تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

حاشیه های نمازجمعه... .................................................................

 

           

 

" آقا " هر سال ماه رمضان در ایام شهادت امام علی علیه السلام و یا روز قدس، امامت نماز جمعه را به عهده می گیرند، در چنین شرایطی، تمام خیابان های مرتبط با خانه ما مسدود می شود و تنها به شکل پیاده، تردد در این خیابان ها ممکن است! تمام ماشین هایی که در کوچه ها و خیابان های اطراف پارک باشند، با جرثقیل تغییر مکان داده خواهند شد! از صبح هلی کوپترها بر فراز خانه ما به پرواز درمی آیند!!! گاهی آنقدر نزدیک که گمان می کنم یکی از آنها درحال فرود یا احیانا سقوط بر پشت بام خانه است!!!

چند سال پیش که عمه جان در این ماه از دنیا رفت و ما به ناچار در جریان برگزاری و تدارکات مراسم، دائم در مسیر خانه و ناگزیر خیابان های اطراف تردد داشتیم، اساسی با پلیس درجه داری دعوایمان شد و او گفت ماشین را با جرثقیل خواهد برد و من گفتم آسمان برود، زمین بیاید، باید با ماشین به خیابان و کوچه خودمان بروم، چون باید ظرف و ظروف از خانه بردارم و با پای پیاده نمی شود اینهمه ظرف را جابجا کرد و سرانجام این جنگ با پیروزی من پایان یافت، این بود خاطره من از نماز جمعه چند سال پیش به امامت " آقا "!

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 14:10  توسط واحه  | 

 

همه چیز در سطح !!! ..................................................................

ما مردمان دینداری هستیم، منتهی در سطح! دینداریمان جلدی، پوسته ای و ظاهری ست! پایش بیفتد از پشت خنجر می زنیم، خیانت هایمان به چشم نمی آیند، اما حکایت، همان حکایت تخم مرغ دزدی و شتر دزدیست! و البته صدها هزار رحمت به شتر دزد، چون گاهی در اینجا به نام اسلام، حقیقت به قتلگاه می رود...

ما مردمان هنرمندی هستیم، البته در سطح... محور اصلی اغلب داستان ها و فیلمها و فیلمنامه ها عبارتست از: ازدواج، طلاق، صاحب فرزند شدن!... از پرده های نقاشی مان هیچکس هیچ چیز نمی فهمد! حتی خودمان!... در گرافیک و تبلیغات، اگر نبودند نرم افزارهایی چون فتوشاپ و فری هند و رفرنس های تصویری خارجی، از کجا باید کپی برداری می کردیم؟! و چقدر آنوقت بیچاره بودیم! حالا به برکت فتوشاپ، هر کاربر کامپیوتری برای خودش گرافیست مطرحی ست!

ما از نظر علمی، می گویند خیلی حرف در دنیا داریم برای گفتن!!! منتهی در سطح! چون اینجا همه از دوم راهنمایی تا پایان مقطع فوق لیسانس زبان انگلیسی می خوانند، اما نه درست و درمان حرف می زنند و نه درست و درمان انگلیسی می فهمند، نمی دانم در حالیکه زبان علمی روز دنیا را نمی دانیم چطور کلی حرف برای گفتن داریم!

ما مردمان حساسی هستیم، منتهی در سطح! امروز تصمیم می گیریم فلانی را برای فلان مقام انتخاب کنیم، اما وقتی طرف دلمان را زد، با فحاشی، انتخابمان را ترور شخصیت می فرماییم!

ما مردمان مهربان و فرهیخته ای هستیم، البته مهربانی و فرهیختگی جلدی و پوسته ای! وقتی رانندگی می کنیم تصورمان براینست که خیابان، مسیر، بزرگراه، فقط برای خودمان است و اگر راننده دیگری این تصور را بهم بزند، سرمان را از پنجره ماشین بیرون آورده و با الفاظی که پشت سرهم بر دهان می آوریم، طرف را پاک می شوییم و می گذاریم کنار...

ما مردمان بزرگی هستیم! منتهی درسطح! عمق نداریم! اینست که بزرگی هایمان زود به آخر می رسد!

... 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 0:7  توسط واحه  | 

 

سید جلال آل احمد ........................................................................

 

۱۸ شهریور سالگرد سید جلال آل احمد بود، دوست داشتم مطلبی به یاد او می نوشتم، ذهنم آنقدر آشفته و بهم ریخته بود که فکر کردم: ننوشتن بهترست از نوشتن مطلبی، نه آنچنان که باید...

چون دریغم می آید این ماه بگذرد بی یادی از او، در اینجا نقل قولی از آل احمد می گذارم در رسالت قلم و زندگینامه اش را...

«...«قلم» این روزها برای ما شده یک سلاح. و با تفنگ اگر بازی کنی بچه همسایه هم که به تیر اتفاقی‌اش مجروح نشود، کفترهای همسایه که پر خواهند کشید... و بریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا به کار باید برد».(جلال آل احمد)

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 18:52  توسط واحه  | 

 

فلسفه زندگی! ...........................................................................

 

 

من واقعا هرچی فکر می کنم، نمی فهمم برا چی زنده ام؟!

 

 

 

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 16:34  توسط واحه  | 

 

سفر... .................................................................................

دلم سفر می خواهد! به یک منطقه باستانی... تخت جمشید... چغازنبیل... کرمان... جیرفت.... بوشهر...، بندر سیراف! یک منطقه گرم، جایی که آفتاب را بر شانه هایت احساس کنی، با نخلهای بلند و دشت های وسیع و تک درختان سر به آسمان کشیده...

حیف که حالا غیرممکن است!

یکی از مسخره ترین اتفاقهای زندگی اینست که وقتی امکانی را می خواهی، به دست نمی آوری، سالها می گذرد و آن امکان در دسترس قرار می گیرد، اما آنوقت، تو دیگر آن آدم گذشته نیستی و بودن و نبودن آن امکان برایت یکی ست!

 

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 14:19  توسط واحه  | 

 

جوجه یاکریم یتیم! .......................................................................

چند وقت پیش یک یاکریم روی چراغ راه پله های پشت بام آشیانه ساخت، لامپی حباب دار که از دیوار جدا شده و تنها از سیم برق آویزان بود و آشیانه یاکریم دقیقا روی قاعده حباب، از همان اول هروقت می رفتم پشت بام دانه برای پرندگان بپاشم نگرانش می شدم، بدجایی لانه ساخته بود، تا اینکه تخم گذاشت و من فکر می کردم در جایی که از یک وجب هم کمتر است چطور هم تخمش هست، هم خودش روی تخم می نشیند، سرانجام انتظار به سر آمد و جوجه به دنیا آمد! چند روز پیش متوجه شدم جوجه از لانه پایین افتاده، جعبه ای برداشتم و جوجه را در آن گذاشتم از مادرش خبری نبود اما چینه دان جوجه پر بود و معلوم بود مادرش غذایش را داده است، جعبه را در راه پله روی لبه دیوار گذاشتم، چندین بار سر زدم خبری از مادرش نبود در لیوانی آب ریختم و چند قطره مولتی ویتامین در آب، زیر منقار جوجه نگه داشتم، ظرف را کج کردم تا سر منقارش قدری در آب فرو رود، با ملچ و ملوچ بامزه ای آب خورد، با وحشت مرا نگاه می کرد و هربار دستم را به سمتش می بردم تا نوازشش کنم، بالش را بالا می برد و جلوی چشمهایش می گرفت درست مانند بچه ای که از ترس کتک دستهایش را جلوی صورتش بگیرد! حس کردم صدایی از بالای سرم می آید، مادرش بود لبه پنجره های خرپشته نشسته بود، خیالم راحت شد جوجه را در جعبه گذاشتم و رفتم، فردا صبح آمدم چینه دان جوجه خالی بود معلوم بود از دیروز مادرش غذایی به او نداده بازهم آب و مولتی ویتامین... جوجه قادر به خوردن غذا نیست مادر غذا را می بلعد در چینه دانش نرم می شود دوباره به منقار باز می گرداند و در حلق جوجه می گذارد، این کارها از من برنمی آمد پس ناچار باید با مایعات تغذیه می شد، به نظرم آمد آب و مولتی ویتامین کافی نیست، اینبار در لیوانش شیر ریختم، شیر را هم خورد خیلی کم می خورد شاید از سطح لیوان دو تا سه میلیمتر کم می شود و فکر کنید جوجه یاکریمی که با شیر گاو بزرگ شود چه خواهد شد!!! بار دیگر به او سر زدم همچنان چینه دانش خالی بود، نمی دانم این مادر کجا رها کرد و رفت! اینبار بیسکویت را آسیاب کرده با شیر مخلوط کردم، باید خیلی رقیق باشد تا از گلویش پایین برود همانطور که به نوزاد انسان هم نمی شود بیسکویت داد! در واقع بیشتر همان حالت شیر رقیق را داشت که با بیسکویت غنی شده باشد! کلی وقت صرف کردم تا مقداری خورد، هرازگاهی هم همه را تف می کرد بیرون و پوف پوف می کرد، هر بار هم دستم را زیادی نزدیک به سرش احساس می کرد با منقارش نوکی به دستم می زد! ماجراییست حالا... الان هم بالا در راه پله های پشت بام تنهای تنها در جعبه اش خوابیده و من باید تا صبح نگرانش باشم و خداخدا کنم تا مادرش برگردد!

 

پی نوشت: در خانه ما ضایعات نان معنا ندارد! همان ابتدا که نان را می خریم، قسمتهای خمیر و بی کیفیتش را جدا می کنیم، آنها را خرد کرده و در پشت بام برای پرنده ها می ریزیم، همچنین اضافه های غذایی که دست خورده است و قابل استفاده نیست...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:6  توسط واحه  | 

 

تنهایی عزیزم... ......................................................................

دلم می خواهد تنها باشم، تنها زندگی کنم، تنها سفر کنم، دلم نمی خواهد هیچ بخشی از زندگیم را با هیچکس، هرقدر عزیز یا هرقدر مهم، به اشتراک بگذارم، خودخواهی ست؟! خب باشد، من دلم تنهایی می خواهد و دلم می خواهد این خواستن را با صدای بلند فریاد بزنم و چون نمی شود با تمام توان کلمات را تایپ می کنم جوری که نزدیک است کلیدهای کیبورد بشکنند...

دلم تنهایی ام را می خواهد، تنهایی ام، تنهایی ام، تنهایی ام، تنهایی عزیزم...

خسته ام حوصله هیچکس را ندارم، فقط تنهایی ام را می خواهم، تنها او آشناست، فقط او مرا می شناسد، می داند، می فهمد و وای که وقتی از من جدایش می کنند وقتی میان من و تنهایی ام، روی اعصاب ما قدم می زنند و راه می روند، می خواهم بمیرم، غربت گلویم را می فشارد...

کاش جایی بود جایی برای زندگی، برای زندگی من و تنهایی ام، فقط ما دوتا و دیگر هیچکس، گاهی رفت و آمدی با دوستی، خویشاوندی، عزیزی، اما فقط گاهی، هفته ای یکبار، نیمی از روز، دیگر بقیه اش خودم بودم و تنهایی ام، من و تنهایی ام با هم همه چیز داریم، همه آنچه که آدمها به دنبالش می دوند! ما با هم آرامیم، دوستیم، هم صحبتیم، همراهیم، خویشیم، رفیقیم، پشتوانه هم هستیم، ما همه بودن همیم، چرا نمی گذارند با هم زندگی کنیم، چرا دیگران وسط زندگی ما هستند چرا؟! خودخواهم؟! باشم؟! بگویید کیست در این دنیا که خودخواه نباشد؟!

کاش حالا که جایی برای زندگی ما نیست، جایی بود برای مُردن... کاش می شد با تنهایی ام بروم سر روی خاک بگذارم و بمیرم و این دنیا بماند برای علاقمندانش! کم آورده ام؟! خودم می دانم، من مدتهاست کم آورده ام، خیلی وقت است، سالهاست، درست نمی دانم، من اصلا آدم این دنیا، این زندگی نیستم، نبوده ام و نخواهم بود، حالم از همه چیزش بهم می خورد جز طبیعتش و تنهایی اش و کویرش و سکوتش...

کاش خدا صدای مرا می شنید، شاید از من بیزار است، از شکایتهایم و غر زدن هایم و بی صبری هایم و ناشکیبایی هایم و طغیانهایم و عصیانهایم... با اینهمه کاش خداوند گناهانم را به ناتوانی هایم و ضعفهایم می بخشید و مرا می برد، کاش خدا می خواست صدایم را بشنود، می خواست قدری مرا بفهمد...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 23:42  توسط واحه  | 

 

وقتی دکتر شریعتی دانش آموز بود... ....................................................

" کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل: اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید، و سوم که از همه تهوع آور بود، اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی از اوقات آدم از آن دست چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد."

 

" دکترعلی شریعتی"

 

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 21:34  توسط واحه  | 

 

پاسدارشهید حاج داوود کریمی ............................................................

نمی دانم تا بحال نام سردار بزرگ دفاع مقدس، شهید داوود کریمی را شنیده اید، از طراحان پل عظیم رودخانه اروندرود که منجر به پیروزی در عملیات فاو شد، این شهید بزرگ، شهریور ماه سال ۱۳۸۳ به دلیل عوارض شیمیایی جنگ به شهادت رسید، اما خوبست بدانید شهیدی که آقای خامنه ای هم، برای شهادتش پیام تسلیتی بلند بالا فرستاد، به دلیل اعتقاد عمیق به مرجعیت آیت الله منتظری مدت هشت ماه در سلول انفرادی اوین زندانی بوده است!

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 20:48  توسط واحه  | 

 

کاخ نشینان و کوخ نشینان! ............................................................

اذان مغرب را می شنیدم، هوا رو به تاریکی بود، داشتم به سمت درهای خروجی بهشت زهرا حرکت می کردم، که دیدم زن جوانی بچه به بغل، منتظر ماشین است، آمدم کنار ایستادم، دوید و گفت: "ببخشید شما حرم امام می روید؟"

تعجب کردم! زنی جوان، بچه ای ۷، ۸ ماهه در بغل، این موقع شب، حرم امام؟! با اینحال گفتم: "مسئله ای نیست، بنشینید می رسانمتان..."

خوشحال شد، تشکر کرد و نشست، نتوانستم مانع کنجکاویم شوم، پرسیدم: "حرم امام؟! این موقع شب؟!" گفت که شوهرش آنجا منتظرش هست و من تعجبم بیشتر! که عجب شوهر بی فکری! خودش آنجا، خانمش بچه به بغل اینجا، وسط قطعه های بهشت زهرا، منتظر ماشین!!!

در این فکرها بودم که... یکمرتبه زد زیر گریه، با تعجب و نگرانی نگاهش کردم... گفت: "خانم شما را به خدا برای شوهرم کار سراغ ندارید؟" گفتم: نه... دوباره گفت: "شما را به خدا، بیکاریش مایه عذابمان شده" گفتم: "راستش من کاره ای نیستم، خودم هم در حال حاضر کار ثابتی ندارم، قراردادهای کوتاه مدتِ کاری دارم"... اشک می ریخت و می گفت: "زندگیم از هم پاشیده" پرسیدم: "شوهرتان قبلا کارش چه بود؟!" گفت: "ما مشهد زندگی می کردیم، روی تاکسی یکنفر کار می کرد، تا اینکه فردی به وعده کار ما را به تهران کشاند، ما هم همه زندگی و اسباب و اثاثیه را برای کار به تهران آوردیم، آن بنده خدا کارش نگرفت و پول ما هم رفت،" پرسیدم: "خودتان کار می کنید؟!" گفت نه خانم من با این بچه کجا می توانم کار کنم؟!" گفتم: "پس چه جور زندگی را می گذرانید؟!" گفت: "با سختی و مشکلات زیاد" پرسیدم: "مستاجرید؟!" گفت: "نه" و سرش را انداخت پایین، گفتم: "خب خدا را شکر لااقل خانه دارید" با شرمندگی گفت: "نه خانم، یک چادر مسافرتی در حرم امام کرایه کرده ایم، در چادر زندگی می کنیم" گفتم: "آخه چطوری؟! چند ماه دیگر زمستان است، این برهوت سرمایش استخوان را می سوزاند زمستانها من بیشتر از نیم ساعت نمی توانم در بهشت زهرا روی پا بایستم بعد شما می خواهید در چادر زندگی کنید؟!" گفت: "عیبی ندارد فقط بیکاری، بیکاری بیچاره ام کرده تو را خدا خانم...

بالاخره شماره ام را گرفت و پرسید: "من کی می توانم با شما تماس بگیرم؟" گفتم: "به خدا من هیچ کاره ای نیستم و کاری سراغ ندارم، اما این طرف و آنطرف می پرسم، آگهی های روزنامه ها را هم می گردم شما یکماه دیگر تماس بگیر...

ذهنم دائم به او و بچه شیرین و معصومش مشغول است، خانم جوان و آبروداری بود و از شدت استیصال و ناچاری به گریه افتاده بود، کیسه ای دستش بود و در آن چند شیرینی و شکلات و میوه و فهمیدم در بین قطعه ها قدم می زده تا از خیراتی که مردم جمعه ها برای رفتگان می آورند، یکروز از هفته را سر کند...

نمی دانم مسئولین و مدیران مملکت ما با چه رویی از آرمانهای انقلاب و عدالت اقتصادی و مهرورزی دم می زنند، وقتی خودشان در کاخهایشان در ولنجک و نیاوران و فرمانیه و قیطریه و اقدسیه زندگی شاهانه دارند و از بطن مردم بی خبرند و شکاف و اختلاف طبقاتی هر روز بیشتر و بیشتر می شود...

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 23:3  توسط واحه  | 

 

فهمیده شدن! ...........................................................................

به نظرم یکی از بزرگترین لذتهای زندگی فهمیده شدن است، اینکه یکنفر تو را همانجوری که هستی بفهمد، نه بیشتر و نه کمتر! نه تو را بزرگتر از آنچه هستی، ببیند و نه کوچکتر از آن! این خیلی کم اتفاق می افتد، تازه اگر آدم خوش شانس باشد و دیگران مغشوش و مخدوش، نفهمندش!

این فهمیده شدن یعنی: دلیل رفتارهایت را بفهمند، احساساتت را عوضی نفهمند، از ایراز محبتت سوء استفاده نکنند، نیازهایت را هم عوضی نفهمند! حرفاهایت را بشنوند و به جای آماده کردن جواب در ذهنشان، به حرفهایت فقط کمی عمیق، فکر کنند! فقط خودشان را نبینند و خواسته هایشان را و نظرشان را و احساسشان را!... خودخواهی های آدمها برایم مانند تنگی نفس است! مانند بودن در جایی که هوایی برای تنفس نیست... و اینروزها نمی دانم چرا حس می کنم دیگر هیچ جا هوا نیست! نفسهایم به شماره افتاده اند...

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 17:36  توسط واحه  | 

 

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم... ....................................................

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، می توانستیم همدیگر را ببینیم و چشمهامان به جای سرزنش و آزردگی، موج می زد در نگاهی گرم و گیرا...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، به جای الکی خوش بودن های روزمره و ابراز خوشحالی های دروغین، دلگرم بودیم به هم، به بودنِ هم، به همدیگر...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، به جای پنهان کاری برای سرخوشی های ناپایدار، صادق بودیم با هم و در این صداقت پاک می ماندیم...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، خوشحالی را ابتدا در همدیگر سراغ می گرفتیم...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، دلهایمان کنار هم بود در تمام خستگی ها...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، نیازهامان یکی بود و برخورداریهامان با هم...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، تنها نبودیم...

اگر خوب بودیم و خودخواه نبودیم، عاشق بودیم و خویش با هم...

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 22:50  توسط واحه  |