تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

چند روز پیش جدیدترین مجموعه از ترانه های احسان خواجه امیری را گرفتم، به نظرم مضمون و محتوای بیشتر ترانه ها نسبت به کارهای قبلی اش ضعیف است اما بین تمام ترانه ها، دو ترانه زیباست:

 

می خواستم بهت بگم چقد پریشونم، دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی، به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی که بدونم دنیات آرومه، که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه، که بیشتر از خودم قَدرتو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟

تو می خندی... چه شیرینه... گذشتن... تازه می فهمم!

تو رو می خوام تموم زندگیم اینه، دارم می رم ته دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من، تو خوشبختی همین بسه برای من

"سارا برزویی"

 

خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ خودش از حسرت ما باخبر بود

خدا ما رو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم، می بینم می ری و می بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من نه می شه زنده باشم، نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما تو می دونی چقدر دلگیر این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم داره رو دست ما می میره این عشق

" افشین یداللهی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 14:5  توسط واحه  | 

 

می گویند "درد" یک هشدار است، یک آلارم، یک اعلام خطر، تا بفهمی که یک مشکلی هست، یک بیماری، یک اختلال وضعیت و به دنبال درمانش و سامانش باشی! اما من هیچوقت هیچ دردی را جدی نگرفته ام، همیشه فکر کرده ام این یک سَردردِ گذراست، این درد کتف و شانه و دست و قفسهء سینه عصبی ست، ناشی از خستگی، کم خوابی و فکر و خیالهای مشوش، یک هفته، با هشت ساعتِ کامل خواب، همه اش رفع و رجوع می شود...

اما بالاخره روزی می رسد که یک دردِ واقعا جدی سلولها را در خود می پیچد، آنروز چه حسی باید داشته باشد؟! یک حس عجیب، گریه و خنده توامان، غم و شادی پیچیده در هم، غم دلتنگی و جدایی از همه دوست داشتنی هایت گریه و ترس از وضعیتی که پیش رو داری و شادی سبک شدن، تمام شدن، رها شدن از همه خستگی ها...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 10:24  توسط واحه  | 

 

آدمها چه سوالهای عجیبی می پرسند! مثلا وقتی همکارانم می پرسند چرا ازدواج نکردی؟ واقعا گیج می شوم که چه جوابی بدهم؟! به این سوال چه پاسخی می توان گفت جز پاسخهای کلیشه ای و قالبی؟!

ازدواج کردن مانند خرید کردن نیست که آدم تصمیم بگیرد برود خرید! یک تصمیم مشترک بین دو نفر آدم است که تا پیش از آن هیچ ربطی بهم نداشته اند و اگر قرار باشد به این تصمیم مشترک برسند همهء جزئیات زندگیشان بهم ربط پیدا می کند، خب اینها همه خیلی پیچیده است، واقعا تصمیم راحتی نیست که آدم اجازه دهد همه جزییات زندگیش، به یکنفر دیگر نیز ربط پیدا کند!

گاهی اصلا فکر می کنم چه دلیلی دارد که چنین اتفاقی بیفتد؟! اگر دو نفر به هم آشنایی و علاقه پیدا کنند به طور طبیعی به میزانی که آشناتر می شوند بیشتر انس می گیرند و مسائل همدیگر، برایشان مهم می شود و خواه ناخواه زندگیشان بهم ربط داده می شود، اما دو نفر آدمی که بینشان هیچ شناخت یا حسی وجود ندارد چرا باید به یک تصمیم مشترک برسند آنهم تصمیمی تا این حد جدی و سرنوشت ساز که همه لحظات زندگی آینده به آن پیوند می خورد...

یا اصلا چرا آدم باید دنبال فردی باشد که بتواند با او اشتراک برسد؟! نه اینکه اهمیت زندگی مشترک و خانواده داشتن را انکار کنم، نهایت آرامش یک دختر به خصوص در شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه ما برخوردار بودن از یک پشتوانهء خانوادگی خوب است و ازدواج، خودش مسیری برای شکل گرفتن یک خانواده و ایجاد یک فضای عاطفی و امن است، اما چنین ازدواجی آنقدر آسان و در دسترس نیست که آدمها با تعجب می پرسند: چرا ازدواج نکردی؟! به یک تصمیم شخصی بستگی ندارد که مثلا امروز آدم تصمیم بگیرد برود ازدواج کند، معتقدم همه کسانی که نگاه اینگونه به ازدواج دارند و تصمیم می گیرند و جستجوی فرد ایده آل را آغاز می کنند، ناموفق هستند چون آنها مواردی را به ترتیب در ذهن خودشان مرتب کرده اند درست مانند خریدن یک کفش و دنبال فردی می گردند که همه آن موارد را یکجا داشته باشد، در حالیکه ازدواج از اولین لحظه آشنایی یک تصمیم دو نفره است بین دو نفر انسانی که نسبت به هم حسی مثبت دارند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 13:15  توسط واحه  | 

 

خیلی پیش آمده که به تلخترین حس فکر کنم و به نظرم حسی تلخ تر از گمشده داشتن نیست، اینکه همهء لحظاتت به انتظار بگذرد و پی در پی نگران بودن که: برمی گردد؟ پیدا می شود؟ دوباره می بینمش؟ کجاست؟ در چه وضعی ست؟ اگر حال خوبی داشت باید یکجوری باخبر می شدم و...

حس خیلی تلخی ست، اینکه تمام لحظات با التهابِ "بودن یا نبودن" یک عزیز بگذرد، اگر بدانی دیگر نیست تلخ است، بسیار تلخ، اما اگر ندانی که هست یا نیست و اگر هست در چه وضعی به سر می برد بسیار تلخ تر ست...

اما تمام این تلخی گزنده به چه حلاوت بی همتایی می رسد وقتی که در عین ناامیدی و ناباوری آن عزیز پیش رویت می ایستد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 12:15  توسط واحه  | 

 

بچه که بودم، خیلی بچه، شاید ۵ یا ۶ ساله، یکی از لذتهای غذا خوردن برایم لیس زدن ظرف غذا و استخوانها بود، والدینم هر دو ناراحت می شدند و پدر با اخمهای درهم کشیده می گفت: بابا آدمهای امروزی با قاشق، چنگال غذا می خورند، آدمهای قدیمی هم با دست غذا می خوردند، فقط حیوونا مستقیم با دهان غذا می خورند!

مادر هم می گفت اون گوشتهایی که به استخوان چسبیده سهم گربه هاست، نباید بخوری! و من خوب یادمه که از شنیدن این هر دو حرف، شرمنده می شدم، چون چندین بار رفتارم تکرار شده بود و چندین بار این حرفها را از والدینم شنیده بودم، یادمه یکبار پرسیدم: آخه گربه ها که با این یک ذره غذا سیر نمی شوند و مادر توضیح داد که: حیوانات استخوانها را با دندانهایشان می شکنند و مغزش را می خورند. از آن به بعد سعی می کردم قدری انسانی تر رفتار کنم!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 12:10  توسط واحه  | 

 

درست یا غلط؟ نمی دانم!... اینروزها بیش از همیشه در امروزم! اینروزها هیچ دریغ گذشته را نمی خورم و هیچ نگران آینده نیستم! اینروزها پُر شده ام از یک بی حسی خوب! یک بی حسی مثبت! یک بی حسی سازنده! بی هیچ شوقی و بی هیچ حُزنی! اینروزها همه چیز در امروز می گذارد، در همین روزمرگی های معمولی و پیش پا افتاده و چقدر در امروز زندگی کردن خوبست، گویی شانه هایم آزادند، ذهنم ساده و بی رویا، بی تشویش، اینروزها همهء کارهایم را خوب و دقیق و درست انجام می دهم، اینروزها برنامه های درسی ام برای دانش آموزان حساب شده تر از همیشه است و هر کلاس را که تمام می کنم حس می کنم نسبت به کلاس هفتهء پیش کلی مطلب تازه به بچه ها گفته ام و با اینکه آخر سال است فراوان درسها و تکنیک های تازه است که هنوز فرصت آموختنش به آنها را دارم... اینروزها مانند همیشه به گربه ها فکر می کنم و به زندگی سخت و محدودشان و به اینکه گربه ها با چه تیزبینی و هوشی به زندگی های اشرافی علاقه دارند! کافیست در یک خانه باز باشد تا گربه ای آرام و باوقار برود مبلی نرم و راحت را برای چُرتِ میانِ روزش انتخاب کند! آنها زندگی اشرافی را می فهمند و دوست دارند، از ناچاریست که در پستوی خانه ها و انباری ها و موتورخانهء ساختمان ها لانه می کنند، از شر ما آدمهاست که به این مکانهای دور و پرت و تاریک پناه می برند وگرنه آنها عاشق فرشهای نرم و مبل های راحتند!

اینروزها از کنار همهء آدمها می گذرم انگار هیچکس را نمی بینم! شاید از خودخواهی ست! اما این ندیدن آدمها چه خوبست! خوبست که فکرت به هیچکس مشغول نشود خوبست که به چراهای دیگران فکر نکنی! خوبست که به هیچکس پاسخگو نباشی خوبست که خودت باشی، خودِ خودِ خودت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 16:46  توسط واحه  | 

 

مامان نوروز امسال را در سفر حج عمره گذراند، از موارد جالب توجهی که از این سفر گفتند، تردد آزادانهء گربه ها در مسجدالحرام و مسجدالنبی بود، اینکه گربه ها بدون کمترین مزاحمتی از جانب مردم، در هرجای مسجدالحرام و مسجد النبی آزادانه تردد دارند، می نشینند، می خوابند و قدم می زنند... با خودم فکر کردم اگر یک گربه، وارد یکی از مساجد تهران شود، مردم چه شیون و واویلایی راه می اندازند... فرشها را آب می کشند و گربهء بیچاره را با چوب و چماق و جارو بیرون می کنند...

 ... هفتهء گذشته من و مامان یک گربهء بیمار و باردار خیابانی را که به خانهء ما پناه آورده، با کلی دردسر به کلینیک دامپزشکی بردیم، سایر مراجعان این کلینیک اغلب سگهایشان را برای ویزیت آورده بودند، سگها در بغل صاحبانشان نشسته بودند، من و مادر، تیپ و ظاهری مذهبی داریم، نگاه جمع سنگین بود، بعد از اینکه دکتر گربه را دید و برای مبلغ ویزیت به اتاق انتظار بازگشتیم، همهء افراد جمع، راجع به سگ و نجسی و پاکی و نمازخوان ها حرف می زدند، ما مبلغ ویزیت را پرداختیم و از کلینیک خارج شدیم، مامان پرسید: "چرا راجع به نماز و پاکی و نجسی حرف می زدند؟" گفتم: بحث از من و شما شروع شده... هردو بهم نگاه کردیم و خندیدیم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 11:30  توسط واحه  | 

 

به دعوت دوست عزیز وبلاگی رامک نویسندهً وبلاگ "نامه های من"، بنا شد قانون های زندگی خودم را بنویسم:

۱. رییس جمهور، مدیر عامل، آبدارچی، راننده، دکتر، مهندس، استاد، سرایدار، فروشنده، خیاط، آرایشگر، معتاد، دزد... همه اینها برای من از احترام کاملا یکسانی برخوردارند همان میزان احترامی را که در ارتباط با استادان دانشکده ام در رفتار و کلامم داشته ام، دقیقا همان اندازه از احترام را در برخورد با سرایدار و کارمندان خدمات دانشکده و محل کارم داشته ام، معتقدم همه مخلوقات خداوند چون اثر او هستند متعالی و عزیزند، مگر آنهایی که شیطان در همهء ذرات وجودشان رسوخ کرده است...

۲. باید مستقل و متکی به نفس بود، بدون کمترین وابستگی به هیچکس.

۳. در ارتباط با هر دوستی باید حریمهایی نگاه داشت، نه بیش از حد صمیمی باش و نه درگیر زندگی شخصی دیگران شو.

۴.هرگز از هیچکس متوقع نباش، هرچند توقعی کوچک، توقعاتِ برآورده نشده، عقده ها و گره های فروخورده خواهند شد، برای آزادی و رهایی خودت، آدمها را در همان حد که هستند تحمل کن.

۵. به آینده فکر نکن و به گذشته هم، هر دو بیهوده است.

۶. اعتماد نکن، در لحظه ای که تصمیم به اعتماد بگیری، با دست خودت قربانگاه خودت را ساخته ای.

۷. حیوانات و گیاهان، همان اندازه از حق حیات و لذت بردن از مواهب زندگی برخوردارند، که انسان.

۸. هر آدمی، هر قدمی که در زندگی بر می دارد و هر کاری که انجام می دهد، اولین انگیزه اش ارضای خودخواهی اش هست.

۹. هرگز منت نگذار، آدمهای کم ظرفیت و حقیر و کوچک به خاطر هر کار کوچکی منت می گذارند.

۱۰. از دو دسته از آدمها همیشه دور بمان: آدمهای حسود و آدمهای بیش از حد کنجکاو و فضول، حسودها هرگز تاب تحمل راحتی و آرامشت را ندارند و فضولها دائم با سرک کشیدن در زندگیت، آسایشت را سلب می کنند.

۱۱. اهل معامله نباش، اگر هدیه برای دیگران می گیری یا کار بزرگ و مهمی برای فردی انجام می دهی منتظر تشکر نباش و چشمداشت به جبران نداشته باش، این صفت آدمهای خسیس و کوچک است.

۱۲. نه بیش از حد مهربان باش، نه بیش از حد جدی، جذاب باش اما توام با دافعه، جاذبهء بدون دافعه زمینهء سوء استفاده است.

۱۳. سر در لاک خود داشته باش، آرامشی بزرگتر از تنهایی نیست.

۱۴. برای خودت زندگی کن، آنگونه که می خواهی، دنیا کوتاه است و اگر از خواسته هایت چشم بپوشی و برای دیگران زندگی کنی، روز مرگ برایت روزی پر از حسرت خواهدبود.

۱۵. اخلاص، اخلاص، اخلاص، باارزش ترین صفتی که اگر همهء ما از آن برخوردار بودیم، زمین، همان بهشت وعده داده شده بود.

۱۶. همیشه منتظر مرگ باش، این انتظار همهء سختی های زندگی را قابل تحمل می کند و همهء رنجها را بی اهمیت.

 

 از نویسندهء وبلاگ کرگدن و نویسندهء وبلاگ بادهای بنفش تیره می خواهم چنانچه وقت و امکانش را دارند این بازی را ادامه داده و قانون های خودشان را بنویسند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 22:49  توسط واحه  | 

 

 

امسال حضرت آقا! در پیام تبریک نوروزیشان، از تبلیغات تلویزیونی وزارت نیرو و شخص "بابا برقی" الهام گرفتند و همان شعار ویژهء "بابا برقی" را با کلمات دیگری تکرار فرمودند که: "مصرف بی رویه، کار خیلی بدیه" و "صرفه جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است".

این شعارها از اساس، برای من و شما و ملت غیور ایران، سر داده می شود، مثلا اوایل انقلاب، برادران انقلابی دَم از ساده زیستی می زدند و یک دلیل منحوس بودنِ اُمرای ارتش رژیم شاه را، تجمل گرایی و زندگی اشرافی آنها می دانستند، جوری که شمال شهرنشینی، "ضدارزش" محسوب می شد و صاحبان خانه های بزرگ شمال شهر، یه جورایی طاغوتی شمرده می شدند، اما با گذشت تنها سه دهه از انقلاب، همان برادرانِ انقلابی سابق، زندگی کردن پایین تر از نیاوران را، دور از شخصیت و شان خود می دانند و همه امرای ارتش و سرداران و شخصیتهای کشوری و لشگری و نمایندگان مجلس، اصالتا اهل هر ده و روستایی که باشند، وقتی به تهران می آیند، دیگر پایین تر از اقدسیه و فرمانیه و ولنجک نمی توانند زندگی کنند، حتی آنهایی که نوربالا می زنند! اینروزها سالگرد شهادت شهید صیاد شیرازی هم هست و اتفاقا همان روزهایی که ایشان ترور شد، در مصاحبه های پی در پی رسانه ها با خانواده شان، مشخص شد ایشان نیز، نزدیک ملک شخصی بزرگشان، در اقدسیه تهران ترور شده اند. مسئله این نیست که چرا آقایان خانه هایی شبیه کاخ دارند، مسئله اینست که چرا "ضدارزشهای" سی سال پیش به این سرعت به "ارزش" تبدیل شدند و چرا ساده زیستی خوب است اما فقط برای عامهء مردم؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 11:5  توسط واحه  | 

 

 

یادم نمانده این عبارت از کیست! شاید از آندره ژید...

زیباست:

 

" من خسته تر از آنم که امیدی به خود راه دهم..."

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 1:55  توسط واحه  |