|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
اگر خستگی یک چاه عمیق و تنگ و تیره و تار باشد، انتهایش کجاست؟! من همان جا هستم دقیقا... اینهمه خستگی را اصلا هیچ جور نمی شود از بین برد، فقط باید تحملش کرد مثل یک واقعیت تلخ... چقدر همذات پنداری دارم با آن شخصیت دوست داشتنیِ کارتون گالیور: "من می دونم ما موفق نمی شیم"، کاش اینجا بود با هم حرف می زدیم شاید هر دو قدری سبک می شدیم...
مانند یک بوتهء خار، یک بوتهء گَوَن همینجور در برهوت، بر ریشه هایم ایستاده ام، در برابر تمام تندبادهایی که تا مغز استخوانم را سوزانده اند، مرگ چه عاقبت شیرینی ست... کاش باد مرا با خود می برد...
زنده یاد "مهدی اخوان ثالث (م.امید)" شعری دارد به نام: "قصهء شهر سنگستان"، این شعر روایتی ست از زبان دو کبوتر نشسته بر شاخه های سدر، در کویر، این دو، روایتِ جوانی را می گویند که در سایهء درخت سدر آرمیده است، راجع به او از هم می پرسند و یک به یک نشانه هایی از بهرام ورجاوند، گیو، گودرز، گرشاسب در او می بینند تا آنجا که به یقین می رسند این شاهزاده ایران است، قطره های عرق بر پیشانی اش دریاهای مُرده اند، و خال رخسارش نه نقش و نگار که اثر سوختنهاست، شاهزاده ای که دزدان دریایی، استعاره از اسکندر مقدونی، قوم جادوان کنایه از اعراب و خیل غوغایی استعاره ای از مغولها، سرزمینش را به تاراج گرفته اند... دو کبوتر غمگنانه سخن می گویند و به دنبال چاره جویی برای شاهزاده اند تا آنجا که شاهزاده خود سخن می گوید از اینکه باید به دنبال دخمه ای، (گور، قبر) برای مرگ باشد:
" غریبم، قصه ام چون غصه ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو، اسب من مُرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست،
غم دل با تو گویم غار!
کبوترهای جادوی بشارت گوی،
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند.
من آن کالام را دریا فروبرده،
گله ام را گرگها خورده،
من آن آوارهء این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود، اما بشارتها!
ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگینم، غار!
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگها را یک به یک در چاه.
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم، لیک
به جای آب، دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: " آه ".
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنیتر ز آنکه در بند دماوند است.
پشوتن مرده ست آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گُرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟..."
سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت.
تو پنداری مُغی دل مرده در آتشگهی خاموش،
ز بیداد انیران شِکوه ها می کرد.
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
غمان قرنها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد.
"... غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟"
صدا نالنده پاسخ داد:
"...آری نیست!"
پی نوشت ۱ : شاه بیت این شعر:
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
میترا از الهه های مقدس ایران باستان است، بعدها آناهیتا یا ایزدبانوی آب ها از میترا اقتباس شده است در فرهنگ اسلامی اینکه آبها را مهریه حضرت زهرا سلام الله علیه می دانند از همین پیشینهء فرهنگی اقتباس شده است، بیشتر تندیسک های کوچکی که از میترا باقیمانده بازو شکسته هستند. شاید چون این الهه حالتی دست به سینه داشته و به دلیل فرسایش، دستها از بخشی که خم شده اند شکسته اند.
تکرار پیاپی و آهنگین دو حرف " شین " در دو عبارت: "شکایت" و "شکسته بازوان" آهنگ شکست و شکستن را تداعی می کند.
پی نوشت ۲ : بسیاری از ادبا معتقدند اگر فردوسی در زمان ما یود به زبان امروز اخوان ثالث شعر می گفت، یا در حقیقت شعر اخوان ثالث در وزن، کلام، آهنگ و انتخاب کلمات، از شعر فردوسی الهام گرفته است.
امسال انتخابات ریاست جمهوری بیهوده تر از تمام سالهای گذشته است، هیچیک از کاندیداها چنگی به دل نمی زنند، اوضاع مملکت ما هم که هر سالش دریغ از پارسال! بی تفاوتی بهترین گزینه است! هر که رئیس جمهور می شود، بشود! به حال ما که تفاوتی ندارد، اینجا جایی نیست که آدمها جایی برای رشد به معنای واقعی کلمه داشته باشند، اینجا سرزمین آدم کوتوله هاست جایی که آدمها با رانت خواری، دزدی و دور از جان شما، پدرسوختگی! خودشان را بالا می آورند، بالا آوردنی!!!
اینجا جایی نیست که مشاغل و حرفه ها بر اساس تجربه و تخصص توزیع شود، اینجا حقوق و وظایف بی تناسبند، اینجا گروهی همیشه موظفند، گروه دیگر همیشه محق، اینجا عدهء زیادی از آدمها توهم منجی بودن دارند! تصور می کنند دسته جمعی با خانواده و سر و همسر و آباء و اجداد و نسلشان به زمین نزول اجلال کرده اند برای هدایت نوع بشر! پس همیشه سایر مردم را از موضع بالا می بینند، اینجا برتری و کرامت آدمها به پرهیزگاریشان، به دانش و تجربه و تخصصشان، نیست به زرنگی هایشان یا بلانسبت شما، همان پدرسوختگی هایشان هست! اینجا جایی نیست که بتوان هدفهای روشنی برای آینده برنامه ریزی کرد و با انگیزه و دو دو تا، چهارتاهای منطقی هدف را دنبال کرد، اینجا هر حرکتی با مانعی و گودالی روبروست، مقامات می آیند و می روند و مردم در غبار این رفت و آمدها گمشده اند! دلالان دنیا هم در مسیر رفت و آمدها، گرم بازار مکاره شان! دیروز با دوستی صحبت می کردیم راجع به واردات سگ پلیس به ایران! گمان نمی کردم واردات سگ هم مافیا داشته باشد! و به سگهای بدبخت مملکت خودمان فکر کردم که برای حفظ نظم شهر، از سوی شهرداری ها تیرباران می شوند و از همین حداقل زندگی سگی هم محروم! تا سگهای شکاری با قیمتهای میلیونی از فرانسه وارد شوند و تربیت شوند برای ستاد مبارزه با مواد مخدر! که خود این مبارزه با مواد مخدر هم جوکی شده است برای خودش! از آن مبارزه های ابدی ست که همینجور ادامه دارد!! ترانزیت مواد مخدر جیبهای عده ای را پُر می کند، خرید و فروش اسلحه، جیبهای عده ای دیگر را، و بازار داغ خرید و فروش سگ فرانسوی هم جیب عدهء سومی را و خدا می داند تعداد دلالی های بیشمار دیگری را که کار و بار دلالان را سکه می کند! و این وسط آنچه که بی ارزش است جان آدمها!
راستی به حال من و شما چه فرقی می کند که برندهء انتخابات کیست؟! در بازیهای سیاسی، مردم همیشه بازنده اند...
پی نوشت: در ادامه پست پیشین لینکهای تخریب محوطه های باستانی را که در پیوند های روزانه قرار دارند ببینید، جالب اینجاست که تمام این اخبار از خبرگزاری میراث فرهنگی مخابره شده اند!
یکی از نزدیکان هفتهء گذشته سفر کاری چند روزه ای به شیراز داشتند، این عکسها مرتبط با محوطه های باستانی و یا فرهنگی است، واقعا از اینکه بخش بسیار زیادی از آثار باستانی ایران در موزه های بزرگ دنیا از جمله لوور، متروپولیتن و ارمیتاژ هستند خوشحالم، چون معتقدم تنها همین آثار، سالم، بدون دستبرد، ویرانی و فرسایش باقی خواهد ماند.
بخشی از آثار معماری تخت جمشید، رها شده در گوشه ای از محوطه:

سرویس های بهداشتی در محوطهء باستانی تخت جمشید:

یادگاری های حک شده بر سنگ مزار "حافظ":

اگر یک سرمایهء بزرگ در دست داشتم حتما بخش قابل توجهی از آنرا صرف ساخت یک مرکز بزرگ مراقبت و نگهداری از حیوانات آسیب دیده می کردم، حیف!...
شنیده اید یکنفر با ملاقه، ماست تو آب دریا می ریخت، پرسیدند: "چیکار می کنی؟!" گفت: "دارم دوغ درست می کنم!" گفتند: "آخه اینجوری که نمی شه"، گفت: "نمی شه ولی اگه بشه، چی مــــــــــــی شه...!!!
این کامنت را برای یک دوست نوشتم در وبلاگش و بعد از خط فاصله، پاسخ آن دوست به کامنت من، دیدم بد نیست اینجا هم باشد نظر بقیه دوستان را هم بخوانیم:
سلام
بیشتر پست ها را خواندم.
من نمی دونم چی بگم؟! شاید اعتقادی به عشق ندارم، یا در واقع عاشق بودن مردان را باور ندارم برای آنها عشق هم یک اتفاق ساده است مثل هر اتفاق دیگری!
و نمی دونم اما فکر می کنم مردان همیشه به شکل بالقوه این توانایی را دارند که عاشق هر زنی باشند!
سلام
ممنون که وقت گذاشتی. الان نه می توانم با نظرت موافق باشم و نه مخالف. باید فکر کنم. نمی داتم.
اینجا مرکز پایتخت، شلوغی هست و ازدحام، بیمارستانها و ادارات، مراکز خرید فراوان... مسخره است چند وقت پیش سه نفر خانم جلوتر از من حرکت می کردند، گربه ای که به غذا گرفتن از من عادت داشت به سمتم دوید، از سه نفر خانم یکنفر به گربه لگد زد، حیوان نالید و گریخت، پرخاشگرانه از پشت صدا زدم و پرسیدم: "خانم خجالت نمی کشید حیوان را می زنید؟!"، هر سه برگشتند نگاه کردند و خندیدند، دیدم باید وارد عمل شد! به ناچار به آرامی مشتی در پهلوی همان خانم نشاندم، هرسه جیغ و واویلایشان به هوا رفت، پرسیدم: "دردتون اومد؟! اینو زدم که بفهمید اون حیوونم دردش میاد!"
هر روز در مقابل چشمهایم روبروی یک سازمان دولتی بزرگ و یک وزارتخانه، محفظه های بزرگ زباله پر می شوند از کیسه های زباله پر از غذا، و با خودم فکر می کنم اینهمه برنج مرغوب و پخته شده ای که دور ریخته می شود شکم چند پرنده، چقدر کلاغ را سیر می کند؟! اینهمه استخوانها و گوشتهایی که در زباله ها تلنبار می شوند و گربه ها با بدبختی و زد و خورد از سطل آشغالها بالا می روند برای خوردنشان، غذاهایی که با زباله های غیر بهداشتی و متعفن مخلوط شده اند، در حالیکه می شد در همان سلف سرویس با قرار دادن دو سطل جدا، هر فردی باقیمانده برنجش را در یک سطل خالی کند و باقیمانده مرغ و استخوان و ماهی و گوشت را در سطل دیگر، اینطوری دیگر نه کیسه زباله ای پاره می شد، نه اطراف محفظه های شهرداری گربه ها به جان هم می افتادند، یک دل سیر غذا می خوردند و می رفتند، چرا فکر می کنیم فقط شکم انسانها سیر باشد کافیست؟! چرا برای گرسنگی حیوانات غصه نمی خوریم؟! آنها که زندگی سخت تری دارند، چرا فکر می کنیم مهم نیست اگر گربه ها بمیرند؟! اگر کلاغها هر روز در لجنهای جوی آب برای یک تکه غذا، سرگردان پرسه بزنند، چرا فکر می کنیم فقط ما هستیم که حق لذت بردن از زندگی را داریم؟!
گربهء مریضی را که هفتهء پیش راجعش نوشته بودم امروز دوباره دیدم و متوجه زخمهای وحشتناک و بزرگ و پر از خونی شدم، که اطراف دم حیوان بود و تازه فهمیدم آنروز که گوشهء موتورخانه کز کرده بود و لب به غذا نمی زد، زجر و درد این زخمها اشتهایش را گرفته بود، نمی دانم چه بلایی سر حیوان آمده نمی دانم آیا فردی قصد داشته است دم حیوان را جدا کند، دور تا دور دُم، زخمهای عمیق... راستی ما آدمها کی اهلی می شویم؟!
مادرم کارمند ایران خودرو هستند، چهارشنبه هفتهء گذشته، شرکت تمام پرسنل خانم را که چند هزارنفر هستند، دعوت به حضور در یک پیاده روی ورزشی در پارک چیتگر می نماید، مادر معمولا تو اینجور برنامه ها شرکت نمی کنند اما اینبار با حضور چند نفر از دوستان و همکاران، ایشان هم همراه می شوند، به همراه این گروه، چندین خودرو جهت پشتیبانی و تدارکات و یک آمبولانس جهت اطمینان از طبیعی بودن وضعیت سلامت راهپیمایان، از نظر نبض و فشار خون و تپش قلب و... عازم می شوند!
بخش مسخره و تاسف بار و احمقانهء ماجرا اینجاست که بدانید در میانهء این راهپیمایی، آمبولانس به دلیل سرعت زیاد و عدم کنترل، سه نفر از خانمهای کارمند را به شدت مجروح می کند و حال یکی از خانمها وخیم است!
مادر که خود شاهد این صحنه بوده اند می گفتند یکی از خانمها چنان زیر چرخهای ماشین غلت می خورد که حس کردیم بدن تکه تکه اش را خواهیم دید!
اینجوریه که آمبولانسی که جهت کنترل سلامت خانمها، همراه می شود خودش باعث تپش قلب، نامنظمی نبض و افتادن فشار خون جمعیت می شود!
آدم نمی داند بخندد یا گریه کند!
انصافا به قول "رضاخان" همه چیزمان به همه چیزمان می آید!!!
به دلیل ایراد فنی ماشین، مبلغ دویست و هشتاد هزار تومان به تعمیرگاه پرداختم، امروز به مرکز معاینهء فنی شهرداری رفتم، ایراد فنی ماشین همچنان بر جای خود باقیست، با وجود شناختی که از آن تعمیرگاه دارم و در تمام مراحل باز کردن موتور ماشین، چندین بار مراجعه و مراحل را به چشم خودم دیدم، می دانم ماشین تعمیر شده است، اما ظاهرا هنوز مشکل جایی وجود دارد... کلافه ام، حوصلهء دوباره تعمیرگاه رفتن و...
به دلیل خسارتی که ناخواسته به ماشین همسایه زده ام، امشب می خواهم بروم جهت اعتراف و عذرخواهی و تقدیم صد و بیست هزارتومان ناقابل، بهای یک اهمال کاری... گرچه دوستانی که خسارت را دیده اند می گویند خیلی ناچیزست و احتمالا با پولیش کارواش از بین می رود، من اما، ترجیح می دهم بمیرم، پیش از آنکه بمیرانندم! بنابراین ترجیح می دهم خسارت را پرداخت کنم و خلاص...
جهت تمدید یکسالهء بیمه شخص ثالث، باید یکماه دیگر حدود دویست هزارتومان پرداخت کنم، که واقعا پول زور است وقتی بیش از شش سال، حتی یک کوپن بیمه نامه ات را، استفاده نکرده باشی...
قراردادم با مدرسه خرداد ماه تمام می شود و به دلایل متعدد با شغل معلمی خداحافظی خواهم کرد، روزهای بی پولی در راه است...
چقدر همه چیز زندگی به شکل مسخره ای با پول گره خورده است!
این هوای پُر از تازگی اردیبهشت به همهء موجودات جان می دهد، درختها سرحال، برگها شاداب، گوسفندها مست از عطر علف، گاوها آرام و راحت، گربه ها در حال چُرت زدن زیر نسیم، پرنده ها غرق آواز، چقدر این انتخاب نام ماهها هوشمندانه بوده است چقدر نام اردیبهشت روی این ماه نشسته...
آدم دلش شعرهای سهراب سپهری می خواهد و سفرکاشان!!!
غروب از خدا پرسیدم:
" بنده ای خسته تر از من در دنیا هست؟!"
و خودم از جانب خدا پاسخ گفتم:
" زیاد، فراوان، آدمهای خسته تر از تو در دنیا، زیادند، خیلی زیاد، خیلی خسته، خسته تر از تو"
من به فکر فرو رفتم...
خدا در سکوتی عمیق...
به دلیل تقاضاهای مکرر مخاطبان! عکسهایی از بچه گربه های تازه متولد شدهء محله را که در پستهای قبل و کامنتها حرفشان بوده است، اینجا می گذارم، عکسهای زیباتری هم از آنها بود که جسارتا ترسیدم چشم بخورند و آنها را نگذاشتم!!!

طراحی، مهندسی و ساخت این لانه کار خودم است! انصافا شبیه ویلاهای کلاردشت شده، سقف لانه نایلون شفاف است که روی آن شیروانی قرار گرفته و از دو سوی شیروانی نور به داخل می تابد یک پنجرهء طلقی کوچک هم بر دیوارهء جانبی خانه تعبیه شده است! لانه ای محفوظ در برابر باد و باران و برف و طوفان!

اسم این یکی را نعنا گذاشته ام این خیلی سریع تر و باهوشتر و بازیگوش تر از دو بچهء دیگر است، تاریخ تولدشان دقیقا شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۸ بود:

بچه ها گاهی از لانه بیرون می زنند، اما هنوز درست و حسابی نمی توانند راه بروند پاهایشان هنوز جان راه رفتن ندارد.

اسم این دو تا بچهء راه راه هم، یکی پونه است، دیگری شوید! اما خودم از هم تشخیصشان نمی دهم هنوز!

این هم که مادر بچه هاست در آخرین روزهای بارداری:

لطفا اگر نژاد گربهء مادر را می دانید به من هم بگویید این عسل بانو از چه نژادی ست؟!
همیشه موقع راه رفتن نگاهم به سرشاخه های درختان در آسمان است، شانس آورده ام که تا بحال، گودالی سر راهم نبوده است!


چند روز پیش برای تهیه غذای گربه ها مقداری سنگدان خالی گرفته بودم، آنها را در سبد ریخته زیر شیر آب ظرفشویی یکی یکی می شستم که متوجه شکاف عجیبی روی یکی از سنگدان ها شدم، با چاقو امتداد شکاف را یریدم و دیدم یک میخ، سنگدان را شکافته و در آن فرو رفته مدتها در سنگدان بوده تا جایی که کاملا زنگ زده، پوسیده و تمام گوشت اطرافش حالت گندیدگی و تعفن پیدا کرده، دلم برای مرغ بیچاره سوخت که در تمام مدت زندگیش با هر دانه برچیدنی، چه دردی را در چینه دانش، تاب می آورده و غذا خوردن برایش چه زجری داشته... نمی دانم آن میخ را چطور بلعیده بوده است...
صبح ماشین به سختی روشن شد، یادم افتاد خیلی وقت است آب باطری را ندیده ام، در مخزنهای باتری را یکی یکی باز کردم و دیدم بله، سه تا از خانه ها تقریبا دیگه داشتند خشک می شدند، آب باطری را از صندوق عقب درآوردم و یکی یکی در مخزن ها ریختم و قوطی خالی اش را روی صندوق عقب ماشین همسایه گذاشتم، چون نزدیک ترین جای در دسترس بود نمی دانم چرا قوطی را روی زمین نگذاشتم... صندوق عقب و کاپوت را بستم و آمدم قوطی خالی آب باطری را بردارم در سطل آشغال بیندازم که چشمتان روز بد نبیند، ته قوطی آغشته به آب باطری بوده و همانطور که لکهء ته استکان چای، دایره ای قهوه ای رنگ روی رومیزی سفید بیندازد، یک دایرهء نارنجی رنگ روی صندوق عقب ماشین سفید و صفر همسایه افتاده، بعدازظهر هم ایشان وقتی داشت ماشین را تمیز می کرد متوجه این لکه شد و هرچه سعی کرد نتوانست آنرا پاک کند، از صبح دارم با خودم فکر می کنم چه جوری بروم به همسایه محترم بگویم این لکهء نارنجی به خاطر اهمال کاری و سهل انگاری من است و با چه زبانی عذرخواهی کنم و عذرخواهی من چه فایده دارد، اگر بفهمد کار من بوده آنقدر عصبانی می شود که حالش از ریختم بهم می خورد و دارم می میرم از عذاب وجدان که چه جور باید این اشتباه وحشتناک را رفع و رجوع و جبران کنم، اصلا روی این را ندارم که بروم برای آقای همسایه توضیح بدهم باعث چه افتضاحی شده ام...
همیشه به همان اندازه که از حزب اللهی ها گریزان بوده ام و فاصله ام را از آنها دور نگه داشته ام، درست به همان اندازه از غیرمذهبی ها و بی دین ها گریزان و روی گردان بوده ام، چون هر دو گروه، به شدت متکبر و خودستا هستند، گروه اول خودشان را مومن تر و مسلمان تر و پاک تر از سایر مردم می دانند، و گروه دوم خودشان را عاقل تر و داناتر و فهمیده تر از مردم عادی... هر دو گروه خودشیفته اند و هر دو گروه، خود را یک سر و گردن از سایر مردم بالاتر می بینند... به قول قدیمی ها: " هر دو، سر و ته یک کرباسند! "
بارون ریز و تند می بارید، زیر چتر بزرگ درخت چنار پناه گرفته بودم و گربهء تازه مادر شدهء محله را تماشا می کردم که ناگهان مقابل چشمهایم، پرید وسط خیابان و همان لحظه یک پراید با سرعت به خیابان پیچید، نفس در سینه ام حبس شد، برای راننده دست تکان دادم تا ترمز کند راننده بی توجه گذشت و وقتی گربه را در آن سوی خیابان سالم دیدم، گویی تمام ذرات وجودم از هم پراکنده شدند! پاهایم بی حس شده بود، لرزش خفیفی همه اندامم را در خود پیچیده بود و خدا را شکر کردم که هنوز سالم است و زندگی سه نوزادِ یک ماهه وابسته به اوست...
از سه، چهار گربه ای که در حوالی میدان نزدیک خانه، در یک خیابان فرعی زندگی می کنند، یکی که جذاب تر و زیباتر و بازیگوش تر از بقیه است بیمار شده، امروز از صبح لب به هیچ غذایی نزد و گوشهء دیوار موتورخانهء یک ساختمان کِز کرده بود و با حسرت غذا را تماشا می کرد اما میلی به خوردن نداشت، هیچوقت اجازه نمی داد نزدیکش شوم اما امروز آنقدر بی حس و حال بود که گذاشت سر و گردنش را نوازش کنم و چشمهایش را ریز می کرد و در چشمهایم نگاه می کرد، از اینکه هیچ کمکی از دستم برنمی آید و نمی دانم چه درد یا بیماری را تحمل می کند غصه می خورم... کاش می توانستم کمکش کنم...
... دو ماه پیش صبح زود در مسیر مدرسه، هنوز وارد مدرسه نشده بودم که گربهء سیاه و زیبایی توجهم رو جلب کرد، دیدم پای چپش را بر زمین نمی گذارد و تمام پایش از قسمت ران تا پنجه لرزش واضحی دارد حیوان به زحمت از کنارم گذشت و من با حسرت از اینکه باید به کلاسم برسم، تنها نگاهش کردم، آنروز تا ساعت آخر در تمام ساعات کلاسی، بغض گلویم را گرفته بود، یکی از دانش آموزان پایهء دوم بهم گفت: "خانم شما امروز چشماتون یه جوریه مثل همیشه نیستید"، لبخند زدم، دستی به سرش کشیدم و گفتم: نه عزیزم تو خیالاتی شدی...
پی نوشت:
باید مخ یکی از بچه های فامیل را بزنم، برود دامپزشکی بخواند، که هروقت حیوان بیماری پیدا کردم، بتوانم یقه اش را بگیرم بیاورمش بالای سر حیوان برای مداوا...
بچه که بودیم جنگ بود و بمباران و موشکباران هوایی تهران، تمام تصویرهای آنروزها در تلویزیون، روایت فتح بود و ویرانی و نوزادان زیرآوار مانده و خون و آتش و... و خدا بیامرزد امواتِ "خانم برومند" را که این میان، یک "مدرسهء موشها" هم از تلویزیون پخش می شد و همهء دلخوشی مان بود و سالی یکبار هم عیدها کارتون "رابین هود" که اگر صدبار می دیدیم سیر نمی شدیم و البته سندباد و پینوکیو هم در اعیاد ویژه! دلمان را شاد می کرد و خوشحال بودیم از زندانِ مدرسه که آزاد می شویم، "تنسی تاکسیدو" هست و "گوریل انگوری" و "مدادجادو" و "کشتی پرنده"! و خدا بیامرزد امواتِ انیمیشن سازان خارجی را که اگر نبودند، این معدود خاطرات خوش هم نبود!
مدرسه هایی با دو شیفت کاری، معلمهای اخمو، ناظم های بداخلاق که گاهی دلم می خواهد ببینمشان و بداخلاقی هایشان را به رویشان بیاورم، آنقدر که بچگی هایمان را زهر کردند... مانتوهای سُرمه ای، مقنعه های سیاه، سر صف، کیفهایمان را می گشتند و اگر در کیف مدرسه، برای مرتب بودن آینهء کوچک جیبی داشتیم، مجرم شناخته می شدیم و متخلف! و نمرهء انضباطمان کم می شد!
خوب یادم هست به خاطر پوشیدن جوراب سفید چقدر فجیع از سوی ناظمم تحقیر شدم، با اینحال چه ساده فکر می کردیم حق با آنهاست و همهء محدودیتها را می پذیرفتیم و خود را قانون شکن و بی انضباط می دیدیم! تابستان را دوست داشتم، فصلی بود که می توانستم هرقدر دوست دارم همه جورابهای سفیدم را بپوشم یا اگر دلم نمی خواهد اصلا جوراب نپوشم و با کفشهای تق تقی راه بروم! و چه خوشحال بودم از این خلاص شدن از اجبار هر روزهء جوراب مشکی پوشیدن!
روشن و شفاف در ذهنم نقش بسته عصرهایی که از پنجرهء طبقهء دوم خانه، کوچه را تماشا می کردم و گروهِ پسرانِ جوانِ محله را، که والیبال بازی می کردند و گاهی فوتبال و گاهی که توپشان به حیاط خانه می افتاد، من خوشحال از اینکه لحظاتی در بازی بزرگان راه خواهم یافت، سراسیمه پله ها را دوتا یکی، پایین می پریدم، در حیاط را باز می کردم و توپ را برایشان به کوچه پرتاب می کردم...
و هرازگاهی تابوتی در محله بر دستها بلند می شد و یکی از همین جوانهای از جبهه برگشتهء محله را، تا بهشت زهرا می برد...
ناگزیر شدیم در همان بچگی بزرگ شویم، ما فهمیده بودیم اتفاقی هست به نام ترور که با مسلسل آدمها را در کوچه و خیابان می کشند و اتفاقی به نام اعدام که در زندان آدمها را با مسلسل می کشند یا گاهی با طنابی ضخیم راه نفس کشیدن را در گلو می بندند، ما فهمیده بودیم آدمها همدیگر را می کشند و این کشتن را تکلیف می دانند، و خوشحال بودیم که تکلیف مدرسهء ما، همان مشق شبهای فارسی و حساب است!
ما غصه های بزرگ را در دلهایی کوچک انباشته بودیم، بی آنکه توان تحلیل آنها را داشته باشیم!
...
خیلی از آنهایی که مرا می شناسند می گویند از ایران برو، تو با این تیپ روحیه، آنجا زندگی ایده آلی خواهی داشت، آنجا هیچکس کاری به کار دیگران ندارد، همه مطابق میل شخصی شان زندگی می کنند، آنجا چارچوب ها گسترده ترند، آنجا فکرها از تعصب و جمود و احساسات آزاد است، آنجا آدمها خودِ خودِ خودشان هستند بی هیچ ریا و ظاهرسازی، هر آدمی را همانگونه می بینی که واقعا هست، وقتی در کار خودت خبره باشی مسیر پیشرفت برایت هموار است، نیاز به هیچ وسیله و معارفه و تعریف و تعارفی نداری، آنجا از در و دیوار انگیزه می بارد برای زندگی کردن، برای زندگی خوب و باکیفیت داشتن، آنجا آدمها به واسطه معرفی این و آن بالا نمی روند به مدیریت نمی رسند که مجبور باشی در هر فضای کاری جوجه ای را به عنوان مدیر بشناسی و در هرکاری ناگزیر باشی برای این جوجهء بی تجربه، کلاس توضیحات تخصصی به زبان ساده بگذاری، تا بفهمد دلیل این کار و آن طرح چیست، آنجا آدمهایی مدیر تو خواهند بود که در مقایسه با تو متخصص تمامند و از کارکردن در کنارشان، حس آموختن و رشد یافتن خواهی داشت...
و من شاید زیادی ساده ام! که فکر می کنم اگر بروم، حتی برای گربه ها و کلاغ ها و گنجشکهای وطنی دلتنگ می شوم، برای تمام خانه های کاهگلی، همین میدان نزدیک خانه، افطارهای ماه رمضان، چنارهای بلند خیابان، آفتاب ظهر تابستان... خاطره های مبهم گذشته که ردپای مبهم شان را هنوز پس از غبار بیست سال، در کوچه های خانهء قدیمی، می توان حس کرد...
خیابان طالقانی، نرسیده به تقاطع سپهبد قرنی، پزوی ۴۰۵ در حال حرکت، دو سر نشین جوان و یکباره بطری خالی آب معدنی، که یکی از دو جوانِ سرنشین از پنجره به بیرون پرتاب می کند، بطری قِل می خورد و در حاشیه جدول خیابان به حال خود رها می شود...
خیابان فلسطین، پژو پرشیای نقره ای، صدای بلند ظبط ماشین و سرنشین خوشحال و جوانش که قوطی خالی رانی را با هدفگیری دقیق، از پنجره ماشین به جویِ آبِ حاشیه خیابان، پرتاب می کند، دو کلاغ وحشتزده از لبهء جدولِ جویِ آب به سمت سرشاخه های درختان پر می کشند...
میدان فلسطین،تجمع راهپیمایان در حمایت از مردم غزه، موسسه ای خیریه، همهء راهپیمایان را به غذا مهمان کرده است... غروب جوی های پهن دو سوی خیابان فلسطین پُر از انبوه ظرفها و قاشقهای یکبار مصرف است و کلاغها که از میان این تل زباله یک تکه سیب زمینی سرخ کرده را بیرون می کشند...
بهشت زهرا خانواده ای که به منظور خیرات، در ظرفهای یکبار مصرف، آش رشته توزیع می کنند، تا چشم کار می کند تمام باغچه های حاشیه قطعه ها، از سفیدی ظرفهای یکبار مصرف سفید شده است، سطل آشغالهای نارنجی رنگ خالی مانده اند!
...
به خاطر علاقه ای که به باغبانی و کشاورزی دارم هر سال زمستان و بهار مشغولم به کاشتن گل و گیاهان مختلف، امسال هم پیازهای نرگس و لاله و سنبل که یکی پس از دیگری جوانه می زنند و سربرمی کشند و می بالند، هر سال عید هم نهال یا گل کوچکی کنار مزار پدر در بهشت زهرا، سالهای گذشته، نهال توت و نهال انگور که دو سه سالی از عمر هر کدامشان می گذرد و امسال زیباتر شده اند و گلسرخ و یاس زرد، اسفندماهی که گذشت، یک نهالِ کاج ظریف و کوچک تزیینی بُردم و در باغچهء کنار مزار، جایی که هنوز خالیست آنرا کاشتم، این نهال آنقدر کوچک و ظریف و زیبا بود که نگران بودم با آب و هوا و خاک سازگار نشود و بمیرد، اما در این دو ماه هربار سر زدم، شاداب و سرزنده و تر و تازه بود، سرشاخه هایش پُر از جوانه های سوزنی شکل و سبز زنده و روشن، خوشحال بودم که این نهال انگار در جای خودش کاشته شده، تا اینکه امروز وقتی رفتم، جای نهال زیبا خالی بود، ظاهرا از ریشه در آورده اند و برده اند، بوتهء گلسرخ کنارش هم ناپدید شده بود، شاخه های یاس که در نهال پیچیده بود، آشفته و پریشان شده، یک لحظه انگار دلم شکست... تمام مسیر بازگشتم تا خانه به این فکر گذشت که چه می شد اگر همه چشمها و دستهایمان پاک بود...
احتمالا گربه ها ما را جانورانی می بینند درشت اندام، که به چهار گروه اصلی تقسیم می شویم: وحشی، نیمه وحشی، اهلی، نیمه اهلی!
اینروزها که مراقبت و پرستاری از یک گربهء تازه مادر شده را به عهده گرفته ام به این یافته ها دست یافتم:
۱. گربه ها هم درست مانند انسانها فرزندانشان را در آغوش می گیرند.
۲. نوزادان گربه نیز درست مانند نوزاد انسان، دائما با دستهایشان، لبهای مادر را لمس می کنند.
۳. گربه ها به جای بوسیدنِ نوزادانشان، مرتب آنها را می لیسند.
۴. گربه ها وقتی مادر می شوند همه توجه شان معطوف به بچه هایشان است و علاقمندی های دیگرشان را فراموش می کنند.
۵. گربه های مادر به شدت در برابر فرزندانشان احساس مسئولیت دارند و تنها برای دفع فضولات به ناچار برای دقایق کوتاهی آنها را تنها می گذارند.
۶. گربهء پدر متاسفانه پی خیابانگردی است و از حال همسر و فرزندان و چند و چون اوضاع آنها بی خبر است.
۷. گربه های مادر به شدت دوست داشتنی هستند و احساس مسئولیتشان تحسین برانگیز است.
۸. بدون شک زیباترین تصویری که در همهء عمرم دیدم لحظه ای بود که نوزاد گربه خودش را تا گردن و گلوی مادر بالا کشیده بود و نوزاد و مادر لبهایشان را برای دقایقی بر لبهای هم گذاشتند، تماشای این تصویر آنهم نه از قاب تلویزیون، که از فاصلهء پنجاه سانتیمتری واقعا شگفت انگیز بود.
حالم داره از زندگی و از اینکه مجبورم تحملش کنم بهم می خوره... چقدر بیگانه ام با زندگی... حالم داره بهم می خوره از این اخلاق مزخرفی که همیشه خودم را در برابر دیگران موظف می دانم و دیگران را نسبت به خودم، صاحب حق... حالم بهم می خوره از اینکه هیچوقت به راحتی و آسایش خودم فکر نمی کنم، حالم بهم می خوره از اینکه هیچ چیز، اونجوری که دلم می خواهد نیست و من فقط با همه چیز سازگار می شوم، حالم از این سازگار بودنِ مزخرف، بهم می خورد... حالم بهم می خوره از این صبر و تحمل بیش از حد و بیهوده... حالا بهم می خوره از این تکرار همیشگی هر روز... دلم می خواست تو یه جزیره بودم... یه جای دور یه جایی که حتی زبان مشترک با هیچکس نداشته باشم... یک اتاق در ساحل و یک پنجره رو به دریا به آفتاب... جایی که می شد یک پیراهن بلند سفید بپوشم، پابرهنه روی شنهای گرم و مرطوب راه بروم، روی یک تخته سنگ ساحلی چمباتمه بزنم و با دستهایم روی زانوها، تکیه گاهی برای سرم بسازم، موهایم را در باد رها کنم، ساعتها در سکوت دریا را تماشا کنم و به صدای امواج گوش دهم...

عکس از گوگل برداشته شده.