تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

 شکسته می شوم هر روز، با یاد تو... ..................................................

لبخند مهربانت از ذهنم نمی رود... نه... دستهایت پیش چشمهایم گرم گرمند... اگرچه بیست سال می گذرد... یادم نمی رود ساعت ملاقات را، اوین و قزلحصار را... نه... یادم نمی رود روزهایی را که قلبم برای دیدنت می تپید، یادم نمی رود سالن انتظار و عقربه های ساعت را که ثانیه به ثانیه می شمردم، یادم نمی رود درهای سالن ملاقات که باز می شد می دویدم، یک یه یک شیشه ها را نگاه می کردم تا به تو می رسیدم می رفتم روی صندلی لبهایم را به شیشه می چسباندم و تو لبهایت را از آنسو ...و از پشت آن شیشه های لعنتی، یکدیگر را گرم می بوسیدیم... یادم نمی رود وقتی گوشی در دستم بود و دوست داشتم با تو حرف بزنم اما این مجال لعنتی تمام می شد و صدای تو قطع... یادم نمی رود چه زیبا در چادر مشکی رو می گرفتی عزیز دلم... یادم نمی رود وقتی باید به اجبار، سالن ملاقات را ترک می کردیم تو دستت را روی شیشه می گذاشتی و من اینسوی شیشه دستم را بر دست تو... یادم نمی رود چقدر با التماس، کودکانه از تو می پرسیدم: خاله پس کی برمی گردی؟! و تو لبخند می زدی و می گفتی: هر وقت تو هم سن مامانت شدی...

من هم سن مادر شدم و دریغ تو هرگز بازنگشتی...

دایی ها، هر دو جبهه بودند، مرداد ۱۳۶۷، عملیات مرصاد بود... و طولی نکشید که از تو به ما، نشانی از یک سنگ قبر دادند و همه خاطرات کودکیم با یک سنگ شکست...

تو دختر بیست و هفت ساله یک خانواده مذهبی و سیاسی، تو که در زندگی آزارت به هیچ جانداری نرسیده بود، تو دختری که مانند گلبرگهای گل، لطیف و خواستنی بودی به کدامین گناه کشته شدی بگو تا بدانم... هواداری از سازمان مجاهدین خلق... چرا تو؟! تو که در زندگیت یک تفنگ را هم از نزدیک ندیده بودی؟ دستشان به تروریست ها نمی رسید، چرا از تو انتقام گرفتند که تنها یک هوادار بودی همچنان که من هوادار سیاسی گروههایی بوده ام... این کدام محاکمه بود در کدام بیدادگاه، اینهمه تفاوت میان جرم و مجازات؟! مجازاتِ هواداری، اعدام بود؟!

نمازهایت را از یاد نمی برم و دعاهای بعد از نمازت و تعقیبات نمازت و چقدر سنگین است وقتی نام تو را جستجو می کنم و در ردیف اتهامات تو نوشته اند: محاربه با خدا، محاربه با رسول خدا، محاربه با نایب امام زمان... همه ذرات وجودم پر از داغ توست... این حکمها را جانوران کثیفی چون "محمدی ری شهری" و منجلابهای عفنی چون " مصطفی پور محمدی"، برای تو نوشته اند... کاش نام سایر جنایتکاران را نیز می دانستم... نام جنایتکاران اوین را... کاش ببینم روزی را که خداوند به انتقامشان خواهد کشید...

چقدر بی چشم و رو بودند، که حتی به خانواده های شهدا نیز رحم نکردند، خانواده شهید سید محمد جهان آرا، اولین شهیدش به نام سید علی جهان آرا به دست ساواک کشته شد و ساواک تنها نشانی از یک قبر به آنها داد، دومین شهید، سید محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر بود که باسقوط هلی کوپتر پیکر سوخته اش را به خانواده اش سپرند، سومین شهید سید محسن جهان آرا که در اسارت حزب بعث عراق بود و همچنان مفقود الاثر و چهارمین فرزند سید حسن جهان آرا به جرم هواداری از مجاهدین خلق در اوین کشته شد و نشانی از یک قبر به خانواده اش دادند، در همان قطعه ای که ساواک، سید علی را دفن کرده بود، آیا رژیم نمی توانست به حرمت دل داغدار مادر سه شهید، فرزند چهارم را با حکم حبس ابد در زندان نگه دارد و داغی دیگر بر دل این مادر نگذارد؟

کاش خانواده ما اینهمه سنگ انقلاب را به سینه نزده بود، کاش آثار شکنجه های ساواک هنوز بر اعضای بدن عزیزانمان نبود... چقدر تلخ است وقتی کفتاران و خفاشان و لاشخوران، نقاب معصومیت بر خود می بندند و خود را جانشین خدا بر زمین می دانند، آنها و کفتار خونخواری، چون مسعود رجوی، دو روی یک سکه اند و سر و ته یک کرباس... و من صبورم برای تماشای روز انتقام همه آنها... 

بیست سال است هرروز را با داغ لاله ای چون تو به شب می رسانم و این داغ چون خون تازه ای هر روز داغتر از روز پیش است...

 

بحث راجع به قتل عام سی هزارنفری تابستان ۱۳۶۷ در کامنتهای لینکی در بالاترین جریان داشت. 

 بخشی از کامنتهای واحه در لینک بالاترین:

چرا سعی می کنید از امام خمینی یک تابو بسازید، او یک رهبر کاریزما بود، قبول. انقلاب او کاری بزرگ بود، قبول...
اما چرا تطهیرش می کنید چرا از او قدیس می سازید، او معصوم نبود، او نیز یک انسان بود با همه محدودیتهای انسانی او نیز تصمیمهای فراوانی بر اساس احساسات شخصی گرفت، ماجرای بنی صدر هم نمونه مشخصی از اشتباهات تاریخی اوست و تداوم جنگ و اینهمه کشتار و قربانی... چرا می خواهید همه چیز را مقدس و مطهر جلوه دهید...

آیت الله خمینی دوحق الناس بزرگ بر گردن دارد، اگر مسلمانید...
1. فرمان قتل عام بیش از سی هزار نفر دختر و پسر مجاهد که بعضی از آنها مانند خاله خودم تنها قدری تا پایان محکومیتشان فاصله بود و تمام عضویتشان در سازمان محدود به هواداری و طرفداری صرف بود آنهم در آن اوضاع ملتهب و پر تنش دهه 60.
2. تخریب وجهه آیت الله منتظری به دلیل انتقاد دلسوزانه وی و هشدارش و نهی از منکرش و اینکه امام خمینی شما، باعث تهمت فراوانی به این انسان حق طلب شد...

فرمان قتل عام، نه ناشی از تیزهوشی، که ناشی از سیاست بود، با تمام مفاهیم سیاهی، که این لغتِ "سیاست" در خود دارد. ضمن اینکه آقای منتظری دستِ دوستی به سمت مجاهدین نبرده بود و بعد از شروع قتل عام، ایشان وقتی متوجه قضیه می شوند، انتقاد را آغاز می کنند و بهای سنگینی برای این حق گویی می پردازند و آبروی خود را بر سر حقیقت می گذارند، اما حقیقت را فدای مصلحت امروز و دنیایشان نمی کنند...
البته در همین اظهارات آقای آبراهیمیان هم تلویحا اشاره شده که امام با تندروها بود و به این ترتیب نیروهای معتدل نظام را کنار زد، به بهانه عقب نکشیدن از بنیان های انقلابی...
کدام بنیان های انقلابی؟! وقتی برای سرپوش گذاشتن بر جنایت، کلماتی مانند انقلاب و اسلام به میان آورده می شود چیزی از عمق فاجعه کم نمی شود، می توان آدم کشت و به نام اسلام توجیه کرد چنانکه در طول تاریخ کرده اند، با این حساب یا اسلام من متفاوت با اینهاست، یا اگر این اسلام و انقلاب و بنیانهای انقلابی که اینها از آن حرف می زنند، نتیجه اش مواردی چون قتل عام سی هزار نفری مرداد 67 است، ایکاش من هندی بودم و آتش پرست و رهبرم گاندی تا مسلمان و ایرانی و رهبرم خمینی...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 18:28  توسط واحه  | 

 

پاک و کودکانه... ........................................................................

بر پا می ایستند: سلام علیکم و...

چشمهایشان از شیطنت و بعضی هم محبت، برق می زند! ابتدای نوجوانی... دخترانی از طبقه اقتصادی مرفه و بعضی شاید متوسط! ... در مدرسه غیر انتفاعی مگر جایی برای طبقه فقیر جامعه هم هست؟! از اختلاف طبقاتی، بچه ها هم مستثنی نیستند!... با اینحال بعضی از دخترها نگاهی محزون دارند و برخوردهایی محتاط، در نگاه دختری گاه، حسی از کمک خواستن هست با تردید جلو می آید، سوالی می پرسد و در چشمهایم مردد نگاه می کند و من فقط با نگاهم همراهش می شوم و پاسخی کوتاه، تا صمیمیتی که او می خواهد، ایجاد شود و بعد لبخندی از سر خوشحالی بر لب، سر جایش می نشیند!

بعضی آرام و مودب، بعضی جسور و زیرک، بعضی دوست داشتنی و خانوووم، بعضی خونسرد و بی تفاوت... عده ای در ابراز علاقه به شکلهای مختلف از هم پیشی می گیرند کافیست مداد، یا کتابی بخواهی، چندین دست یکباره، مدادهایشان را پیش می آورند و تو ناچاری یک مداد را بگیری و اینجاست که بقیه معترض می شوند که: اِ... خانووووم... گروهی دیگر به دلایل نامعلومی دست در کار توطئه می شوند، سریع تیم تشکیل می دهند و بنای ناسازگاری می گذارند، تکالبف انجام نشده، اعتراض به روش تدریس، و مقاومت کردن و لجبازی، طبیعی ست، اقتضای سنشان، باید گاهی به میلشان رفتار کرد و گاهی وادارشان ساخت به همراهی با کلاس...

خوشحالی های کوچکشان زیباست، و سوالهایشان و کنجکاویشان و حرف زدنهای مکرر و بی ربطشان! تا تنها حرف زده باشند!

بعضی، از همین حالا، آموختن ترفندهای حاکم بر زندگی بزرگترها را آغاز کرده اند و چه حیف اگر بچگی نکرده بزرگ شوند، بعضی دیگر کودکی شان را هنوز با خود دارند، اگرچه به ظاهر، چهرهء دختر نوجوان و مودب و آراسته ای به خود گرفته اند، اما در چشمهایشان پاکی کودکانه می تپد...

 .........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 22:10  توسط واحه  | 

 

تنها باش...  ...........................................................................

تلخ است اگر در وطن، احساس غربت داشته باشی و درمیان خویشاوندان، احساس تنهایی و در کنار دوستان، احساس بی پناهی و در جمع آدمها، احساس ناامنی... اگر همیشه فاصله باشد و تو به فاصله ها، خو گرفته باشی...

می شود تحمل کرد! می شود گذشت! می شود عادت کرد! اما با تحمل، با گذشت با عادت کردن، فقط از درون خالی می شوی! فرو می ریزی و از تو، تنها یک نقاب می ماند... یک آدم تنها... مستقل و سخت بر پا ایستاده، ولی خالی! بی هیچ شوری یا خاطره ای یا انتظاری یا حرکتی...

بمیر! در خودت بمیر! راحت می شوی... همه آرزوهایت را دفن کن، تمام امیدهایت را دور بریز، هیچ چیز نخواه و بی تفاوت باش، خندیدن بیهوده است، گریه کردن بهانه، آرام باش! خالی باش از شادی، از غم، خودت باش! تنها... تنها باش! تنها بمان... تنها...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 21:47  توسط واحه  | 

 

انتخابات، خاتمی حامی کروبی؟!! .........................................................

نمی دانم چرا؟! اما به نظرم می آید، در انتخابات آتی، شاید خاتمی از کروبی حمایت کند!...

چون، هم اصولگرایان نسبت به کروبی آلرژی کمتری دارند... هم اصلاح طلبان چنانچه ناگزیر باشند، کروبی را به لاریجانی، ولایتی، محسن رضایی و قالیباف ترجیح می دهند! البته شاید هم کاندیدای اصلاح طلبان، حسن روحانی باشد...

بهرحال من به ابعاد سیاسی قضیه نمی پردازم!

 در سطح عموم مردم، به نظرم بین همه اینها، کروبی چند ویژگی دارد که ویژهء خودش هست! اول اینکه: شیخ " لُر " است و لُرها آدمهای متعصبی نیستند! دوم اینکه: رُک گو و صریح است و رودربایستی با هیچکس ندارد! سوم اینکه: مانند بعضی ها اصراری در عقب ماندگی ندارد و ظرفیت به روز بودن را دارد! چهارم اینکه: شوخ طبع است! پنجم اینکه: بعضی ها را خوب ضایع می نماید!... فعلا هم که با بعضی رفتارهایش حسابی در آب نمک خوابیده...

دکتر شریعتی راجع به خودش به این مضمون می گوید که: " من مرد حکمتم نه سیاست، سیاست با روحیه و شخصیت من منافات دارد." به نظرم این توصیف دکتر شریعتی راجع به خودش را می توان به آقای خاتمی هم تعمیم داد، حیف از شخصیت بزرگوار و دوست داشتنی اوست که اینهمه از سوی برخی رجالِ سیاسی ناجوانمرد، مورد هجوم و حرمت شکنی قرار گیرد...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 9:40  توسط واحه  | 

 

 پاسخ به نامه، از دفتر آیت الله صانعی ...................................................

چهار پرسش را از طریق سایت دفتر آیت الله صانعی ارسال نمودم و اگرچه خیلی امیدوار به پاسخ گرفتن نبودم، اما پاسخ به سه پرسش از دفتر ایشان برایم ارسال شد، متن پرسش و پاسخ:

با اهداء سلام و ارادت مي خواهم بدانم كيفيت علم در حيات پس از مرگ چگونه است؟ آيا در برزخ و آخرت هم تحصيل علم وجود دارد؟ آيا حيات مادي براي بهشتيان تداوم دارد و تولد و صاحب فرزند شدن براي انسانها اتفاق مي افتد؟ آيا حيوانات نيز مانند انسانها رستاخيز دارند؟ آيا در بهشت، مردان و زنان بهشتي فقط برخوردار و متنعم از بهره ها و لذائذ بهشتي هستند يا اشتغال، وظيفه و مراتب شغلي دارند؟

 ج 1 - تحصيل علم در عوالم ديگر نخواهد بود و منحصر به عالم دنياست.

ج 2 - در بهشت براي انساني كه بهشتي شده بهر صورت كه اراده كند و هر چه را اراده كند و هر چيزي را دست داشته باشد برايش فراهم مي شود.

ج 3 - از برخي آيات و روايات استفاده مي شود كه آنها هم محشور مي شوند.

 

پی نوشت: درست نمی دانم چرا؟! ولی از اینکه حیوانات هم با ما محشور می شوند خوشحالم، امیدوارم من بین پرندگان باشم! 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 12:29  توسط واحه  | 

 

 حیاط دانشکده! ........................................................................

 شعر طنزی که در ادامه می خوانید، به طور اتفاقی در کامنت های وبلاگ آقای خلیل جوادی خواندم، به وبلاگ نویسندهء کامنت رفته، و با افزودن قبل التحریر و بعدالتحریر ایشان، شعر را در اینجا می آورم...

همه ما، در دانشکده ها صحنه های مشابه اینچنینی فراوان دیده ایم، که بسیاری ختم به خیر و ازدواج شدند البته، بسیاری دیگر هم با عذرخواهی طرفین از یکدیگر ختم به خیر شدند! حالا که با فاصله گرفتن از آنروزها خاطراتم را مرور می کنم، می بینم واقعا خیلی از بچه ها گویی به قصد انتخاب همسر آمده بودند دانشکده، تا درس خواندن! مثلا یکی از بچه ها از ترم ۲ یا ۳ و یکی دیگر از ترم ۵، ۶ به بعد ازدواج کردند و ترک تحصیل! اگر دانشگاه آزادی بودند می شد پذیرفت، اما بچه هایی که در آن سالها برای گذشتن از مرز کنکور با آن ظرفیت پایین دانشگاهها، حسابی درس خوانده بودند، عجیب بود... نکته دیگر اینکه خیلی از این بحث های سیاسی واقعا محملی بود برای آشنایی بیشتر، خوب یادمه پسری که مشخص بود اهل کتابهای دکتر سروش نیست، فقط برای جلب توجه فلان دختر، کتاب "قمار عاشقانه" دکتر سروش رو دست می گرفت و روی نیمکتهای محوطه به شکل تابلویی می نشست، یا یادمه که دو نفر از خانمها به خاطر اینکه یکی دو نفر از پسرهای انجمن اسلامی و کمیته انضباطی را می پسندیدند ابتدا عضو انجمن شدند و بعد چادری شدند و اتفاقا، شنبه هفته پیش، یکی از این خانمها را به اتفاق همسرش که همان پسر انجمن اسلامی دانشکده بود و دختر ناز و هفت ساله شان دیدم! و البته یکی دیگه از این خانمها در عشق شکست خورد بعدها شنیدم با یک پسر ایرانی مقیم آلمان ازدواج کرد، به آلمان رفت، بی حجاب شد و طبق آخرین اخبار واصله از بر و بچه های دانشکده، اخیرا به دین مسیحیت گرایش پیدا کرده!!!

بخوانید این مطلب طنز را از آقای "محسن باقرلو":

قبل التحریر: انگار هنوزم جلوی چشممه ... اون روز تا آخر عمر یادم نمی ره ... تالار ابن خلدون گوش تا گوش پر ...حتی جا واسه واستادنم نبود ...از« پرواز دات کام » هم شلوغ تر ... آخرین جشن چایی باشکوهترینشون شد... و برای آخرین بار تو اون دانشکده شعر خوندم ... شعر طنز می خوندم و همه قهقهه می زدن اما خودم بغض داشتم ... باورم نمی شد که همه چی داره تموم می شه ... بالای سن، پشت تریبون، خاطرات این پنج سال از جلوی چشمم رد می شد... حیف شد ... یادش بخیر.

یک مثنوی سرودم از طنز بهره دارد

یک مثنوی که در آن آدم دو چهره دارد

یک مثنوی سرودم فرق دو تا حیاط است

یک مثنوی که در اصل اوضاع کائنات است

توی حیاط اصلی، اندیشه های بیدار

توی حیاط پشتی قلیان و چای و سیگار!

توی حیاط اصلی بحث پرولتاریا

توی حیاط پشتی Sms و نوکیا!

توی حیاط اصلی، کیهان و صبح امروز

توی حیاط پشتی بالا بلندی و دوز!

توی حیاط اصلی هومان، امین، سیاست

توی حیاط پشتی عباس، فروغ، حراست!

توی حیاط اصلی دعوای انجمن ها

توی حیاط پشتی علاف ها، خفن ها!

توی حیاط اصلی غوغای انتخابات

توی حیاط پشتی قربون لنز چشمات!

توی حیاط اصلی کیف و کتاب و عینک

توی حیاط پشتی لبخند و بوس و چشمک!

توی حیاط اصلی بحث گیدنز و دورکیم

توی حیاط پشتی همبستگی و تحکیم!

توی حیاط اصلی هی هایدگر سواری

توی حیاط پشتی تمرین خواستگاری!

توی حیاط اصلی دنبال علم و معنا

توی حیاط پشتی من محسنم تو؟: رعنا!

توی حیاط اصلی هی گفتمان تساهل

توی حیاط پشتی تقدیم کردن گل!

توی حیاط اصلی ما بحثمان لوکاچ است

توی حیاط پشتی صبحانه کله پاچه ست!

توی حیاط اصلی میتینگ و گفتگو بود

توی حیاط پشتی میوه فقط هلو بود!

توی حیاط اصلی تفسیر هرمنوتیک

توی حیاط پشتی پَن کِک، ریمل و ماتیک!

توی حیاط اصلی هی کنگره همایش

توی حیاط پشتی، های لایت، برق لب، مِش!

توی حیاط اصلی، مثبت، گوگور مگوری

توی حیاط پشتی، چت کردن حضوری!

توی حیاط اصلی، غزه، رفه، شتیلا

توی حیاط پشتی، اندی، معین، شکیلا!

توی حیاط اصلی، بحث فوکو، هابرماس

توی حیاط پشتی، انریکو ایگله سیاس!

توی حیاط اصلی، حی علی الفلاح است

توی حیاط پشتی، اوضاع روبراه است!

توی حیاط اصلی، تو جامعه شناسی

توی حیاط پشتی، انگار تو لاس وگاسی!

توی حیاط اصلی، املاک دکتر آزاد

توی حیاط پشتی، از هفت دولت آزاد!

بعدالتحریر :

بیت 5) پرولتاریا: طبقهء کارگر، همون جماعتی که باید قبل از اینکه عرقش خشک بشه مزدشو داد!! / بیت 7) امین: امین بزرگیان، از بچه های خیلی باحال و لوطی دانشکده که کله ش خفن بوی قرمه سبزی می ده و سابقهء 80 روز انفرادی هم داره، هومان: اسم نشریهء جنجالیی که امین در می آورد. عباس: سید عباس موسوی، داداشم، رفیقم  و یار غار این پنجسال خاطره، محرم و گوش برای حرفهایی که هیچکس نشنید و شونه برای اشکهایی که هیچکس ندید، نوکرشم به مولا / بیت 11) گیدنز و دورکیم: دو تا از جامعه شناسای بزرگ که تو این پنجسال کهیر زدیم بس که اسمشونو تو کتابا و جزوه ها دیدیم!!،همبستگی و تحکیم: حزب همبستگی و دفتر تحکیم وحدت!! هیچ ربطی هم به فشارها و اصطکاک های حیاط پشتی ندارد!!! / بیت 12) هایدگر: یه فیلسوف و جامعه شناس بزرگ دیگه !!! / بیت 13)  رعنا: با عرض معذرت از رعنای عزیزم هر کار کردم خانوم k  قافیه نشد واسه این بیت !! / بیت 14)  گفتمان: ارث پدری آقای خاتمی و آب نبات قیچی گول زنک برای نسل جوان و غیر جوان!!، تساهل: مکمل لبخند های ملیح جناب مهاجرانی! / بیت 15) لوکاچ: نظریه پرداز بزرگ نقد ادبی و جامعه شناسی ادبیات/ بیت 17) هرمنوتیک: خوراک بابک احمدی !!، پن کک، ریمل، ماتیک: جزو سلاحهای کشتار جمعی جماعت نسوان!!! / بیت 18) کنگره، همایش: یک چیزی تو مایه های کشک و بیشین بابا حال نداری!، های لایت، برق لب، مش: رجوع کنید به توضیح بیت 17!! / بیت 20) غزه، رفه، شتیلا: یک قسمتهایی از فلسطین اشغالی، که گوینده های اخبار ایران بهتر از فلسطینی ها با این جاها آشنایی دارن! / بیت 21) فوکو، هابرماس: دو تا دیگه از جامعه شناسای گنده! که این دومی چن وقت پیش تهرانم اومد.، انریکو ایگله سیاس: خواننده و گیتاریست خوش عشوه ! فرزند ناخلف خولیوی بزرگ!! / بیت 24) دکتر آزاد: دکتر تقی آزاد ارمکی، رئیس باحال و دموکرات منش و البته مذهبی دانشکدهء علوم اجتماعی دانشگاه تهران که وقتی من این مثنوی رو می خوندم تو سالن حضور داشت و چاقو می زدی خونش در نمی اومد! آخرشم واسه اینکه نشون بده چقدر دموکراته باهام دست داد و حسابی تشویقم کرد!! ولی انصافا رئیس خوبی بود ... یادش بخیر.

 .........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 18:42  توسط واحه  | 

 

" کمی با من مدارا کن! " ................................................................

می دانی که من هیچوقت آنقدر کوچک نبوده ام که با بیرون ریختن موهایم از شال و روسری، زیبایی ام را به رخ بکشم، می دانی که من همیشه به خاطر تو، فقط به خاطر تو، حجابم کامل بوده است، می دانی که در دلم چندان حجاب را دوست ندارم، می دانی که دلم می خواست موهایم را رها می کردم در باد، تا نسیم با خود می بُردشان و در تابش نور طلایی خورشید رنگ به رنگ می درخشیدند ، می دانی که دوست داشتم موهایم را می بافتم، یک دسته کوچکِ کنار پیشانی را رها می گذاشتم تا بر گونه ام تاب بخورد، تی شرت و جین می پوشیدم و از خانه بیرون می رفتم، البته نه اینجا در ایران، اینجا که مردم به محدودیت ما، عادت دارند و ظرفیت آزادی را ندارند!...

 اما تو خوب می دانی که من فقط به خاطر تو، همیشه خودم را ملزم به رعایت همه حدود شرعی و اخلاقی حجاب دانسته ام، می دانی که من فقط به خاطر تو، این اجبار را انتخاب کرده ام، تو همه اینها را می دانی... و خوب می دانی که من حجاب را با چادر متفاوت می دانم و اگرچه با چادر خیلی زیبا می شوم، و خیلی از چادری ها را خیلی خیلی دوست دارم، اما اول، برای فاصله گرفتن از حزب اللهی های دوآتشه، هرگز دلم نمی خواهد چادری باشم و دیگر چون، چادر را نه معقول می دانم نه منطقی! حد حجاب مشخص است، چرا من بر خودم سخت گیرم و حلال را بر خودم حرام بدانم؟!... با تمام اینها از وقتی به خاطر علاقه ام به تدریس، ناچار شده ام یکروز در هفته، چادر به سر داشته باشم، همان اصل حجاب را هم از دست داده ام! هیچ دلم نمی خواهد مانند خواهران حزب اللهی!!!، زیر چادر مقنعه بپوشم، بنابراین شال سر می گذارم و سنگینی چادر، شال را با خود می برد و اینجوریست که موهایم بیرون می ریزد و من دائم دست بر روی سر، موها را می پوشانم و شال را مرتب می کنم و باز پنج دقیقه بعد، به همان وضع اول برمی گردد!

 اینها را می گویم و تو خودت بهتر می دانی که من برای رعایتِ حجابِ دلخواهِ بندگان کج فکرت، اصل حجابی را که تو خواسته ای، از دست داده ام! اگرچه همه روزهایی که با مانتو هستم، حجابم به خواست توست، کامل... ولی روزهای چادری بودنم، نمی شود جز با سر کردن مقنعه، که از من نخواه، خدایا دوستت دارم، اما از من نخواه مانند آنها باشم... بگذار پاک بمانم از آنها و مرام و مسلک و شیوه و رفتارشان...

 ...........................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 17:8  توسط واحه  | 

 

انسان یا ابلیس؟!!! .....................................................................

 

تمام آنچه که ما از ژاپنی ها گرفته ایم، سریالهای مزخرفشان بوده است، این گربه ژاپنی را ببینید بعد این گربه بی پناه ایرانی را هم ببینید...

البته به ملیت شاید ربطی ندارد! گروهی از ما آدمهای روی کره زمین، تصورمان بر اینست که آدم بودنمان مجوزی است، برای هر تصمیم غلطی! اینجوریست که بشر قرنهاست هر غلطی دلش خواسته مرتکب شده و دیری نپاییده که تاوانش را نیز پرداخته، اینهم یک نمونه دیگر... تصویری از کشتار وحشیانه دلفین ها به طمع غذا... در لینک منبع خواهید دید که مصرف گوشت این والها به دلیل وجود جیوه در آنها به شدت سرطان زاست... گاهی کشتار ۵۰۰ قطعه وال در یکروز... به نظر شما انسان وحشی تر است یا نهنگ؟!

من به سهم خودم از آدم بودن خودم شرمنده ام. کاش "یاکریم" بودم...

 

لینک منبع

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 0:17  توسط واحه  | 

 

اینجا وطن است ولی ما، بی وطنیم! ......................................................

دلم می خواست برای کنکور فوق لیسانس درس می خواندم، کولاک می کردم، ولی به خودم می گویم: به فرض که قبول شدی، باید بروی سر درس استادانی مانند آقای کردان، وزیر کشور جعلی بنشینی، بعد هم کاغذ پاره ای به اسم مدرک بگیری، که هیچ اعتباری ندارد، می دانی که اینجا اعتبار، پول است یا پارتی...

همین حالا نمی بینی، فراوان مدارس غیرانتفاعی و موسسات آموزشی را، که به اعتبار پول و پارتی مانند قارچ سبز شده اند، در حالیکه بسیاری از مدیران، معاونین و دبیران آنها، آخرین مدرک رسمی شان دیپلم است! بسیاری از آنان به سن بازنشستگی رسیده اند، اما به اعتبار سرمایه شان مدیریت را در دست دارند، برخی از آنها افرادی با فکر بسته و روشهای منسوخ شده، همچنان حاکم بر آموزش و پرورش نسل رو به رشدِ دانش آموزند! در حالیکه بسیاری از هم نسلان تو، پُر از انرژی و ایده های خوب، با حوصله و سعه صدر، با تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس، اگر دختر باشند، در مشاغلی بی ارتباط با تحصیلات خود، در شرکتهای خصوصی استثمار می شوند و اگر پسر باشند در بهترین حالت به کسبه های خرده پای بازار پیوسته اند!

یادت هست که نسل تو در مدارس دولتی درس خواند، بدون هیچ کلاس کنکوری یا هزینهء سربار اضافه ای، آنروزها که با امید و خدا خدا گفتن برای کنکور درس می خواندید، در افق آنسوی کنکور، آینده شغلی ایمنی را تصور می کردید، اما دریغ اینجا ایران، جایی نیست که آدمها بر اساس تخصص، تجربه، تحصیلات و تعهدشان برخوردار باشند، اینجا به نام عدالت، بی عدالتی حاکم است... اینجا اگرچه وطن است، وطن من، وطن تو، ولی ما، بی وطنیم!

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 19:47  توسط واحه  | 

 

دعواهای دولت و مجلس یا جنگ زرگری! ................................................

 

ناگفته پیداست که کشمکش های دولت و مجلس، همه حکایتِ معروفِ جنگ زرگری ست، دعواهایی ساختگی بین کسانی که سرمایه و قدرت را در دست دارند، تا مردم بیشتر و راحتتر به بازی گرفته شوند، مردم در بازیهای سیاسی، گاه تا زندان و قربانی شدن هم پیش می روند، اما پشت پرده این بازیها بازندگان اصلی مردم و برندگان نهایی دولتمردانند...

باید بی تفاوت بود؟! باید سیاست را آلوده فرض کرد و رها کرد؟! نه باید با زیرکی، دولت را به بازی گرفت، وقتی مردم آنقدر عصبانی باشند، که ناچار به تعطیلی گسترده بازار در اصفهان شوند، یعنی راهی برای به بازی گرفتن دولت، یافته اند...

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 14:5  توسط واحه  | 

 

یادواره شهدای متولد کربلا ..............................................................

این اتودِ پوستر یادواره شهدایی بود که در کربلا متولد شده و در جبهه به شهادت رسیده اند، البته متاسفانه این اتود تایید نشد و منتظرم ببینم طرح تایید شده ای که بر در و دیوار شهرها بالا خواهد رفت چقدر از این طرح قوی تر است، تاریخ یادواره ۲۰ مهرماه بود و اگر تاریخ تغییری نداشته باشد باید همین روزها طرح تایید شده را در بیلبوردها دید...

 

                         

 

...........................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 13:31  توسط واحه  | 

 

ما در جهنمیم اما، بهشتِ من تویی... ....................................................

می دانم که دوستت دارم، می دانم که هستی و این بودنت محکمترین پشتوانه، می دانم تنها پناهی در لحظه های بی پناهی... می دانم... ایمان دارم و یقین، اما...

اما خدای من، چقدر تفاوت داری با خدایی که می گویند! هیچوقت از تو نترسیده ام! اگر می ترسیدم دیگر برایم دوست داشتنی نبودی! نمازهایم ادای تکلیفند، فقط ادای تکلیف، نه برای بهشت، نه از ترس دوزخ، انجام وظیفه، همچنان که بسیاری از کارهای روزمره ام، انجام وظیفه اند! فکر می کنم اگر زنده ام و بهرحال مشغول زندگی، باید در برابر مواهبی که از آن برخوردارم، وظایفی هم داشته باشم، که یکی نماز است...

راستش را بگویم بهشت برایم جای جالبی نیست! جایی که آدمها دائم در حال خوردن و لذت بردن هستند!  جایی که مردان بهشتی چشمهایشان به دنبال حوری هاست، ترجیح می دهم در بهشت نباشم، این دیگر چه جور جایی ست؟! بهشت برای من جاییست که مردان و زنان بهشتی، پیوندی را که در زمین بسته اند، دوباره محکم کنند، این چه جور جاییست که پیوندِ روزهای سختِ زندگی بر زمین، به فراموشی سپرده می شود؟! 

دلم می خواست می فهمیدم آیا در بهشت کار مفیدی هم انجام می شود مانند کشاورزی یا گله داری یا زنبورداری یا در بهشت روستایی هست که آدم اگر بهشتی شد بتواند معلم روستا شود!

شنیده ام که جهنم همین جاست، جهنم محیط بر این عالم، محیط بر دنیاست، یعنی همین حالا ما در جهنمیم و باز شنیده ام که صراط مستقیم مسیریست که اگر پیدا کنیم، ما را از این جهنم به بهشت می رساند!

من گیجم و خسته ام از این فکرها و دلتنگم برای آنهایی که از مرز زندگی گذشته اند و پُر از سوالم از تو ای خدا، ای خدای بزرگِ عزیز و شکست ناپذیر، تو که می دانم هستی و مغرور و مهربان بر جایگاه خدایی نشسته ای، بهشت من تویی، بی تو، زمین، زندگی، جهان خالیست، در آبها تصویر تو را می بینم و در نسیم ها حرکت تو را، در آتش گرمایت را و در خاک آفرینندگی ات را و در درخت زیبایی ات را و در پرواز پرندگان بی کرانگی ات را، می دانم که هستی و می پرستمت به خاطر همه زیبایی هایی که گذاشته ای اینجا، برای ما، تا از دیدنشان شگفت زده و سرشار از شور شویم و دوستت دارم که در جهنم دنیا، اینهمه بهانه های کوچکِ زیبا، برای خوشحالی و دلگرمی ما گذاشته ای، اما خدای من، من تو را به گونه ای دیگر می پرستم! من هرگز قرآن بر سر نگرفته ام و هرگز از آتش دوزخ نترسیده ام و هرگز به مستحبات فکر نکرده ام و اگرچه فراوان شبها تا صبح فکر کرده ام و نوشته ام اما دعا نخوانده ام و عبادت نکرده ام...

خودخواهی ست شاید اما، من تو را آنگونه که می خواهم، می بینم...

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 23:39  توسط واحه  | 

 

سکوت... .............................................................................

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 22:0  توسط واحه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 21:51  توسط واحه  | 

 

علاقه به... ............................................................................

بیشتر آشغالها را دلم نمی آید بریزم دور! از جعبه شکلات تا شیشه خالی عطر تا لامپ سوخته تا پوست گردو و...

پوست گردو را دلم نمی آید بریزم دور چون فکر می کنم، رگه های زیبایی از یک بافت چوبی خاص با رنگ قهوه ای سوخته است، شاید یک تکه از درختی تنومند و هزاران ساله باشد و حیف است قاطی زباله های عفونی و غیره در جنوب تهران بسوزد! اگر مقدار زیادی باشد دوست دارم بریزمش در رودخانه یا پای یک درخت، تا دوباره تجزیه شود و به طبیعت برگردد.

لامپ های سوخته را برای اینکه یک حباب زیبای توخالی و شفاف است و اگر سرپیچش را حذف کنیم شکل زیبایی دارد!

جعبه های شکلات را بعضی به خاطر خلاقیتی که در طرح بسته بندیشان هست و بعضی را هم چون جعبه خوبی برای نگهداری آت و آشغالهای ریزترند!

شیشه خالی عطرها را چون شکلها و رنگهای گوناگونی دارند و گاهی پیچشهای خاص... درپوشهایشان را با انبردست و پیچ گوشتی باز می کنم و در آن ساقه های گیاهان مختلف را می گذارم، ریشه می دهند و الان اتاقم پر از ظرفهای شیشه ای جورواجور است که گیاهی در آن ریشه دارد و زندگی می کند و برگ می دهد و پیش چشمهایم رشد می کند!

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 19:36  توسط واحه  | 

 

گربه ها و گنجشک ها... ................................................................

اگر ثروتمند بودم برای تمام گربه ها سوسیس کالباس می خریدم و برای تمام گنجشکها ارزن، اما چون ثروتمند نیستم فقط برای گنجشکهای کوچه خودمان ارزن می گیرم و گاهی برای گربه ها سوسیس کالباس، البته کمی هم عذاب وجدان دارم! چون ما خودمان هرگز در هیچ شرایطی سوسیس و کالباس نمی خوریم، پُر از فسفر و مواد نگهدارندهء سرطان زاست، از این گذشته، از ضایعات گوشت تهیه می شود و فکر می کنم: بیچاره گربه ها چرا باید این آت آشغالها را بخورند؟! در یکی از کوچه های اطراف خانه مان فست فود کوچکی هست که صاحبش همیشه برای گربه ها غذا می ریزد، گربه های آن کوچه فربه و جاندارند! هربار می بینمشان خوشحال می شوم هیبتی همچون یک توله پلنگ دارند! 

اگر همه مردم ضایعات غذا مانند استخوانها را با زباله یکی نمی کردند و جدا می گذاشتند و ضایعات نان را خرد می کردند و پشت بام می ریختند، دیگر هیچ گنجشکی آشغال نمی خورد و هیچ گربه ای گرسنه نمی ماند!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 21:31  توسط واحه  | 

 

روزهای تازه... .......................................................................

هر صبح، روز تازه ای آغاز می شود، خورشید بالا می آید، با یک طلوع تازه، آفتاب می درخشد، رنگها جان می گیرند، پرنده ها آوازهای تازه می خوانند، نسیم تازه می وزد، هوای تازه، نور تازه، به قول آل احمد، صبحها انگار اول خلقت است، انگار همه چیز از نبودن به بودن رسیده است...

میان اینهمه تازگی... ما اما هنوز، همان آدمهای دیروزیم! آدمِ روزهای قبل! بی هیچ تازگی! افکارمان حتی، بوی کهنگی دارد! دلهایمان هم! و اینهمه عقب ماندگی و کهنگی، بیش از همه در رفتار و حرفهایمان به چشم می آید! هرروز خودمان را تکرار می کنیم و هیچ از اینهمه تکرار، خسته نمی شویم! به خودمان، به حرفهایمان، به رفتارهای عجیبمان شاید، معتاد شده باشیم!

برای ما راه تازه ای وجود ندارد، بن بست ها را تا آخر می رویم و بازمی گردیم! تا بهرحال، راه رفته باشیم!

اگر راههایمان تازه نشوند، در تکرار این بن بست ها، در بند و زنجیر زمان، می میریم، فراموش می شویم... 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 22:42  توسط واحه  | 

 

پوست تخم مرغ! .......................................................................

نمی دانم چرا همه چیز تازگیها برایم به پوست تخم مرغ می ماند! ترد و شکننده! زندگی، زمان، روزها، شبها همه چیز پوست تخم مرغ شده! خب آدم نسبت به پوست تخم مرغ چه احساسی می تواند داشته باشد!

فنچ هایم خیلی پوست تخم مرغ دوست دارند! برای آنها همه چیز معنا دارد! حتی یک دستمال کاغذی مچاله شده به وجدشان می آورد، به منقار می گیرند و می برند در لانه شان جاسازی اش می کنند و رویش می نشینند!

ولی برای من پوست تخم مرغ همیشه فقط پوست تخم مرغ است! می شود رنگش کرد، رویش نقاشی کشید، یک گوشه ای گذاشت و تماشایش کرد، اما بهرحال نمی شود دوستش داشت! دل بستن به یک پوست تخم مرغ خوشبینی می خواهد و ساده لوحی...

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 14:0  توسط واحه  | 

 

ما و متافیزیک !!! ......................................................................

نمی فهمم ما شرقی ها چرا اینهمه به متافیزیک به ماراء طبیعه به علوم غریبه، عالم غیب، علاقمندیم! چه فایده دارد کنجکاوی در اموری که محسوس نیستند و برای شناختشان هزار و یک دردسر در کمین است! همه پیشرفت غربی ها در اینست که به طبیعیات، به عالم محسوس، به دنیا و مادیات، دقیق می شوند، راجعش مطالعه و بررسی دارند، ولی ما به جای اینکه پی شناختِ حیات بر روی کره زمین باشیم، دغدغه مان اینست که بدانیم برزخ چه جور جایی ست! هیچ هم فکر نمی کنیم که اگر به برزخ معتقدیم زندگی سالم و رو به رشد بر روی زمین، زندگی خوب ما را در برزخ هم تضمین می کند، یک عمر در عزاداری ها و مراسم مذهبی به سر و رویمان می زنیم و از آتش دوزخ و گناهانمان می ترسیم مثلا!!!، قرآن به سر می گیریم، در حالیکه زمان و فرصتی را که به این عزاداری ها اختصاص می دهیم، اگر صرف تحقیق و آموزش می کردیم عاقبت به خیری اش بیشتر بود!

هیچ جای دنیا را درست ندیده ایم و نشناخته ایم، بعد دلمان می خواهد کروکی دقیق بهشت و جهنم را بدانیم! خب آخه چه کاریه؟! خدا هم به حال خودمان رهایمان کرده، وقتی خودمان می خواهیم عقب مانده باشیم، وقتی خودمان حرکت نمی کنیم پس باید درجا بزنیم دیگر!

به این مضمون در قرآن است که: خداوند در هیچ قومی تغییر ایجاد نمی کند مگر اینکه خود آن قوم بخواهند و حرکت کنند.

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 0:50  توسط واحه  | 

 

خداحافظ...  ............................................................................

آخرین لحظه هاست، لحظه های خداحافظی، دلتنگی کم کم دارد می آید،می دانم، هنوز تا خداحافظی قدری فرصت هست، اما فقط قدری...

نتوانستم علیه خودم قیام کنم، نشد، نمی شود، نمی توانم، عادات و خودخواهی ها نمی گذارند آدم بهتری باشم، خوب نیستم این را مطمئنم، فاصله ام هم تا خوبیها خیلی خیلی خیلی زیادست، فاصله ای که پُر کردنش محال است، با اینحال خدا را شکر که هنوز آخر بدیها هم نیستم!!! جایی میانهء خوبی ها و بدی ها ایستاده ام و این " میانه " و " متوسط " بودن، چقدر افتضاح است...

به خودم نه... اما به خدا، به مهربانی بی حد و مرزش به شدت امیدوارم، با خودم می گویم شاید همینقدر که خوب بودن را دوست دارم، همین دوست داشتن، همینکه دلم با بدی نیست، همینکه بر بدیهایم تاسف می خورم همین ها باعث شود، روزی که بیشتر ما زیانکاریم، خداوند به حرمت خوبانش و به مهری که به آنها و منش و زندگیشان داریم، آدمهایی مانند من را از منظر ستارالعیوبی ببیند...

تقارن عید سعید فطر و جشن باستانی مهرگان مبارک

 

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 14:23  توسط واحه  | 

 

فردا... ..................................................................................

قنوت نمازهایم برای توست، نمی دانم نمازهایم به آسمان می روند یا نه، اما خداخدا می گویم تا لااقل قنوتهایم به آسمان بروند پدر...

فردا هفتمین سال سفر توست از وسعت دنیا به بی کرانگی حیات پس از مرگ... ظهر جمعهء بیست و هشتمین روز از ماه رمضانِ سال هزار و سیصد و هشتاد شمسی، تو پس از پنجاه سال زندگی، سفر را آغاز کردی، و در این آغاز من ماندم به سکوت و هزاران پرسش بی پاسخ، اما خوب که فکر می کنم بابا می بینم خیلی برایت خوشحالم، تو خسته تر از آن بودی که بخواهی هنوز هم دنیا را تحمل کنی، تو حیف بودی بیش از اینها بخواهی تن به رنج زندگی بسپاری... تو را آنروز بابا، به خدایت سپردم که می دانستم او برای تو از من به شدت مهربانتر است، من همان دختر اخموی بی معرفتی هستم که هروقت بی مهری از من می دیدی آرام و مهربان بهم می گفتی: ای بی معرفت... تو حیف بودی که برای من بمانی، خدا هم مرا گذاشت، با فرداهای بی تو ...و من در تمام این فرداهای بی تو، میان اهالی دنیا گاه، احساس بره ای را داشتم که گرگها در کمینش باشند...

به خدایم می سپارمت پدر و از او می خواهم که مغفرت و رحمتش را برای تو بخواهد... کاش آنروزهایی که بودی بودنت را می فهمیدم و کاش به جای الکی خوش بودن های روزمره تو را می دیدم، کاش می دانستم دنیای بدون تو خالیست و کاش می فهمیدم اگر نباشی جای خالی تو هرگز با بودن هیچ عزیزی پُر نخواهد شد...

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 18:22  توسط واحه  | 

 

یک شب ...............................................................................

                      

شبی که فرشتگان از آسمان به سوی زمین می آیند... تا طلیعه صبح... و تو چه می دانی؟! و این " تو " البته شامل خودم هم هست!

برای آدمهایی مانند من که ارتباطشان با عالم معنا قطع است، تصور و فهم چرایی و چگونگی شب قدر تقریبا غیرممکن است!

حتی در دعا کردن حیرانم که چه باید خواست چه باید گفت؟!

در این شب بزرگ برای همه مردم... برای همه جانداران... برای همه مخلوقات حتی کوهها و سنگها از درگاه بلند و متعالی خدواند " خیر  " می خواهم " خیر " و به قول دکتر شریعتی: " با همه مفهوم گسترده ای که این کلمهء خیر دارد "

از خداوند می خواهم همه ما مخلوقاتش را در مسیر سعادت، رشد و تکمیل قرار دهد، از خداوند می خواهم همه ما را از بیهودگی و بطالت و باطل بودن در پناه خود گیرد، از خداوند می خواهم همه ما را واسطه خیر برای دیگر مخلوقاتش قرار دهد... از خداوند می خواهم همه ما را در میهمانی بزرگش بپذیرد، از خداوند می خواهم همه ما را با همه بدیهایمان، دوست بدارد و راه بنماید و رهایمان نکند که ما جز خدا هیچکس را نداریم...

از خداوند می خواهم پیوندِ همه حبس ها را به آزادی، همه غم ها را به شادی، همه دردها را به آسایش و همه رنج ها را به راحتی ..

و از خداوند رحمت و مغفرت می خواهم برای همه روحهای بزرگ و مهربان و عزیز سفر کرده از دنیا...

آمین یا رب العالمین

هیئت وبلاگی سبو

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 21:7  توسط واحه  | 

 

از امام علی علیه السلام هیچ نمی دانیم... ...............................................

شناختی که ما شبعیان از امامان شیعه داریم نزدیک به صفر و گاه حتی زیر صفر است، در اینجا فقط یک نمونه از اشتباهات تاریخی را می گویم که شاید در مقایسه با سایر اشتباهات بزرگ، قابل اغماض باشد!

سالهاست در کتابهای درسی و اینطرف و آنطرف شنیده ایم که شمشیر امام علی علیه السلام شمشیری دو دم، به نام ذوالفقار بوده است، معادل تصویری که از این شمشیر برای ما ساخته اند شمشیری دو شاخه است!

                 

همیشه از وقتی کم سن و سال بودم فکر می کردم چرا شمشیر دوشاخه، نشانه شجاعت امام علی علیه السلام است؟! چرا همه جنگجوهای عالم شمشیرهای دو شاخه برای خودشان نمی ساخته اند؟! چطور با این شمشیر می شود جنگید در حالیکه شکل ظاهریش مانع اقدام سریع می شود و حتی شاخه اضافی ممکن است مزاحمت ایجاد کند؟!...

تا اینکه چند سال پیش در دانشگاه استادی داشتیم به نام دکتر آیت اللهی، بحث کاربردی بودن هنر قدیم بود و یادم نیست چطور بحث ذوالفقار به میان آمد، استاد می خندید و می گفت: ذوالفقار شمشیری دو دم بوده است، نه دوشاخه!!!... دو دم، یعنی هر دو سوی شمشیر برنده بوده است، شمشیری با دو لبه تیز، همه شمشیرها دارای یک لبه تیزند که به سمت دشمن گرفته می شود، و لبه دیگر سوهان خورده و صیقلی است و بدون خاصیت برندگی و شمشیرزن این لبه امن را به سوی خود می گیرد، به همین دلیل ذوالفقار را نشانه شجاعت امام علی می دانند چون ایشان واهمه ای از مرگ نداشته است و برای اینکه در جنگ سرعت عمل بیشتری داشته باشد و بتواند از هر حرکت شمشیر استفاده کند، هر دو لبه شمشیر آبدیده و تیز بوده است، بی آنکه آنحضرت بیم حفظ جان خود را داشته باشد.

بعد یک آدم بزرگی مانند مصطفی عقاد، در فیلم بی همتای محمد رسول الله ذوالفقار را دوشاخه تصویر می کند و بعد داوود میرباقری در فیلم اسفناکی که به نام امام علی ساخته شد و به شدت دور از شان امام بود و محتوای سخیفی داشت، بازهم ذوالفقار را دو شاخه نشان می دهد! وقتی شناخت ما از ظواهر زندگی امامان تا این حد مخدوش و باطل است، معرفت ما از بطن و عمق و سیره زندگی آن بزرگواران، حسابش مشخص است!

این را بخوانید و نیز وصیت نامه امام علی علیه السلام

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 22:28  توسط واحه  | 

 

" یک اتفاق ساده! " ....................................................................

خوش به حال همه آدمهایی که امشب از دنیا می روند، نه اینکه از مرگ نترسم، نه اینکه قدر سلامتی و زندگی را ندانم، نه اینکه آدم ناشکری باشم، نه... اما مرگ اتفاقیست که باید منتظرش بود و من هرروز، اینروزها بیش از همیشه، آرام و صبور، به انتظارش نشسته ام تا بیاید و مرا با خود ببرد...

مطمئنم با همه گناهکاری ام، با همه روسیاهی ام، با همه عصیانهایم، با همه نافرمانی هایم مرگ اتفاقی ساده و خوبست...

روحش شاد زنده یاد " قیصر امین پور " می گفت: " بچه ها شنیده اید؟! می گویند، پایان وحشتناک بهترست از وحشت بی پایان "

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 0:44  توسط واحه  |