تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

بامداد چهارشنبه است،دیشب فهمیدم یکی از دوست داشتنی ترین و زیباترین گربه های مادر محلهء ما، مُرده است، در حالیکه چهار یا شش نوزاد یکماهه اش یتیم، گرسنه و بی سرپناه، در گوشه ای از پارکینگِ یک مجتمع مسکونی در جستجوی مادرشان گریه می کنند...

مرگ این گربهء زیبا،حاصل سهل انگاری و اهمال کاری من بود که در رساندن غذا به او همت نکردم، تنها  شبها برایش غذا می بردم و آنقدر گربهء گرسنه در آن خیابان هست،که هریک تکه ای برمی داشتند و غذای چندانی برای او باقی نمی گذاشتند... حالا افسوس می خورم که ایکاش به هر زحمتی بود صبح ها برای حیوان شیر و غذا برده بودم، قبلا خوانده بودم که گربه های مادر به دلیل شیردهی و در اثر کمبود کلسیم شدید می میرند...

برایش دلتنگ می شوم برای چشمهای قشنگش که یک شب نمی دانم چرا حس کردم اشک در آنها نشسته، برای چهرهء مهربانش که پُر از حس مادری بود...

دیشب چهار نوزاد کوچکش را دیدم،دو تا را از نزدیک، که از شدت گرسنگی و بی تابی جیغ می زدند و وقتی غذا را مقابلشان گذاشتم با ولع مشغول خوردن شدند و آرام گرفتند و دو تای دیگر را از دور، چون من در خیابان بودم و آنها در پارکینگ مجتمع، اما چون از زمان بارداری گربهء مادر، او را دیده بودم مطمئنم  تعداد فرزندانش باید بیش از چهار باشد...

اگر از میان آنهمه آدمهای ثروتمندی که ساکن آن مجتمع هستند تنها یکنفر روزی یک ظرف شیر به گنجایش یک لیوان برای حیوان گذاشته بود، حالا بچه گربه ها در آغوش گرم مادرشان خوابیده بودند...

پی نوشت:

از همهء دوستانی که در پست پیش مشارکت داشتند ممنونم و چنانچه هنوز علاقمندید همچنان مشاعره را پی بگیرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 2:55  توسط واحه  | 

 

مشاعره یکی از تفریحاتِ باکلاس بچه مثبتهای دبیرستانی بود! اما من هیچوقت برنده نمی شدم! با اینکه بیشتر ابیات حافظ را حفظ بودم و شعرهای دیگری از شعرای دیگر، حضور ذهن لازم را نداشتم! گاهی شعری که رقیبم می خواند، آنقدر برایم تازگی داشت و در آن غرق می شدم، که اصلا یادم می رفت آخرین حرفِ بیت، چه بوده است!

امشب دلم یک عالمه شعر تازه خواست، فکر مشاعرهء مجازی به سرم زد! بیت اول را من می نویسم به گمانم باید از رهی معیری باشد این بیت، اولین نفری که کامنت می گذارد باید با "ی" شروع کند و به ترتیب هر کامنت گذار جدید با آخرین حرف از بیتِ کامنت گذار پیشین:

 

 

خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل، سراپایی

نداری غیر از این عیبی، که می دانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آیینه فهمیدم

که بر دیدار طاقت سوز خود، عاشقتر از مایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 4:24  توسط واحه  | 

 

یادم نمی آید آخرین باری که حضور خدا را در زندگی ام حس کردم، کی بوده است؟! آخرین باری که حس کردم دستهای مهربانش همراهم هست، انگار سالهاست خدا به حال خودم رهایم کرده و رفته، انگار مرا واگذارم کرده است به خودم، انگار در گوشم گفته باشد برو هر غلطی می خواهی بکن، تو برایم مهم نیستی! دوست نداشته ام جزو بندگان خاص باشم هرگز، دوست نداشته ام یک سر و گردن از آدمهای معمولی بالاتر باشم، دلم می خواسته است یک آدم معمولی و ساده باشم، بی هیچ امتیاز ویژه ای، و فقط در دلم بدانم که خدا را دوست دارم و خدا هم مرا! اما درست نمی دانم چه حسی راجع به خدا دارم، یک فاصلهء بزرگ هست میان من تا او، که هرگز پُر نمی شود! روایتی شنیدم از معصومین که اگر می خواهید بدانید چقدر برای خدا عزیزید، ببینید خداوند چقدر برایتان عزیز است و من نمی دانم خدا چقدر برایم عزیز است!

 

 

 

 

پی نوشت:

۱. اینروزها آنقدر حال بدی دارم که فقط خودم می دانم! گاهی فکر می کنم خدا هم از حال بدم خبر دارد؟!

۲. خوبه که این وبلاگ هست جایی که گاهی در آن نقش بازی می کنم و به خودم می خندم و گاهی همه حرفهایی را که گوشی برای شنیدنشان نیست اینجا می نویسم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 22:0  توسط واحه  | 

 

"و حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و موتوا قبل ان تموتوا" به محاسبهء خود بپردازید، پیش از آنکه دیگران از شما حساب بخواهند و بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان."

این عبارت زیبای امام علی علیه السلام بسیار از ذهنم می گذرد، کلمهء "زیبا"، کوچک است برای توصیف این عبارت! هیچ آدمی علاقمند نیست در برابر بازپرس، بازجویی شود، هیچکس دوست ندارد علائقش را به زور از او جدا سازند.

پیش از آنکه به دادگاه فراخوانده شوی تا از تو حساب بکشند، خودت حساب خودت را داشته باش، "آنرا که حساب پاک است، از محاسبه چه باک؟"، " طلا که پاکه، چه منتش به خاکه؟"

و بمیر پیش از آنکه بمیرانندت، پیش از اینکه از سمت و جایگاه شغلی ات پایین بیاورند، خودت از سمت و جایگاه ات دل بکن، پیش از آنکه از تو بخواهند سکوت کنی، تو لب به سخن باز نکن، پیش از آنکه تحقیر شوی، سربلند و بی نیاز باش... 

پی نوشت:

 ۱. هر گاه به حساب خودم سر زده ام پیش از آنکه از من حساب بخواهند، سربلند بوده ام! و هر وقت از حساب خودم غافل شده ام تا حسابم را پیش رویم گذاشته اند سر شکسته...

هر گاه مُرده ام پیش از آنکه بمیرانندم، حس آزادی داشته ام و رهایی و سبکباری و هر وقت با تردید به علائق و دلبستگی هایم چسبیده ام تا آنها را از من باز پس گرفته اند در خود مُرده ام..

۲. ببخشید این پست قدری شبیه منبر رفتن آخوندها شد! چون جملاتم امری هستند! از موضع بالا!!! انگار که از قدیسین تشریف داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 22:25  توسط واحه  | 

 

گاهی وقتها بی اینکه هیچ اتفاقی افتاده باشه آدم حس قرار گرفتن در یک وضعیت بحران را دارد! مانند حالا که اصلا تغییر وضعیت فعلی برایم غیرممکن به نظر می رسد و تحملش نیز غیرممکن! و آدمی که میان دو غیرممکن باشد دیگر حالش نیاز به گفتن ندارد!

خوب که فکر می کنم می بینم اصل و ریشهء این بحران برایم "کار" است! اصلا دلم نمی خواهد در هیچیک از این شرکتهای درپیتِ تبلیغاتی و خصوصی کار کنم، دلم می خواهد جایی کار کنم، که به معنای واقعی کلمه، کار با ارزشی در حال انجام شدن است، از طرف دیگر این به بیهودگی گذشتن، دارد دیوانه ام می کند! نمی توانم بگویم بیکاری چون هرگز آدمی نبوده ام که به بیکاری بگذرانم، همین حالا خروارها کار انجام نشده دارم، اما از همین کارهای بیهودهء روزمره ای که همیشه هستند، نه منشاء خیری هستند، نه تحول و رشدی در خود دارند، نه ماندگارند و نه با ارزش، اما باید انجام شوند، درست مانند "خانه داری"، که کار هست، زحمت هم دارد، وقت گیر هم هست، اما حاصلش برای خانم خانه دار تنها قدری لذت بردن از فضای امن و دلنشینی ست که به دستهای او شکل گرفته، همین و تمام...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 10:28  توسط واحه  | 

 

هیچ فکر کردید تا به حال اگر بلاگفا بمیرد ما همه مون گم می شیم؟! همه برای هم می شیم خاطره! جای خالی همدیگر رو با چی پُر می کنیم اونوقت؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 20:57  توسط واحه  | 

 

مرگ به همین سادگی اتفاق می افتد، با یک زمین خوردن ساده، کافیست به جای آسیب دیدن آرنج یا ساق پا، جمجمهء سر یا گردن یا بصل النخاع با یک جسم سخت برخورد کند و تمام... به همین نزدیکی، به همین راحتی، "به همین سادگی"...

به خاطر همینه که من همش منتظرم! منتظر مرگ! انگار ثانیه به ثانیه با فکرم تمام درهای ورودی اش را مرور می کنم و منتظرم ببینم از کدام در وارد می شود، از بس که خسته ام از همه چیز و بی حوصله تر از همیشه، برای همه چیز، انگار زندگی از تمام مفاهیمش خالی شده باشد، انگار تمام رنگها به بی رنگی خزیده باشند، انگار مه تلخ تنهایی سنگین و ساکت بر نفسهای به شماره افتادهء آدمی نشسته باشد و خب چه اتفاقی بهتر از این که ناگهان مرگ، فرشته گونه بیاید و آدم را با خودش ببرد! حالا به هر کجا! به ناکجا! چه اهمیت دارد کجا! رفتن خوب است! اینکه این پوستهء تنگ ماندن را بشکنی، تمام کابوسهای تلخ بودن را پشت سر بگذاری، همهء لبخندها و گریه ها را از یاد ببری، حتی از تک تک عزیزانت دل بِبُری و بدون خداحافظی، آرام و بی سر و صدا بگذاری بروی، دنبال بقیهء سرنوشتت...

و هر چه زودتر بهتر! دلبستگی های کمتر و مسئولیت های کمتر! اینکه آدم خیالش راحت باشد با رفتنش آب از آب تکان نخواهد خورد، اگر مادر باشی یا پدر نمی توانی با این فراغ بال بمیری! سخت می شود! آخر آدم لااقل مسئول بچه ای ست که به دنیایش آورده!

گاهی یک اتفاق کوچک چقدر آدم را به مرگ نزدیک می کند، نزدیک و صمیمی، دوست! و چقدر ترسهای بیهودهء آدم می ریزد! ترس از چه؟! از بی دردی؟! از رهایی؟! از سبکباری؟! از فراغت؟! ولی خوب نیست اگر مرگ هم آدم را به بازی بگیرد! خوبست که بیاید و پای آمدنش بایستد! بیاید و ذره ذره آدم را زجر ندهد، بیاید و تکلیف را یکسره کند...

سرانجام روزی خواهد آمد... منتظرم و نگران! پی در پی نگاه می کنم، شاید ببینمش این اطراف...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 20:34  توسط واحه  | 

 

این همسایه های ما همه از این آدمهای سوسول و تیتیش مامانی هستند که گربه برایشان موجودی ترسناک و غیرقابل تحمل است! این گربهء مادر کوچهء ما هم روی حساب علاقهء متقابلی که میان ما و او هست هرازگاهی به هوای دیدار ما! از دیوار حیاط می پرد داخل، و خدا نیاورد آنروز را که یکی از این همسایه های تیتیش مامانی در حیاط باشند و از ترس این گربهء نحیف، قبض روح شوند! اینه که ما دائم مجبوریم با زبان خوش و گاهی ناخوش به این حیوان زبان بسته بفهمانیم که: عزیزم نیا تو حیاط! اما خب طفلک دلتنگ که می شود، دیگر زبان سرش نمی شود، امروز هم داشتم از در می رفتم بیرون که اتفاقا برای غذای گربه های محله مقداری گردن مرغ بخرم که قیمتش ارزان است و همهء شان سیر می شوند، همین که وارد حیاط شدم، گربهء مادر پرید در حیاط منهم با صدایی خشمگین دعوایش کردم که تو چرا نمی فهمی نباید بیای تو حیاط و این طفلک را بغل کردم و بردم در کوچه پَرتش کردم روی زمین، حیوان مظلومانه در چشمهایم نگاهی کرد و میوی مظلومانه ای گفت، که جگرم سوخت! و دستی به سرش کشیدم و سوار ماشین شدم و رفتم...

یک ساعت از جدایی مان نگذشته بود که من گردن مرغها را خریدم و در ماشین گذاشتم و پایم را گذاشتم لبهء جدول جوی آب، که وارد ماشین شوم، نفهمیدم چطور شد سُر خوردم و با آرنج محکم روی زمین خوردم، از شدت دردی که در استخوان آرنجم پیچید، نفس در سینه ام حبس شد، اصلا نمی توانستم از جایم بلند شوم، خوبست حالا هیچکس متوجه ام نشد، با زحمت از جا بلند شدم، از درد به خودم می پیچیدم، تا یکساعت بعد دست چپم از شدت درد می لرزید، به خانه که رسیدم چیزی نگفتم داشتم مانتویم را در می آوردم که یکباره صدای آی و وای مادرم بلند شد، که وای وای وای آرنجت چی شده؟! خودم هنوز ندیده بودم نگاه کردم دیدم واقعا پوست و گوشت و استخوانم لِه شده است، کبود و متورم و پُر از خون، بعد ماجرا را تعریف کردم و گفتم گربه از دستم ناراحت شد، که یکباره مادر گفت خب حقته! چرا حیوان رو اذیت می کنی؟! من را می گویید؟! انگار داغ دلم تازه شده باشد! تازه یاد بابا افتادم که وای اگر بود و این زمین خوردن مرا می دید، الان لااقل یک دست نوازشی به سَرم می کشید و می خواستم بغض کنم و های های بزنم زیر گریه که به خودم گفتم: "پا شو جمعش کن تو هم، حالا یه زمین خوردی دیگه، نمُردی که هنوز!"

بعد مثل بچه های سر به راه، این دست آش و لاش را شستم و با بدختی آب کشیدم! اونم من وسواسی، آی این نجس شد و اون پاک است و... حالا خونش هم بند نمی آمد که و مصیبتی دیگر...

بعد هم حدود ۹ کیلوگرم گردن مرغ را تمیز مثل گُل شستم و بسته بندی کردم و در فریز گذاشتم و حالا هم از درد آرنج مشغول جلز و ولز کردنم! و باید تا ساعاتی دیگر غذای گربه های مریض و زخمی و یتیم را هم ببرم توزیع کنم انصافا یاد بگیرید از من!

 

پی نوشت:

انصافا آنقدر در این پست ها و کامنت های آخرم "مَن"، "مَن" زده ام دیگه حالم بد شد! یکنفر هم پیدا نمی شود بهم بگوید آخه تو چه پُخی هستی انقدر "مَن" می زنی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:52  توسط واحه  | 

 

از بس که این حزب اللهی ها همه جا هستند! دیشب تا صبح خواب دیدم با محبوبه در محاصرهء پلیس ضدشورشیم و زیر آتش سنگین توپ و تانک و مسلسل، در همین خیابان فلسطین، آنهم در راهپیمایی ۱۳ آبان که موج سبزها حضور دارند و محبوبه با تمام سرعتش دستهای مرا گرفته و می دود و من که طبق معمول از نجات پیدا کردن ناامیدم! همش دارم فکر می کنم، بعد از دستگیری چه اتفاقات وحشتناکی در انتظار ماست، اما این محبوبهء بلا، نمی دانم بالاخره چه جوری، از کجا؟! در آن هیر و ویر یک کافی شاپ پیدا می کند و مرا هُل می دهد داخل کافی شاپ و روی یک صندلی می نشاند، من  هنوز مات و مبهوت دارم اطرافم را نگاه می کنم و دارم فکر می کنم، اون بقیه که در خیابانند چه جوری خودشان را نجات می دهند و راهی دارد به جمعیت بازگردم اما از دستگیری در امان بمانم؟! که محبوبه با یک شکلات خوشمزهء گران تومانی می آید و شکلات را دستم می دهد و من می گویم تو دیوانه ای که اینهمه پول این شکلات را دادی و با صدای نخراشیدهء دزدگیر ماشین همسایه، شکلات نخورده از خواب می پریم!

پی نوشت: 

به دلیل تردد زیاد عموم خواهران و برادران حزب الله در این وبلاگ لازم می دانم پاسخی را که به کامنت یکی از مخاطبان این وبلاگ نوشتم در اینجا تکرار نمایم:

من در یک خانوادهء مذهبی و سیاسی بزرگ شده ام و یاد گرفته ام همیشه راجع به اینجور موضوعات تحلیلی برای خودم داشته باشم، اگر پستهای زمان انتخابات مرا بخوانید، می بینید که طرفدار موسوی نیستم، اما موسوی را بین گزینه های دیگر انتخاب درست می دانم، حتی پستهای آنزمان من بیشتر جنبهء انتقادی به موسوی دارند، در آرشیو موجودند همین حالا، دور قبل هم به اکراه به آقای هاشمی رای دادم بنابر تحلیل های شخصی خودم، با اینکه افرادی که در خانواده قبولشان دارم با علاقه و اطمینان به آقای هاشمی رای دادند، ضمن اینکه هیچ حساسیتی نسبت به احمدی نژاد نداشتم و وقتی دور اول رای آورد، فکر کردم باید صبور بود و دید چه خواهد کرد که متاسفانه به تدریج فهمیدم زهی خیال باطل! اون از آنچه که تصور می کردیم هم خیلی بدتر و افتضاح تر عمل کرد، یعنی در ماجرای کردان دیگر یک احساس تهوع نسبت به این آدم پیدا کردم! اما در مورد آیت الله منتظری خانوادهء ما از همان سال 67 پس از برکناری ایشان و فوت امام خمینی مقلد ایشان بودند، من به خواست خودم آقای صانعی را همان زمان ها به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم...
در مجموع هم معتقد به جدایی دین و سیاستم، چون معتقدم پیوستگی این دو، تنها در زمان امام معصوم می تواند ثمربخش باشد و دین دولتی، به تدریج تبدیل می شود به یک نظام تفتیش عقاید یا بدتر نظام فاشیستی و دیکتاتوری و استبداد، و آخوند جماعت را هم چندان قبول ندارم چون معتقدم آنها همیشه از موضع بالا مردم را می بینند، عموم مردم را به جای عیال الله، گلهء گوسفندان می دانند و خودشان را سرپرست و چوپان گله، دار و دسته شان را هم سگ گله و روشنفکر جماعت را هم به طبع گرگ گله می بینند! مگر عدهء معدودی از روحانیون که وارسته باشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 9:3  توسط واحه  | 

 

بیشتر وقتها، وقتی سخت سرگرم انجام کاری هستم، یا با قدمهایی تند، پیاده روی می کنم، اخمهایم در هم کشیده است! گاهی به خودم می آیم و می گویم بابا چه خبره؟! اخمهات رو وا کن! آخه آدم اینقدر اخمو؟!

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:

یک لینک دیدنی: عكس:جشن تولد خاتمی

یک لینک خواندنی: سه خاطره از اوقات تلخی آقای خاتمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 11:14  توسط واحه  | 

 

واقعا من دیگه دوست ندارم کار کنم! تصمیمی هم برای کار کردن ندارم! فقط می ماند مقداری عذاب وجدان! که خب آخه " در این جهان به چه کارم؟! " یعنی الان مهمترین مشکلم در این زمینه، همین عذاب وجدان است که خب آخه مگه می شه آدم هیچ کاری انجام ندهد! هیچ هیچ که نیست، یک کارهای کوچکی دارم اما حد توانم خیلی بیشتر از اینهاست و این کارها ناچیزند! واقعا از روی تنبلی هم نیست، فقط بی انگیزه ام! چرا باید در فضاهایی که حداقل امنیت روانی و شغلی وجود ندارد بمانم و کار کنم؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 17:52  توسط واحه  | 

 

بعضی وقتها یک مشکلاتی هست که شاید خیلی خیلی مهم یا بزرگ نباشند با اینحال آدم در رویارویی با آنها احساس ناتوانی دارد و با همهء وجودش حس می کند که نیاز به کمک دارد و وقتی به کمک گرفتن فکر می کند، می بیند هر یک از اطرافیانش آنقدر درگیر مشغله ها و روزمرگی ها و درگیریهای زندگیشان هستند، که اصلا از گفتن مشکلش هم پشیمان می شود! درست مثل امروز که دوباره معلوم نیست ماشین چه ایرادی دارد! یادمه که اصلا هیچوقت رانندگی و ماشین داشتن را دوست نداشتم، حتی شاید اولین آدمی بوده ام در زندگی ام که خودم ماشینم را ندیدم و انتخاب نکردم فقط آمدند ماشین را در خانه پارک کردند، سوییچ را هم دادند دستم! گفتند اگر ماشین نمی خریدیم، پولت همین جور راکد و بی ارزش می ماند، حالا حداقل با این پول وسیله ای گرفته ای که برایت لازم است، بعدها می فهمی که چقدر این ماشین داشتن، کمکت بوده است!!

نه اینکه دوست نداشته باشم اما همیشه فکر می کردم اگر وسط یک جاده ماشین خراب شود یا حتی، فقط پنچر شود، چقدر برایم سخت است به تنهایی رفع و رجوعش کنم، به همین دلیل همیشه با سرسختی می گفتم من ماشین نمی خواهم! ترجیح می دهم پولی را که قرارست صرف رسیدگی و تعمیر یک ماشین کنم، بدهم آژانس مسیرهای طولانی را با آژانس بروم!

حالا می گویند " آدم از هرچه بدش می آید، سرش می آید! " همین اردیبهشت ماه ماشین تعمیرگاه بود، حدود سیصدهزارتومان هزینه تعمیرات شد اما ایراد لعنتی ماشین همچنان بر جای خود باقیست، رفتم دوباره ماشین را بردم، گفتند بیاور دوباره یک هفته بگذار دوباره موتور را باز کنیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، حوصله نکردم و نبردم و حالا امروز مثل اینکه قطعه ای داخل موتور ماشین شکسته باشد، وقتی ماشین در حرکت است صدای بهم خوردن قطعات فلزی از داخل موتور شنیده می شود و من آرزو می کردم می مُردم، اما مجبور نبودم امشب دوباره ماشین را به تعمیرگاه ببرم!

گاهی فکر می کنم، حالا الان دیگه ماشین را بفروشم و خودم را راحت کنم! اما هم دلبسته اش شده ام و دوستش دارم مانند یک رفیق صمیمی! با تمام فرتوتی اش که عمری را گذرانده و مدل قدیمی است و از سال ۱۹۹۳ تا حال، همین جور طفلک راه رفته است و کار کرده است! هم وابسته اش شده ام و همهء کار و زندگی و تفریحم با او گره خورده!

 

پی نوشت:

همیشه از اینکه رفتارم و زندگی ام شبیه مردها باشد بیزار بوده ام، همیشه فکر می کرده ام، تعمیرگاه رفتن و سر و کار داشتن با صنفِ نه چندان منصفِ مکانیک، یک کار مردانه است و فقط خدا می داند چقدر برایم سخت است، این از درون تهی شدن! این خلاف میل رفتار کردن، این یکجور دیگر زندگی کردن، که با روحیه ام سازگار نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:52  توسط واحه  | 

 

تک تکِ این برگهای درختان بر زمین نشانه اند! نشانه های او، با این تنوع رنگ و فُرمی که دارند، تک تکِ این مورچه ها که بر زمین راه می روند، نشانه اند! نشانه های او، با این حرکتِ آهسته و پیوسته ای که دارند، تک تکِ این گربه ها که لابلای شمشادها خوابیده اند، نشانه اند! نشانه های او، با این رفتارهای گوناگون و عجیب و غریبی که دارند! من نمی دانم چرا فقط به آدمها می گویند آیت الله!

به روی زمین، همه آیت الله اند!

 

 

 

 

 پی نوشت:

حتما ماجرای نامهء محمد نوری زاد به آقای خامنه ای را می دانید و شاخ و شانه کشیدن های کیهان را!لطفا این نامه را گرچه طولانیست بخوانید، شاید آنرا دیده اید، شاید بخشهایی از آنرا پیش از این خوانده اید، اما حتی اگر حالا فرصتش را ندارید روی هارد سیستم ذخیره اش کنید و سر فرصت بخوانید، محمد نوری زاد از آدمهای جهاد سازندگی بوده است و عمرش را صرف مستندسازی راجع به مناطق محروم و جنگزده کرده است او آدم اهل درد است، نه از مرفهین بی درد و کلامش همیشه قابل تامل و تاثیر گذار...

 خروج نوری زاد از تشکل انقلابی نويسندگان

من سهم سپاه را می خرم به ده میلیارد دلار 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:30  توسط واحه  | 

 

در این یکسالی که بیشتر از پیش به گربه ها توجه دارم، نکات واقعا جالبی را فهمیده ام که پیش از این اصلا از فکرم هم نمی گذشت! مثلا اینکه گربه ها هم شخصیت های متفاوتی دارند، برخی آرام، مظلوم ،ساکت، برخی به شدت پرخاشگر، تندخو و عصبی! بعضی به شدت گداصفت! اگر یکبار برایشان غذا بگذارید دیگر گویی با جاذبه ای مغناطیسی به در خانه چسبیده اند! بعضی دیگر باکلاس و باشخصیت غذایشان را می خورند و می روند، گاهی فقط اگر ببیندتان با صدای آهستهء میو! انگار سلامی کرده باشند! صدایتان می زنند! بعضی گربه ها آنقدر طبعشان بلند است که وقتی غذا برایشان می گذارید در چشمهایتان نگاه می کنند، چند ثانیه ای در نگاهتان مکث می کنند، انگار که بخواهند مطمئن شوند غذا واقعا برای آنهاست بعد غذا را بو می کنند و باز در چشمهایتان نگاه می کنند، دهانشان را به سمت غذا می برند اما باز با نگاهی مردد و مهربان در چشمهایتان خیره می شوند و بعد به آرامی غذا را می خورند، برخی دیگر آنقدر حریص و شکم باره اند که همین قدر که احساس کنند غذایی در دست شماست بالا و پایین می پرند چنگ و دندان نشان می دهند سرانجام هم ظرف غذا را از دستتان به روی زمین پرت می کنند و با حرص و ولع تمام می خورند، زمین را هم لیس می زنند، بی هیچ نگاهی که حاکی از احترامی باشد بعد هم دنبالتان راه می افتند و دنبال بقیهء غذا می گردند! بعضی ها به شدت ترسو هستند، اگر مدتها هر روز آرام به سمتشان بروید و برایشان غذایی لذیذ بگذارید حتی بعد از ماهها به شما نزدیک نمی شوند، صبر می کنند تا بروید و بعد به سراغ غذا می آیند، برخی دیگر آنقدر خاکی و صمیمی که وقتی غذا برایشان می گذارید می آیند با کلی ادا و ناز و عشوه! به پَر و پایتان می پیچند و لوس بازی در می آورند! تا ناگزیر شوید خم شده و دست نوازشی به سر و گوششان بکشید و بعد رضایت می دهند که غذایشان را بخورند! بعضی گربه ها به شدت تیزهوش هستند آنها هرگز هیچ جایی گیر نمی افتند همیشه راهی را برای بازگشت و فرار باقی می گذارند، بعضی دیگر آنقدر ابله و کودن هستند که باید راه را هم نشانشان دهید! بعضی گربه ها قانعند اگر غذایی برایشان بگذارید، گذاشته اید! و اگر نگذارید، فقط مهربان و مظلوم در چشمهایتان نگاه می کنند، بعضی دیگر متوقعند اگر غذایی برایشان نگذارید، آنقدر میو میو راه می اندازند و طلبکارانه صدایتان می زنند که ناگزیر باشید به سرعت غذایی برایشان تدارک ببینید!

حتی گربه های مادر بعضی آنقدر حس مادرانهء قوی دارند که تا سه، چهار ماهگی بچه ها را به دندان می کشند لحظه به لحظه مراقبشان هستند دائم با لیس زدن تمیز نگهشان می دارند، بعضی دیگر، خودخواهانه در دو ماهگی بچه ها را به حال خود رها می کنند و بچه ها یکی پس از دیگری می میرند!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 10:13  توسط واحه  | 

 

نمی دونم درسته واقعا یا نه؟! اما اینجوری راحت ترم! اینجوری که در قطع ارتباط کامل به سر ببرم! با تمام علاقه ای که به افراد عزیز زندگی ام دارم، همین قدر که مطمئن باشم حالشان خوب است و مشغول کار و زندگی برایم کافیست! حال و حوصلهء تماس تلفنی ندارم، رفت و آمد که هیچ اصلا! فقط سالی یکبار نوروز آنهم برای ادای احترام به بزرگترهای خانواده، همان سالی یکبار هم انصافا خوش می گذرد بعد از مدتها دیدن فامیل! عموزاده ها و عمه زاده ها و...

اما همان سالی یکبار کافیست بقیه سال را ترجیح می دهم سرم در لاک خودم باشد! پیش تر ها آنقدر انصاف داشتم که لااقل در عروسی ها و غم ها هم حضور داشتم این سالها اما، دیگر خیالم راحت است که همه به نبودن و ندیدنم عادت کرده اند!

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 15:45  توسط واحه  | 

 

چی به سر ما اومده؟! وارثان میراثی بزرگ، چرا اینهمه نگون بخت شده اند؟! نسلی که پدرانشان، خالق عظیم ترین آثار تمدن ایران بوده اند، به کدام افسون از آفرینندگی، به غارتگری رسیده اند؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 8:3  توسط واحه  | 

 

با اینکه پُر شده ام از خستگی و لبریزم از ناامیدی، هنوز آرزوهایی دست نیافتنی در سر دارم! آرزوهایی که میان غوغای حرکتشان، به سوی آینده، نگاهم می تپد... آرزوهایی که دورند و دیر و دست نیافتنی! اما من نمی خواهم از پناه ذهنم برانمشان و آوارهء شان سازم! بگذار در کوچه پس کوچه های ذهنم در میان این خانه های متروک زندگی کنند، نفس بکشند، اینها آخرین زمزمه های زلال حیاتند، بگذار لالایی شان در گوش شبهایم بپیچد، بگذار مهتاب به روی شانه هایشان نور بپاشد، بگذار زنده بمانند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 2:21  توسط واحه  | 

 

دیشب یکی از آخرین مدلهای بنز، همین نزدیکی ها پارک بود، به طور طبیعی همین جور که از کنار ماشین پارک شده می گذشتم با نگاهی تحسین برانگیز تماشایش می کردم تا به آخر رسیدم، برگشتم تا مدل چراغهای عقب را هم ببینم که چشمم افتاد به دو بالشتک کوسن طلایی و سفید با کلی زیورآلات و منجوق و پولک در پشت شیشهء عقب ماشین و یک عروسک کوتوله با موهای زرد و لباس عروسی چین والا چین میان دو کوسن! با خودم گفتم حیف از این بنز!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 2:29  توسط واحه  | 

 

دیشب این شعر را زیر لب زمزمه می کردم، نمی دانم چرا! با اینکه نه وصلی هست و نه هجرانی:

 

 

" ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ تر

هرچه خواهی کن لیکن آن مکن"

 

 

دلم یک موسیقی سنتی بی همتا می خواهد، پیشنهادات شما در اولویت قرار دارند...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:2  توسط واحه  | 

 

به انتظار نشسته ام! به انتظار نمی دانم چه؟! در ساختمانی عریض و طویل از دستگاه آموزش و پرورش!!! و فکر می کنم، اووووه چقدر تشکیلات و دفتر و دستک و ساختمان... همان آفتابه لگن هفت دست و شام و نهار هیچی!

آدمها می آیند و می روند، شوخی های بی مزهء کارمندان با هم، بیشتر گریه دارد تا خنده! ...و منتظر نشسته ام! تا رییس شاخهء فنی حرفه ای بیاید! لابد برای تایید یا رد صلاحیت!

...ظهر دختر همسایه را دیدم، امسال رفته است پیش دبستان، با آن قد و قوارهء ریزه میزه در مانتو شلواری گشاد، گم شده است! چتری موهایش بهم ریخته و آشفته از سر مقنعهء کج و کوله اش بیرون ریخته، با خودم می گویم، این دختر بچهء نابالغ، اگر یک بلوز آستین کوتاه بپوشد با شلوار یا یک سارافون زیبا و جوراب شلواری، چرا به حضرات سیاستگذاران فرهنگی فشار می آید؟! به خودشان شک دارند یا به دختر بچهء شش، هفت ساله؟!

...منتظر نشسته ام در اتاق رییس شاخهء فنی و حرفه ای و از خودم می پرسم چرا اینجا هستم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 2:45  توسط واحه  | 

 

شما واقعا چرا آرشیو این وبلاگ را نمی خوانید؟! کلی مطلب خوب نوشتم همین جور دارند در آرشیو خاک می خورند! مثلا همین مطلبی که به مناسبت پیروزی اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نوشتم، یا تو آرشیو موضوعی، بخش فرهنگی، هنری کلی شعرهای خوب شاعران را نوشته ام، ترجمه و انتخاب مطالب خوب از کتابهای دوست داشتنی، خب حیفه آخه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 4:0  توسط واحه  | 

 

حالا درسته که این وبلاگ تقریبا هر روز به روز است، ولی این دلیل نمی شود که همیشه همین جور باشد و بماند! الان کم آوردم! یعنی هیچی برای نوشتن ندارم! از گربه ها می توانم بنویسم که حوصله ندارم هی بگویید اینا چیه می نویسی! ترجیح می دهم علاقه ام به گربه ها را برای خودم نگه دارم! شما نمی دانم چرا به این علاقه حساسیت پیدا کرده اید! پس فعلا هیچی برای نوشتن ندارم تا چند روز دیگه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 10:11  توسط واحه  | 

 

دنبال یه راه ساده می گردم! یه راه ساده، خوب، مردم پسند! خدا پسندانه، در دسترس، راحت، بی سر و صدا، آرام، بدون هیاهو، بدون شیون واویلا! یه راه ساده، برای " مُردن "! همچین راهی رو چه جوری باید پیدا کرد؟! مطمئنم که راه اختراعی نیست! راهی نیست که وجود نداشته باشه و آدم ناگزیر باشه به ایجادش! این راه وجود داره، یه جایی هست و باید پیداش کرد، کاشکی این راه رو پیدا کنم! من آدم این دنیا با این وضعیت فعلی اش نیستم! من اهل مبارزه نیستم! من یه راه فرار می خواهم! یه راه فرار، یه راه قرار...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:16  توسط واحه  | 

 

وقتی صبح یک روز آفتابی از خواب بیدار شوی و آسمان را آبی آبی ببینی و زلالی آفتاب را، که انگار گونه هایت را نرم و گرم می بوسد، اگر آدم باشی و با حسی نوستالوژیک یاد خاطراتِ گذشته نیفتی! و غم غربت دلت را نگیرد! می توانی یک روز خوب را شروع کنی! امروز سعی کردم روزم روز خوبی باشد! پاکتهای شیر را حدود ده صبح برداشتم و راهی شدم که برای چهارده، پانزده بچه گربه و مادرانشان شیر ببرم، یکی یکی مسیر هر روزه را رفتم هرجایی تا صدایشان می زدم به شتاب دنبالم می دویدند و می آمدند سر ظرف شیر، تا اینکه به همان ویرانه رسیدم محل زندگی " تَرنُم " یکی از گربه های مادر محلهء ما، که همسایگانش را، نیروی انتظامی جمع کرد و بُرد و حالا در ویرانه فقط ترنم زندگی می کند!

ترنُم مرداد ماه امسال، شش بچه به دنیا آورد بچه هایی زیبا که به دلیل آزار مردم چندین بار ناچار شد بچه هایش را به دندان بگیرد و جابجا شود، تا سرانجام تمام مجتمع های مسکونی لعنتی را، رها کرد و در آن خرابه، خانه کرد!

وقتی ترنم به ویرانه آمد، از شش بچه تنها چهار بچه زنده مانده بودند، و در همین مدت کوتاه سه بچهء دیگر هم از بین رفتند و حالا تنها یک بچه مانده است و ترنم... تا دیروز دو بچه بودند دیشب حدود هفت بعد از ظهر هر دو بچه و مادرشان با شتاب آمدند دور پایم گشتند و از یک ظرف غذا خوردند صبح امروز که رفتم یکی از بچه ها لابلای نرده های چوبی بود فکر کردم دارد بازی می کند صدایش زدم: پیشی! و منتظر بودم از جا بپرد و دور پایم بدود اما بی حرکت ماند نزدیک رفتم و دیدم حیوان جان داده است خشک و بی حرکت بدن نحیف و لطیفش سرد و خشک بود باید پنج، شش ساعت پیش اتفاقی برایش افتاده باشد اما چه اتفاقی؟! سالم بود بی هیچ خراش یا خونریزی... شاید با لگدِ یک انسان نیمه وحشی...

در جوی پهن خیابان فلسطین، آب روان و زلال به شدت جریان داشت، بدن حیوان را برداشتم و در میان آب، پای یک درخت تنومند چنار گذاشتم، آب روان، آرام آرام او را مانند گهواره ای نرم و روان، با خود بُرد تا از چشمم پنهان شد! با نگاهم بدرقه اش کردم و بعد دنبال مادرش گشتم از لابلای نرده های چوبی دیدمش اما هر چه صدایش زدم تنها با چشمهای ریز کرده نگاهم کرد برای اولین بار او به صدایم پاسخ نداد و نیامد... و آخرین فرزندش در کنارش غرق خواب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 23:49  توسط واحه  | 

 

دلم گرفته، از گذشته ای که بیهوده گذشت، از حالی که به بیهودگی می گذرد و از آینده ای که بیهوده تر خواهد گذشت...

هیچ انگیزه ای، برای انجام هیچ فعالیت مثبتی، برایم باقی نمانده است! دوست دارم همهء لحظاتم، خودم باشم و تنهایی ام و اینترنت! دیگر حتی با کتاب و روزنامه هم قهرم، آخرین کتابی که خواندم شاید سه، چهار ماه پیش بود! این بی حوصلگی و کلافگی مزمن، مانند یک کلاف در هم پیچیده ام کرده، همه چیز بیهوده به نظر می رسد، حتی میهمانی رفتن، یک تشریفات مسخره به حساب می آید! گریز از آدمهای فضای حقیقی، از نگاهشان، از حضورشان... و گرم گرفتن با جمع دوستان مجازی! که تنهایی ات را خراب نمی کنند و بخشی از حلقهء این تنهایی می شوند...

نقش بازی کردن های هر روزه! دل و ذهن و حافظه ات همیشه با هم در یک جدال دائمی و تو می دانی که این سه، هرگز سر سازگاری و عزم سازش با هم ندارند! و این درگیری پایان ناپذیر و هزاران هزار چرای بی پاسخ، دیگر راهی برای نفس کشیدن باقی نگذارده اند! گلویت را می فشارند، در بغضی همیشگی و تلخ، که شکستنش نیز، بهانه می خواهد! و نه هر بهانه ای...

سخته آدم برای گریه کردن هم ناگزیر باشد بگردد دنبال بهانه! شاید کمی شانه ها سبک شوند!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 22:23  توسط واحه  | 

 

نزدیک به ده روز پیش، صبح زود صدای جیغهای بچه گربه ای از خانه ای بزرگ و متروک در همین حوالی، شنیده می شد، هیچ راهی به درون خانه نبود، می شد امیدوار بود که گربهء مادر صدای جیغهای نوزادش را بشنود و به کمکش بشتابد، اما این امیدی واهی بود! از شش صبح تا هفت غروب جیغها ادامه داشت، نگران، کنار دیوار خانهء متروک، از لابلای نرده ها حیاط را نگاه می کردیم تا اینکه رهگذری پذیرفت از دیوار بالا رفته، وارد خانه شود و بچه گربه را بیاورد، بچه گربه ای زیبا و خواستنی...

آنشب حیوان تا صبح یکسره جیغ زد و مانند نوزاد گریه می کرد، یک ساعت آرام می گرفت و یک ساعت گریه سر می داد، قدری شیر و قدری آب مرغ برایش می گذاشتیم اما نمی دانستیم هنوز شیرخوارست یا می تواند غذا هم بخورد، سرانجام صبح، دوباره او را به جایی امن در همان نزدیکی ها باز گرداندیم، به امید پیدا شدن مادرش، سه چهار ساعت بعد باران تندی گرفت ناگزیر بچه را مانند موش آب کشیده به خانه برگرداندیم، جیغها ادامه داشت و اسهال و استفراغ شدید، تا اینکه غروب فکری به سرم زد، تکهء کوچکی نبات را در شیر رقیق شده حل کردم، بچه شیر را تا آخر خورد، مانند آبی که بر آتش ریخته باشند، آرام گرفت و برای اولین بار نزدیک به دو، سه ساعتی خوابید، تهوعش تمام شد اما وضعیت مزاجی همچنان نامناسب بود، دوباره به طب سنتی و قدیمی اعتماد کردم و قدری پلو با ماست برایش گذاشتم، با لذت و اشتها خورد و حالا یک بچه گربهء سالم و سرحال و زیباست که ما را اعضای خانواده اش می داند و بدون ما در راهرو هم تنها نمی ماند!

 

                 

و متاسفانه باز هم همان مشکل همیشگی! به دلیل نبودن جای مناسب و کافی باید دنبال سرپرست مهربانی برایش باشم!

تا یادم نرفته بگویم نامش را زیتون گذاشتیم، نام درخت مقدسی که شاخه هایش سمبل صلح است چون روزی که برای اولین بار او را دیدیم، روز قدس بود!!!

                       

پی نوشت:

۱. کیفیت عکسها نامناسب است چون به سرعت آنها را آماده کردم، عکسهای برگزیده و زیبایی از قبل انتخاب کرده بودم که متاسفانه تمام آنها پاک شدند...

۲. خیلی از دوستان این قبیل کارها را یکجور علافی و الکی خوشی می دانند! اما واقعیت اینست که نگهداری از یک بچه گربهء کوچک و بیمار کار دشواریست و هیچ لذتی ندارد، اما نمی توانم آنها را بی تفاوت رها کنم! متاسفانه یکی از بچه گربه هایی که قبلا در محله بود و برایش غذا می گذاشتم مدتی گم شد، هفتهء پیش دیدمش در حالیکه از شدت لاغری، گویی پوست و خز را روی استخوانهایش کشیده باشند، دهانش پر از خون بود طوری که وقتی ظرف شیر را مقابلش گذاشتم ظرف پُر از خون شد، پوزه اش سفت و خشک و چشمهایش از شدت عفونت باز نمی شد، بوی شدید تعفن و لاشه داشت، می خواستم بگیرمش و ببرمش دامپزشک اما به خاطر وضعیت رقت بارش رویم نمی شد، از طرفی به خاطر نبودن جا نمی توانستم به خانه بیاورمش اگر بوی تعفنش نبود، لااقل در راهرو نگهش می داشتم... تا سه روز، می دیدمش و هر روز حالش بدتر از قبل، با صدای نالهء ظریفی دنبالم راه می آمد و التماس می کرد و کمک می خواست، دو روز آخر لب به هیچ خوردنی نزد و بی جان بی جان شد، روز چهارم دیگر ندیدمش، با خودم گفتم حیوان می میرد و از زندگی پُر از بدبختی و نکبت راحت می شود، اما واقعیت اینست که هربار یاد ناله های ضعیفش و چشمهای بیمارش می افتم که چگونه با التماس کمک می خواست از راحت طلبی و خودخواهی خودم دلگیر می شوم و از اینکه چرا رهایش کردم و اگر همان روز اول که شیر خورد، برده بودمش دکتر حتما خوب می شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 0:56  توسط واحه  | 

 

 

این یک تبلیغ است، به زودی ماجرای " زیتون " را در این پست خواهید خواند

 

منتظر بمانید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 10:44  توسط واحه  | 

 

"وزارت آموزش و پرورش ایران اعلام کرد پادشاهان، از کتاب های درسی تاریخی مقطع راهنمایی و دبیرستان حذف خواهند شد."

از صبح که این خبر را خوانده ام هربار یادش می افتم مبهوت می مانم! فکر کنید اگر این تغییر در کتابهای تاریخ انجام شود، برای فرزندان نسل بعد، حدود پانزده سال دیگر، اسمهایی مانند کریمخان زند، خشایارشا، داریوش، کورش، سلطان محمد خدابنده، فتحعلی شاه، آقا محمد خان قاجار و... نامهایی غریبه خواهد بود! شاید حتی شنیدن نام یک سلسله برایشان خنده دار باشد چون هیچ چیز از آن سلسله نمی دانند!

بچه های نسل بعد نمی دانند که آقا محمد خان قاجار به دلیل حمایت مردم کرمان از لطفعلی خان زند، دستور داد در کرمان بیست هزار جفت چشم را، از حدقه درآورند!

راستی چقدر عجیب و غریب است که دستهء احمدی نژادی ها با این سرعت روند تخریب را در پیش گرفته اند! تخریب همه چیز حتی هویت تاریخی آدمها! با اینحال وقتی احمدی نژاد را با همان آقا محمد خان قاجار مقایسه کنیم، باید خوشحال باشیم که او گرچه در حرف ادعا کرده، اما در عمل هنوز چشم مردم حامی رقیبش را از حدقه در نیاورده! فقط غیرمستقیم عامل کشتار حدود هفتاد نفر شده است! 

  

پی نوشت:

شاهان از تاریخ مدارس حذف نمی‌شوند ( اضافه شده در تاریخ ۲/۷/۸۸ )

تصاوير: حاشيه نطق احمدي‌نژاد در سازمان ملل ( اضافه شده در تاریخ ۲/۷/۸۸ )

واکنش خسرومعتضد به حذف نام پادشاهان ( اضافه شده در تاریخ ۳/۷/۸۸ )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 22:33  توسط واحه  |