|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
بیش از یک هزارهء پیش، مردی از تبار سبز ابراهیم حَنیف، برخاست: محمد آخرین فرستادهء خدا... در میان امتی نیمه وحشی، بیابانگرد و بادیه نشین، مردمانی بدوی، بی هیچ نشانهء باشکوهی از تمدن.
از اقوامی نیمه وحشی، چگونه می توان انتظار تمدن داشت؟! مگر نه اینکه تمدن، شکل ظاهری فرهنگ است؟ و فرهنگ، عظمت و شکوه و زیبایی اش را در آثار بزرگ و ماندگار معماری، به نمایش می گذارد؟... از قبایلی بدوی، چگونه می توان انتظار فرهنگ، ادبیات، معارف و تمدن داشت؟!
قومی ذوب شده در جاهلیت! آنقدر که غریزهء فطری پرستش، به پرستش سنگ و چوبشان آورده است! و همین سنگ و چوب اسباب خریت! تا آنجا که در برابر اباسفیان ها، کمر به بندگی خم کنند و آنچه که از کار سخت، در پهنهء بیابانها به دست می آورند، نذر و هدیه به بتخانه ها!
مردانی آنچنان حقیر که با تولد هر نوزاد دختر، از شدت ناراحتی و اکراه، رنگ رخسارهء شان کبود و حالشان دگرگون بود، تا آنجا که این عطیهء لطیفِ آسمانی را، بی رحمانه، در سپیده دم آغازین تنفسش، به تیرگی و تاریکی خاک می سپردند...
آخرین فرستادهء خدا، مردی ساده و پاک، از تبار سبز ابراهیم حنیف، از میان امتی، در حضیض جاهلیت برخاست، قیام کرد، از خود برخاست! آنقدر صلابت و قاطعیت داشت، تا تمام توتم ها و تابوهای محکم و بتخانه های قوم جاهلی را درهم ریزد! مردی که در برهوتِ جوانمردی، چونان "ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد".
به نام الله، خدای یکتا، خدایی که پرستش او، رستگاری از همه بتها بود و بتکده ها، خدایی که گرویدن به او، رهایی از بندِ همهء حقارتها بود و ذلتها، خدایی که نام بلندش، آرام قلب بود و زمزمهء دلهای دردمند، خدایی که مهر گسترده اش، همه مردمان را بهشتی می خواست، خدایی که انسان را توانا بر ساختن مدینهء فاضله آفریده بود و اکنون این انسان، ذلیل و زبون در جهنم خودساخته اش، دست و پا می زد...
محمد آخرین فرستادهء خدا، آخرین پیام آور خدا، با آخرین بشارت خدا، برخاست، آخرین بشارت، برای رهایی و رستگاری، او آخرین کلام خداوند را برای نوع بشر به زمین آورد، تا انسان، جهنم سوزانِ خودساخته در دنیا را، سرد و رام و آرام سازد، تا انسان با نام خدایی خدایش، بر نفس و شهوت و خشمش نهیب زند و از صفت توحش به صفت انسانی رهنمون شود، تا انسان، از درون این آتش، ابراهیم وار، سبز شود و گلستان و پردیس را بر این خراب آباد عالم بنا سازد...
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ
محمد فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر مى گرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى زند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.
دریغا انسان همچنان می سوزد! در جهنم جاهلیتش و در پرستش بتها و در کُنج تاریک و متعفن بتکده ها، محافل تنگ و تاریک و بستهء خودی ها! آزادی و رهایی و رستگاری و اسلامش را به بهایی ناچیز، از سر جاهلیت و تعصبی کور، به بتکده ها و بتهای ریز و درشت و بت بزرگ و بتهای بزرگ امروزین، واگذارده است! دریغا انسان...دریغا انسان...
مهماندار هیات وبلاگی سبو و لینک هم هیاتی ها
فردا حضور معترضین به انتخابات در نماز جمعه.
در جلسه مجمع روحانيون چه گذشت؟
پسر صفارهرندي: موسوي و خاتمي جمعه كتك ميخورند
نکات مهمی پیرامون حضور هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه این هفته
پیشبینیهای نگران کننده جریانی خاص از نماز جمعه فردا
پیشگویی کیهان برای نماز جمعه این هفته
وزیری که ادعای نابغه ریاضی قرن را دارد
در اینروزهای گرم و بلند و خسته، در اینروزهای تب دار، تلخ، تیره، در اینروزهای بیهوده در بیهوده، در اینروزهای خاموش، اینروزهای سکوت و سکوت... تو بیش از همیشه همراهمی، به تنهایی ات فکر می کنم و به اوین که دیوارهای سیاهش چه جسم و روح پاکی را محبوس داشت و در خاک کرد، به دیوارهایی که سیاهترین دیوارهای عالمند... به پاکی تو و هزاران نفر دیگر چون تو و به غربت صدایتان که هیچ گوشی نشنید و به صلابت و شهامتی که تا پای مرگ رفتید اما در برابر ظلم زانو نزدید و به مرد بزرگی که همه اعتبار و آبرویش را به میان گذاشت تا در برابر خونهای پاک و به ناحق ریخته شده، حقیقت را به قربانگاه مصلحتِ امروز و فردایش نبرد، تنها صدایی که در دفاع از حریم جانهای پاکِ شما برخاست، صدای منتظری بود و این صدای حق طلبی، چه زود با تخریب و تهمت و تخطئه خاموش شد...
همیشه به لحظات آخر فکر می کنم به لحظاتی که تا اجرای حکم اعدام چند قدم فاصله داشتی به تصمیمی که گرفته بودی، به قاطعیتی که برگزیدی به "نه" گفتنت به بهای جان، به قدرت و شهامتی که تو را "تو" ساخت تا هرگز برای نجات جان خودت به دلخواه بازجویان کثیف حرف نزنی و توبه نامه ننویسی، توبه از کدام گناه؟! "به کدامین گناه کشته شدید؟! " همیشه فکر می کنم به روزهای سیاهی که بیشتر مردم به آرامش، در خانه هایشان گرم زندگی بودند و تصورشان زندگی آرام در سایه حکومتی مقدس بود، و تنها ما و همراهان ما می دانیم که این حکومت هرگز مقدس نبوده است چه بسیار خون بی گناهان که به دست این حکومت بر زمین ریخت...
و چه روزهای سیاه و غریبی بود وقتی پس از شش ماه بی خبری، تنها نشانی از یک قبر از "تو" برای ما ماند و هنوز پس از بیست و یکسال هر هفته، هر جمعه ای که کنار خاکت می نشینم، از خودم می پرسم راستی تو همین جا زیر همین خاک هستی؟! خاطرات دیدنت، بوییدنت، بوسیدنت یکی یکی در ذهنم مرور می شوند، گویی این داغ هرروز داغتر و تازه تر از روزهای گذشته است... گاهی فکر می کنم در لحظه های انتخاب و تصمیم به دلهای ما و پرسشهای ما فکر کرده بودی به اینکه بعد از تو چه باورهایی در ما ساخته می شود، راستی اگر تو مانده بودی شاید ما هم مانند دیگران، تصویری مقدس از شیاطین داشتیم...تو رفتی و ما هر روز بهایی سنگین برای رفتنت می پردازیم، بهایی سنگین از جان و روح، اما انتخاب تو هنوز و همیشه برایم ستودنی ست.
دیوارهای شهر پُر از تصویر شهیدان است، هر خیابان به نام یک شهید، کوچه به کوچه، یک شهید... دریغ... دریغ... دریغا که حاکمان این خاک، خائن به خون شهیدانند...
اینروزها همه چیز مسخره است... مسخره...
با کلیک روی لینک "یاری خدا نزدیک است "متن بیانیه را بخوانید.
نامهء خاتمی به شاهرودی "احساسمان این بود که ما هم جزئی از نظامیم؛ البته با تعریفی که از نظام داشتیم"
بعد از مدتها رفتم خانهء هنرمندان، چند کتاب خریدم: "نامه هایی به یک ناشناس" از آنتوان دوسنت اگزوپری که حُسن مهمش کوتاهی اش بود و اینکه ظرف پانزده دقیقه تمامش را خواندم، کتابی با نام "پابلو پیکاسو"، دو مجموعه از گزیده قصه های صمد بهرنگی و شمارهء ۱۸ و ۱۹ فصلنامهء نشان... در فضای نگارخانه گشتی زدم و تنها سه نقاشی از بین تمام کارها خوب بود و ارزش نمایشگاهی بودن را داشت، ویترین های پر از زیورآلات ابتکاری و سرامیک ها و صنایع دستی های امروزی را تماشا کردم و بعد راهرو را پشت سر گذاشتم و در اصلی ساختمان را و پله هایی را که در دو سویشان شمعدانی ها خودنما و زیبا نشسته اند و محوطه را... و در ماشین نشستم و حس کردم حالم خوب است! خوب!
حالم خوب است و ذهنم پُر، پُر از چراهایی که همه بی پاسخ مانده اند، پُر از پرسش هایی که نمی دانم از که باید پرسیدشان... برای پدر دلتنگم... برای نگاه خسته اش، برای شانه های پُر مهرش، برای غرور و تواضعش، برای سکوتش، برای لبخندهایی که سالهای آخر دیگر بر لب نداشت، برای حضورش، برای بودنش، برای شانه به شانه اش راه رفتن، چقدر اینروزها همه جا هست، هست اما نیست، نمی بینمش اما گویی نگاه نگرانش را حس می کنم، نگاهی پُر از غم...
ظیط ماشین می خواند: دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته، همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته... دانه های اشک روی گونه ام می لغزند، چشمهایم تار می بیند، با آستین اشکهایم را پاک می کنم، رانندهء عصبی کناری دستش را روی بوق می گذارد، کنار می ایستم... این بغض سنگین مدتها نفسم را بسته بود، درست یادم نیست چند وقت، چه مدت، این نفسهای بریده بریده عطش اشک داشته اند...
در آینه نگاه می کنم تا مطمئن شوم چهره ام دگرگون نیست... پیاده می شوم، برای خرید غذای گربه های محله، به سمت مغازهء همیشگی می روم، پسرک ۱۷، ۱۸ سالهء فروشنده با تعجب نگاهم می کند و من فکر می کنم خدا کند در چهره ام دگرگونی ندیده باشد وگرنه الان با ذهن ساده و هنوز نوجوانانه اش! فکر می کند این حال و هوای یک ماجرای عاشقانه است! به هر حال رفتار و حرف زدنم که عادی ست مثل همیشه، اندک تغییر چهره ام را هم شاید بگذارد به حساب شدت گرما!...
... با انبوهی از پرسش های بی پاسخ، با اینهمه چراهایی که گرچه پاسخ بسیاری را می دانیم اما توان تغییرشان در ما نیست، غرق در روزمرگی ها می شویم، تا مشغله های بیهوده، مرهمی شود بر تمام فکرها و چراها و دردهایی که راه گلویمان را گرفته اند و نفس را بریده بریده کرده اند...
حالم خوب است... خوب...
پی نوشت:
"روزها و سوزها" نام کتابی ست، که سالها پیش خواندم الان هیچ چیز از مضمون کتاب در خاطرم نیست اما در سالهای نوجوانی که آنرا خواندم دوستش می داشتم، درست یادم نیست اما به نظرم مجموعه داستانی بود از نویسنده های ناشناس! نمی دانم بعضی کتابهای کودکی ام چه شده اند و کجا هستند!
پیش از اینها نسبت به تمام مسئولین نظام و به ویژه احمدی نژاد، تنها حسی توام با تحقیر و تمسخر داشتم! به نظرم مسخره می آمد که یک آدم با حد و اندازه و توانی محدود، ادعاهایی بزرگ داشته باشد مانند مورچه ای که خودش را سلطان جنگل تصور کند!
اما در هفته های پس از انتخابات، احساسم نسبت به همه مسئولین نظام، نفرت و انزجار ست، تنفر از دامنهء گستردهء خیانت و آلودگی شان...
آدمهایی بسیار بسیار بزرگتر از مسئولین فعلی در مدت این سی سال بر مسندهای گوناگون اجرایی و قضایی تکیه زده اند، بزرگترین شخصیت این نظام، بنیانگذار انقلاب بود که هیچوقت دچار توهم خودبزرگ بینی نبود، همیشه حتی در مخاطب قرار دادن رییس جمهور آمریکا، از پیشوند "آقا" استفاده می کرد مثلا: "آقای ریگان"، با ادبیات ویژهء خودش، حریف را به سکوت وا می داشت، هرگز اهل خودستایی و فریب دادن مردم نبود، هرگز افرادِ خارج از حلقهء نزدیکانش را غیرخودی نمی نامید، هرگز به شکل علنی و صریح از شخصی در برابر خواست مردم حمایت نمی کرد، هرگز در هیچ انتخاباتی به هیچ کاندیدایی ابراز علاقهء ویژه نداشت تا شائبهء تبلیغات برای یک فرد ایجاد نشود، او نیز همچون همه سیاستمداران اشتباهاتی داشت: ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، اعدامهای گستردهء هواداران سیاسی احزاب بدون محاکمه، برکناری ناگهانی منتظری و... با تمام اینها به دلیل پاک بودن از فساد اقتصادی و تاکیدش بر نظامی مبتنی بر آرای مردم، تا همیشهء تاریخ در ذهن عموم مردم ایران، یک شخصیت کاریزمایی و محبوب باقی خواهد ماند...
یادم هست در سریال امام علی علیه السلام، جایی عمروعاص با حسرت می گوید: "وقتی نمی توانی علی باشی، معاویه می شوی، و وقتی نمی توانی مالک اشتر باشی، عمروعاص می شوی" و من در ذهنم مرور می کنم: وقتی نمی توانی خمینی باشی، خامنه ای می شوی! و وقتی نمی توانی خاتمی باشی، احمدی نژاد می شوی!
واکنش موسوی به تایید انتخابات
آقای احمدینژاد خون انگلیسیها چه رنگی است؟
افروغ: رفتار صدا و سیما هیزمکشی آتش بود
همراهی و حمایت قاطع مجمع روحانیون مبارز از مردم و میرحسین موسوی
حمایت کامل "مجمع روحانیون مبارز" از موسوی
رسایی: علت باج دادن باهنر را اعلام می کنم
خاتمي: بايد جلوي خدشهدار شدن اعتماد عمومي را بگيريم
رسانههای برگزیده انتخابات معرفی شدند!
بیانیه جدید مجمع روحانیون مبارز: متاسفیم که راهکارهای منطقی و خیرخواهانه به نتیجه نرسید
نامه کروبی به شورای نگهبان: ابطال انتخابات را اعلام کنيد
پی نوشت:
صدای الله اکبر از پشت بامهای محلهء ما، هر شب بیشتر از شبهای پیش بالا می گیرد و شعارها هرشب صریح تر از شبهای گذشته... جدیدترین شعار امشب: " اشک تمساح نمی خوایم، دولت مصباح نمی خوایم"
رسوبات جاهلیت در دل متعصبان، به شکلهای تازه تری از بت پرستی رسیده است! آنچنان بت بزرگی ساخته شده که هیچکس را یارای پرسشی از او نیست! و "انتقاد"، مصداق کُفرگویی شمرده می شود!
پس از گذشت سه دهه از انقلابی که با انگیزهء محو دیکتاتوری و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش اتفاق افتاد، برگشته ایم به همان جای اول! باز هم دیکتاتوری! ظواهر تغییر یافته، "تاج" به "عمامه" و "آریامهر" به "آیت الله" تغییر یافته اند، اما ذات و ماهیت، همان ذات پیشین است، بلکه ناپاک تر... محمدرضا شاه خود را شاه ایران و ولی نعمت مردم می دانست و سلطنت را ارث پدری و خود را صاحب خاک ایران و صاحب جان مردم، اما ادعای دینداری نداشت، خود را همانگونه که بود ابراز می کرد، اهل ریا و تظاهر نبود، لااقل در آنچه که می گفت با مردم صداقت داشت! به نام دین آدم نمی کشت!
مقایسه کنید با فردی که از تریبون رسمی نماز جمعه علنی اعلام می دارد: " اگر قانون را زير پا بگذارند، مسئول خونها خواهند بود " این جمله دهان به دهان میان مردم می گشت، همه می گفتند: حکم تیر صادر شده و فردای همین جمعه بود، که "ندا " و صدها نفر مردم بی گناه دیگر به خون کشیده شدند...
"حکم حکومتی" همان حق وتوی مقام سلطنت نیست؟! مجلس خبرگان که وظیفه اش نظارت بر عملکرد رهبری ست، مجلسی فرمایشی و تشریفاتی نیست؟! آیا هیچیک از ما در بیست سال گذشته، نمونه ای از نظارت مجلس خبرگان بر عملکرد رهبری سراغ داریم؟!
پس از گذشت سه دهه از انقلابی که عظیم ترین سرمایه های انسانی هزینه اش بوده است و پس از قربانیان فراوانی از طبقهء نخبگان دانشگاهی که در زندان های ساواک، در جنگ ایران و عراق، در زندانهای جمهوری اسلامی ایران و اینروزها در کوچه و خیابان کشته شده اند ما با دستهایی پُر از خالی، پُر از هیچ، در ماتم روزهای پُر از سوگِ گذشته و پُر از ابهام آینده ایم...
سرنوشت ما را دستهای پنهانی می نویسند که برای مشروع جلوه دادن تقلب، فتوا می دهند، افرادی که مردم را خس و خاشاک، منافق و خوارج لقب می دهند، خود مصداق حقیقی نفاقند، با تئوری کهنه و پوسیدهء "هدف، وسیله را توجیه می کند" همهء اعمال خلاف قانون خود را توجیه و مشروعیت می بخشند...
حکومتی که دَم از انرژی هسته ای می زند و آمادگی برای ظهور امام زمان! "شِکر" از برزیل و چین وارد می کند! در حالیکه خوزستان به دلیل مزارع انبوه نیشکر "خوزستان" نام گرفته!
ما به تاوان کدام گناه لایق چنین زمامداران زبونی گشته ایم؟!
نامهء عبدالعلی بازرگان به رهبر
عکس: پیشگویی رای 24 میلیونی احمدینژاد
نوشته های این آدم بیشتر به عقده گشایی های یک بیمار حاد روانی می ماند!
پی نوشت:
از همهء دوستانی که مرا دعوت می کنند به صبر و سکوت و احتیاط، ممنونم و می دانم که حق با شماست، "احتیاط" شرط عقل است، اما :
"نبود بر سَر آتش، مُیسرم که نجوشم!"
به خدا پناه می برم از گزند گمراهان و بدخواهان.
و سرانجام همچنان که از شورای نگهبان انتظار می رفت: كدخدايي: هیچ تخلفی در انتخابات صورت نگرفته. واقعا این مغزهای متفکر اصولگرایان نمی دانند چرا صدا و سیما از شنیدن صدای معترضین به انتخابات می ترسد؟! حکایتِ معروفِ:
" خائِن، همیشه خائِف است "
قبول! ما بازی خوردیم! ما باختیم! اعتماد ما از اساس، به دولتِ متقلب و وزارت کشور متقلبش، یک اشتباه بزرگ بود، ما به اندازهء کافی شاهد و گواه بر متقلب بودن دولت داشتیم، پس باید پیش از انتخابات چنین سرنوشتی را پیش بینی می کردیم و با تحریم انتخابات، بی تفاوتی مان را به رُخ می کشیدیم، قبول! اینها اشتباه ما بود، اما دولت جعلی و متقلب فعلی، دولتی بدون پشتوانهء اعتماد مردم خواهد بود، دولتی که در چشم مردمش حقیر و ذلیل و زبون باشد، در هیچ جای جهان سربلند نخواهد بود، رسوایی به آنجا رسیده است که رفیق شفیق دولت، هوگو چاوز رییس جمهور ونزوئلا از دنیا بخواهد که برای دولت ایران، احترام قائل شوند!
غیبت سران مجلس در دیدار با احمدینژاد
بيانيه جمعي از طلاب حوزه علميه قم خطاب به مجمع روحانيون
حامیان دولت: لاریجانی مامور هاشمی است!
بی اعتنایی احمدی نژاد به ضرب الاجل مجلس
طنز تلخ ابراهیم نبوی خواندنی ست، به دلیل فیلترینگ امکان گذاشتن لینک اصلی در اینجا نبود:
"در رابطه با اینکه تا ابطال انتخابات نهضت ادامه داشته و ما قصد داریم یاواش یاواش خودمان را برای رفتن به نماز جمعه و عرض ارداتی به درازی تاریخ وو کلفتی جغرافیا به مسوولان کشور و بخصوص رهبر معظم انقلاب که برای نماز تشریف می آورند، آماده نموده و از این طریق بدون زدن مشت محکم به افزایش فضای سبز در نماز جمعه کمک کنیم، از کلیه عزیزان خواهش می کنیم به سووالات زیر پاسخ داده و جواب آن را هر کار می خواهند بکنند.
سووال اول: آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است: " مردم صفوف خود را از منافقان کوردل جدا کنند." بهترین وسیله برای جدا کردن این صفوف از همدیگر از چه راهی ممکن است؟
گزینه اول: با سپر
گزینه دوم: با قمه
گزینه سوم: با چماق
گزینه چهارم: با گاز اشک آور
سووال دوم: چه کسی در تقلبات انتخاباتی ایران دست نداشت؟
گزینه اول: احمدی نژاد در تقلب دست داشت.
گزینه دوم: محصولی در تقلب دست داشت.
گزینه سوم: هاشمی ثمره در تقلب دست داشت.
گزینه چهارم: خودش می داند منظورم کیست.
سووال سوم: صدا و سیما دیشب از قول پلیس به مردم اعلام کرد از ساعت هشت شب از خانه بیرون نروند، چرا؟
گزینه اول: چون شب ها باید روی پشت بام برویم
گزینه دوم: چون بیرون هوا سرد است
گزینه سوم: چون هیچ جا مثل خانه آدم نمی شود
گزینه چهارم: چون حکومت نظامی شاخ دارد ولی دم ندارد
سووال چهارم: از کجا می فهمیم که یک دست پنهان پشت یک انتخابات بوده است؟
گزینه اول: از چماقی که توی سرمان می خورد.
گزینه دوم: از گاز اشک آوری که دودش توی چشم ما می رود.
گزینه سوم: از سنگی که به پای مان می خورد.
گزینه چهارم: دست پنهان نباشد که این همه درد نمی گیرد.
سووال پنجم: با توجه به اینکه دولت و مخالفانش معتقدند رای مردم را به دست آورده اند، لطفا بگوئید مردم چه کسانی هستند؟
گزینه اول: کسانی که تلویزیون نشان می دهد.
گزینه دوم: کسانی که بلدند کتک بزنند.
گزینه سوم: کسانی که عکس شان چاپ می شود.
گزینه چهارم: رئیس جمهور و فامیل اش.
سووال ششم: آقای محتشمی گفته است " آمار 70 درصد حوزه های انتخابیه بیش از واجدین شرایط است." چرا مردم هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 102 تا 140 درصد خودشان بودند؟
گزینه اول: چون مردم ما خیلی زیادند، حتی بیش از صد درصد.
گزینه دوم: چون ارواح بابای مسوولان هم در انتخابات حضور داشتند.
گزینه سوم: چون شهیدان زنده اند و ممکن است رای بدهند.
گزینه چهارم: بیخودی برای چی دنبال دلیل می گردید؟
سووال هفتم: اگر یک رئیس جمهور محبوب با 63 درصد آرا انتخاب شده باشد، یک روز پس از انتخابات به چه وسایلی نیاز ندارد؟
گزینه اول: پلیس ضد شورش
گزینه دوم: لباس شخصی
گزینه سوم: گاز اشک آور و باتوم و سپر برای شمارش آرا
گزینه چهارم: دستگیری مخالفانش
سووال هشتم: اگر یک محسن رضایی پس از شمارش 30 میلیون رای 630 هزار رای آورده و پس از شمارش 34 میلیون رای تعداد آرای او 580 هزار رای بشود، این 50 هزار رای کجا رفته است؟
گزینه اول: به درک
گزینه دوم: به درک اسفل السافلین
گزینه سوم: به جهنم
گزینه چهارم: تبدیل به انرژی شده است
سووال نهم: آیت الله خامنه ای گفت: " جناح پیروز و جناح غیر پیروز انتخابات یکدیگر را عصبانی نکنند." منظور وی از این جمله چه بوده است؟
گزینه اول: می خواست بیشتر عصبانی کند.
گزینه دوم: عزیزان! اگر عصبانی شدید توی سرتان می زنیم.
گزینه سوم: عزیزان! نذار عصبانی بشم ها.
گزینه چهارم: عزیزان! آدم وقتی کتک خورد نباید عصبانی بشود
سووال دهم: یک رئیس جمهور در انتخابات تقلب کرده است، شرایط لازم برای چنین رئیس جمهوری چیست؟
گزینه اول: قبلا هاله نور دیده باشد
گزینه دوم: وزیرش مدرک دکترای تقلبی داشته باشد.
گزینه سوم: آمار دروغ داده باشد.
گزینه چهارم: صاف صاف توی چشم مردم دروغ گفته باشد. "
متاسفم از اینکه در کشوری زندگی می کنیم که رهبرش به شکل صریح و علنی از یک جریان سیاسی خاص حمایت می کند و قادر به موضعگیری فراجناحی و عادلانه نیست، متاسفم که حرف حق را حتی از اردوگاه خودشان بر نمی تابند! متاسفم که تملق و چاپلوسی و آستان بوسی تا به حدی رسیده است که مجریان رسانه ای ملی، برای فردی متقلب و دروغگو نامهء مهوع فدایت شوم، می نویسند! متاسفم که هر وقت صدای دادخواهی مان برخاسته متهم شده ایم به منافق بودن، به آشوبگری، به صفت اراذل و اوباش... و مورد هجوم وحشیانهء مامورانی مخفی واقع شده ایم! متاسفم که به اسم عدالت قربانی می شویم و هر ظلمی بر ما رواست! متاسفم که از ما می خواهند دروغ را با زبان خوش باور کنیم وگرنه باتوم است و چماق و درگیری! متاسفم که اینروزها وقتی غروب از خانه بیرون می زنم اطرافم پُر است از ماموران چماق به دست مسلح، با هیکلهایی درشت و بی قواره که حضورشان پُر از حس ناامنی ست و نفرت... اراذل و اوباش قدیم، سر کوچه ها می ایستادند و تسبیح در دست می چرخاندند و با متلک گویی، حضور چندش آورشان را به رُخ می کشیدند و امروز ماموران دولتی با نگاههای مزاحم، باتوم در دست می گردانند و سر کوچه ها رهگذران را برانداز می کنند!
متاسفم که ایرانی ام! متاسفم که وطنم اینجاست! خانه ام اینجاست! خانواده ام اینجاست! خاکم اینجاست...
رنگ سبز موسوي، انتخاب استعمارگران بود!
وقتی خبرگزاری دولت انتقاد رئیس مجلس را هم بر نمی تابد
باهنر: صداوسيما تريبون اكثريت جامعه نباشد