تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

بازنویسی یک پست قدیمی... ...........................................................

خسته ام! مانند درخت گزی که در برهوت کویر، میان شن های داغ، در عطش نَمی از باران می سوزد...خسته ام! مانند گلهای شاه عباسی قالی، که زیر پای رهگذران لگدکوب می شود...خسته ام! مانند پرنده مهاجر گمشده ای در تاریکی شب، که تمام روز را به جستجوی منطقه معتدلی پرواز کرده باشد...خسته ام! مانند ستاره ای دورافتاده و کم سو در کهکشانی دوردست که میان سیاه چاله هایی بی پایان تک افتاده باشد...خسته ام! مانند زندانی سیاسی که منتظر حکم اعدام، برتخت فلزی سلولش دراز کشیده باشد...خسته ام! مانند بیمار رو به احتضاری که ثانیه های آخر بودنش را به حسرت و دریغ بشمارد...خسته ام! مانند بزغاله ای نوپا میان صخره های بلند سنگی که چوپان و گله را گم کرده باشد...خسته ام! مانند درخت پاییزی بیتابی که از هجوم و ستیزه باد سیلی خورده باشد...خسته ام! مانند ماهی قرمز عید که در آب آلوده تنگ، گوشه ای کز کرده باشد...خسته ام! مانند گنجشکی که جوجه هایش را از لانه دزدیده باشند...خسته ام! مانند کلاغی گرسنه که هرچه به منقار گرفته زباله ای بی مصرف بوده باشد...خسته ام! مانند بوته ای از گون که طوفان شن با خود به اینسو و آنسویش برده باشد... خسته ام مانند اسب وحشی و نا آرامی که برای رام شدن، تمام روز را تازیانه خورده باشد...

خسته ام!... این خستگی هرگز با خواب زدوده نمی شود و نه به نجوای مهربان یک دوست و نه به شکوه و زیبایی فصلها و نه به معجزه طبیعت، این خستگی گرد و غبار همه روزهاییست که با سرعت از من، گذشتند... 

 

پی نوشت:

ببخش مرا! اگر برای تو مخاطب عزیز، ننوشته ام! و اگر حدیث نفس خودم را اینجا روایت کرده ام، بگذار اینجا لااقل، خودم باشم! بگذار اینجا هم، ناگزیر به بازیگری نباشم! بگذار خود شفاف و زلالم را لااقل، اینجا ببینم. گرچه همیشه دغدغه مفید بودن مطالب در ذهنم بوده، اما آنها که پیش از این نوشته ام مگر چقدر به حال تو مفید بوده اند؟ بگذار گاهی هم فقط برای سبکبار شدن بنویسم می توانی بگویی در دفترچه خاطرات شخصی ات بنویس، که دفتر این وبلاگ، تنها برای تو نیست، برای همه آنهایی ست که خواننده اش هستند و کامنت گذارش، حق با توست، اما گاهی "کمی با من مدارا کن" گاهی هم نوشته های بیهوده ام را تحمل کن و بپذیر که تو مخاطب من، برایم آنقدر مهم هستی که هربار می خواهم بنویسم به خواست و انتظار تو فکر می کنم، اما اینروزها را با من همراهی کن...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 19:11  توسط واحه  | 

 
 
دموکراسی با یک آبنبات! ...............................................................
 
 
باز هم یک لینک بالاترین که در آن، خبرنگار عراقی به خاطر پرتاب لنگه کفش، مورد شماتت و سرزنش واقع شده که او به واسطهء دموکراسی اهدایی آمریکا، جرات لنگه کفش پرت کردن یافته! کامنت های این لینک جالبند، بخوانید.
این هم دو کامنت واحه پای آن لینک، که ممکن است به دلیل منفی های زیاد، از سوی دیگر اعضای بالاترین تا چند دقیقهء دیگر پنهان شوند!:
 
تحلیل ساده انگارانه ای بود!
تمام سهم جهان سوم از "دموکراسی" تنها واژهء دموکراسی است! آبنباتی شده در مشت جهان سومی ها که با آن ذوق کنند، همان طور که می شود بچه ها را با یک مشت آبنبات گول زد!
قبلا تو این لینک مفصل تر گفتم.
 
پرتاب لنگه کفش بیشتر حالتی نمادین دارد درست مانند "رمی جمرات" در حج، پرتاب سنگ به سوی نمادی از شیطان...
او اگر می خواست می توانست با هدف گیری کفش را درست در صورت بوش بکوبد، اما برای نفس تحقیر کردن یک متکبر خودستا همین قدر کافی بود!
 آمریکایی ها همیشه همه مردم دنیا را از موضع بالا می بینند از موضع آقایی کردن مانند اربابی که به رعیتش با دیدهء تحقیر می نگرد، پرتاب این کفش گره ای بود ناشی از سالها تحقیر در دل مردمانی جنگزده...
 
 
 
.........................................................................................
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 14:52  توسط واحه  | 

 

در خاک، چه دیدی؟! ....................................................................

گِل بودم، در دستان آفرینندگی ات سرشته شدم، آدمم ساختی، آدمم خواستی، از روحت، رنگ و لعابِ فیروزه ایِ جان، گرفتم و سپس در کورهء جهانم گذاشتی، تا تکمیل شوم، برای پردیس، پردیسی که نوع ما، "انسان" می بایست، ساختنش را در جهنم دنیا، آغاز می کرد! پی ریختن بهشت، در جهنم! ساختن مدینهء فاضله بر خراب آباد دنیا! تجسم اتوپیا، در سلول تنگِ انسانی!

من اما، حرارت این کوره را تاب نیاوردم! لعاب فیروزه ای روحم، رنگ باخت و تَرَک برداشت و شکستم! در میانهء آتش، شکستم...

در تخیل تو، آفریدگار بزرگ و عزیز و شکست ناپذیرم، شاید من، می بایست نمونه ای به کمال رسیده از نوع بشر می بودم! اما حالا، من فقط خاکم! خاکی که با روح تو مانوس بوده است! خاکی، که از کناره های ساحل بهشت تو، برداشته شده و هنوز زمزمهء زلالی چشمه های بهشتی، در جانش نجوا دارند... 

 

 

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 18:57  توسط واحه  | 

 

بازهم تلخیِ پاییز... ....................................................................

 

                                         

از آنچه می ترسیدم اتفاق افتاد! فنچ کوچک عزیزم، بعد از ۴ سال، همسرش را تنها گذاشت، مرداد ۸۳ بود، بی آنکه بخواهیم، اتفاقی، مهمان خانهء ما شدند و خیلی زود، عزیز...

زوج زیبای کوچک ما پر از شیطنت بودند و شیرینی... با طلوع آفتاب می خواندند و با غروب آفتاب می خوابیدند...

خانم، از اول تابستان حال خوبی نداشت... این چند شبِ گذشته، تا نیمه های شب، بی تاب بود، از صدای محزون و جیغ ظریفش، به کمکش می رفتم که در لانه اش آرام گیرد، با اینحال فکر می کردم خوب می شود، کم کم حالش بهتر می شود، دیشب چند بار صدا زد و هربار او را در لانه اش می گذاشتم، دقایقی آرام می گرفت اما باز بر می خاست، با صدای ملتمسانه ای صدا می زد، صدایش پُر بود از کمک خواستن، با هر بار صدا زدنش دلم می لرزید، بالهایش افتاده و لرزان بودند... آخرین بار صدای جیغ کوچکش آمد، گفتم بگذار کمی بگذرد، شاید دانه و آبی بخورد، یک ساعت گذشت... دیگر صدایم نزد... خدا را شُکر خوابید؟ آرام شده؟... اما وقتی دیدمش که بدن نحیفش کف قفس افتاده... دلم هُری ریخت... بدنش هنوز سرد نشده بود و اگرچه هیچکس باور نمی کند، اما چشمهای باز و زیبایش پُر از اشک بود... چشمهایم پُر از اشک شد... چشمهایم، پُر از اشک است... باهوش بود و شیرین و مهربان، خیلی مهربان تر از همسر بازیگوشش...

صبح در گلدان یاس، زیر خاکها، لابلای ریشه ها، گذاشتمش و از صبح یک تکه از دلم، در خاک جا مانده است...

هیچ آدم این دنیا نیستم... هیچ میانهء خوبی با زندگی ندارم، دلم اینجا نیست...

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 18:48  توسط واحه  | 

 

حقیقتِ غدیر... .......................................................................

گفت و گو پیرامون حقیقت غدیر در سایت بالاترین

کامنتهای واحه در لینک فوق:

چرا پیامبر باید در آخرین حج خود درست در ناحیه ای که مسلمانان برای عزیمت به دیار خود از هم پراکنده می شوند، آنان را به سخنی مهم فرا خواند، چرا پیش از اتمام مناسک حج، در شهر مکه با آنان سخن نمی گوید، چرا در حج سالهای پیش، از ولایت علی علیه السلام سخن نمی گوید، پاسخ برای ما شیعیان روشن است پیامبر می خواهد در آخرین دیدار خود با گروه عظیم مسلمانان، خاطرهء غدیر را در حافظهء تاریخ ثبت کند، می داند رحلتش به سوی پروردگار نزدیک است و می داند بسیاری از مسلمین آخرین دیدار را به یاد می سپارند، پس در همین آخرین دیدار و پیش از تفرقه مسلمین با آنان اتمام حجت می کند.

خداوند از فاطمه سلام الله علیه نیز در قرآن با نام مستقیم اشاره نکرده است اما سوره کوثر را به شخصی جز فاطمهء پیامبر نمی توان نسبت داد.

تکلیف مسلمین مشخص است، اگر به پیامبری محمد صلوات الله علیه ایمان آورده اند، حرف او حجت تمام است و می دانند که محمد بر اساس اغراض و منافع شخصی و خانوادگی اش، سخن نمی گوید، که او سالها پیش عطای همه مواهب دنیایی را به سران قریش واگذارد و سختی در شعب ابیطالب را به آقایی کردن در بزرگترین قبیله عرب ترجیح داد.

رد کردن غدیر، تنزل دادن ولایت امام علی علیه السلام به یک حمایت صرف، رد کردن رسول الله است، شک کردن و تردید در سخن رسول الله، یعنی ایمان نداشتن به سخن او. اجباری هم برای ایمان آوردن هیچکس نیست حقیقت روشن است آنانکه حقیقت خواهند تبعیت می کنند.

شما غدیر را، که پس از مهمترین اجتماع مسلمانان، پس از حج ابراهیمی، برگزار شده، تا در حافظهء تاریخ بماند، در منطقه ای که گروههای مسلمان برای رهسپاری به شهر و دیار خودشان، پس از این منطقه، از کاروان پیامبر جدا می شوند و پیامبر صلوات الله علیه دقیقا در این نقطه در حجه الوداع با آنان اتمام حجت می کند، بی اعتبار می دانید و می خواهید سطح آنرا به یک حمایت صرف تنزل دهید، بعد برای توطئهء سقیفه که پس از رحلت پیامبر با تبانی جاه طلبان عَلَم شد، اعتبار قائلید!

رجوع بفرمایید به وصیت پیامبر: حدیث ثقلین که اعتبارش نزد شیعه و سنی خدشه ناپذیر است.
کتاب الله و عترتی
"من دو امانت نزد شما باقی می گذارم، کتاب خدا و خانواده ام"

یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم

این آیه برای ما آیه ولایت امام علی علیه السلام است، شما می گویید چرا نام امام علی نیامده ما می گوییم سوره کوثز هم راجع به حضرت زهراست ولی نامی از آن حضرت به میان نیامده، دلیلش خود می شود بحثی مفصل، چون ما شیعیان معتقدیم اگر نامی از امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیه در قرآن می آمد معاندان مانند معاویه و یزید به خاطر منافع شخصی خود همچنانکه اولیاء خدا و امامان شیعه را به شهادت رساندند اصل قرآن را نیز نابود می کردند، رسول الله آخرین حجت خداوندبر زمین بود و پس از او کتابی از سوی خداوند برای اهل زمین نازل نمی شد، پس قرآن باید از آسیب جاهلان در امان می مانند و این میان امامان شیعه با خون خود حریم قرآن را برای نسلهای بعد بشر محفوظ نگاه داشتند.

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 12:3  توسط واحه  | 

 

به خون نشستن کرمان... ............................................................... 

... با دیدن چشمهای ریز و درشت تماشاچیان بی اختیار به یاد آن بیست هزار جفت چشم افتادم که باید از حدقه در می آمد تا آتش انتقام آقا محمد خان قاجار از دست کرمان وکرمانی به خاطر پناه دادن به لطفعلی خان زند و تسلیم نشدن بلا شرط کرمان، فرو می نشست. می گویند:

" هنگام طلوع، آقا محمد خان تمامی سپاه را به نَهب و اَسر شهر کرمان رخصت داد، مردان ایشان عرصهء شمشیر آبدار، و طفلان و نسوان ایشان به قید اسارت گرفتار و اموال و اسباب بسیار به حیطهء یغما درآمده، بر احدی ابقاء نکردند. جمعی کثیر را از چشم نابینا و جمعی غفیر را روانهء دیار فنا ساختند، حکم به تخریب بنیان قلعهء کرمان و سایر قلاع آن سامان جاری گشت." { گیتی گشا. صفحهء ۳۸۹}

فاتح دستور داد که بیست هزار جفت چشم به او تقدیم کنند. و باز یاد لطفعلی خان جوان افتادم که با چه شهامتی از محاصرهء قلعهء کرمان گریخت تا پس از طی یکصد و نود کیلومتر از میان ریگلاخی خاکستری، به خیال خودش در بَم و کنار دوستان، سپاهی برای دفع ایلغار قاجار فراهم آورد...

آن روز وقتی در خرابه های ارگ بم بالا و پایین می رفتم، لحظه ای از عاقبت غم انگیز لطفعلی خان زند غافل نبودم. انگار تاریخ جلو چشمان من تکرار می شد، بدون آنکه من در تغییر آن نقشی داشته باشم. خیلی دیر شده بود. در آن بعد از ظهر داغ، کاری از دست من برای لطفعلی خان تاریخمان ساخته نبود. محل حادثه، اصطبل ارگ بم است. لطفعلی خان با مزدوران حاکم مردانه می جنگد و بیشتر آنان را لَت و پار می کند. آخر کار اسب عربی عزیزش " قراّن " را پی می کنند. به خان زند زخمهای مهلک می زنند و بعد او را دستگیر کرده، در قل و زنجیر سوار بر شتر به کرمان می فرستند تا در آنجا قبل از مرگ فجیعش در تهران، به فرمان شاه قاجار از نعمت داشتن دو دیده محروم گردد. می گویند، آقا محمد خان برای اینکه خاطرهء دستگیری لطفعلی خان برای همیشه در ذهن تاریخ زنده بماند، دستور می دهد ششصد اسیر کرمانی را گردن بزنند، سیصد اسیر دیگر که بعدا کشته خواهند شد این سرهای بریده را برداشته به بم بیاورند و در آنجایی که خان زند دستگیر شده انبار کنند، مثل هرم.

من در خیال می دیدم که چگونه این سَرها روی هم از آن بالا روی لیزی خون سُر می خورند و روی زمین پخش می شوند. هی سُر می خورند و روی زمین پخش می شوند.

انگار که در خواب بختک رویم افتاده باشد، نفس در سینه ام سنگینی می کرد و حس حرکت نداشتم...

روز بعد، از دستِ کُشت و کشتار و شقاوت و خون به ماهان پناه بردیم که سر راه بم به کرمان است. مقبرهء "شاه نعمت الله ولی" چه آرامشی به انسان می دهد. گنبد لاجوردیش در میان درختان این واحهء خوش آب و هوا از دور پیداست. در دو طرف گنبد و در ته حیاط شمالی، چهار گلدستهء بلند تا آبی آسمان قد کشیده است. زیر گنبد و طاق رواقها آن قدر زیباست که تو ساعتها می توانی در پناهش بنشینی و تماشا کنی. آفتاب که به داخل می تابد، مُقرنسها و طرحهای لوزی گچی، بازی نور می کنند...

 

از کتاب  " همراه باد در دل تنهایی کویر"   یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب

آرامگاه لطفعلی خان زند در امامزاده زید تهران

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 21:20  توسط واحه  | 

 
از خاک تا خدا... .......................................................................
 
 
کاربری پرسش ها و تردیدهایی در مورد حقانیت دین اسلام در وب نوشته اش مطرح نموده و سپس لینک این مطلب در سایت بالاترین اضافه شده است، اعضای بالاترین اعم از بچه مذهبی ها و غیرمذهبی ها پیرامون این موضوع گفتگو کرده اند که البته بخش بسیار زیادی از گفته های غیر مذهبی ها بیشتر فحاشی و توهین است، کامنتهای خیلی خوبی هم در پاسخ به این ابهامات هست من پاسخهای خودم را در اینجا می آورم و دعوت از دوستانِ مخاطب اینجا که جریان بحث را در بالاترین بخوانند:
 
۱. بت پرستان، علاقمند به تجسم خداوند در یک صورت مادی هستند مانند: خورشید، ماه، گاو، بت...
اما برای مسلمانان، کعبه یک میقات است، محوری برای وحدت مسلمانان، هزاران نفر در ساعات مشخصی از شبانه روز در شعاعهایی بی شمار، از دایره هایی بزرگ، پیرامون مرکزی واحد گرد می آیند، که خداوند به عزتی که برای ابراهیم علیه السلام قائل بوده است، آن نقطه را محل وحدت و پیوند و وعده گاه خود و بندگانش قرار داده.
 
۲. نذورات مسلمانان شکرانه ای است به درگاه پروردگار، شکرانهء رزق و روزی گسترده ای که خداوند به آنها عطا داشته، و بخشی از آنرا به دیگر مخلوقات خداوند هدیه می دهند، حتی اگر این نذر، گندم باشد برای پرندگان، فایده این نذورات، ترویج نگاه توام با مودت و محبت به مخلوقات خداوندست، اینهمه توصیه به بخشش و سخاوت و انسان دوستی و توجه به یتیمان و اسیران و در راه ماندگان و...
 
 
۳. دشمنی شیطان و انسان بر سر اختلاف عقیده نیست، که شیطان نیز از فرشتگان مقرب پروردگار بوده است، او به دلیل خودبزرگ بینی و تکبر، انسان را از خود حقیر تر می پندارد و به سجده کردن فرشتگان در برابر انسان حسادت می ورزد و در برابر خداوند نافرمانی کرده سوگند می خورد که چون به خاطر انسان، از بهشت رانده شده، امکان رستگاری را از انسان سلب کند. بنابراین دشمنی ما و شیطان با مذاکره و گفتگو حل شدنی نیست چون او در دشمنی با ما سوگند خورده و خواهان هیچ خیری برای ما نیست.
 
۴. مثالی که در مورد نور ماه و ژول ورن داشتید چیزی از اعجاز قرآن کم نمی کند.
 
۵. در مورد تفاوت خود و خدا! البته روح خداوندی در انسان دمیده شده، اما انسان حتی از یک لحظه بعد بی خبر است، انسان عمر جاودانه نخواهد داشت و خداوندی که روزی انسان را به جهان آورد روز دیگری همان انسان را از جمع آدمها برداشته و از این جهان می برد، قدرت آفرینندگی انسان در برابر خداوند هیچ و پوچ است، عظمت جهان و کهکشان از حد تصور انسان خارج است در حالیکه کهکشانها تنها بخشی از عظمت آفرینندگی خدایند.
 
 
.........................................................................................
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 18:38  توسط واحه  | 

 

مدیران امروزی در حجره های امروزی! .................................................

تهران، خیابان آفریقا، آخرین مدلهای خودرو در تردد، بنز، بی.ام.و، تویوتا و...، شرکتهای ریز و درشت، تحتِ عناوین مختلفِ بورس و بازرگانی... گاهی گذرشان به تبلیغات می افتد و نیازشان به آرم و آگهی و بِرَندِ محصول و گذر من به این واسطه، به طبقهء اجتماعی آنها! وارد شرکت می شوم، همه چیز زیر لامپهای هالوژن و جیوه می درخشد، اتاقک آسانسور تمام آیینه است... اتاق مدیر عامل شوکتی شاهانه دارد و منشی که گمان می کند، رییس دفتر عالیترین مقام اجرایی عالم است! و سرانجام هیکلی درشت به عنوان مدیر عامل! کارمندانش در اطرافش در تکاپو و خم و راست شدن! ظرف میوهء آنچنانی، چای زعفرانی و قهوه... همه چیز در ظاهر، حال و هوایی مدرن و امروزی دارد، اما در عمق، همان ارباب و رعیتی قدیم را، سلفون کشیده اند و نورپردازی کرده اند!! خان ها و خانه زادها...

داستان " شازده کوچولو "ی " آنتوان دو سنت اگزوپری " برایم تداعی می شود، آنجا که در سیاره های دیگر، اشانتیون های مختلفی از آدمها را می بیند!

مذاکره آغاز می شود و مدیر راجع به آرم مورد نظرش توضیح می دهد، می خواهد شرکت تحتِ مدیریتش، آرمی داشته باشد با نشانه هایی از تخت جمشید، شیک و زیبا و جذاب، فعالیت شرکت را معرفی کند و حتما نشانه ای از گاو یا شاخ گاو هم در آن باشد! چون شنیده است گاو مظهر برکت است!!

سعی می کنی به خودت بقبولانی، گرافیک دانشگاهی در ایران، قدمتی کمتر از نیم قرن دارد و طرف تقصیری ندارد، و چند کتاب معتبر آرم و لوگوی ایرانی و خارجی را مقابلش می گذاری و توضیحاتی، تا طرف کاربری آرم را بشناسد و ظرفیتش را و محدودیت هایش را و آرمهای جهانی موفق را برایش مثال می زنی، مثالی که برایش آشنا باشد، آرم بنز، فولکس واگن و در نمونه های ایرانی آرم هواپیمایی هما که از اسفنکس های هخامنشی الهام گرفته شده و آرم دانشگاه تهران که از گچبری های ساسانی...

در این بین، هرازچندگاهی جناب مدیر به تماسهای تلفنی اش جواب می دهد، لحن و ادبیاتِ حرف زدنش، تفاوتی با دلارفروش های حاشیه خیابان ندارد و البته دانش و آگاهی اش، منتهی آنها از بد روزگار، کنار خیابان، در انتظار معاملات خُرد، و این در برج عاجش، در شاخ آفریقای تهران! گرم معاملاتی کلان!

چندین جلسه و گفتگو، کار کردن روی اتودها، تا هم بخشی از تقاضای مدیر در آرم رعایت شود، هم قواعد منطقی یک آرم بهم نریزد!

به تدریج متوجه می شود تو در کار خودت واردی و حالا به واسطه تنوع طلبی که در ثروتمندان عمومیت دارد، ترجیح می دهد زود در انتخاب آرم تصمیم نگیرد و اتودهای فراوان و فراوان... تجربه ثابت کرده، این اتودهای بیش از حد نتیجه ای ندارد، جز از بین رفتن ایدهء خوبِ اول، همان مثل معروفِ مشکل پسند بدپسند است! اما او موضوع را کاسبکارانه می بیند و در محتوای حرفهایش پیداست، فکر می کند حالا که قرار است سرانجام پولی بپردازد! باید هر طرح و تصویر و تخیلی را که در ذهن دارد، در آرم شرکتش ببیند! اصل را بر بی اعتمادی گذاشته و هرچه بیشتر حرف می زند، بی دانشی اش نیز اضافه می شود و دیگر وقت گذاشتن روی کار برایت می شود هدر رفتن وقت، چون با آدمی طرفی که همهء فهمش از هر موضوعی برمی گردد به سودآوری آن موضوع و تا حسابِ دودوتا، چهارتا و چرتکه انداختنش، خیالش را از بابت سودآور بودن و الزامی بودنِ آرم، برای شرکت، راحت نسازد، او با خودش درگیراست!

حالا برای اولین بار در عمرش کلی کتاب نفیس و گران قیمت راجع به تاریخ ایران باستان، خریده است تا مطمئن باشد گل لوتوس نماد چیست؟ و حیوان شاخ دار سمبل چه؟ و گاو کجاست؟ و بز به چه معنا؟ و جلسهء بعد چهرهء حق به جانب آدم اهل مطالعه ای را به خود می گیرد و کتابها را یکی یکی برایت باز می کند و مطالبی را که تو سالها پیش برای کنکور می خوانده ای، مانند آخرین کشفیات زندگیش برایت بازگو می کند و بعد که می خواهد از فرش پازیریک حرف بزند و تلفظش برایش دشوار است، تو نام فرش را می گویی و توضیحاتی را که به خاطر داری... می فهمد توضیحاتش خیلی تکراریست!

... تازه به دوران رسیده بودن، وضعیت بدی ست، اینکه آدم ظرفیتِ لازم را نداشته باشد و درک درستی از موقعیت اجتماعی اش، اینکه محدودیت هایش را نشناسد و در پوستهء ظواهری که برای خود ساخته، اول از همه خودش را گم کند! و فریب خوردهء خودش باشد! اینکه ثروتش را مایهء افتخارش بداند و تصور کند هر جای خالی را می شود با ثروت پُر کرد! اما گاهی به ضعفهایی برسد که با ثروت پر نمی شوند!

 

پی نوشت:

کار کردن در شرایط امروزی گاهی برایم به ریاضتی خارج از حد توان می ماند، آنقدر که گاهی با خود می گویم روزی که بمیرم، چه روز راحتی خواهد بود! و بیکاری برایم درجا زدن و بیهودگی و بطالت و انزوا... انتخاب مسیر بر سر یک دوراهی، که یک راهش به مرداب است، راه دیگرش به ظلمات و اگر بایستی نیز در خودت پوسیده خواهی شد...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 23:38  توسط واحه  | 

 

مهمات سازان پُر رونق، شرق در التهاب می سوزد... ...................................

بیش از نیم قرن، جنگ و درگیری در شرق ... ایران، فلسطین، لبنان، سوریه، افغانستان، هند، پاکستان، عراق، الجزایر، کویت، جمهورهای مستقل از شوروی سابق... هزاران کشته و بی خانمان، ترور، التهاب، خشونت، درگیری های قومی و قبیله ای، گروهکهای تندرو... طالبان، القاعده، جندالله، مجاهدین خلق، مجاهدین کرد... ویرانی، آشوب، ناامنی... خانواده های از هم گسیخته، آزار و سوء استفاده از کودکان... مخدر، مافیا...

در آشفته بازار نابسامانی شرق اما، کارخانجات مهمات سازی و تسلیحات غرب، گرم در رونقی روزافزون، به پیش می روند، تجهیزات مدرن جنگی... تجارت اسلحه در اندازه ای کلان و سودی کلان... بازار اسلحه با جنگ داغ می ماند...

در شرق دستاویز فراوان است: منابع و ذخایر زیرزمینی از نفت و گاز تا معادن و کانی ها، الماس و سنگهای قیمتی... تفاوت های نژادی، عرب، عجم... درگیرهای قبیله ای و مذهبی، هند، پاکستان... استقلال و خود مختاری کردستان، آذربایجان و...

 

         

 

        

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 10:3  توسط واحه  | 

 
آیا گاوها خوشبختند؟! ..................................................................
 

حتی گاوها هم یک عمر قربانی هستند!
گوساله را از لحظه تولد، از مادرش جدا می کنند، فقط به این دلیل که اگر در کنار مادرش باشد، تمام شیر را مصرف می کند و برای گاودار شیری برای فروش نمی ماند! بنابراین گوسالهء کوچکی را، که تا چند روز می گویند، حتی فاقد بینایی است، از گاو ماده جدا کرده و مقدار مشخصی شیر 2 نوبت در روز، در یک سطل برایش می ریزند، اگر گوساله ماده باشد، بخت به او رو کرده و تا زمانی که امکان باروری و شیردهی دارد، زنده می ماند، اما اگر نر باشد، یا همان ابتدا کشته و گوشتش به مصرف انسانها می رسد، یا مدت چند ماهی نگهش می دارند، تا قدری پروار تر شود و راهی کشتارخانه...
گاهی از انسان بودن خودم شرمنده می شوم!
حتی گاوها هم ظلم را می فهمند!

من از نزدیک گوساله ای را که از مادرش جدا کرده بودند دیده ام، تا دستم را به سمت سرش می بردم برای نوازش کردن، با مَشامش دستم را می بویید، دنبال مادرش می گشت، حس می کرد و می فهمید مادرش باید باشد، اما نیست، مشکل اینجاست که ما آدمها فکر می کنیم فقط خودمان می فهمیم سایر موجودات همه از دم نفهمند!!!

 

 

 

پی نوشت: هرگونه برداشت سیاسی از متن فوق جایز است!

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 23:40  توسط واحه  | 

 

محبوبه دوست من... ..................................................................

محبوبه صمیمی ترین دوستم در شُرف ازدواج است... او همیشه برایم یک دختر عزیز و ویژه بوده و هست، با آن غرور زیبایش و اخمهایش و چشمهایش و چقدر دوستش داشته ام، اما هیچوقت به اندازهء حالا به این دوست داشتن فکر نکرده بودم!

محبوبه متولد ۵۸ است و هر دوی ما متولد بهمن ماه! و چقدر همیشه هردو به این متولد بهمن بودن مغرور بوده ایم و به خودمان الکی الکی می بالیدیم! گویی که مثلا متولدین بهمن ماه یک سر و گردن از متولدین سایر ماهها برترند!!! اینها فتواهای شخصی ما بود، برای خودمان دو نفر!!! و هر وقت یک بهمنی دیگر در دانشکده یا جایی می دیدیم، کلی به خاطر ماه تولدش، تحویلش می گرفتیم!!! اینها هم جلوه هایی از خودپسندی های بازیگوشانهء ما بود... چه روزهای شیرینی داشتیم، بر نیمکت های محوطه دانشکده نشستن و زیر نظر گرفتن روابط عاشقانه ای که در گوشه و کنار محوطه جریان داشت و سوژه هایی که برای یک دل سیر خندیدن، پیدا می کردیم!... یکبار در کلاس به محبوبه گفتم: پاشو بریم بیرون بهار است، راز بقا تماشا کنیم! با تعجب گفت: کجا؟ گفتم: تو حیاط، دوباره گفت: تو حیاط؟! راز بقا؟! کلاغها و گربه ها، گفتم: نه بابا، بچه های ترم پایینی مشغول جفت گیری! پاشو برویم یه دوری بزنیم بخندیم و چقدر آنروز خندیدیم!

محبوبه بچه ساری بود و من بچه تهران، و بعد از محبوبه دیگر، چه حس خوبی نسبت به همهء ساروی ها داشته ام... او در خوابگاه بود و من در خانه و با اینحال غروبها که از دانشکده بیرون می زدیم، جوری مسیرمان را انتخاب می کردیم که بیشتر با هم باشیم و یکی دو ساعت پیاده روی، تا خوابگاه که او می رفت و بعد از جدایی مان من با توبوس به خانه می رفتم، چقدر خوش بودیم در آن پیاده روی های دو نفره در غروبهای زودهنگام پاییزی، راه می رفتیم و حرف می زدیم، از خستگی هایمان، از فکرهایمان، از اتودهایمان، از ژوژمان ها، از استادان، از بچه ها، از دلخوری ها، از دلخوشی ها... و چقدر با هم بهانه های مسخره داشتیم برای خندیدن... چقدر همیشه من او را مسخره می کردم برای شلختگی اش، که خودش معترف بود به آن و چقدر او یک دل سیر، می خندید به نظم و وسواس من!

اردوهای دانشکده و به یاد ماندنی ترینش سفر به مناطق باستانی جنوب، ایلام، شوش و شوشتر...

...هر دو در خانواده ای مذهبی، سیاسی، بزرگ شده بودیم، با اینحال محبوبه با آنکه ریشه های عمیق مذهبی و علایق سیاسی داشت ظاهرش نه چندان مذهبی بود و نه چندان سیاسی و چقدر دوست داشتم روشنفکری خانواده اش را، که او را همانجوری که بود پذیرفته بودند و دوستش می داشتند، بدون اینکه وادارش سازند به حجاب داشتن یا نماز خواندن، صمیمیت عمیقی که بین او و پدرش بوده و هست، همیشه برایم زیبا بود، محبوبه دلش مذهبی بود، اما اهل نماز نبود، ماه رمضان ها هم، از معده اش شکایت داشت و معاف می شد!  اهل حجاب هم که نبود، با اینحال نمی دانم چرا من او را از همهء مذهبی های دانشکده، بیشتر قبول داشتم و گذشتِ زمان ثابت کرد که درست فکر می کرده ام، یادم نمی رود بچه هایی که به صمیمیتِ ما حساس بودند، چقدر برای او حرف و حدیث ساختند و چقدر در گوش من نجوا، که با محبوبه بودن تو را زیر سوال می برد و چقدر خدا را شکر می کنم که همیشه محکم در برابرشان ایستادم و از محبوبه دفاعی تمام کردم.

گاهی وقتها به خاطر غلظتِ آرایشش، غیرتی می شدم و با ملایمتی خواهش گونه، می گفتم: محبوبه!، جانِ من، رنگها را محو کن کمی! به خاطر خدا! خوشم نمی آید هر عَمَله ای خیره در زیبایی ات شود! و او غَش می کرد از خنده های زیبایش، که ول کن تو هم!

... در سالهای بعد از فارغ التحصیلی محبوبه برگشت به ساری و ارتباط ما محدود شد به تماسهای تلفنی ۴ ، ۵ ماه یکبار... اما حتی این ارتباط کمرنگ و محدود هم ما را از هم دور نکرد... و حالا محبوبه به زودی عازم سوییس خواهد بود، با ازدواجی که هردوی ما نگاهی امیدوار به آینده اش داریم و در ابتدا ناباورانه!

محبوبه از آن دست دخترهایی نبود که ازدواج کردن برایشان خیلی مهم و حیاتی ست! و با هر پیشنهاد ازدواجی دست و دلشان می لرزد، در روزهای با هم بودنمان راجع به این پیشنهادها حرفها می زدیم و تحلیلها برای خودمان داشتیم و تردیدهای جدی او، همیشه برایم قابل تامل بود و گاهی نگرانش می شدم که او هم درست مانند من، آزادی را به هر نعمت دیگری در این عالم ترجیح می دهد و او هم مانند من نگاهش به ازدواج، گاهی پذیرفتن محدودیت است تا مسئولیت و حرفها و حرفهای ما، در تاییدِ هم و ردِ هم و تحلیل فکرهای هم و...

حالا ازدواج او برای هر دویمان کمی توام با بهت است، همسر آینده او با واسطهء مطمئن آشنایی خانوادگی، به او معرفی شده، در حالیکه مقیم سوییس است و در حال حاضر امکان ورود به ایران را ندارد، گویی همه چیز دست به دست هم داده تا خانواده ها با هم آشنایی و صمیمیت پیدا کنند و بعد دو خانواده و طرفین، ملاقاتی سه روزه با هم در ترکیه، بیش از یکسال از این آشنایی می گذرد و اینترنت و تلفن هم، واسطه خیر برای آشنایی بیشتر طرفین با هم، گرچه انتخاب سخت و عجیبی به نظر می آید اما با شناخت و اطمینانی که به محبوبه و خانواده اش دارم، می دانم با همه نگرانی هایش، تصمیمش تا حدود زیادی بدون خطاست و ان شاء الله که همین طور باشد و انتخابش به درستی شایسته اش باشد... با اینکه تا چند وقت دیگر عازم سوییس خواهدبود خوشحالم که هنوز هیچ حس دوری و جدایی و دلتنگی ندارم شاید باز هم به برکت اینترنت و این سالهایی که او ساری بود هم، هر ۲، ۳ سال یکبار همدیگر را می دیدیم و چقدر در تمام این سالها، قولهای من به او که حتما یک سفر می آیم ساری و هیچوقت نرفتم!...

دیشب ایمیلم را باز کردم و عکسهای محبوبه و همسر آینده اش و خانواده هایشان در سفر سه روزهء ترکیه، به هم می آیند و خوشحالم و جالب اینکه همسر او مرا ندیده می شناسد و از دوستی ما با خبر است، حس شیرینی ست برای من...

 

.......................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 17:2  توسط واحه  | 

 

بازمانده ای از میراث هخامنشیان .....................................................

نخستین بار در سدهء نهم قبل از میلاد است که دو قوم آریایی ماد و پارس مطرح می شوند. حضور پیروزمندانهء اینان در عرصهء کشمکشهای این منطقه، فصلی تازه را در تاریخ ایران می گشاید.

سر انجام، پارسیان با رهبری کورش سرنوشت سیاسی و فرهنگی آینده را رقم می زنند. کورش با تاسیس امپراتوری هخامنشی(۵۵۰ قبل از میلاد)، نه فقط بر سرزمینها و اقوام مختلف تسلط یافت، بلکه مجموعه ای از سنتهای هنری زمان خویش را به ارث برد.

کوششهایی که تحت حمایت او برای تلفیق این سنتها آغاز شد، به تشکل هنر درباری هخامنشی انجامید. هخامنشیان با آنکه کمابیش از دستاوردهای هنرمندان و صنعتگران بابل، آشور، اورارتو، مصر و یونان بهره بردند، میراث هنر عیلامی و سایر سنتهای بومی را نیز فراموش نکردند. هنر آنان بر اساس رسوم سلطنتی متداول در خاور نزدیک و خصوصا هنر کاخهای شاهان آشوری شکل گرفت و به مرور عناصر برگرفته از سایر نواحی امپراتوری هخامنشی را نیز در خود حل کرد. بدین سان، سبک هخامنشی معرف نخستین سبک رسمی منسجم در جهان ایرانی بود. این سبکی کاملا مناسب برای بیان عظمت و اقتدار شاه بود که به طرزی بارز در معماری و مجسمه سازی تخت جمشید رخ نمود.

هنر تصویری هخامنشی در زمینه های مختلف امکان بروز یافت. اگر تکه نقاشیهای یافته شده در گنج خانهء تخت جمشید فقط ما را از دیوارنگاری این عصر آگاه می کنند، اشیای فلزی، مُهرها و بسیاری دیگر از آثار هنر فرعی ویژگیهای سبک هخامنشی را نشان می دهند. با این حال، خصوصیات هنر تصویری هخامنشی را در نقش برجسته های دیواری بهتر می توان شناخت.

یک گروه از نقش برجسته ها به صورت آجرهای لعابدار و در رنگهای کبود و زرد و سفید و سیاه ساخته شده اند. نقشمایه ها عمدتا عبارتند از:

نگهبان نیزه دار، شیر و حیوانات مختلط. بدن نگهبانان از پهلو و چشمشان از روبرو نشان داده شده است، و جامه تیردان آنها با  خطوط و نقوش ساده شکل گرفته اند. بدون شک اسلوب کار و برخی مضمونها از بین النهرین اقتباس شده، که در اینجا با اعتقادات و سلیقهء هخامنشیان مطابقت یافته است.

نمونهء نقش برجسته های گروه دوم را بر دیوارهای سنگی تخت جمشید می بینیم که مشتمل اند بر صف طویل فرستادگان ملتهای خراجگزار، تشریفات درباری، شاه در حال نیایش برای ملت خویش و جانوران درگیر با یکدیگر و یا در آرامش.

در نقش برجسته های اخیر، شاه اهمیت محوری دارد، و حلقهء بالدار، نماد خَوَرنه شاه، بر بالای سر او حضور قدرت آسمانی را تاکید می کند. در کل صحنه ها و در هر پیکر نوعی آرامش و وقار حاکم است، و بر خلاف برخی نقش برجسته های آشوری، در اینجا از وحشت و خشونت نشانی نیست.

این نقش برجسته ها، علاوه بر محتوی مذهبی خاص، به سبب ویژگیهای سبک شناختی حایز اهمیت اند. با اینکه شکل و ساختار آنها اساسا بین النهرینی است و تاثیرات مصر و یونان در برخی اجزاء باز شناختنی است، در اینجا با یک سبک منسجم و کامل مواجه هستیم.

در ترکیب بندی ها ریتم، تقارن و نظمی دقیق تر از آثار آشوری و مصری دیده می شود، و حفظ تناسب و هماهنگی نقوش قابل مقایسه با آثار یونانی است. اما در عوض، طبق سنت شرقی کوششی برای بیان حالت اشخاص و تجسم بُعد سوم در آنها مشهود نیست. در واقع، نقش برجسته های تخت جمشید تکوین موفقیت آمیز یک سبک رسمی و درباری در آسیای غربی را نشان می دهد، سبکی که تا پایان امپراتوری هخامنشی از انسجام کافی برخوردار بود.... هنر هخامنشی به پیروی از سنتهای گذشته روشهای چکیده نگاری و نماد پردازی را ادامه داد و هیچگاه به اصول طبیعتگرایی یونانی روی نیاورد. این بدان سبب نبود که ایران هنر یونانی را نمی شناخت. می دانیم که نه فقط سنگ کاران یونانی در خدمت شاهان هخامنشی بودند بلکه اشیای هنری ساختهء یونانیان به دربار آنها می رسیده است. دلیل اساسی را باید در تفاوت آرمانها و کمال مطلوب هنری جستجو کرد.

یونانیان از پرستش طبیعت به سوی شناخت طبیعت گام برداشتند و با کشف شخصیت فردی انسان، او را در کانون اندیشه و هنر خویش قرار دادند.

بعید بود این تفکر انسان مدارانه و هنری که به انگارهء طبیعی انسان می پرداخت برای آفرینندگان قدرت آسمانی جذابیتی داشته باشد. از سوی دیگر، تعلیمات زردشت پرستش خدایان متعدد و ساختن تندیس و معبد برای آنان را مردود شمرده بود. بنابراین " هنر هخامنشی با جهان مردگان و جهان خدایان کاری نداشت و سر و کارش با جهان زندگان بود. به این طریق توانست در کشورهایی که زیر فرمانروایی او درآمده بود، اصول جدید را پراکنده سازد و از عهدهء سهم تاریخی مهمی که بر دوش داشت، یعنی انداختن پلی بین جهان غرب که وضع ثابتی پیدا کرده بود و جهان شرق که هنوز در پیشروی بود، برآید."

 

از کتاب " نقاشی ایرانی از دیرباز تا امروز" نوشتهء استاد رویین پاکباز، انتشارت زرین و سیمین

 

پی نوشت واحه:

۱. تمدن، هم ریشه با مدینه و مدنیت، عبارت است از مجموعه آثار، ابنیه، عمارات و سبک معماری و شهرسازی. تمدن صورت ظاهری فرهنگ است، در حقیقت هرچه ظواهر تمدن در منطقه ای بارز تر و با شکوه تر باشد، می توان به اعتلای فرهنگی آن سرزمین پی برد.

۲. تمدن بین النهرین مهمترین تمدن شرقی و در حاشیه دو رود دجله و فرات شکل گرفت.

۳. آشوریان در منطقهء عراق کنونی مردمانی جنگجو با روحیه ای خشن و سنتهای تصویری روایتگر یوده اند، در نقش برجسته های آشوری می توان شرح واقعه ای تاریخی یا رویدادی را مرحله به مرحله دید.

۴. عیلامیان در منطقه خوزستان امروزی و ایلام، هنر تصویری آنها بیشتر بیان بیمها و امیدها و علایمی برای استعانت از قوای طبیعی بود.

۵. اورارتو کشوری باستانی که به گمانم در نواحی ترکیه امروزی بوده است و مرکز آن در حاشیه دریاچهء وان، با هنرمندان ماهر در صنعت فلز کاری.

۶. مهمترین ویژگی هنر و تمدن مصر باستان، پرداختن به جهان مُردگان و حیات پس از مرگ است و مهمترین ویژگی هنر و تمدن یونان باستان، پرداختن به جهان خدایان، اما در هنر و تمدن ایرانی پرداختن به جهان زندگان مورد توجه است و بر مبنای آموزه های زردشت، طبیعت و محیط زیست ( آب، باد، خاک و آتش) دارای حرمت است.

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 1:6  توسط واحه  | 

 

شتر، همراهِ صبور کویر... .............................................................

... صبح خیلی زود از راه "فرخی" به قریهء "مصر" و "مزرعهء یوسف" که همچون بهشتی در میان دریایی از ماسه محاصره شده رفتیم تا از حرکت کاروان شترها در میان تپه ماسه ها فیلمبرداری کنیم.

رفقای مصری ما، جعفر و برادر بزرگترش علی و دوستشان سید محمد، ده دوازده نفر شتر راهوار از اطراف جمع آوری کرده، به مصر آورده بودند. آن روز هوا صاف و آفتابی بود. حتی یک لکه ابر در آسمان مصر دیده نمی شد. از داغی هوا اما نگو و نپرس، به گمان من داخل ماسه زار آن روز بالای شصت درجهء سانتیگراد گرما داشت.

شترها در ساعات اول که به ما و دوربین عادت نداشتند بی تابی می کردند. کف به دهان آورده نعره می کشیدند. ما آن قدر این زبان بسته ها را بالا و پایین بردیم که تا عصر رمقی در تنشان باقی نماند. گرچه کف پایشان از شدت گرما می سوخت، صبور و بردبار، انگار که به ما تعهدی سپرده باشند، لحظه ای از انجام وظایفشان غافل نشدند. من هربار که به آنها فشار می آوردم از نگاه در چشمان درشت سیاه و معصومشان خجالت می کشیدم. گاه پیشانی آنها را نوازش می کردم و گاهی چند حبه قند به آنها رشوه می دادم و آنها هم گردنِ درازشان را برایم تکان می دادند که "بابا دیگه خسته شدیم، ولمان کن". می گویند: "شتر قدش رعناست، شیرش دواست، پشمش عباست و استخوانش عصاست." اهالی این منطقه علاوه بر کشاورزی به کار پرورش شتر هم مشغول اند. به قول یکی از دوستان خوری، شالودهء زندگی را در کویر شتر ریخته است. علت وجودی اکثر روستاها پیش از آنکه راه باشد، شتر است. شتر این نجیب کینه توز، کویر را زیرپا کوبیده، خطوطی به نام راه به وجود آورده است.

یکی از شترها از سر کینه توزی و لجبازی، چند ماه بعد چنان بلایی بر سر علی آورد که تنها با بیش از سی بخیه جراحات او در ناحیهء سر و شکم و پا ترمیم شد. وقتی تلفنی حالش را پرسیدم گفت: "این شتری بود که باید روزی در خانهء من هم می خوابید."...

... از اینجا به بعد جهت حرکت ما به سوی کوه دُم دار بود و کوه ایرکان، که گابریل در سال ۱۹۲۸ میلادی خودش را به آن رسانیده و از چشمهء ایرکان با آب ولرمش که در وسط کویر روی تپهء کوچکی مملو از شوره قرار داشته خاطرهء خوشی دارد. در اینجا من رَد سم آهوانی را دیدم که ظاهرا به خاطر آب چشمهء ایرکان در این حوالی گشت می زده اند. در جلو ما تپه هایی که دامنهء آنها مانند هزاران پنجهء پر از نیاز به سوی ما دراز شده بود و منظرهء غریبی داشت، راه را برما سد می کرد.

با دیدن این صحنه ها، من با وجود همراه بودن با یزدانی و دو تن از دستیارانش، سخت احساس تنهایی کردم. می خواستم از این کویر و این پنجه ها که به سویم دراز شده بود بگریزم...

در کف کاسهء این کویر ماده شتری با "حاشی" اش سریع در حرکت بود. آنها یا گم شده بودند یا به دنبال آب می گشتند. تنهایی این مادر و فرزند در این سرزمین عجیب و غریب، احساس تنهایی مرا دو چندان کرد. غم غربت عجیبی بر دلم سنگین نشست...

... نزدیکی های ظهر ما وارد حَلوان شدیم. واحهء سرسبز حَلوان در محاصرهء کویر است، مثل جزیره ای که در محاصرهء آب باشد. خستگی در کردن در زیر سایهء درختان خرما و در کنار جوی آب برای ما بیش از هر چیز دیگر لذت بخش بود.

اهالی بلافاصله برای دیدن ما آمدند و پس از خوش و بش و چاق سلامتی، کمک کردند تا ما دوربین و وسایل کار را برای فیلمبرداری به بالای سقف گنبدی شکل یک آب انبار قدیمی ببریم. از آن بالا حلوان در میان کویری خشک، منظره ای با صفا و با طراوت داشت. علاوه بر درختان خرما، این واحه پر بود از درختان انار و پسته که هنوز نارس بود.

می گویند: شتر کشتی بیابان است و داغ ناخدای خود را بر چهره دارد. شتربان آزموده می داند که فاصلهء دوباره آمدن شتر به آبشخور چه هنگام است، پس برای گرفتن شتر خود یا چیدن پشم و روغن مالی بدن حیوان در آبشخور چشم به راه می نشیند.

نزدیکی های حَلوان چاه و پمپ آبی است که شتران برای رفع تشنگی از راه دور و نزدیک به آن روی می آورند. روزی که ما برای فیلمبرداری راهی این مکان شدیم، چشم انداز بی نهایت زیبایی داشتیم. صدها شتر تشنه همچون لکه های سیاه و قهوه ای در دشت پهناور مجاور آبشخور به طرف چاه آب در حرکت بودند. کنار حوضچهء بتونی که آب زلالی داشت، هفتاد هشتاد نفر شتر که زودتر از همه دلی از عزا درآورده سیراب شده بودند، با شکمهای وَرم کرده، سرپا یا لمیده، زیرآفتاب یک تیغ کویر استراحت و نشخوار می کردند و حاشی های یک ساله با چه ولعی از پستان مادرانشان شیر می خوردند. در چهار دیواری مجاور غوغایی به پا بود، چون، شتربانان سرگرم به بند کشیدن شترانی بودند که کف به دهان آورده نعره می زدند. وقتی طناب به دور این پاهای دراز و لق لقو می پیچید حیوان بدون هیچ مقاومتی سرنگون و نقش زمین می شد. حالا کار شتربان یا داغ کردن شتر بود یا چیدن پشم و یا مالیدن روغن مَنداب به پوست گر گرفته این حیوان صبور...

 

از کتاب  " همراه باد در دل تنهایی کویر"   یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 21:5  توسط واحه  | 

 

" همراه باد در دل تنهایی کویر" ..........................................................

 

              

 

...گابریل می نویسد: " در انزوای مطلق گذر زمان مفهومی ندارد." این را می توان در "جَندق" کاملا حس کرد. جَندق یکی از این مکانهاست که با دنیای پر هیاهو و شتابزدهء امروز ما قطع رابطه کرده است. جندق واحهء سرسبزی است با کهن دژی ویرانه که برای مسافر گرما زدهء کویر حکم بهشت موعود را دارد. من این شهر را از چهل سال پیش می شناسم. جندق از سالها پیش به این طرف همان مانده که بود. فقط بچه ها بزرگتر شده بودند و جوانها پیرتر. خیلی از پیرها هم که من می شناختم عمرشان را به شما داده بودند.

آدم وقتی از عَشین و جَندق می گذرد غم بزرگی به دلش می نشیند. این دنیای کهنه که روزی سرپناه کاروانیان بوده، امروزه در حال مرگ است و به زودی چیزی از آن بر جای نخواهد ماند. در مدت اقامتمان در جندق، بارها و بارها در کوچه باغهای زیبای این شهر که پر از درختان انگور است قدم زدیم. همه جا آب در جویبارها روان بود که هرچند ساعت یک بار به دستور میرآبِ مورد اعتماد اهالی در مسیر دیگری هدایت می شد. ابزار کار میراب کاسه ای است مِسین به نام "فنجان"، با سوراخی در ته آن و تغاری پر از آب. میراب کاسه را روی آب تغار می گذارد و صبر می کند. مدت زمانی که آب از سوراخ ته فنجان داخل می شود تا فنجان پر شود و در تغار غرق گردد، یک فنجان آب است که بسته به روستا از شش تا دوازده دقیقه فرق می کند. هر کشاورز بسته به مساحت مزرعه اش چند فنجان آب می برد.

روز بعد آفتاب نزده بار و بُنه را بستیم و راهی "خور" و "بیابانک" شدیم که تا جندق به طرف شرق یکصد و هشت کیلومتر فاصله دارد. هوا آن روز داغ بود و در حوالی ظهر، کویر با چهل و شش درجهء سانتیگراد بالای صفر، همراه با وزش باد گرم از رو به رو، دست کمی از جهنم نداشت.

در آن روز یکی از راننده ها با لهجهء آذری شیرینی که دارد، زیرگوش یکی از همکاران گفته بود: " ای بابا، این طیاب در اروپا کمبود آفتاب داره که مرتب هوس کویرهای ایران رو می کنه. آخه ما چه گناهی کردیم که باید به خاطر اون و قابریل اتریشی توی این بیابون داغ کباب بشیم؟"...

 

 

از کتاب  " همراه باد در دل تنهایی کویر"   یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب

 ..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 21:33  توسط واحه  | 

           

 Starry Nigh  .........................................................................

 

                Vincent van Gogh's Starry Night Painting

 

بسیاری این نقاشی ون گوگ را بهترین اثر او دانسته اند. این اثر هرچند مفهومی مبهم دارد، اما موضوع آن بی نظیر است. دلیل شهرت آن، فضای پر شور و حس نقاشی ست، که با تاثیر از احساسات مذهبی تصویر شده و از بزرگترین آثار معنوی قرن نوزدهم به شمار می رود.

ون گوگ برای طراحی یا نقاشی از هر شی، باید آنرا پیش روی خود می دید. گوگن او را تشویق به نقاشی از موضوعات ذهنی می کرد، اما این کار برای او بسیار دشوار بود. حتی زمانی که در بیمارستان سن رمی در اتاق خود محبوس بود، باز آنچه را که می توانست از پنجره ببیند نقاشی می کرد. هرچند که پنجرهء اتاق و میله های آن، دید او را محدود می کرد و فقط می توانست بخش هایی از یک دیوار، مزرعه ای شیب دار، سه ساختمان و رشته کوهی را در دور دست ببیند، تمام جزئیات این صحنه را چه در باران و چه در آفتاب نقاشی کرده است.

شیوهء نقاشی ون گوگ ناگهان تغییر کرد. موضوعی مذهبی ذهن او را به خود مشغول داشت و او خود را ناگزیر از نقاشی آن حس می کرد. سر انجام توانست آنچه را که در ذهن داشت بر بوم منتقل کند و نتیجه "شب پرستاره" است. او هرگز در نامه هایش نامی از این اثر نیاورد و توصیفی از آن نداشت. این نقاشی، به یک راز شخصی می ماند.

ون گوگ آسمانی خیال انگیز را با یازده ستارهء درشت که هریک در هاله ای از خطوط رنگی نقره ای می درخشند، نقش کرده است، سحابی اژدها مانندی، در آسمان امتداد یافته و به نظر می رسد از ستاره ها می گریزد و به دور سحابی کوچکی حلقه می زند. هر دو سحابی مارپیچ، پر از حرکت و شتاب با نهری از نور زرد و اسرار آمیز از کوههای پایین جدا شده اند. درخشان ترین بخش آسمان، خورشید، تحت الشعاع ماه نارنجی قرار گرفته است. ون گوگ ماه و خورشید را با هم تلفیق کرده است. زنجیره باریک رشته کوههای زیر آسمان خوف انگیز، شهر و مزارع اطراف را در پناه خود گرفته. سمت چپ دو درخت سرو با خطوط پیرامونی قهوه ای رنگ به بالا قد کشیده اند و شاخه هایشان با حرکتی مارپیچ به سوی بالاترین ستاره امتداد دارد.

در این اثر مهمترین بخش برای ون گوگ آسمان پرستاره بوده است، احتمالا او داستان یوسف از عهد عتیق را در ذهن داشته است که در آن یازده ستاره همراه با ماه و خورشید بر یوسف سجده برده اند، در این اثر دهکده، مانند دهکده های هلندی است، اما منظره به اطراف سن رمی شباهت دارد. برج کلیسا نیز همچون درختان، سر به آسمان برافراشته. هرچند ستاره ها و ستاره دنباله دار آسمان را دگرگون کرده اند، اما به نظر می رسد هیچکس شاهد این رویداد عجیب نیست. پنجره های روشن، نشانهء حضور ساکنین دهکده در خانه هایشان است. ون گوگ خانه ها و کلیسا را با خطوط خشک و زاویه داری در تقابل با خطوط نرم و قوس ها و منحنی های آسمان نقاشی کرده است.

گالری ون گوگ

 

از کتاب " ون گوگ چگونه ون گوگ شد؟ "  نوشتهء  " ریچاردمولبرگر "  ترجمهء " مژگان رضانیا "  نشر نی

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 0:36  توسط واحه  |