گذاشت آدمها خودشان باشند همان جوری که هستند...

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 19:33  توسط واحه  | 

 

ترانه های چرند! .......................................................................

خنده ام می گیرد از آهنگهای چرندی که بعضی آدمها با حرارت و علاقه گوش می دهند! وارد سوپر مارکت می شوم، یک شیر پاکتی پاک می خواهم، فروشنده سرش شلوغ است ناچار باید منتظر بمانم... ترانه ای احمقانه، می خواند:

" نازی، نازی من مست... نازی نازی ناز گل من!!!!!!"

محدوده طرح ترافیک است، ناچارم با تاکسی به مقصد بروم... ترانه احمقانه دیگری می خواند:

" من نباشم کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره!!!!! "

زودتر از موعد مقرر رسیده ام، ده دقیقه ای را که وقت دارم به دیدن کیف و کفشهای یک پاساژ می گذرانم و اینجاست که از هر مغازه ای ترانهء احمقانه ای!!!

"مشکی رنگ عشقه..." " وقتی عاشق شوی و راز دلت، گفته نتونی چقده سخته خدایا !!!!! " " من آدم خوبی بودم به خاطر تو، بد شدم!!! "

اگر جای مخاطب این ترانه بودم، به طرف می گفتم: بی جا کردی بی ظرفیت! اگه واقعا خوب بودی، خوب می موندی!!!

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 17:59  توسط واحه  | 

 

وسوسه... ..............................................................................

یک وسوسه دائم در سرم نجوا می کند: " بنشین درس بخوان بچه! "

محکم و قاطعانه و بلند به بچ پچش، غُر می زنم که:" برو بابا... درس خواندن اینجا، به چه کار می آید؟! عقل هم چیز خوبیست..."

وسوسه گر دوباره پچ پچکنان می گوید: " قدری سختی به جان مبارک بخر! پاشو از اینجا برو آنسوی مرزها، هرجا می خواهی درس بخوان، پوستت کَنده می شود! ولی از بطالت و بیهودگی بهتر است! "

باز قاطعانه می پرم وسط اظهار فضلش که: " می شه بگی بعد که درسم را خواندم و مدرکم را گرفتم چه خاکی بر سرم بریزم؟! "

و اینجاست که وسوسه گر کم می آورد و ساکت می شود... و من پیروزمندانه بهش پوزخند می زنم...

حالا نمی دانم این وسوسه از نفس لوامه است؟! یا اماره؟! یا مطمئنه؟!!! ولی می دانم برای درس خواندن منتظر یک بهانه یک دلیل جدی ام!!!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 21:35  توسط واحه  | 

 

 چند طرح و اتود .......................................................................

پوسترها به ترتیب:

۱. پانزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب

۲. پوستر برای فیلم ارتفاع پست که در مرحله فیلمنامه بود آن زمان و نامش اتوپیا بود و بعد تغییر یافت، فیلمنامه را ندیده بودم! فقط بر اساس مصاحبه مختصری که از حاتمی کیا خوانده بودم این ایده به ذهنم رسید!

۳ و ۴. پوستر تجاری از دوربین های پریمیر که سال ۸۳ چاپ شدند.

        

 

        

 

نمونه های تقویم دیواری چهارصفحه ای چهار فصل:

      

       

 

نمونه های آگهی داخل مجلات:

          

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 14:9  توسط واحه  | 

 

جالبه... .................................................................................

جالبه که رییس جمهور رابطه با آمریکا را با دست پس می زند و با پا پیش می کشد! جالبه که به شکل رقت باری از گرفتن عکس یادگاری با درجه دار آمریکایی ذوق زده و دست پاچه می شود! جالبه که با این حرفها جلب توجه می کند!

جالبه که مردم ما پس از سالها تحمل جنگ و نا آرامی های سیاسی حالا باید تورم، کمبود آب، برق و گاز را تحمل کنند، اما برق مردم سریلانکا تامین باشد آنهم از خزانه بیت المال مردم جمهوری اسلامی ایران! جالبه که این دولت ادعای تامین انرژی از طریق انرژی هسته ای را هم دارد!

جالبه که پس از آنهمه شعار عدالت محوری، نزدیکان رییس جمهور در سلک از ما بهترانند!

جالبه که مردم باید بر سر مالکیت زمین هایشان بجنگند، آنهم نه با دشمن با ارتش خودمان!!!

جالبه که رییس جمهور، تحویل سال به بهزیستی می رود، اما نظارت بر بهزیستی آنقدر ضعیف است که بچه های یتیم شکنجه می شوند!

جالبه که جنجال بر سر نام خلیج فارس نه تنها باعث نمی شود دولت در حفظ و ارائه شواهد و مدارک تاریخی بکوشد، بلکه اهمال کاری و بی لیاقتی اش را به اثبات می رساند!

جالبه که با تما اینها، برای مظلوم نمایی و قهرمان ساختن از خود در ذهن مردم، با داستان خنده دار آدم ربایی ما را مضحکه دنیا می کند!

...

...........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 15:32  توسط واحه  | 

 

پیامبر رحمت... ........................................................................

پیامبر گرامی اسلام بیش از همه پیامبران موصوف به صفت رحمت است، اطلاعات و دانش ما از پیامبر بسیار محدود و ناچیز است، اما در حد همین اطلاعات کم، همه باور داریم که مهمترین ویژگی پیامبر ما مهربانی ایشان بوده است، ما امت پیامبر رحمت، امت راستین اوییم؟!

تار و پود روزمرگی های ما تنیده شده در: زد و بند علیه این و آن، تهمت های بزرگ سیاسی، فحاشی، طرد و گاهی سرکوب مخالفان خود، سوء استفاده از هر موقعیت و امکان در دسترس، تکبر، خودستایی، بهره کشی، بی انصافی، خودپرستی، محکوم کردن آزادی عقیده، بی حرمتی در رفتار با مردم، ریا، ریا، ریا... ما هر روز با نامهربانی هایمان پنجه در روح هم می کشیم...

و با تمام اینها دلمان را خوش کرده ایم به نماز اول وقتی که می خوانیم و روزه ماه رجبی که می گیریم و افطاری که با نان و پنیر و نمک آغاز می کنیم و زیارت امام و امامزاده ای که می رویم... نمازمان هم ریا با خودمان است! سر خودمان هم کلاه می گذاریم، می خواهیم سرپوشی بر رفتارهای حقیرمان بگذاریم...

ما چگونه امتی هستیم که مرام و مسلک و شیوه زندگیمان اینهمه از پیشوایمان دور است؟!

 

...........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 22:13  توسط واحه  | 

 

دست و دل شستن از... ..................................................................

 

دلم می خواست از عشق می نوشتم! دریغ آلوده اش کرده اند!

 آنقدر که گویی دیگر نسبتی میان عشق و پاکی نیست، آنقدر که گویی هر احساس آلوده ای را با نام عشق فروخته اند...

عشق هم کالای دلالان دنیا شد، دلالان هوس!

و اینجوریهاست که ما از عشق هم، دست و دل شستیم!

 

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 20:13  توسط واحه  | 

 

حقیقت! ................................................................................

 

این ماجرا را از جنگ جمل همه شنیده ایم اما یادآوریش بجاست:

فردی نزد امیر المومنین امام علی علیه السلام می آید و می گوید من گیج و گنگم چرا که در یک سوی این جبهه تو هستی، وصی و برادر و جانشین و داماد رسول الله و در سوی دیگر اصحاب رسول الله از مهاجرین و انصار که در رکاب رسول الله دلاورانه مجاهدت کرده اند مرا از این سردرگمی برهان!

امام علی علیه السلام در پاسخ به او می فرماید: ایراد تو در این است که به آدمها و سوابقشان نگاه می کنی به جای اینکه بنگری که هستند بنگر و دقیق شو که چه می گویند، ببین خواسته کدام گروه حق است، کدام گروه حقیقت را می گوید

 " پی این مباش که کدام فرد می گوید، بنگر چه می گوید "

(نقل به مضمون، عین کلمات را به طور دقیق به یاد ندارم)

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 23:59  توسط واحه  | 

 

دوستی خاله خرسه! .....................................................................

بر اساس اطلاعات موثقی که شنیده ام در زمان جنگ ایران و عراق، قیمت خرید هر یک عدد گلوله فشنگ برای ما، در حدود ۷۰۰ ( هفتصد) تومان بوده است، تصور کنید! اگرچه بازهم " تصور کردنش سخته!" در طول ۸ سال جنگ چه تعداد گلوله فشنگ شلیک شده و کشور چه هزینه هنگفتی را، تنها برای تهیه گلوله های فشنگ، مُتحمل شده است، حالا " آر.پی.جی" و " کاتیوشا " و اینها بماند!

همه اینها را در نظر داشته باشید و وضع پالایشگاههای سوخته، بمباران شده، و صادرات نفت را هم در نظر بگیرید!

با تمام اینها تا جایی که به یاد می آورم ۱۳ ، ۱۴ ساله بودم که جنگ تمام شد، اما فشار اقتصادی چندان توان فرسایی، بر دوش مردم نبود، ما هم مانند بیشتر مردم، از نظر اقتصادی در طبقه متوسط بودیم و الحمدالله زندگی با برکتی را گذراندیم!

قطعی برق بود، اما نه تا این حد زیاد و اعصاب خردکن!!! گرانی و کمبود بود، اما قابل تحمل بود، مستاجرها بیچاره نبودند و اغلب مردم خانه شخصی داشتند!

بعد شما الان را ببینید، نفت به بالاترین و بی سابقه ترین بهای خود در بازارهای جهانی رسیده است، پالایشگاههای ما در امنیت و آرامش مشغول به کارند، در همین ماههای اخیر خبر کشف میادین نفتی جدید در ایران، منتشر شد، کشور در جنگ و حصر اقتصادی آنزمان بسر نمی برد، با اینحال ۸ تمان گرو ۹مان است!!!

یک چیپس ۲۵۰ تومانی پارسال امسال ۵۰۰ تومان است و یک بستنی ۱۰۰ تومانی ۳۰۰ تومان! یک قالب پنیر ۹۰۰ تومانی پارسال، امسال ۱۸۰۰ تومان است و همینجور تمام قیمت ها دو برابر... بعد وقتی به احمدی نژاد بد و بیراه می گوییم، یک عده آدم " چایی شیرین " و " بادمجان دور قابچین " می گویند: " نه غیبت نکن، بیچاره نمی فهمه می خواد کار کنه بدتر می زنه خراب می کنه!!! "

حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر این حرف هم درست باشد تازه می رسیم به حرف قدیمی ها که: " دشمن دانا بهتر است از دوست نادان "

حکایت مهرورزی احمدی نژاد به مردم هم، حکایت دوستی خاله خرسه است!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 23:32  توسط واحه  | 

 

تاب و توان! .............................................................................

اوضاع پر دردسری را می گذرانم، چند کار چاپی که طراحی هیچکدامشان با من نبوده اما مسئولیت تجدید چاپشان به من محول شده به دردسر خورده اند، کارهایی که هیچ ارزش هنری ندارند، طراحی شان هم چنگی به دل نمی زند و حالا به دلیل یکسری ایرادهای فنی مربوط به لیتوگرافی، کلیشه و چاپ دردسر ساز شده اند و من باید پاسخگو باشم برای ندانم کاری های طراح کار و این خیلی افتضاح است، اینکه عذر خواهی کنی بدون اینکه اصل تقصیر و کوتاهی به عهده تو باشد، اینکه زیر فشار روانی کاری باشی که قبولش نداری، اینکه به سفارش دهنده کار توضیح دهی و او مانند یک طلبکار تو را برای کاری که طراحش دیگری بوده سوال و جواب و بازجویی کند وای... که چقدر اینها از تاب و توان و روحیه من دور است و چقدر سرسخت برپا می ایستم با اینکه توانایی ایستادن در خودم نمی بینم! گاهی فکر می کنم همه عمر با خودم، روحیه ام، شخصیتم، احساساتم در مبارزه بوده ام، سالهاست علیه خودم و تمام ویژگیهایم قیام کرده ام و برخلاف مسیر دلخواهم زندگی کرده ام چون امکان انتخاب مسیر را نداشتم و ناچار بوده ام ممکن ترین راهی را بروم که پیش پایم بوده، حالا هرقدر این راه با روحیه و تیپ و حال و هوای من متفاوت...

اینها را می گویم نه برای اینکه غر زده باشم یا خودم را خالی کرده باشم نه... اینها بازیهای روزگار است با آدمی تا ظرفیتش گسترده شود و سازگاریش و از کوچکی در بیاید و بزرگ شود، این میان، آدمهایی مانند من که ته وجودشان یک بچه اند سختی های سنگین تری را تاب می آورند...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 23:28  توسط واحه  |