تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

نقش ویژهء گربه ها در پیروزی سپاهیان ایران بر مصر باستان! ..........................

پرستش حیوانات در مصر باستان بخشی از فرهنگ زندگی روزانهء مصریان بود. انواع گوناگونی از حیوانات، مورد احترام و در مرز ارتباط با خدا و خدایان شمرده می شدند. آنها نزد مصریان، واسطه ای برای رسیدن به خدا بودند. گربه در مصر باستان حیوانی مقدس و محترم بود. همراهان کوچک و دلربای مصریان، که مورد تکریم و ستایش همگان بودند! اهلی شدن گربه برای اولین بار در مصر بود، ۴۰۰۰ سال قبل، آنها در هر کجا نگاه داشته می شدند و مورد تحسین، شگفتی و احترام بودند... شواهدی هست از مجموعه های بزرگی از گربه های وحشی در اطراف مصر... اولین گربه های اهلی شده مصری احتمالا جهت دفع افعی، مار و جوندگانی نظیر موش کاربرد داشته اند. به آهستگی، گربه برای مصریان بیشتر از فقط یک حیوان معمولی، و برازندهء مقام خدایی شد!

                             

در طی پادشاهی جدید از ۱۵۴۰ تا ۱۰۶۹ پیش از میلاد، دیوارنگاری هایی از گربه ها در مقابر فراوانی، به عنوان بخشی از مراسم روزانه، زندگی آغاز شد. در مصر باستان گربه ها به جای سگ ها به گردش و جستجوی بیرون از شهر بُرده می شدند، در این گردش ها گربه ها برای شکار ماهی و پرندگان تربیت می شدند. یکی از این چشم اندازه های گفته شده، در نقاشی های مقبره ها، تصویری از گربه ای ست که پای صندلی زنی نشسته است و بچه های خانواده مشغول بازی و میو میو کردن با گربه هستند { در این تصویر } رابطه عمیق عاطفی، نه فقط در مورد بچه ها، بلکه در مورد گربه، نیز به خوبی نمایش داده می شود. تندیس هایی از گربه ها در فضای بیرونی خانه ها قرار داده شده و مورد احترام ساکنان خانه بود، برای دفع نیروهای شَر، این به دانشمندان نشان داد که گربه بخشی جدایی ناپذیر از زندگی خانوادگی مصریان باستان بوده است.

" مفدت " اولین رب النوع گربهء مصریان بود، که گاهی سیاه گوش نمایش داده می شود، اما رب النوع شناخته شده تر در جهان، در حاشیه نیل و مصر باستان: "بِستِط" بود با نامهای دیگر شامل "پسِح"، "ابستای" و رب النوع دیگر شیر سر "سِخمِط". بستط رب النوع باروری، پشتیبان کودکان و پشتیبان تمام گربه ها! بستط در حقیقت آنقدر توده پسند بود که مقام رب النوع خانواده را یافت. این گربه بستط نام گرفت وقتی سر یک گربهء بالغ بر بدن یک زن زیبا قرار گرفت. نقطهء مقابل بستط، رب النوع سخمط بود، خدای نیروهای ویرانگر، سخمط خدای جنگ و ناخوشی، پیوند بستط و سخمط نمایشگر تعادل خشونت و طبیعت در مصر است.

در "بابستین"، گربه ها از زندگی اشرافی برخوردار بودند، گربه هایی در پرستشگاهِ بستط، در اینجا گربه ها به دقت نگهداری و پرستاری می شدند تا وقتی که از مرز زندگی می گذشتند، در اینجا بود که جسد آنها مومیایی و تقدیم به خدای بستط می شد. بابستین دربردارندهء بیش از سیصدهزار مومیایی گربه است، در بررسی مومیایی گربه ها مشخص شد برخی از آنها در اثر ضربهء شدید به سر و گردن کشته شده اند، شاید برای کم کردن رشد جمعیت آنها یا برای تقدیم به خدای بستط. در جیزا، ابیداس، و دندرا نیز آرامگاههای دیگری از بابستین هست. وقتی گربه ای می مُرد، مالکین او خانواده صاحب گربه، تمایل به همراهی او تا گور و سوگواری داشتند و به نشانهء اندوه ابروهای خود را می تراشیدند!

در مصر مردم فقط یک مومیایی ندارند، گربه، یک مومیایی معنادار است.

                     

شش مرحلهء مراسم مومیایی:

۱. پاک کردن اندام ها ۲. پُر شدن بدن با پُر کننده ها. ۳. گربه در وضعیت نشسته قرار داده می شود. ۴. بدن با پارچه محکم پیچیده می شود. ۵. روی پوشش پیچیده شده، با طرح و نقشهایی به رنگ مشکی آراسته می شود. ۶. آب زدایی و رطوبت گیری به شیوهء طبیعی نه شیمیایی.

در مقبرهء گربه ها، جامهایی از شیر، موش و جوندگان صحرایی قرار گرفته.

گربه ها نه فقط پناه داشتند بلکه مصر در اشغال آنها بود! و نیز از حقوق قانونی برخوردار بودند تا جایی که غایت پارسایی در فرهنگ مصری، گربه بود. اگر گربه ای به دست یک انسان به عمد یا به سهو کشته می شد، آن انسان محکوم به مرگ بود. همچنین صادرات گربه بر اساس قوانین ممنوع بود اگرچه با وجود این، بخش زیادی از گربه ها به شکل غیرقانونی و قاچاق به کشورهای مدیترانه منتقل می شدند. بر اساس شواهد، حکومت در برخی موارد دوباره گربه ها را از سرزمین های بیگانه پس می گرفته است!

براساس روایت هرودت در مورد آتش سوزی در یکی از خانه های مصری، مردانِ بیرون از آتش، درون آتش ماندند تا گربه ها را از آسیب و خطر نجات دهند. در شرح دیگری هرودت معانی فراوان گربه در مصر را توضیح می دهد. هرودت با جنگ ایران و مصر آغاز می کند:

ارتشبد ایرانی، تصمیم می گیرد به جمع آوری گربه هایی که سربازانش پیدا کرده یا ربوده بودند، او هوشمندانه متوجه اهمیت والای گربه در مصر بوده است. سربازان به شهر بازگشته و گربه ها را در میدان جنگ رها می کنند، وحشت مصریان را فرا می گیرد و تسلیم شدن شهر ترجیح داده می شود بر آسیب دیدن گربه ها!

در تاریخ مصر گربه حافظ قدرت بود. مصر باستان گربه را برخوردار از پناهش، مردمانش، سرزمینش و برخوردار از جاذبه ای فرازمینی ساخته بود.

 

پی نوشت:

۱. به خاطر ترجمهء پُر ایرادم عذر می خواهم واقعا!

۲. برای پیروزی در هر جنگی کافیست نقطه ضعف و علاقمندی دشمن را بشناسیم!

۳. طبق این متن مومیایی ها باید در وضعیت نشسته قرار گرفته باشند، اما تمام عکسهایی که من دیدم مومیایی گربه ها در وضعیت ایستاده روی دو پا هستند!

 

 لینک منبع

نقش گربه در مصر باستان

گربه در مصر باستان

گربه در مصر باستان "گوگل"

تصویر مومیایی گربه ها در مصر باستان

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 21:40  توسط واحه  | 

 

 گربه ای که بچه محل ماست! ............................................................

همیشه زمستانها در پیاده رو برای گربه ها غذایی می گذارم امسال حوالی خانهء ما حدود ۴ بچه گربه بودند دو تا کوچکتر و بانمک و بازیگوش که حدود یکماه پیش ناپدید شدند و دو تای دیگر قدری بزرگتر که عکسهایشان اینجاست، از این دو تا هم یکی از هفتهء پیش گم شده و مانده آخری، امسال مراسم غذا دادن را به شکلی مرتب ساماندهی نمودم! به این ترتیب که مقدار زیادی بال و بازوی مرغ خریدم و آنها را شسته و در بسته های شش تایی در فریز گذاشتم. ۱۴، ۱۵ بسته شش تایی بال مرغ، قیمتی در حدود شش تا هفت هزارتومان دارد و هر روز یک بسته را برای گربه ها می پختم گاهی مقداری هویچ خیلی کم یا سبزیجات هم در آب مرغ می ریختم، این سوپ الکی را خیلی دوست دارند هم آبش را هم گوشت و استخوانش را تا آخر می خورند. از همان روزهایی که این دو آمدند روی کمر یکی از آنها جای زخم بود و پوستش کَنده شده بود خیلی ناراحت بودم و نمی دانستم چه باید کرد حیف این مدت گذشت و زخمهای تن حیوان گسترش یافت این عکسها برای هفتهء گذشته است و متاسفانه حالا وضع زخمها کمی وخیم تر است:

      

خیلی دیر به فکرم رسید اما هر روز ۲ تا ۳ کپسول آنتی بیوتیک را باز کرده و پودر کپسول را یه شکل محلول در غذا، برایش می گذارم، خوشوقتانه غذا را می خورد، مقداری هم از پودر کپسول را روی زخمهایش می ریزم که تمام را می لیسد و پاک می کند، یکروز هم با کلی دردسر و گرفتاری وقتی دورم می چرخید و با لوس بازی، بازیگوشی می کرد، مقداری پماد استریل چشمی ویتامین آ روی زخمش گذاشتم و با ماساژ روی زخم پخش کردم. البته در تمام این مراحل سه لایه دستکش در دست دارم!

      

در عکسهای بالا پودر آموکسی سیلین روی زخمهاست وضعیت زخمها چندان خوب نیست و من به شدت نگرانم، شاید بتادین برای ضدعفونی مناسب بود اما هم سوزش شدیدی روی زخمها ایجاد می کرد هم حالت خشکی و هم با لیس زدن ممکن بود برایش مضر باشد.

      

شیطنت عجیبی دارد و آبرویم پیش همسایه ها رفته! آنقدر که با بازیگوشی دورم چرخ می زند و تا سر کوچه می دود و وقتی از خیابان رد می شوم، او با ترس، سَر جایش می ماند و با جیغها و میو میو های بلند به رفتنم اعتراض می کند!

از طرفی آنقدر دور پایم می پیچد که حسابی بدنش را با پاچه های شلوار جین زیبایم پاک و پاکیزه و تمیز می کند و در واقع پاچه های شلوار نازنینم را پر از جانوران موذی و ویروس و باکتری و میکروب کرده آخرش من به دلیل توجه بیش از حد، به حیوانات می میرم یکروز، گفته باشم! شما شاهد باشید!

    

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 17:46  توسط واحه  | 

 

قربانیان در گذر تاریخ... ................................................................

کلمه قربانی در انگلیسی میانه در بردارندهء معنای "مقدس" ، "روحانی" و " وقف شده" است، در فرانسه و لاتین "وقف" به طور معمول پیشکشی هست تقدیم به خدایان، اهدای غذا، اشیاء گرانبها یا زندگی و جان حیوان یا مردم به خدایان، برای فرونشاندن خشم خدایان و آیینهای پرستش و ستایش. این عبارت همچنین کاربردی استعاری دارد برای توصیفِ "از خود فارغ شدن"، "دوری از خودپرستی"، و "دیگران را بر خود ترجیح دادن"، " از خود گذشتن برای دیگران" یا به عبارت کوتاهتر: "از دست دادن، برای بزرگتر شدن"...

قربانی کردن پیشینه ای به قدمت بشر دارد، شواهد باستانشناسی از اجساد قربانی شده انسان و حیوان از دوره های پیش از تاریخ موجود است مبنی بر اینکه قربانیان، موضوع بیشتر آیین ها هستند. در موارد مکرر حیوان و در موارد ویژه ای انسان... پیشکش ها عموما باارزش و گرانبها بودند و بهترین پیشکش قربانی کردن برای ادای احترام...

اساس پیشکش می تواند به طور کلی ساده باشد:

گلها، بخورهای خوشبو، ریختن مقداری شراب از یک فنجان پیش از نوشیدن... با ارزش ترین قربانی پیشکش کردن زندگی یک حیوان یا انسان است...

قربانی کردن حیوانات در تشریفات آیینی بخشی از یک مذهب است، این عمل در بیشتر آیین ها وسیله ای برای فرونشاندن خشم خدایان و یا تغییر جریان طبیعت است. قربانی کردن همچنین کمک می کند به کارکردهای اجتماعی یا اقتصادی در فرهنگهایی که گوشت حیوانات قربانی برای مصرف خوراکی تقسیم و توزیع می شود، در میان افرادی که در مراسم قربانی حضور داشته اند. قربانی حیوانات تقریبا در تمامی فرهنگها رخ داده از عبری تا یونانی و رومی به خصوص در مراسم و تشریفات ویژه منزه شدن و پاک گردیدن اقوام آزتک... هرچند این عمل در مصر باستان حرام شمرده می شد و آنها فرهنگشان را از انجام این سنت حفظ می کردند...

قربانی کردن انسان در بسیاری از فرهنگهای باستانی رواج داشته بر حسب مراسم آیینی به روشی که گمان می بردند باعث خشنودی و فرو نشاندن خشم خدا یا روح است!...

قربانی کردن انسان در فرهنگها و اقلیم های گوناگون یافت شده:

. قربانی انسان و اهدای قربانی به معبد یا پرستشگاه!

. قربانی انسان در لحظهء مرگِ پادشاه یا کاهن بزرگ یا رهبر قبیله، تا فرد قربانی در زندگی بعدی در خدمت رهبر فوت شده باشد!

. قربانی انسان به خاطر بلایای طبیعی، خشکسالی، زمین لرزه، فوران آتشفشان و غیره که به نظر می رسید به دلیل خشم و ناخشنودی خداست و قربانی فرضی خشم خدا را فرو می نشاند!

برخی از بزرگترین و معروفترین آیینهای قربانی انسان در تمدنهای آمریکای لاتین برگزار شده به ویژه در قوم آزتک در اندازه هایی بزرگ، هر روز یک انسان در مقام قربانی برای کمک به برآمدن خورشید قرار می گرفت، پیشکش به معبد بزرگ... نشانه هایی از هزاران قربانی...

اجساد کشف شده از قربانیان در یک سایت باستانشناسی از قلعه کُنُزوز واقع در جزیره کرت. خانه ای در شمال منطقه شامل استخوانهایی از کودکان که بی رحمانه قصابی شده اند.

شواهدی از افسانه های قهرمانان یونان در دخمه های کُنزوز نشان دهندهء معمولی بودن قربانی کردن انسان در آن زمان است در این افسانه گفته شده الهه یونانی هفت مرد و هفت زن جوان را به جزیرهء کرت فرستاد برای قربانی و پیشکش به موجود اساطیری (نیمه انسان، نیمه حیوان)!

به گواه مدارک باستانشناسی بیشتر قربانیان، جوانان بالغ یا بچه ها هستند...

لینک منبع

 

پی نوشت:

بد بودن ترجمه را به خوبی خودتان ببخشید!

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 20:32  توسط واحه  | 

 

پُرازنبودن...  ..........................................................................

من فقط، مرگ می خواهم... آرام و بی ماجرا... مانند بوییدن گل... این خواستهء بزرگی ست خدایا؟ هرقدر هم بزرگ، تو بزرگتر از آنی که از من دریغش داری... لااقل فهمی عطا کن تا بدانم برای کدامین حکمت تو، باید مرگ را به انتظار، بنشینم هرروز، روزی هزار بار... من خسته ام و شکسته... بیش از این، شکسته ام نخواه... تنها تو، شدت نیازم را به مرگ می فهمی... بی نیاز و برخوردارم بخواه... غنی... پُر از مرگ... پُر از نبودن...

 

 

 

 

 

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 23:5  توسط واحه  | 

 

بدون کابوس... ........................................................................

می خواستم گریه کنم... دلم می خواست سر بر سینه ات بگذارم و های های گریه کنم... برای همهء روزهای تلخ، خاطرات خسته، غروبهای رفته، جامهای شکسته... بغضم در گلو شکست، زانوها تکیه گاهِ سرم شد و من تکیه گاهِ تنهایی ام، و تنهایی ام همراهِ صبور همیشگی ام... روزی هزاربار در خود شکستن و باز ایستادن...

آموختم جدایی را، بی تو بودن را و بر پا ایستادن را، در هجوم تازیانهء بادهای سرخ و سیاه... من ایستادم، با گونه هایی سرخ و سیلی خورده، با نگاهی شسته در اشک، ایستادم، برپا ایستاده ام تا مرگ...

گونه ام دیگر هرگز با هیچ سیلی تلخ روزگار نمی سوزد! دیگر حسی برای سوختن نیست! این رشته های عصبی حالا مانند الیافِ بی جان، پیامهای عصبی را در خود می تنند، بی هیچ دریافت عاطفی...

 سرد شد، بسیار سرد، سرد، سرما از سرانگشتانم در رگهایم دوید و من یخ زدم، به خوابی عمیق با نگاهی که سیاهی دره های مخوف را می بیند، و گوشهایی که زوزهء گرگها را می شنود و بدنی که تازیانهء بادها را تاب می آورد، بر پا ایستاده به خواب رفته ام... بگذار بخوابم... تا ابد... بدون بیداری... بدون کابوس... بگذار در این برهوت وحشت، در این ظلمات محض، در این سرمای استخوان سوز، آرام و برپا ایستاده بخوابم تا همیشه...

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 21:48  توسط واحه  | 

 

زنان و کودکان، قربانیان آیینی در قوم اینکا ..............................................

در آرژانتین در موزه بزرگ باستانشناسی بعد از ۸ سال مطالعه و مقدمات بر مومیایی پانصد سال قبل، دختر پانزده سالهء مومیایی رونمایی و موجب شگفتی شد. روایت دنیس گاردی در بخش علمی روزنامه نیویورک تایمز را می خوانید:

دوشیزه، پسر بچه، دختر آذرخش، سه کودک اینکایی، پانصد سال قبل، دفن شده در بلندترین قله سرد و متروک، قربانیان مراسمی آیینی... آنها در ۱۹۹۹ از ارتفاع ۲۲۰۰۰ فوت، کوهستانی در ۳۰۰ مایلی کوه آتشفشان، نزدیک مرز شیلی بیرون آورده شدند.

بدنهای هر سه در اثر انجماد، مومیایی شده، با اندامهای داخلی سالم، خون هنوز در قلب و ریه وجود داشت و پوست و چهره آنها سالم و بدون هیچ آسیب یا حالت ساختگی و ویژه ای حفظ شده بود. سرد و خشک، منجمد شده و به خواب رفتند، پانصد سال بعد، گویی هنوز کودکان خوابیده اند...

طی هشت سال پس از کشف آنها، عکسبرداری با پرتو ایکس، سی تی اسکن و نمونه برداری از دی.ان.ا ... لباس، پیکره های کوچک سفالین، ظروف و پارچه های همراه آنها، به دقت زیاد از حالت انجماد خارج شد، اما بدنهای آنها در حالت انجماد نگاه داشته شده و هرگز در معرض دید مردم قرار نگرفت... { پس از هشت سال} دوشیزه پانزده ساله برای اولین بار در موزهء باستانشناسی در معرض دید همگان قرار گرفت... مقامات رسمی بر نمایش به دور از جنجال آنها مصمم بودند... گابریل مایرمونت، طراح و مدیر موزه می گوید: " اینها مرده اند" " این موقعیتی برای بزم نیست".

                         

بچه ها قربانی شدند در یک مراسم آیینی، آنها صدها مایل راه رفته اند برای ادای تشریفات و سپس در قله دفن گردیدند... یکی از آنها خوابیده و سپس در فرورفتگی زمین جای گرفته، آنها یخ زده و سپس مرده اند. زیبا، تندرست، کامل و بدون نقص جسمانی، برای قربانی شدن انتخاب شده بودند، بر اساس عقاید اینکاها بچه ها نمی میرند، بلکه آنها به نیاکان می پیوندند و مانند فرشتگانی از قله قبیله را نگاه می دارند...

 

لینک منبع 

اطلاعاتی در مورد تمدن های سرزمین پرو

تمدن های باستانی آمریکا به فارسی

تصویرهایی از قربانیان (گوگل)

 

پی نوشت:

۱. از ترجمه افتضاح خودم عذر می خواهم واقعا! چه انتظاری دارید از آدمی که هیچی زبان بلد نیست و به زور یک دیکشنری عهد بوق، نصب شده روی سیستم و ترجمهء لغت به لغت، می خواهد از یک مقالهء علمی سر در بیاورد؟!

۲. متن مفصل بود و من دلم می خواهد تا آخر بخوانم اما ترجمه اش سخت است! لطفا اگر شما بقیه را خواندید، ادامهء جریان را تعریف کنید!

 

........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 14:41  توسط واحه  | 

 

گسترهء بزرگی به نام زمین... ...........................................................

زمین، گستره ای پهناور، برای این کودک خالی ست... خالی...

 

 

این عکس اثر " کوین کارتر " در سال ۱۹۹۴ برندهء جایزهء پولیتزر شد، در زمانیکه قحطی در سودان جریان داشت، کودک به سختی رو به سوی اردوگاه غذای سازمان ملل در یک کیلومتر آنطرف تر می رود، و لاشخوری به انتظار مرگ کودک و شکار اوست.

هیچکس نمی داند چه اتفاقی برای این کودک افتاد چرا که عکاس پس از این عکس آن منطقه را ترک و سه ماه بعد در اثر افسردگی خودکشی کرد.          

لینک منبع

در مورد Kevin Carter

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 22:55  توسط واحه  | 

 

خانهء سبز! .............................................................................

یادم هست در یکی از دیالوگهای سریال خانه سبز "پدر خانواده" در جایی که مستاصل شده بود، با خودش حرف می زد و می گفت:

" ای خدا! چی می شد امشب یکی پیدا می شد، می زد منو می کشت!"

گاهی وقتها فکر می کنم اگر به فرض محال، حضرات مراجع تقلید از امروز اعلام می کردند خودکشی امری مباح و جایز است، چقدر از ماها جراتش رو داشتیم؟! همیشه این جمله رو شنیدیم که خودکشی کار آدمهای ترسوست، اما به نظر من این کار هر آدمی نیست، خیلی دل و جگر می خواهد! حالا اگر واقعا یکنفر این میان قبول زحمت را به عهده بگیرد و بزند آدم را بکشد، که دیگه آدم شانس آورده! خب البته چگونه مُردن هم مهم است من اگر در چنین شرایطی قرار می گرفتم مرگ با شلیک گلوله به قلب را انتخاب می کردم! می دانم احتمالا شلیک گلوله به مغز، مرگ سریعتر و شاید راحت تری باشد اما قلب رمانتیک تر است!!!

خوش به حال جوانهای دهه ۶۰ نه اینکه بخواهم ارزش جانبازی بزرگ آنها در جبهه و جنگ را پایین بیاورم، آنها کجا و من کجا؟! اما خوش به حالشان که هر وقت حالشان از زندگی بهم می خورد، جایی برای فرار از زندگی داشتند: جبهه!

البته نمی دانم اگر اون زمان به سن حالا بودم می رفتم جبهه یا نه، این را می دانم که اگر مرد بودم، بدون تردید می رفتم، یکروز هم وقتم را اینجا در روزمرگی های زندگی نمی گذراندم، و اگر می رفتم نه با انگیزه دفاع از میهن و مملکت و آب و خاک، فقط به خاطر خودم می رفتم، این جمله باید از نمایشنامهء "دستهای آلوده" اثر "ژان پل سارتر" باشد که :

" بعضی وقتا برای اینکه ارزش جونت رو بدونی، لازمه که اونو به خطر بندازی".

چقدر اینرزوها جان و زندگی بی ارزش به نظر می آید برایم...

شاید دختران فلسطینی در نوار غزه دلشان بخواهد امنیتی در حد زندگی من به عنوان یک دختر ایرانی داشته باشند! اما من نه از سر ناشکری و نه از روی احمقی، دلم می خواست یک دختر فلسطینی بودم و با شلیک گلوله یک اسراییلی کشته می شدم، شاید چون روزمرگی های این زندگی حالم را بهم می زند، شاید چون دلم می خواهد بدانم بالاخره آخرش چه می شود...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 10:57  توسط واحه  | 

 

شب عاشقان بی دل ....................................................................

روز، تفدیده و داغ، بر دامانِ سرخ غروب آرام می گیرد، بچه ها اما، بر دامان مادران آرام ندارند، از تشنگی... و مادران به بیتابی کودکانشان بی تاب، بی تاب... چند خیمه آنطرف تر، مردان در خیمهء حسین علیه السلام، گِرد آمده اند و مادران دلگرم به حضور مردان...

...ماه رجب بود، کاروان امام ناگزیر به ترک مدینه شد، برای امتناع از بیعت با فرستادهء یزید، سومین روز از ماه شعبان، در سالگرد ولادت امام حسین علیه السلام، کاروان وارد مکه شد، چهار ماه اقامت در مکه و پیاپی نامه های دادخواهی کوفیان، به سوی امام، تا آنجا که نامه ها به هچده هزار رسید و حرکت به سمت کوفه، بر امام، حُکم یک تکلیفِ دینی شد...

...عباس، علی اکبر، عون، جعفر، قاسم، عبدالله، گاه و بیگاه در کنار زینب، نَفس به نَفس، چهره به چهره، شانه به شانهء زینب راه می روند، حرف ها دارند گویی با زینب، شاید از فردا... برادرانِ زینب از ابتدای این سفر، همواره، در هوای زینب بوده اند، هرگز دمی زینب را تنها نگذاشته اند، از او غافل نبوده اند، همواره یکی از برادران یا بردارزاده ها، در کنار او، در هوای او بوده است...

...حرکت کاروان در هفتم ماه ذی حجه، به سمت کوفه آغاز شد، گرچه مُردَد به کوفیان، که آنان در پیمان شکنی سابقه داشتند، اما سیل نامه ها، تکلیف را بر امام تمام کرده بود... امام حج را نیز ناتمام گذاشت... وادی به وادی حرکت و گاه توقف در بادیه ای میانِ راه... تا ابتدای محرم که کاروان، به کوفه نزدیک شد و خبر از پیمان شکنی مردم... کاروان عزم بازگشت کرد، که سپاه حُر، راه بر امام بست، و سپس، یک به یک خبر شهادتِ مسلم، هانی و آخرین یاران امام در کوفه...

شب، تب دار و کودکان بی رمق و بی تاب... سرانجام بر زانوی مادران، به خواب رفتند، به آرامشی که بر خیمه ها حاکم بود، تا فردا...

فردا... فردا...

زینب آنروز، شکست ناپذیری علی را، با خود داشت و صبر و سکوت فاطمه را... زینب آنروز یک به یک بر دلبستگی هایش چشم بست... با هر عزیزی که بر خاک افتاد، با هر عزیزی که در خون غلتید، زینب بر پا ایستاد، مبارزی نستوه، شاهدی بر پاایستاده، که این چنین مرگی را به زیبایی حماسه ای بزرگ به تماشایی شاهدگونه ایستاده است، پهنای ماهِ صورتش، خیس از اشک، پیشانی و چشمانش، داغ و تب دار، گونه هایش از شدت واقعه سرخگون...

مردان همه از خیمه ها یک به یک رفتند و حتی بدن های بی جان هم، بازنگشت، گریهء کودکان بالا می گرفت، خیمه ها در آتش می سوخت و زینب کودکان را یک به یک، در پناه خود می گرفت... نگاه تب دار و نیمه جانِ مادران، از نگاه زلال و پر فروغ زینب، رنگ می گرفت، بر می خاستند، کودکان را در پناه می گرفتند، سرهای بچه ها بر سینهء مادران آرام می گرفت، تا سنگینی جانبازی پدر را، بر شانه های مادر تاب آورند، تا روزی که بدانند، پدر چرا کشته شد، تا بدانند حسین علیه السلام، چرا ترک مدینه گفت، چرا عزم کربلا کرد، کاروان چرا همراه امام شد و چرا کاروان فرزند رسول خدا به خاک و خون کشیده شد...

 

اِنَ الله شاءَ اَن یَراکَ قتیلا  

یه راستی که خداوند تو را کشته می خواست

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 11:0  توسط واحه  | 

 

حج ناتمام...  .........................................................................

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است، و آن نیمه تمام گذاشتن حج! و یه سوی شهادت رفتن است. حجی که همهء اسلافش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند، این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند، مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همهء حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مومنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانهء خدا، با خانهء بت مساوی است. در آن لحظه که حسین حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف، همچنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند.

 

" تحلیلی از مناسک حج " از " دکتر علی شریعتی "

 

 

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 20:54  توسط واحه  | 

 

شب دهم... ............................................................................

" امشب به اندازهء همهء غم بشریت سنگینه، همیشه یا نمی رسیم یا وقتی می رسیم که دیگه دیر شده، زمانی گفته بودم انقدر زهر به تن این مردم ریخته که دیگه هیچ پادزهری افاقه نمی کند اما در این دو سه شب حضور در مجالس تعزیه فهمیدم این پادزهر خون حسینه که این مردم رو از مرگ نجات می ده."

 

" یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به مرز جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت"

 

 از متن مجموعه تلویزیونی "شب دهم" به نویسندگی و کارگردانی "حسن فتحی"

 

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 19:1  توسط واحه  | 

 

میلاد مسیح پاک مبارک باد ...........................................................

 

وَلتَجدنَ اَقربهُم مّوده للذینَ امنوُا الَذین قالوا اِنا نَصاری ذلک بانَ مِنهُم قِسیسینَ و رهبانا و انهم لایستکبرون

 

و با محبت تر از همه با اهل ایمان، آنانند که گویند ما نصرانی هستیم، این دوستی نصاری، بدین سبب است که برخی از آنها دانشمند و پارسا هستند و آنها بر حکم خدا تکبر و گردنکشی نمی کنند.

 

سوره مائده، آیه ۸۲

 

 

 

 

........................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 19:7  توسط واحه  | 

 

گربه روها در معماری قدیم! ............................................................

در این سوز و سرمای زمستانی، انصاف دهید که نمی شود بی تفاوت از کنار گربه ها گذشت، اینست که به ناچار هر روز برای گربه ها کالباس می برم، امروز همین که در حیاط را باز کردم چنان به سمتم دویدند که فکر کردم الان هر دو، جفت پا، می پرند در بغلم!! مهلت نداند کیسه را برایشان باز کنم، آنقدر گرسنه بودند یکی از آنها پرید بالا یک پنجه به دستم کشید و کیسه را ربود، تا بحال ناخن گربه را حس نکرده بودم! تجربهء جالبی بود! البته خوشوقتانه دستکش به دست داشتم و پوستم از آسیب محفوظ ماند... حالا کالباسها در کیسه فریز پیچ خورده و دو گربه از سویی با هم درگیر که کیسه را از هم بگیرند و از سوی دیگر می خواستند هرچه زودتر مقداری کالباس به دندان بگیرند، آخر سر مجبور شدم باز در کارشان دخالت و اوضاع را مرتب نمایم! با یک پیشته! هر دو کمی عقب نشینی کردند! تا کالباسها را خرد کردم و از کیسه بیرون ریختم و راحت مثل آدم نشستند خوردند و سیر شدند! بعد هم هر دو روی دوپایشان مودب و منظم نشستند و در چشمهایم خیره شدند من هم یک کمی مهربان نگاهشان کردم و در کوچه تنهایشان گذاشتم! اگر در روستا زندگی می کردم حتما یک جایی برای حیوانات بی سرپناه می ساختم اما حیف که حیوانات هم درگیر کمبود امکانات ما آدمها هستند، در معماری قدیم، تونل هایی زیر تون حمام بوده است و اگر اشتباه نکنم برای رسیدن هوا به کورهء حمام کاربرد داشته، این راهروهای تنگ زیر زمینی را از قدیم گربه رو می گفتند و احتمالا محل مناسبی برای زمستان گذرانی گربه ها بوده، اما حالا گربه ها با نشستن زیر موتور ماشینهایی که تازه خاموش شده اند خود را گرم نگه می دارند...

 

 پی نوشت: اطلاعات تکمیلی در مورد اجزای معماری حمام، از جمله گربه رو

 ........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 17:55  توسط واحه  |