|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
خب این اولین سحر ماه رمضان امسال است، سالهاست که ماه رمضان ها بدون سحری روزه می گیرم، بین گرسنگی و بی خوابی، ترجیح می دهم گرسنگی را انتخاب کنم و اتفاقا چندان هم حس گرسنگی نمی آید، بیشتر و گاهی عطش است و تشنگی...
اما امشب نه به قصد سحری یا حتی ماه رمضان، براساس یک توفیق اجباری بیدار مانده ام! دیروز روز پر کاری بود و تازه از ساعت یازده شب فرصت شد به کارهای شخصی خودم برسم و این کارها تا حدود چهار صبح ادامه داشت، دیدم دیگر حیف است بخوابم و این اولین سحر و نماز صبحش از دستم برود، بعدش هم که دیگر صبح است و من هرگز در زندگی ام "روزخواب" نبوده ام! اینست که دیگر خواب، می رود برای ده و یازدهِ شبِ فردا!
اما حس عبادت و اینها هم ندارم! جز نماز، نمی دونم شاید اعتقادی به این ادعیه مفاتیح ندارم، این روخوانی های روزنامه وار و بدون معرفت چه حاصلی دارد؟! اصلا چرا باید با خدا عربی حرف زد؟! من که در لحظه لحظه هایم دائم با زبان مادری ام در سکوت، با خدایم حرف می زنم، گاهی از گله و شکایت، گاهی از عشق و محبت، من که صمیمی ترین حرفهایم را از یازدهِ شبِ دیشب، تا چهار صبح امروز برایش گفته ام، من که در این پنج ساعت حین انجام کارهایم تمام مدت مشغول گفتگو با او بوده ام و پس از هر شکایتی، گفته ام راضی ام به رضای تو و تسلیمم به قضای تو، چرا باید مفاتیح بخوانم و حرفهای دیگران با خدا را، روخوانی کنم؟!... هیچوقت معنی "التماس دعا" را نفهمیده ام! هرگز هیچ خواسته ای را با اصرار از خدا نخواسته ام، من که گاهی سکوتم با خدا پُر از دعاست، کدام دعا را بخوانم که به اندازهء سکوتم حرف داشته باشد؟! من فقط یک حضور ناب می خواهم با خدا، حضوری که تنها من باشم با خودش و بفهمم که "در این دنیا به چه کارم؟!"
بعد از مدتها صدای اذان صبح از مسجدِ محله برخاسته است: حی علی الصلاه...
وقتی با احمدی نژاد گمشدهء جوانفکر پیدا شد!!!!!
حواستون هست دیگه؟!
ریاست دو قوه از قوای سه گانه، دو برادرند!
به نظرم در دنیای معاصر چنین اتفاقی بی همتاست! مگر در کشورهای در پیتی که هنوز نظام شاهنشاهی دارند یا حکومت قومی و قبیله ای و عشیره ای...
مقامات اینجا، به مترسک های سر مزرعه می مانند که کلاغها بر کلاهِ پاره پوره شان، لانه کرده اند... آفتابگردان ها که قد بکشند، در میان قامت بلندشان، مترسک ها گم می شوند...
پی نوشت:
وبلاگ آقای دکتر هومن یکی از وبلاگ هایی ست که مرتب می خوانم، مطلب اخیرشان "بی گناهانی با چشمانی مهربان" با نقل قولی از امام علی علیه السلام به پایان رسیده که به دلیل زیبایی این جملات اینجا تکرارشان را می آورم:
"از حضرت نقل است که این حیوان {سگ} دارای 10 خصیصه است که مومن بر داشتن آنها سزاوارتر است:
1- سگ را در میان مردمان قدری نیست که این همان حال مسکینان و بیچارگان است.
2-دوم آنکه مالی و ملکی از آن او نیست که این همان صفت مجردان است.
3-سوم آنکه او را خانه و لانه ای معین نیست و هرجا رود رفته است و این علامت متوکلان است.
4-چهارم آنکه اغلب اوقات گرسنه است و این عادت صالحان است.
5-پنجم آنکه اگر صاحبش او را صد تازیانه بزند در خانه اورا رها نمی سازد و این علامت مریدان است.
6-ششم آنکه شب هنگام بجز اندکی نمی آرامد و این حالت محبان و دوستداران است.
7-هفتم آنکه رانده می شود و ستم می کشد لیکن چون بخوانندش بدون دلگیری باز می گردد و این نشانه فروتنان است.
8-هشتم آنکه به هرخوراک که صاحبش به او می دهد راضی است و این حال قانعان است.
9- نهم آنکه بیشتر لب بسته و خاموش است و این حال خائفان است.
10- دهم آنکه چون بمیرد میراثی از خود بجا نگذارد و این حال زاهدان است. "
یکی از دوستان کامنت گذار اینجا در آخرین پست وبلاگش پرسیده است:
" تا حالا فکر کردی اگه حافظ الان زنده بود احتمالا چه کاره میشد؟ مثلا دلال یا روزنامه نگار یا غزل سرا یا خواننده یا..... نقطه ها می توانند به دلخواه پر شوند. "
من کامنت گذاشتم:
" اگر حافظ حالا بود، شاید معتاد بود و در حاشیهء بلوار کشاورز روی چند تکه مقوای پهن شده بر زمین خوابیده بود! "
شما چی فکر می کنید؟!
شاید به جای مصرع دوم این بیت:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد کار دوران غم مخور
می گفت:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت روزگارست هرچه پیش آید به آن عادت بکن!
دست خودم نیست دیگه... از بچگی همین جور بودم... اگه به یک جامدادی کهنه دل می بستم، برام می شد بهترین جامدادی دنیا و اگه مثلا از دستم پرت می شد روی زمین، بر می داشتمش، دستی به سر و رویش می کشیدم و اگه دور و برم خلوت بود، برای اینکه جامدادی دردش اومده می بوسیدمش و ازش عذرخواهی می کردم!
حالا آدم دیوانه ای مثل من عجیب نیست اگر برای گم شدن این بچه گربه همهء ذرات وجودش پُر از غم و زار زدن باشه! عجیب نیست اگه دائم بغض داشته باشه و هی چشماش پُر بشه، اما اشکها رو نگه دارد!
برای اینکه کمی آروم بگیرم و دست از دیوونگی بردارم با خودم می گم: آخه لعنتی تو آدمهای خیلی خیلی عزیزی رو از دست دادی و از دست دادنشون رو تحمل کردی، خجالت بکش که برای یک بچه گربه بی تابی می کنی...
... وای چه حالی دارم...
پی نوشت:
چرا باید خجالت بکشم؟! از چی؟! مگه بچه گربه با بچهء انسان فرقی داره، هر دو بچه اند، هر دو آسیب پذیر، هر دو مورد تهدید، هر دو بی دفاع...
راستی گرسنگی آدمها مهمتر است یا گرسنگی گربه ها؟! یا شاید گرسنگی هر دو مهم است؟! برای بعضی از مردم شاید گرسنگی هیچکدام مهم نباشد!
حال جوجه ای را دارم که در لحظه تولد، کلافه و شتابان به پوستهء تخم مرغ نوک می زند تا بشکندش و رها شود، اما یا این پوسته از سنگ است یا من ناتوان از شکستنش... فضا برای تنفس تنگ است و بالهایم از بسته بودن، بی حرکت و بی حس شده اند و چشمهایم خسته... این پوست را چه جور باید شکست، اینجا تنگ و تاریک است و من چشمهایم نور می خواهد...
نظریهء خدا مقامی رییس جمهور...
کیهان این بار به سراغ افروغ رفت...
شما خدا نیستید (نامه ای به حاکمیت)
بچه گربه ای که از بدو تولدش چهار ماه پیاپی شاهد ذره ذره بزرگ شدن و بالیدنش بودم حالا سه روز و سه شب است که ناپدید شده، کجاست؟! کجا غم گرفته و لرزان در تب دوری از مادرش می سوزد؟! انگار همیشه باید غمی همراهم باشد، بگذار دنیا هر جور که می خواهد بگردد، دنیای من بچه گربه هایم هستند، دلخوشی های لطیف و کوچک و بی پناهی که به من پناه آوردند و چقدر دنیا برایم تنگ و کوچک است وقتی که جایی برای پناه دادنشان ندارم، دنیا را نمی خواهم دنیایی که در آن حتی حیوانات هم تحت تبعیضند! رفاه و خوشبختی گربه های اروپایی کجا و درماندگی و دربدری و بی پناهی گربه های ایرانی کجا؟!
چشمهایش، پنجه های زیبایش، لوس بازیها و بازیگوشی هایش، دارد دیوانه ام می کند... این بچه کجاست؟! کدام دست سیاهی او را از خانواده اش دزدید...
هنوز هم مثل دختر بچه های چهارده ساله وقتی پیشنهاد ازدواج از جانب فردی را می شنوم، گیج می شوم! دست و پایم را گم می کنم و از خودم می پرسم چگونه ممکن است بتوان با یک غریبه زیر یک سقف زندگی کرد؟! و فکر می کنم "نه" بهترین پاسخ است! و با خودم می گویم: این، آن اویی، که باید باشد، نیست! که اگر بود، من به "نه" فکر نمی کردم!
نَه...
هر سال از میانهء مرداد، بوی مهر می آید، بوی پاییز و مرا می برد به کودکی هایم، به کتابهای درسی، به حیاط مدرسه، به در و دیوار آجری اش که آنوقتها به نظرم بسیار بلند و بزرگ می آمد! به کلاس اول دبستان و اولین دوست، که فریبا بود، فریبا نوری و نمی دانم کجاست؟! کجای این دنیا؟!
این هوای نیمه مرداد برایم پُر از حس دوست داشتن هایی ست که حالا خیلی دورند، روزهای کوتاهِ باران خورده، عصرهای برگ ریز، خانهء قدیمی پدری، حیاط کوچک و نُقلی، با آن درختِ انگور مهربان، که سایه اش را تا پشت بام بالا برده بود! چقدر این خاطره ها را دوست دارم با تمام حُزن و اندوهی که در خود دارند، یادش به خیر مغازهء کتابفروشی هانی! هر سال کتابهای مدرسه و نایلون جلد و مداد و دفتر را از آنجا می خریدیم و چقدر آن دفترهای صد برگِ نو و ساده را دوست داشتم با همان جلدهای ساده و تکرنگشان، بی هیچ تصویر فانتزی از شخصیتهای کارتونی! اصلا همه حس و بوی دوست داشتنی شان به خاطر همان سادگی و بی زرق و برقی شان بود...
چقدر روزهای اول مدرسه خوب بود، چقدر روز اول شوق دیدن معلم جدید را داشتیم، چقدر بی دغدغه بودیم، چقدر ساده، چقدر پاک... انگار خودم را جایی در همان روزها جا گذاشته ام، گم کرده ام... کاش دوباره پیدا شوم!
عصر دیروز گربه ای را به کلینک دامپزشکی برده بودم، بعد از رادیوگرافی معلوم شد هر دو پای حیوان از ناحیه ران با ضربهء شدید چوب شکسته شده اند، یکی از استخوانهای ران علاوه بر شکستگی، در مفصل دچار دررفتگی شده، حیوان آرام و بینوا در سبد دستی آرام گرفته بود و با چشمهای ریز کرده، منتظر و نگران، اطراف را نگاه می کرد، ذهنم مشغول بود: به بیماری و شدت توحش انسان!
در مسیر خانه، میدان ولیعصر پُر بود از نیروهای پلیس ضد شورش، با جلیقه های ضد گلوله و سپر و باتوم!... ناخودآگاه آن شعر "علیرضا قزوه" از ذهنم گذشت:
"در میدان ولی عصر، هیچکس به اندازهء خود آقا غریب نیست..."
پی نوشت:
۱. دوستی چند روز پیش در گوشم زمزمه کرد، مهاتما گاندی می گوید:" اگر می خواهی بدانی که در جامعه ای روابط انسانی چگونه است، ببین تا چه اندازه با حیوانات مهربانند"
۲. این دو پست از وبلاگ کرگدن را ببینید:
دیروز در گذر از حاشیه پیاده رو، صدای تیز و ظریف "میو، میوهای" بلند، توجهم را جلب کرد، به دنبال صدا رفتم، دو بچه گربهء کوچک، درست اندازهء جوجه های تازه از تخم درآمده، کنار یک گونی در جوی آب بودند، زیر محفظهء زبالهء شهرداری، زیبا و مثل پنبه سفید به نظرم باید چهار پنج روزه باشند و معلوم بود یک آدم بی وجدان و از خدا بی خبر این دو بچه را در گونی انداخته و کنار جوی آب گذاشته، در این مدت به خاطر بچه گربه هایی که در خانهء خودمان بودند و مراقبشان بودم، آنقدر حرف و حدیث از همسایه ها شنیده ام که دیگر انرژی اینکه بخواهم دور تازه ای از بی حرمتی را تحمل کنم ندارم! به ناچار یک کارتن خالی بزرگ پیدا کردم بچه ها را در آن گذاشتم و از نگهبان ساختمان نیمه کاره ای در همان نزدیکی اجازه خواستم تا اینها در همان کارتن کنار در بزرگ ساختمان بمانند نگهبان مردی شریف و شمالی بود، شمالی ها همه با حیوانات مهربانند، گفت مشکلی نیست خانم، بگذاریدشان همین جا بمانند، حالا هر چند ساعت یکبار برایشان یک ظرف شیر تازه می برم اما صدای تیزشان درست مانند ضجه های نوازدی ست که مادرش را می جوید...
پی نوشت:
اگر نگهداری از این دو بچه برایتان مقدورست لطفا این بار جدید غم را بر شانه هایم سبک کنید!
دلم طاقت نیاورد و ظهر امروز بچه گربه ها را به خانه آوردم آنقدر به اشتباه کتف یکدیگر را در جستجوی شیر مادر مکیده اند پوست روی کتف های شان چروک خورده با کلی دردسر با سرنگ شیر رقیق شده در دهانشان می ریزم خوب که سیر می شوند دو ساعتی می خوابند و دوباره در جستجوی مادر گریه سر می دهند... ماجراییست اینجا الان...
اینروزها همه چیز آنقدر مسخره است که ترجیح می دهم حرفی نزنم و ننویسم! همین قدر کافیست که بگویم فضای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی حاکم، برایم متعفن است...
"غلط می کنید در مراسم تحلیف شرکت نمی کنید"
این لینک یکی از آبکی ترین تحلیل های سایت "الف" است اما بحثی که در کامنت ها جریان یافته خواندنی ست!
پی نوشت:
در این سالها چه بسیار کلمه ها که بی آبرو شده اند و امروز نیز سه کلمهء "شجاعت"، "سخت کوشی" و "هوشمندی" اعتبارشان فروریخت!
خوب یا بد، درست یا غلط، بخش بسیار زیادی از وقتم صرف رسیدگی به گربه های محله مان می شود حدود دوازده بچه گربهء یکماهه تا سه ماهه و چند گربهء مادر و چند گربهء نر! تهیه و تدارک غذای این حیوانات بی پناه، آنهم دوبار در روز کار دشواریست اما با تمام دشواریش شیرین است وقتی می بینم بچه گربه های ظریف و لاغر بعد از خوردن غذا در چشمهایم خیره می شوند، گویی که بخواهند مرا به خاطرشان بسپارند!
سال گذشته نیز دو بچه گربهء کوچک را مراقب بودم تا اینکه امسال درشت و بزرگ و بالغ و پروار شدند، از دیدن سرحالی شان خوشحال بودم و دیگر به ندرت هر ده روز یک بار گاهی برایشان غذا می بردم چون به نظرم همیشه بچه گربه ها و گربه های ضعیف در الویت هستند، تا اینکه امشب اتفاقی متاسفانه یکی از این گربه های زیبا را دیدم که دوپایش کاملا بی حس شده و خودش را روی دست نگه می دارد و به زحمت روی زمین می کشاند، فقط خدا می داند چه حالی دارم فردا باید به هر قیمتی شده این حیوان را به دامپزشکی برسانم، شاید بهم بخندید، شاید مرا بیکار یا ابله فرض کنید! اما در هر حال برایم دعا کنید دعا کنید فردا دامپزشک نگوید این حیوان را باید راحت کرد من طاقتش را ندارم...
پی نوشت:
یک لینک در مورد وضعیت سازمان محیط زیست گذاشته بودم که خبرگزاری آن لینک را از روی سایتش حذف کرد!
" در شب سردِ زمستانی " بهترین آرزویی که می توان داشت، به خیر گذشتن شب است!
پی نوشت:
پیشنهاد می شود همهء دوستانی که امکان مهاجرت از ایران را دارند به شکل جدی به این امکان فکر کنند، من که هرچه فکر کردم برایم غیرممکن به نظر می آید اما امیدوارم برای شما ممکن شود!
ظاهرا قضیه از این قرار است که مشایی ادعای ارتباط مستقیم با امام زمان را دارد!
یک تقلب واضح دیگر از محمود احمدی نژاد و چند تن از وزرایش
ملاقات مقام دولتی با مرتاض هندی
حلقهء اردبیل در کابینهء دهم...
"احمدينژاد شخص دوم مملكت است، نه اول"
افروغ : پروژه ای مشکوک برای حذف حامیان ولایت فقیه از قطار انقلاب
کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی در زندان
تصویر: زنده یاد محسن روح الامینی (مطهری: متخلفان بدون وقفه معرفی شوند)
لغو مراسم ترحیم، پیگیری قانونی تمامی ابعاد حادثه
پیام تسلیت هیئت رییسه مجلس به دکتر روح الامینی
تسلیت برخی شخصیتها به دکتر روح الامینی
نامه تند تشکل سیاسی باهنربه احمدی نژاد
پی نوشت:
این قضیهء دوستی با مردم اسراییل، واقعا دارد بیخ پیدا می کند! قبل از انتخابات، دکتر خزعلی، پسر خزعلی آیت الله! در وبسایت شخصی اش مطلبی نوشته بود پیرامون پیشینهء یهودی خانوادهء احمدی نژاد و اینکه نام خانوادگی آنها "سبورچی" بوده است و سبورچی ها طایفه ای بزرگ از یهودیان هستند و بعدها خانوادهء احمدی نژاد آن نام خانوادگی "سبورچی" را به "احمدی نژاد" تغییر داده اند، و بعد اشاره شده بود به حمایت حزب موتلفه در انتخابات از احمدی نژاد و اینکه "حبیب الله عسگراولادی مسلمان" رییس حزب موتلفه از جملهء یهودیان مسلمان شده ای است که نامش نیز پیش از این "عسگراولادی تازه مسلمان" بوده و این "تازه" را از نام خانوادگی حذف نموده اند... آن زمان که مطلب دکتر خزعلی را می خواندم زیاد جدی نگرفتم و فکر کردم به فرض که همهء اینها هم درست باشد نمی توان به این دلایل، فردی را زیر سوال برد، اما هرچه می گذرد، بی آنکه ما به دنبال سرنخ توطئه ای باشیم، پرده ها کنار می روند!
لینکهای زیر نمونه ای از موضعگیری اصولگرایان، نسبت به افرادی در طیف خودشان است، آنچه که در اظهار نظرهایشان علیه یکدیگر مغفول مانده، "ادب" است! راستی ما مخالفان دولت، چه انتظاری از اینها داریم؟!!!
اینهایی که با خودشان هم مشکل دارند!!! گفتارهای پرخاشگرانه و به دور از ادبشان، دامن خودشان را نیز گرفته است، در بُرهه هایی که با هم دچار اختلاف نظر می شوند، انگشت اتهام به خیانت، را به سوی یکدیگر نشانه می روند و دنبال سر نخ توطئه می گردند و یقهء اولین مخالف را به عنوان خائن از میان خودشان می گیرند!!! به قول قدیمی ها تُف سربالا!!!
کیهان:مشایی یکی از مهره های مخملی بود
اظهارات و انتقادات بی سابقه مشاور احمدی نژاد
"به هزار و يك دليل مشروعيت مشايي را زير سوال ميدانيم"
نماینده اصولگرای مجلس:با احمدینژاد تعارفنداریم
دفاع مشاور هنری احمدینژاد از انتصاب مشایی
تصویر:اعتراض دانشجویان به انتصاب مشایی
پی نوشت، مرتبط با لینک آخر:
۱. این قضیهء کابینهء چهل میلیونی هم طنزیست برای خودش!!! به فرض که طبق آمار حضراتِ متقلب، بپذیریم احمدی نژاد بیست و چهار میلیون رای آورده، حداقل شانزده میلیون نفر دیگر به او پشت کرده اند و آراء را به نام سایر کاندیداها در صندوق انداخته اند، جالبست که با اعتماد به نفسی کاذب و رویی زیاد! آن شانزده میلیون را هم به نام خودشان می زنند و از "کابینهء چهل میلیونی" حرف می زنند! ( در پلاکاردهایی که دست بسیج دانشجویی ست در لینک آخر)
۲. این بر و بچه های بسیج دانشجویی هم آخر سوادند! نمی دانستم کلمهء " استعفا " را می توان "استئفا" هم نوشت!!!
بعضی وقتها با همهء ذرات وجودم آرزو می کردم ایکاش در جزیره ای، واحه ای، کلبهء جنگلی ای، زندگی می کردم که به غیر از افراد خانواده و خویشانم ارتباطم با تمام دنیا و آدمهای دیگر قطع بود! این دنیای دور از آدمها شاید دنیایی بسته، محدود، تنگ و بدون رشد باشد، اما یک حُسن بزرگ دارد: آرامش...
بخش بسیار زیادی از افرادی که در طول روز ناگزیر به دیدنشان هستیم به روشهای مختلف، تنشهای گوناگون و روزمره ای را به وجود می آورند، تنشهایی که تاثیر مخربش گاه تا مدتها باقیست، همان که امروزی ها "انرژی منفی" می نامند!
پی نوشت:
لینک زیر هیچ ربطی به این پست اخیر ندارد اما چون ابراز عصبانیت روزنامه های دولتی را به نمایش می گذارد جالب است و خواندنش توصیه می شود!