تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

وقت فراغت! ..........................................................................

راستی مرز بین وابستگی و دلبستگی کجاست؟ می خواهی دوست داشته شوی یا دوست بداری؟ اگر می خواهی دوست داشته شوی، کمبود داری! و اگر می خواهی دوست بداری، ابلهی!

عشق یکی از اینهاست؟ یا هردوی اینها با هم؟ اینکه در فکر او باشی و او هم در فکر تو؟ خُب بعد؟! حس خوبی ست! تنهایی ات را انگار با یک نفر قسمت کرده ای! و بعد؟ آخرش؟ آخر فیلم؟ آخر شاهنامه؟ پیمان؟

پیمان؟!

پیمان دوستی؟! پیمان صلح؟! پیمان آشتی؟! جنگی در بین بوده مگر؟! یا خیانتی؟! چه لزومی بود بر پیمان بستن، اگر خیانت نبود؟! و حالا اینهمه پیمان که بسته می شود، هرگز شکسته نمی شود؟!

پیمان بستن برای همیشه، که تا همیشه، تا آخر دنیا همراه و همفسر باشیم... چه رمانتیک! همیشه همراه!... همیشه همسفر!... بیشتر به شعر می ماند تا واقعیت!... می خواهم باور داشته باشم اما، نمی شود! می دانم باورش مانند نوری ازسیاهی دنیا کم می کند اما، نمی شود! می دانم حقیقتش، حس و حالِ دم صبح را دارد اما، نمی شود! می دانم گرمایش باید به دلچسبی آفتابِ بهار باشد، اما باورم نمی شود! نمی شود!...

...ما مکاریم و آنوقت از عشق حرف می زنیم با دهان هایی آلوده به مکر...

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 22:17  توسط واحه  | 

 

امیدوارم پرندگان از گرانی در امان بمانند! ..............................................

 

سه ما ه پیش یک بسته ارزن ۷۰۰ تومان بود، ۲ ماه پیش همان بسته ۸۰۰ تومان، یک ماه پیش۹۰۰ تومان، این ماه، همان بسته شد ۱۰۰۰ تومان!

همیشه برای پرنده ها آنقدر ارزن می پاشم که مطمئن باشم، گرسنه نمی مانند، اما اگر همین جور پیش برود، شاید روزی برسد که برایشان قدری ارزن بریزم که تنها از گرسنگی نمیرند!

 

 

 

 

 

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 15:41  توسط واحه  | 

 

آرزوهای محال... .......................................................................

خوب بود اگر در واحه ای زندگی می کردم و شتری داشتم که عصرها با او به صحرانوردی می رفتم و چند سگ که آنها هم سرحال و پر شور دنبال ما می آمدند!! و دو بز داشتم و بزهایم، بزغاله داشتند! در واحه ام، مزرعهء کوچک زعفران و سبزیجات و صیفی داشتم و دور تار دورش درختان نخل و زیتون و انار و مرکبات و البته سیب!

کنار خانه ام یک درخت مو و یک چشمه هم، نزدیک مزرعه می جوشید و تنوری گرم در حیاط خانه برای پختن نان محلی! و چند تایی مرغ و خروس و غاز، اما سیر کردن شکم غازها کار دشواریست آنها هرگز از خوردن دست نمی کشند، مگر با غروب آفتاب!

والبته دو سه تا کلاغ و تعداد بیشماری گنجشک که بر درختان اطراف مزرعه خانه داشتند! و در نزدیکی همین واحه، واحه هایی دیگر مانند جزیره هایی زیبا در کویر و در هر واحه ای قوم و خویشی...

چقدر از طبیعت دور افتاده ایم!...

یاد درس "خانه کوکب خانم" افتادم، که در فارسی دبستان داشتیم و تصویر سازی های زیبایش، که کار استاد پرویز کلانتری بود... 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 14:22  توسط واحه  | 

 

دنیای مجازی! دوستان مجازی! زندگی مجازی! .........................................

حُسن فضای بدون سانسور، واقعی بودن آدمهاست! در فضای بدون سانسور می شود آدمها را همان جوری که هستند دید! می توان از شکل لباس پوشیدن، لحن، بیان و محتوای حرفهایشان، شناختی نزدیک به واقعیت از آنها داشت، اما در فضای سانسور، محدودیتها شکل، رفتار و گفتار آدمها را تعریف می کند، پس هر آدمی خودش نیست! نقابی بر چهره دارد که ناچار به حفظ موقت آنست و این ارتباط را وحشتناک می کند! ماجرای هنرپیشه های زن که از ایران می روند و وقتی آنجا بدون حجابند، نظام آنها را خائن تلقی می کند! در حالیکه آنها نخواسته اند خائن باشند، آنها فقط می خواهند باشند، همان گونه که هستند! اگر در ایران روسری بر سر می گذارند به دلیل قوانین است و همه می دانند که آنها معتقد به حجاب نیستند!

مثلا من در محل کارم ناچارم چادری باشم، ولی در واقعیت نیستم! همکارانم فکر می کنند مذهبی و حزب اللهی ام و من می دانم بی مذهب نیستم و البته اصلا حزب اللهی نیستم! من هرگز ادعایی مبنی بر مذهبی بودن نداشته ام و هیچ دوست ندارم دیگران تصویری حزب اللهی از من در ذهن داشته باشند، در شرایطی که همه حزبها رنگ و بویی سیاسی دارند، دوست دارم تصویری فارغ از وابستگی به حزب و گروهها داشته باشم... اینها دروغگویی ست یا فریب آنها؟ من نخواسته ام دروغ بگویم! آنها خواسته اند دروغ بشنوند، گرچه من بازهم دروغ نگفته ام! چون فردی که مرا دعوت به کار کرد گفت: شما باید چادری باشید! و من با چادر رفتم! بدون اینکه گفته باشم چادری نیستم، من حقیقت را پنهان کردم و آنها از حقیقت نپرسیدند، شاید چون برایشان مهم نبود، یا شاید چون به ظاهرم اعتماد داشتند! یا به ظاهرم اکتفا کردند!

فضای اینترنت هم تا حد زیادی نسبت به سایر رسانه های سانسور شده فضایی باز است، این باز بودن گرچه گاهی مشمئز کننده و مهوع می شود، اما این حُسن را دارد که وقتی وارد یک فضای مجازی می شوی نویسنده را با تیپ فکری واقعی اش و نوشته های خودآگاه و ناخودآگاه اش سانسور نشده می شناسی! البته برخی سانسورها برای ما تابوهای ذهنی شده اند و گاهی نویسنده خود سانسورچی نوشته هایش می شود! اما لااقل دیگر مطلبش را با سانسور قربانی نمی کند... در فضایِ مجازیِ نوشته ها و تصویرهایش، می توان رگه هایی از حقیقتِ احساس و فکر و نگاهش را شناخت، اینست که هرچه می گذرد فضای مجازی را به فضای واقعی بیرون ترجیح می دهم و هرچه بیشتر از دنیای واقعی بیرون فاصله می گیرم، بیشتر به این فضای مجازی نزدیک می شوم و هرچه دوستان واقعی کمرنگ می شوند دوستان مجازی جدی می شوند! و البته می ترسم از روزی که دیگر علاقه و فرصت رویارویی با واقعیت را به تمامی از بین ببرم... شاید اینروز همین امروز و فردا باشد...

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 21:27  توسط واحه  | 

 

لحظه ای خاکستری... ...................................................................

روزی یا شبی سرانجام، چشمهایم را برای همیشه خواهم بست، در لحظه ای تلخ که تمام خاطراتِ تلخ بودن، از ذهنم به تندی می گذرد، در لحظه ای پُر تنش که نمی دانم چه وضعیتی در انتظارم هست! در لحظه ای دردناک که از درد تنهایی و ترس بر خود می پیچم، در لحظه ای سخت، که گریز جان از وجودم را جرعه جرعه می نوشم! در لحظه ای خاکستری که از تمام نوشته ها و نقاشی ها و تصویرسازی ها مانند برگهای خزان زدهء درختان می گذرم... کیسه های زباله پُر می شود از لباسهایم و کتابخانهء کوچک خاک خورده، پُر از تار عنکبوت...

در لحظه ای که از من حتی، هیچ هم، نمی ماند... هیچ...

آن لحظه اما خوشحال باید باشم! از سبک شدن و رفتن از اینجا، اینجا جایی برای من نبود، یک بیگانه بودم، میهمانی ناخوانده...

 

 

 

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 14:36  توسط واحه  | 

 

مُرده ای که باید زندگی کند! ..............................................................

کلافه ام و گمشده!

مبهوت و مات!

منجمد! منجمد شده! آدم منجمد شده!!!

آدم منجمد شده می میرد؟

آدم منجمد شده مُرده است... مُرده... مُرده ام! بی آنکه مُرده باشم! آرام مُردم...

 آنها به مرگم راضی بودند؟ نمی دانم، نه... شاید... اما مُردنم را تماشا کردند، اما من، خودم مُردم! خواستم که بمیرم! و حالا بی آنکه مُرده باشم! مُرده ام!...محروم از آرامش دنیای مردگان و سکوتِ مرموزشان، ناچارم حرف بزنم! مُرده ای که باید با قواعدِ حاکم میان زنده ها سازگار شود! چون هنوز در میان آنهاست و نمی تواند در گورش آرام بگیرد!

یک روح سرگردان چه حال بدی باید داشته باشد! حالی شبیهِ من!

من!

من؟

من کیست؟! خودم را پیدا نمی کنم! نمی دانم کجا و چگونه گم شدم! هیچ یادم نیست... اما می دانم که گم شدم... و این که هستم، من نیستم! غریبه ای ست بر جای من... من اینگونه نبودم، این نبودم، من آدم بهتری بودم پیش تر ها...

چه شدم؟ بر من چه روزهایی گذشته؟

چه جور باید خودم را پیدا کنم؟ کجا باید بگردم؟ از کدام طرف باید رفت تا به خودم برسم! خودم را می خواهم! خودِ اصلی ام! من این نیستم، من از این که الان بر جای من هست دلخورم! و گاه می ترسم و چندان دوستش ندارم! و نمی بخشمش! و بی اعتمادم! این که بر جای من هست، آنی نیست که باید باشد، آنی که من می خواستم باشم!

چه حال بدی دارم!

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 23:18  توسط واحه  | 

 

چه می شد اگر ما هم یک " پوتین " داشتیم؟! ............................................

تا به حال شنیده اید ولادمیر پوتین، رییس جمهور سابق و نخست وزیر فعلی روسیه، برای بوش نامه نوشته باشد؟! یا انتخاب اوباما به ریاست جمهوری امریکا را تبریک گفته باشد؟! یا سراسیمه در اجلاس سازمان ملل متحد حضور یافته و با توهم یک منجی برای بشریت سخن گفته باشد؟! یا در یکی از دانشگاههای امریکا بعد از تحمل فحاشی و توهین شدید، سخنرانی کرده باشد؟! یا از گرفتن عکس یادگاری با یک نظامی درجه چندم امریکایی ذوق زده باشد؟! یا عده ای نظامی انگلیس را با بوق و کرنا گروگان بگیرد و بعد با سلام و صلوات و عالیترین و گرانترین صنایع دستی روسیه به کشورشان بازگرداند؟!

خوش به حال مردم روسیه! کاش احمدی نژاد یک ذره غرور داشت!

می دانم این مقایسه از اساس غلط است، پوتین کجا و... اقتدار، قاطعیت، صلابت، غرور، نگاه نافذ...

ویژگیهایی کاریزمایی در شخصیت پوتین که ریاست جمهوری را بر قامت او با شکوه و برازنده ساخته اند و آنوقت مقایسه اش با... مثل اینست که بخواهی آسمان را به خاک برسانی...

 

 .........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 21:7  توسط واحه  | 

 

در بی پناهی حیوانات و وحشی گری انسانها... .........................................

 مسلمان؟! مسلمانی؟! بنابر تمام رساله های فقهی شیعه، هرگونه آزار و اذیت حیوانات حرام است.

یکی از بلندترین و لطیف ترین توصیفاتی که، امام رضا علیه السلام را، موصوف به آن می دانیم، در کلمه "ضامن آهو" نهفته است و همه شنیده ایم که آّهویی از چنگ شکارچیان به امام پناه می آورد.

حالا در شهری که متبرک به نام و حضور امام رضا علیه السلام است به اسم محیط زیست و سلامت و بهداشت چنین جنایتی؟!

ما خیلی متمدن شده ایم؟! ایکاش شهرداری مشهد به جای سگ کشی و افتادن به جان حیوانات بی پناه قدری به سامان دادن زباله ها و خیابان ها و بازارهای شلوغ و بی نظم و آشفته این شهر زیارتی همت می گماشت! دریغا از مدیرانی تا این پایهء شعور، نمی توان انتظاراتی از این دست داشت! به خاطر انسان بودن به خود اجازه هرگونه بهره کشی و ظلم به حیوانات را داده ایم، جاده ها و ماشین هایمان حیوانات را می درَند و تکه تکه می کنند، بی آنکه بیاندیشم انسان بودن مجوزی برای نابودی سایر مخلوقات نیست، دنیای سیاهی که ساخته ایم بدون حیوانات خالی و سیاهتر خواهد بود...

امیدوارم بفهمیم، تمام موجودات، درست به اندازهء ما، حق حیات دارند و مخلوقات و آثار خداوند بر زمین هستند، باید عزیزشان بداریم... و  پناهشان باشیم...

کانون دوستداران حیوانات

 .........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 11:33  توسط واحه  | 

 

بوسه ای بر گونهء کِنیا ! ..............................................................

 

پیروز انتخابات امریکا، مردی با تبار افریقایی، شاید سرمست از درخشش افریقا، احساسش را با همسرش به اشتراک می گذارد! همیشه تصویر عشق زیباست!

نمی خواهم مانند آخوندهایی حرف بزنم که در جشن نیمه شعبان هم، به دشت کربلا می زنند! اما...

 

اما امشب چند کودک گرسنه، در افریقا سر بر خاک می گذارند؟!

 

 

 

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 21:43  توسط واحه  | 

 

چهارشنبه های پاک... ...................................................................

چهارشنبه ها پاکترین روزهای هفته اند...

هفت ساعت، از هفت و نیم صبح، در هفت جمع، با فرشته ها... آنها از فرشته بودن تنها دو بال کم دارند!

هفت کلاس، نزدیک به دویست و پنجاه فرشته! خواستنی... وقتی درخشش نگاهشان در نگاهم می ماند، وقتی لبخند های صورتی بر لبهایشان می نشیند، وقتی دورم حلقه می زنند و با صدایی ناز و کشدار می گویند: خانووووم...

چقدر خدا را دوست دارم به خاطر چهارشنبه ها، که مرا از جمع حقیر آدم بزرگ ها، به جمع عزیز فرشته ها برده است... چقدر سالهایی که با آدم بزرگها همکار بوده ام، به بیهودگی گذشته و به حقارت... گرچه خودم نیز از جمع حقیر همین آدمهای مشمئز کننده و چندش آورم! جسارت نباشد به شما! ولی جمع های ما چه شیطانزده است! پر از زد و بندهای کثیف، مکر های تهوع آور، حسادت های سیاه، رفتارهای ناپاک، کلمات عفن، نگاههای هرزه...

چقدر بچه ها متفاوتند با ما، چقدر پاکند آنها، چقدر آلوده ایم ما...

چقدر خدا را دوست دارم به خاطر چهارشنبه ها و به خاطر دویست و پنجاه سلام، که از دویست و پنجاه فرشته می شنوم، صبح می روم در کلاس، در را پشت سرم به روی دنیای کثیف و هرزهء بیرون می بندم و بعد می نشینم، چشم در چشم فرشته ها، گرم گفتگو و لبخند و نقاشی و طبیعت و خلقت و همه زیباییها، همه خوبیها، لابلای گلبرگهای خشک شده و سنگ های ساحلی و طراحی درختها، دنبال ردپای خدا می گردیم با هم...

چقدر خدار را دوست دارم و فرشته ها را و چهارشنبه ها را ...

چقدر این ماهی، هشتاد هزار تومان! برایم ثروت است، پول کثیفی نیست...

چقدر خدا را دوست دارم...

چرا فکر می کنم از خیلی دورترها از وقتی که بچه بوده ام چهارشنبه ها را دوست داشته ام؟!

 

 .........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 19:6  توسط واحه  | 

 

چند کلمه در مورد تراژدی! ..............................................................

در یونان قدیم، بنا بر یک مراسم آیینی، فردی از میان جمعیت به عنوان قربانی انتخاب و سپس پیکرش را زنده، تکه تکه کرده و خام می خورده اند!

به تدریج که یونانی ها قدری از بدویت فاصله می گیرند! به جای انسان، بزی را انتخاب و او را به همین سبک قربانی کرده و رفته رفته این مراسم، که مانند دیگر مراسم آیینی، با آواها و آوازهایی همراه بوده است  "تراگودیا" به معنی " آواز بز" نام می گیرد!

با گذشت زمان سرانجام، این قربانی کردن، شکلی نمایشی به خود گرفته و فردی به عنوان بازیگر، نقش قربانی شدن را بازی می کرده، اما در واقعیت قربانی نمی شده است! کلمه "تراگودیا" نیز به تدریج با اندکی تغییرات به تراژدی تبدیل می شود، تراژدی در اصل از ریشهء همان "تراگودیا" است.

این جمله باید از ارسطو باشد: "هدف از تراژدی، "کاتارسیس" به معنی "تزکیه نفس" است."

مردم با تماشای فاجعه ای هولناک، بر خود می لرزند و از عیش و عشرت و غفلت، به هوش می آیند!

اولین تراژدی های نمایشی، نوشته "سوفوکل" بوده است، در توصیف تراژدی می گویند: به چرخ ارابه ای می ماند، که از بالای کوه به سمت پایین حرکت کرده و هرچه که به انتها نزدیک می شود سرعت و شتابش شدت می گیرد و هر آن چیزی را که در مسیرش هست، نابود می کند و کافیست تنها امواج ناشی از حرکتش، به موجودی بگیرد تا نابودی آن موجود، حتمی شود!

در تعریف دیگری هست: تقدیر در تراژدی، به صاعقه ای می ماند که بر درختی تنومند و هزاران ساله (قهرمان تراژدی) فرود آید و مردمان عادی، تنها مانند علفهای پای یک درخت، بر خود می لرزند! و از این فاجعه به تزکیه نفس، کاتارسیس و بیداری می رسند!

در مشهورترین تراژدی، "هملت" اثر شکسپیر، می توان تمام این ویژگیها را دید، چنانکه موج فاجعه، تمام کسانی را که به ماجرا نزدیک می شوند، درهم می پیچد، حتی "افلیا" نامزد هملت و خانوده اش...

در نمونه های ایرانی شاید بتوان گفت نمایش هایی مانند تعزیه یا رستم و سهراب شاهنامه، چنین ویژگیهایی دارند، وقتی فاجعه با همه عظمت و هیبتش فرود می آید، مردم بر خود می لرزند و می گریند.

در یونان پس از هر نمایش تراژیک، نمایش هجو و کوتاهی بر اساس همان داستان تراژیک اجرا می شده که جنبه کمدی و خنده دار داشته و اگر درست یادم مانده باشد نام این نمایش "ساتیر" بوده است، ساتیر طنز تلخیست که برای فرونشاندن  از شدت و التهاب تراژدی، اجرا می شود.

 

پی نوشت ۱:

"بز" در تمام آیین ها و تمدن ها حیوانی مورد توجه بوده است در قدیمی ترین نقش برجسته ها و نقاشیهای عصر باستان و نیز در بسیاری از نقوش تمدن بین النهرین به وفور می توان نمونه هایی از نقوش "بز" دید، با اغراق بر فرم شاخ و ایجاد ویژگیهای بصری و گرافیکی، یکی از مشهورترین نمونه ها قدیمی ترین انیمیشن جهان از تمدن شهر سوخته در نزدیکی سیستان است که نقش بزی را بر ظرف سفالی در حال پریدن در سه فریم تصویری، نشان می دهد و نمونه های متعدد از بزهای منقوش بر ظروف و سفالینه های ایران و بین النهرین... 

پی نوشت۲: بی ارتباط!

بز حیوانی به شدت باهوش، فرز، زیرک و شیرین است، در تجارب شخصی ام دو روز بزغاله ای را نگه داشته ام، که نمی دانم الان کجاست ولی قلبم برایش می تپد و امیدوارم یکبار دیگر ببینمش! موجودی بسیار شیرین و خواستنی ست...

پی نوشت۳: بی ارتباط!:

کاملا درک می کنم چرا در سریال برره پدر مهران مدیری از پشت تلفن ابتدا از حال "بز" می پرسید!

پی نوشت۴: مرتبط!:

دلیل اصلی نوشتن این پست، علاقه ام به "بز" و "بزغاله"بود! می خواستم به این بهانه از بز حرف بزنم!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 19:10  توسط واحه  | 

 

برداشت هایی کوتاه از " با مخاطبهای آشنا " ..............................................

صفحه ۲۳:

" ای کاش نمی فهمیدم، یا یک مومن سنتی خاطرجمع می ماندم و با یک کتاب دعا تمام کلیدهای بهشت را در دست داشتم و یا یک روشنفکر متجدد و با مارکسیست بودن و اگزیستانسیالیست شدن، خود را انسان طراز نوین حس می کردم و همه مشکلات را حل شده و همه دردها را شناخته و همه حقایق را یافته می دیدم، اما چه کنم که هیچکدام از این دو ـ که سر و ته یک کرباس اند ـ نیستم."

" امریکا! امریکا! این بلاهت عظیم و توحش متمدن و بدویت مدرن و خشونت با اتیکت و غارت قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لَش و دموکراسی احمق و... بالاخره همان جاهلیت عرب...

علیرغم آنها همه، به معجزه استعداد خدایی انسان ایمان دارم"

صفحه ۲۳۴ خطاب به شهدا:

" شما کار همه را مشکل کرده اید. نرخ ها را خیلی بالا برده اید! یاد شما چهره ها را زشت، همه زندگیها را لجن، همه حرفها را چرند، همه آرزوها را پست و همه آدمها را حقیر می نماید. دیدار شما آدمی را از "بودن" خویش شرمگین می سازد. "زنده" ماندن! چه اتهام سنگین و طاقت فرسایی است..."

صفحه ۲۴۸ دکتر شریعتی خطاب به فرزندش احسان:

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دلِ بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست!

چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. "یکی" بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست. گرچه من به اعجاز حادثه ای این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگیم به حقیقت داشتم."برخوردم"

صفحه ۲۵۴:

فخرم اینکه در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضع ترین.

 

بر گرفته از کتاب " با مخاطبهای آشنا "  اثر زنده یاد دکتر علی شریعتی

 

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 21:6  توسط واحه  | 

 

پیام کوتاه از آسمان ! ...................................................................

هر وقت دلتنگ باشم، یا حرفی برای نگفتن، داشته باشم، به آسمان نگاه می کنم و با نگاهم به خدا می گویم: " تو می دونی، من چی بگم؟! "...

و همین جور که سرم را پایین می اندازم و ذهنم را مرور می کنم، یکباره قطره ای باران بر گونه ام!

گاهی اما... گاهی که دیوانه باشم و عصیان کرده باشم و شاکی و به خاطر لج و لجبازی هم که شده، آسمان را از نگاهم دریغ داشته باشم، اینجور وقتها غُر زدنهایم را در دلم می ریزم و ناگهان با یک اتفاق ساده...!

به سادگی افتادن یک برگ روی سرم و ترسیدن و از لاک خود بیرون پریدن! یا در موارد بدتر، شانه ام را کلاغی کثیف می کند!

خوبست حالا گاهی برای کلاغها، تی تاپ می خرم! گرچه یکبار هم کلاغی برای تشکر از تی تاپی که  غافلگیرانه جلویش گذاشتم، نوکِ محکمی به انگشت سبابه ام زد!

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 19:42  توسط واحه  | 

 

جمعه های دیوانه... ...................................................................

نفرین بر این جمعه های دیوانه... غروبهای بی بدرقه... لحظه های بی قرار... دقیقه های بی انتظار... ساعتهای بی شمار... پاییزهای بی بهار... فصل های جدایی... جدایی های بی خداحافظی... گذشته های خسته...

هر جمعه دلم برای مرگ تنگ می شود و دلم می خواهد، یقه اش را بگیرم و چشم در چشمش بایستم و بگویم: لعنتی! مرا با خودت ببر...

 

 

 

 

 

 

  .........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 15:14  توسط واحه  | 

 

آدمها، آجُرها و دیوارها! .................................................................

بیشتر دیوارهای امروزی را، بساز و بفروش ها می سازند، فقط به خاطر پول! دیوار گِلی را، اما...

شاید، کشاورزی ساخته باشد برای سرپناهِ خانواده اش، یا آسیابانی، برای آسیاب خانه اش! و سالها گندم... عطر گندم... و دیوار گِلی، چهار دیواری برای تقسیم برکت و عشق...

دیوار گِلی شاید، بخشی از دیوار قلعه ای بوده است، که کدخدایی برای پناه مردمش ساخته... یا بخشی از کاخ امیری که به عشق دلداده ای، برپا داشته!... یا بخشی از معبدی، آتشکده ای، زیارتگاهی، که پناه خسته ها و شکسته ها بوده است... یا خانه ای ساده، که پدری عاشق برای همسر و فرزندش ساخته است...

دیوار های سنگی، بتونی یا شیشه ای، می توانند دوست بدارند، یا دوست داشته شوند؟!

در این برهوت، در این کویر، در این شوره زار، حسی مانند زندگی، چشمه، آب، در دیوارهای گِلی موج می زند، که نه زندگیست، نه چشمه، نه آب، نه سراب... شاید، حسِ همان دستهایی که روزی با تمام ذرات و اعصاب و حواسشان دیوار را ساخته اند و از دور که به دیوار نگاه می کنی گویی مانند یک آشنا، یک خویشاوند، برایت دست تکان می دهد و لبخند می زند!

دیوار گِلی، فاصله نیست...

تکیه گاهست، گاهی برای درخت بید یا گزی که در کنارش ریشه دوانده و شانه به شانهء دیوار گذاشته و سر به سوی آسمان کشیده و گاه برای بوتهء گَوَنی که از طوفان شن به دیوار پناه آورده... دو موجودِ کویری، که تنهایی شان را با هم شریک شده اند!

و من به آن دسته از دیوارهای گِلی فکر می کنم، که همیشه تنها بوده اند... همیشه تنها...

و اینجوری هاست که دیوارهای گِلی، نگاهم را با خود می بَرَند، به دنبال یک گمشده...

راستی چرا آنها سالهای سال در یک بیابان، یک کویر، یک برهوت، یک دشت، یک مزرعه خشک، یا در کوچه پس کوجه های یک خیابان شلوغ، برپا ایستاده اند؟! چه حسی در سینه دارند؟!... حس پنهانی که گاه با نم بارانّ، معطر می شود...

آنها فراموش شده اند، سالهاست که فراموش شده اند، خاک و گِل، همیشه از جنس تواضع بوده اند و گمنامی... نه شهرت و خودنمایی... دیگر هیچ غریبه ای را برنمی تابند! و هیچ مرمتی را، و هیچ رونقی را و هیچ مهندسی را... شاید فرو ریختن را به بازسازی ترجیح می دهند...

دیوارهای گِلی آزاد ترین دیوارهای جهان و آزاده ترین! از تعلقاتِ پر زرق و برقِ امروزی... تنها دیوارهایی که بارِ زمختِ هیچ تیرآهنی را بر دوش ندارند! تنها دیوارهایی که ناگزیر نیستند بر هیچ ستون بی قواره ای تکیه زنند! تنها دیوارهایی که زیر بار هیچ سقف مجلل خودستایی نمی روند! تنها دیوارهایی که، هستند همانگونه که، می خواهند باشند!...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 10:53  توسط واحه  | 

 

آرمانی  .................................................................................

 

پشت میله

بر کف زندان

کپه ای زنجیر!

 

 

" زنده یاد دکتر قیصر امین پور"

 

 ..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 21:46  توسط واحه  | 

 

دستور زبان عشق ......................................................................

دستِ عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کفِ مستی نمی بایست داد

 

" زنده یاد دکتر قیصر امین پور "

 ..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 20:8  توسط واحه  | 

 

حرف آخر... ............................................................................

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار حرف نگفته

هزار راه نرفته

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز...

مگر تو ای همه هرگز!

مگر تو ای همه هیچ!

مگر تو نقطه پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری!

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری!

 

" زنده یاد دکتر قیصر امین پور اردیبهشت ۷۳ "

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 21:46  توسط واحه  | 

 

سوغات پاییز... .......................................................................

 

          

دیشب دایی برام اس.ام.اس زد:

"سلام دایی امروز رفته بودم بیرون از شهر، برات چندتا دونه خرمالو آوردم، دادم بیاورند، بخور بگو: بَه بَه!"

اس.ام.اس دایی که خودش به اندازه کافی انرژی بخش بود! و بعد هم که خرمالوها رسید، البته من صبح دیدمشان، سه تا مانده بود، هر سه تایش را برداشتم، طعم خرمالو را هیچ دوست ندارم، اما ظاهرش زیباست و رنگهایش، هر سه را در یک بشقاب سبز و نارنجی گذاشته ام زیر پنجره و از صبح هر بار نگاهم بهشان می افتد، مثل اینست که به مهربانی، زیبایی شان را به رخ می کشند که: " ببین! ما بچه های پاییزیم! "

 

پی نوشت: عکس را از گوگل برداشتم کپی رایت هم دارد، آن گوشه هم یک چیزهایی نوشته! امیدوارم صاحبش مرا ببخشد، الان امکانات کافی در دست نبود برای عکس گرفتن! امیدوارم سرقت هنری محسوب نشود!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 22:57  توسط واحه  | 

 

پاییز را نمی خواهم... ...................................................................

پاییز را نمی خواهم، با آفتاب بی رمقی که گرمایی ندارد و آسمان بغض کرده ای که تا نگاهش می کنم انگار، اشک در چشمهایم می نشیند و کوههای مه گرفته ای که گویی سنگینی غم بشریت را، هزاران سال است بر شانه هایشان تاب آورده اند! و بادهای سردی که سوز سیلی شان، بر گونه هایم سرخ می شود و درختانی که همهء نشاط و شادابی تابستانی شان، از هم پاشیده می شود و زمان، که گویی به آخر می رسد و روزها که بی بدرقهء آفتاب در تاریکی شب، آرام می گیرند! و پرستوها که بی خانمان می شوند و کوچ می کنند! و گنجشکها که بی دانه و غذا، بر شاخه های ماتم گرفته، کِز می کنند! و یاکریمها که دیگر حسِ بق بقو کردن ندارند! و دسته کلاغهایی که نمی دانم چرا پریشانند! و بچه گربه هایی که شبها از سوز و سرما می نالند! و مهتاب که در غبار ابرها گم می شود، و ستاره ها که خاموش می شوند! و برگها که بعد از مدتی بالیدن بر درخت، بر خاک می افتند! و خاطراتِ خاکستری مبهمی، که دیگر هرگز رنگ نمی گیرند...

 

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 16:17  توسط واحه  | 

 

موجودی به نام انسان... ................................................................

بخوان بر آنها حقیقت داستان دو پسر آدم را که تقرب به قربانی جستند، از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد.

گفت: تو را خواهم کشت.

گفت: خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت، اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست دراز نخواهم کرد که من از خدای جهانیان می ترسم. من خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو، هر دو به تو بازگردد، تا تو اهل آتش شوی که آن آتش جزای ستمکاران است.

پس از این گفتگو هوای نفس او را به کشتن برادرش ترغیب کرد تا او را کشت و بدین سبب از زیانکاران عالم گردید. آنگاه خداوند کلاغی را برانگیخت که زمین به چنگال خود گود کند، تا به او بنماید که چگونه زمین را برای پنهان کردن برادر در زیر خاک بِکَند، با خود گفت وای بر من آیا ناتوانم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان سازم، پس از این کار سخت پشیمان گردید.

فَاصبَحَ مِنَ النادمین

سوره مائده آیات ۲۶ تا ۳۱

 

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 19:27  توسط واحه  |