|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|

حلول سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی مبارک باد.
برادران و خواهران! لطفا قدری با طبیعت مهربان باشید، به ویژه تا وقتی که این محمودی رئیس جمهور است و سازمان محیط زیست زیردست آدم بیسوادی به نام خانم جوادی اداره می شود! این سال را به یاد حمایت های همیشگی گاوها از انسان، سال وجدان گاوی می نامم! اگرچه در این اوضاع بلبشوی گوسفندی، وجدان گاوی داشتن کار دشواری ست!!!
و بدانید اگر گاو نبود، شیر، سرشیر، ماست، کره، پنیر، خامه، نون خامه ای هم نبود اینها همه ناشی از انضباط اجتماعی و وجدان کاری گاوهاست، دشمن از همین گاوها می ترسد...
حالا گذشته از مزاح!! انصافا ببینید چقدر این گاو دوست داشتنی و زیباست، این حیوانات بی پناه موهبت های خداوند هستند به ما و همه گونه مورد بهره برداری ما واقع می شوند، ایکاش به ازای اینهمه بهره کشی از طبیعت در برابر آن احساس مسئولیت نیز داشته باشیم.
پی نوشت:
دیگه حالم دارد بد می شود اینقدر هرچی کانال عوض کردم ریخت رهبر را دیدم!
از کتاب بابا لنگ دراز نوشتهء جین وبستر:
باور کنید ناراحتی های بزرگ نیست که صبر و بردباری لازم دارد بلکه این ناراحتی های خُرد خُرد و جگر سوراخ کن را با تبسم برگزار کردن حقیقتا روحیه لازم دارد و من سعی می کنم این روحیه را به دست آورم می خواهم به خودم تلقین کنم که زندگی یک صحنهء بازی است و من باید آنرا با مهارت بازی کنم و اگر ببرم یا ببازم در هر حال شانه ها را بالا بیندازم و بخندم، چه ژولیا جوراب ابریشمی بپوشد و چه هزارپا از سقف بیفتد شما هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.
همیشه جودی شما
...
من با این فلسفه که یاس و نکبت و غم، قوای اخلاقی را تقویت می کند مخالفم، افراد سعادتمند و خوشحال هستند که مهر و محبت می بخشند، من به اشخاص بدبین و از زندگی بیزار ایمان ندارم امیدوارم بابا شما به زندگی بدبین نباشید.
...
من به نیت خوشبختی از شانهء راستم به ماه نگاه کردم.
...
آدم هوس چیزهایی که مزه اش را نچشیده هرگز نمی کند ولی بعد از اینکه یکبار مزهء نعمتی را چشید آنوقت دیگر محرومیت از آن مشکل است برای اینکه آنوقت آدم خود را به داشتن آن نعمت ذی حق می داند، زندگی کردن با ژولیا و سالی به معتقدات رواقی من لطمه می زند. آنها از کودکی هرچه خواسته اند در دسترسشان بوده است آنها سعادت را حق خود می دانند به نظر آنها آنچه را دلشان طلب کند دنیا مدیون آنهاست شاید هم واقعا همینطور است برای اینکه دنیا این دِین را قبول دارد و در ادای آن کوتاهی نمی کند ولی این دنیا از روز اول ثابت کرده است که به من دینی ندارد.
...
راجع به مذهب با سمپل ها صحبت کردن خالی از خطر نیست خدای آنها (که دست نخورده از اجداد خود به ارث برده اند) نظر تنگ، غیرمنطقی، خسیس، منتقم و متعصب است شکر خدا که من هیچ خدایی از هیچکس به ارث نبرده ام من آزادم خدای خود را آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب کنم. خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیزفهم اتفاقا خیلی هم شوخ است.
...
شاید اگر آنقدر آمرانه صحبت نکرده بود کاملا تسلیم شده بودم یواش یواش ممکن است کسی بتواند مرا اغوا کند ولی هرگز نمی توان مرا مجبور به کاری کرد. خلاصه آقا جروی می گفت که من دختری مستبد، یک دنده، حرف نشنو و خُل هستم ( اینها فقط چند تا از نسبتهایی است که به من داد که قابل نوشتن است! بقیه را فراموش کرده ام) و می گفت من قوهء تشخیص ندارم و نمی فهمم که چه برای من خوب و چه چیز بد است و باید بگذارم بزرگترها در مورد من تصمیم بگیرند... خلاصه تقریبا کار ما به مجادله کشید.
...
من حق ندارم بدون اعتبار قرض کنم برای اینکه یک وقتی دنیا حق مرا نمی شناسد و رد می کند مثل اینکه من با گفتن این عبارت در گردابی دست و پا می زنم ولی امیدوارم شما مقصود مرا درک کنید. در هر صورت من قویا معتقدم که صحیح ترین راهها اینست که این تابستان درس بدهم و برای ادارهء خود قدمی بردارم.
یکی از الطاف خداوند به من این بوده است که، خوشوقتانه موفق شدم در رشتهء مورد علاقه ام تحصیل و در همین زمینه مشغول به کار شوم، همیشه آغاز یک طرح جدید برایم پُر از حس هیجان و تحول و تمام مراحل اتود زدن برایم مانند کنار هم چیدن قطعات یک پازل است، وقتی به طرح نهایی می رسم، همان لذتی برایم تداعی می شود که از تمام کردن یک پازل و یا پیدا کردن کلید یک معما، یا حل کردن یک معادله ریاضی به آدم دست می دهد. این لوگو ( آرم، نشانه ) یکی از آخرین کارهایم است که با تمام سادگی اش دوستش دارم. افرادی که در یک هشت ضلعی گرد هم نشسته اند، تداعی کنندهء تیمچه ها در بازارهای سنتی، تیمچه همان میدان گاه میان راستهء بازار است، که دورادورش حجره ها قرار گرفته اند. و گل لوتوس یا نیلوفر آبی در میان، الهام گرفته از نقش برجسته های تخت جمشید، نماد رونق و شکوفایی.

اما متاسفانه طراحی سایت این شرکت به شدت ضعیف است، وقتی هر بخش کار دست یک نفر باشد و این افراد با هم هماهنگی و همکاری نداشته باشند، نتیجه نهایی، موفق نخواهد بود.
در سالهای جوانی بعنی همین چهار، پنج سال پیش که هنوز جوان بودم و رویاهای خام در سر داشتم، در به در به دنبال گرفتن مجوز نشر از وزارت واماندهء فرهنگ و ارشاد بودم، برای تهیه کتاب و محصولات فرهنگی ویژهء کودکان که بعد از تشکیل پرونده و مدتی از این اداره به آن اداره رفتن و هر روز پاسخهای الکی شنیدن فهمیدم که بابا من چقدر خوش خیال بوده ام و بی خیالش شدم.
همان سالها ترانه هایی کودکانه گفتم با مضمون توجه بچه ها به طبیعت، گلها و گیاهان که البته پُر از ایراد بودند، برای ترانه ها تصویرسازی هایی هم اتود زدم که اینجا بخشی از یکی از ترانه ها و بخشی از تصویرسازی هایش را گذاشته ام:

یه وقتایی یه پیشی سر می کشه تو حیاط
کمی ازش می ترسم پس نمی رَم تو حیاط
بهش می گم پیشی جون خیلی دوسِت دارم من
یه کم برو عقب تر تا من ازَت نترسم!

مامان بزرگم می گه پیشی که ترس نداره
هم اهلی، هم ملوسه، هم با آدمها دوسته
ایرادِ اصلی اون اینه که تو زباله
یا تو آبِ کثیفِ جوی میون کوچه
راه می ره و دنبالِ یه خوردنی می گرده
چاره ای هم نداره چونکه غذا نداره

به خاطر همینه که اون پیشی کثیفه
تمام موهای اون پُر از کِرمهای ریزه
غذایی که می خوره آلوده و کثیفه
بنابراین اون پیشی یه حیوونِ نحیفه

مامان بزرگ با یک دست یه ظرف پُر از شیر آورد
دست منو با دستِ دیگر گرفت و آورد
ظرف شیر و گذاشتیم روی زمین تو حیاط
مامان بزرگ به پیشی پیش پیشی کرد گفت بیا

پیشی پرید پیش ما، من یه کمی ترسیدم
دستِ مامان بزرگ و دامنش و چسبیدم
شیر خوردن یه پیشی یه لحظهء قشنگه
من پیشی رو دوست دارم یه حیوون قشنگه

تمام شب را، تمام مدت خواب را، با تشویش به صبح، به بیداری، می آورم... روزمرگی ها روی میز خاک می خورند... بی حوصله و بی گریز، یکباره از جا بلند می شوم، می ایستم، لبه های پتو را بالا می آورم، لایهء اول که می افتد و تا می خورد، نگاهم به آینه می افتد، به پلک های پف کرده و چشمهای به گودی نشسته، حلقه های کبود و مه گرفتهء پای چشمها که تمام من را در خود دارند...
موهایم را شانه می زنم و دم اسبی می بندمشان و اول از همه آشپزخانه... بچه گربه ها در خیابان تمام محفظه های زبالهء شهرداری را به دنبال یک تکه استخوان بو می کشند و با رفت و آمد رهگذران، وحشتزده فرار می کنند... یک بسته بال مرغ در قابلمه می اندازم با حوصله هویچ را در آن ریز می کنم و پیاز و نمک... اینروزها بزرگترین خوشحالی ام تماشای گربه های سیر است که در سوز و سیلی باد، آرام گرفته از خوردن قدری غذا، به لانه های ویرانه مانندشان می خزند...
به کتری نگاه می کنم، خالی ست و قوری که سرد کنارش نشسته است... حوصله اش را ندارم، یک لیوان شیر و چند تکه بیسکویت تا غروب سرپا نگهم می دارد و غروب دوباره یک لیوان شیر و چند تکه بیسکویت کافیست که تا صبح آرام بگیرم... پای کامپیوتر، چک کردن ایمیل، کامنتهای وبلاگ و خرده ریزهای اتود بروشور و سربرگ و... فکر کردن به رویای دست نیافتنی زندگی در یک جزیره، جایی که تمام رابطه ام با آدمها یک خط اینترنت باشد و دیگر فقط طبیعت و تنهایی ام...
اینروزها هروقت دلم صمیمیت بخواهد و آشنایی و همراهی، در آینه، در همین لب های بی حس، گونه های سرد و رنگ پریده و در همین نگاه خستهء بی رمق و در همین گودی کبودِ پای چشمها، خودِ صمیمی ام را می بینم، خود صبورم، خود همراهم... خودم را دوست دارم... و تنهایی ام را که در هر جمعی همراهم می ماند و تا حس غربت گلویم را می گیرد، می بینمش که مهربان و صمیمی از دور برایم دست تکان می دهد و دلگرم می شوم که دوباره از این جمع به آغوش صمیمی اش پناه خواهم برد...
چقدر سخت است برایم نشستن در دفتر دبیران و لبخند زدن و حرف زدن... چقدر سخت است سر کلاس با بچه ها از تاریخ هنر حرف زدن و از پیوندهای عمیق هنر با طبیعت و تمرین های طراحی و یکی یکی روش سایه زدن با مداد رنگی و با ناز کردن های بچه ها کنار آمدن و با سوالهای بی ربط و شیطنت و بازیگوشی شان همراه شدن... چقدر سخت است برایم از ایده های گرافیک محیطی گفتن در جلسه فوری برای نمایشگاه بانک های خصوصی و سرمایه... چقدر سخت است برایم حضور در جلسه گروه مهندسین برای فاینال کردن اتود آرم... چقدر سخت است برایم پاسخ گفتن به کارت دعوت مراسم عروسی که دو هفته زودتر به دستم رسیده تا بهانه نداشته باشم، برای نرفتن... چقدر سخت است برایم زنده بودن... کی می رسد آنروز...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
" زنده یاد فروغ فرخزاد "