تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

اینروزها با تمام تلاشم دارم با زندگی هماهنگ می شوم! با این آفتاب نیمه جان پاییزی... با این ظهرهای خسته... با این غروب های سرد... با این خاطرات تلخ...

اینروزها زندگی را مانند یک چای سرد، سر می کشم و سردم می شود! اما همین چای سرد، سرگرمم می دارد تا به سرما فکر نکنم...

اینروزها غریبه تر از همیشه ام و دورتر از آدمها، نه غصه هایم به غصه های آنها می ماند و نه خوشحالی ام به خوشحالی آنها...

اینروزها تنها تصویر ذهنم چشمهای به اشک نشستهء گربهء مادری ست که در بی پناهی تمام، جان داد و از چهار نوزادش حالا تنها یکی یتیم، کنج اتاق من کز کرده است و هراز گاهی آه می کشد!

هیچکس باور نمی کند که گربه ها هم، عمیق آه می کشند اما من صدای آه آنها را شنیده ام...

گاهی بیزار می شوم از اولین گناه، که اینهمه مخلوق را به عذاب تبعید در زمین انداخت...

اینروزها فکر نمی کنم، به هیچ چیز! و می گذارم زندگی مسیرش را برود به هر سو که می خواهد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 23:4  توسط واحه  | 

 

خدا را شکر به لطف یکی از مخاطبان صمیمی و عزیز اینجا، به نام مینو بانو، دختر عزیز ما صاحب سرپرستی مهربان و مکانی برای زندگی امن شد.

این پست تشکریست بزرگ از خدای عزیز و مهربان و شکست ناپذیرم، که به دعایم زود پاسخ داد، شب عید ولادت امام رضا علیه السلام با خودم فکر کردم، از امامی که ضامن آهو بوده است، می توانم بخواهم پناهی برای یک مخلوق بی پناه فراهم شود و خدا را شکر این دعا در کمتر از ۲۴ ساعت اجابت شد.

شاید به من بخندید و بی دردم بخوانید و ارجاعم دهید به کودکان گرسنهء افریقایی که از شدت سوء هاضمه پوست شکمهایشان چروک خورده و ورم کرده اند و به دلیل کاهش سطح قند خون می میرند و من می گویم غصهء تک تک این کودکان هم غم من است و یادشان در دعاهایم، اما تغییری در قومی ایجاد نمی شود مگر آنکه افرادی از خود آن قوم برخیزند، برای رفع ستم و استثمار، آفریقا معدن بزرگ ترین ذخایر سنگهای قیمتی دنیا، اعم از الماس، طلا، زمرد، یاقوت و دیگر سنگهای قیمتی ست، که توسط اروپایی ها و آمریکایی ها و به ویژه فرانسه مورد بهره برداری قرار می گیرد...

گذشته از این دردها منهم یک آدم معمولی هستم، درست مانند شما و نه یک تافتهء جدا بافتهء! پس منهم درست مانند شما، دردهای شخصی خودم را دارم، اما در حد همین بضاعت محدودم، خدا را سپاس می گویم که توانستم یک مخلوق بی پناهش را در پناه گیرم و به سرپرستی امن بسپارم.

یک تشکر بزرگ هم از مینو بانوی عزیز که به لطف و مهربانی مرا در پناه یافتن زیتون، یاری رساندند.

یکی از دوستان کامنت گذار از عالمی به نام مرحوم شفتی نام بردند این نام را در گوگل سرچ کردم و به این توضیحات رسیدم:

در ایام تحصیل در نجف اشرف، آیت الله سید محمد باقر شفتی پس از تحمل گرسنگی طولانی، مقداری پول از رفیقش قرض کرد و با این پول، فقط توانست یک جگر بند گوسفند تهیه کند. در راه برگشت به منزل، متوجه سگی شد که همراه بچه هایش در گوشه ای از خرابه افتاده و زوزه می کشند. سید به این حیوان ترحّم کرده و همه جگربند را جلویش گذاشت و سگ با ولع تمام آن را خورد و بعد سر به آسمان بلند کرد، گویا که برای سیّد دعا می کند.

مدتی نگذشت که از زادگاه سید، یعنی شَفت کسی آمد و گفت: فلان حاجی مرده و ثلث مال خود را برای شما باقی گذاشته است. سیّد خودش می فرمود که: «حساب کردم و دیدم همان روز که غذای خود را جلو سگ گرسنه گذاشتم، این وصیت در مورد من شده است». این کار نیک سید، توفیقاتی هم در تحصیل و دانش اندوزی ایشان به دنبال داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 0:5  توسط واحه  | 

 

ظهرهای پائیز را دوست ندارم...

مرا به ظهر جمعه ای می برند که پدر، چشمهایش را برای همیشه بر دنیا بست...

و به ظهر شنبهء بارانی، که پدر را آرام و تنها، به خاک سرد سپردیم و به خانه بازگشتیم...

... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 13:31  توسط واحه  | 

 

اینروزها حرفهایم بی مخاطب تر از آنند که بتوان نوشت! پس ناگزیرم به سکوت! برای روشن ماندن چراغ این وبلاگ، در حد امکان، پیوندهای روزانه را به روز، نگاه خواهم داشت...

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

گربه ها وقتی درد یا بیماری دارند، بی سر و صدا و بی آنکه لب به غذایی بزنند، گوشه ای کز می کنند و در خود فرو می روند، بعد آرام و بی صدا، در غربتی محض، می خوابند و دیگر هرگز بیدار نمی شوند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 3:6  توسط واحه  | 

 

"و حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و موتوا قبل ان تموتوا" به محاسبهء خود بپردازید، پیش از آنکه دیگران از شما حساب بخواهند و بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان."

این عبارت زیبای امام علی علیه السلام بسیار از ذهنم می گذرد، کلمهء "زیبا"، کوچک است برای توصیف این عبارت! هیچ آدمی علاقمند نیست در برابر بازپرس، بازجویی شود، هیچکس دوست ندارد علائقش را به زور از او جدا سازند.

پیش از آنکه به دادگاه فراخوانده شوی تا از تو حساب بکشند، خودت حساب خودت را داشته باش، "آنرا که حساب پاک است، از محاسبه چه باک؟"، " طلا که پاکه، چه منتش به خاکه؟"

و بمیر پیش از آنکه بمیرانندت، پیش از اینکه از سمت و جایگاه شغلی ات پایین بیاورند، خودت از سمت و جایگاه ات دل بکن، پیش از آنکه از تو بخواهند سکوت کنی، تو لب به سخن باز نکن، پیش از آنکه تحقیر شوی، سربلند و بی نیاز باش... 

پی نوشت:

 ۱. هر گاه به حساب خودم سر زده ام پیش از آنکه از من حساب بخواهند، سربلند بوده ام! و هر وقت از حساب خودم غافل شده ام تا حسابم را پیش رویم گذاشته اند سر شکسته...

هر گاه مُرده ام پیش از آنکه بمیرانندم، حس آزادی داشته ام و رهایی و سبکباری و هر وقت با تردید به علائق و دلبستگی هایم چسبیده ام تا آنها را از من باز پس گرفته اند در خود مُرده ام..

۲. ببخشید این پست قدری شبیه منبر رفتن آخوندها شد! چون جملاتم امری هستند! از موضع بالا!!! انگار که از قدیسین تشریف داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 22:25  توسط واحه  | 

 

گاهی وقتها بی اینکه هیچ اتفاقی افتاده باشه آدم حس قرار گرفتن در یک وضعیت بحران را دارد! مانند حالا که اصلا تغییر وضعیت فعلی برایم غیرممکن به نظر می رسد و تحملش نیز غیرممکن! و آدمی که میان دو غیرممکن باشد دیگر حالش نیاز به گفتن ندارد!

خوب که فکر می کنم می بینم اصل و ریشهء این بحران برایم "کار" است! اصلا دلم نمی خواهد در هیچیک از این شرکتهای درپیتِ تبلیغاتی و خصوصی کار کنم، دلم می خواهد جایی کار کنم، که به معنای واقعی کلمه، کار با ارزشی در حال انجام شدن است، از طرف دیگر این به بیهودگی گذشتن، دارد دیوانه ام می کند! نمی توانم بگویم بیکاری چون هرگز آدمی نبوده ام که به بیکاری بگذرانم، همین حالا خروارها کار انجام نشده دارم، اما از همین کارهای بیهودهء روزمره ای که همیشه هستند، نه منشاء خیری هستند، نه تحول و رشدی در خود دارند، نه ماندگارند و نه با ارزش، اما باید انجام شوند، درست مانند "خانه داری"، که کار هست، زحمت هم دارد، وقت گیر هم هست، اما حاصلش برای خانم خانه دار تنها قدری لذت بردن از فضای امن و دلنشینی ست که به دستهای او شکل گرفته، همین و تمام...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 10:28  توسط واحه  | 

 

مرگ به همین سادگی اتفاق می افتد، با یک زمین خوردن ساده، کافیست به جای آسیب دیدن آرنج یا ساق پا، جمجمهء سر یا گردن یا بصل النخاع با یک جسم سخت برخورد کند و تمام... به همین نزدیکی، به همین راحتی، "به همین سادگی"...

به خاطر همینه که من همش منتظرم! منتظر مرگ! انگار ثانیه به ثانیه با فکرم تمام درهای ورودی اش را مرور می کنم و منتظرم ببینم از کدام در وارد می شود، از بس که خسته ام از همه چیز و بی حوصله تر از همیشه، برای همه چیز، انگار زندگی از تمام مفاهیمش خالی شده باشد، انگار تمام رنگها به بی رنگی خزیده باشند، انگار مه تلخ تنهایی سنگین و ساکت بر نفسهای به شماره افتادهء آدمی نشسته باشد و خب چه اتفاقی بهتر از این که ناگهان مرگ، فرشته گونه بیاید و آدم را با خودش ببرد! حالا به هر کجا! به ناکجا! چه اهمیت دارد کجا! رفتن خوب است! اینکه این پوستهء تنگ ماندن را بشکنی، تمام کابوسهای تلخ بودن را پشت سر بگذاری، همهء لبخندها و گریه ها را از یاد ببری، حتی از تک تک عزیزانت دل بِبُری و بدون خداحافظی، آرام و بی سر و صدا بگذاری بروی، دنبال بقیهء سرنوشتت...

و هر چه زودتر بهتر! دلبستگی های کمتر و مسئولیت های کمتر! اینکه آدم خیالش راحت باشد با رفتنش آب از آب تکان نخواهد خورد، اگر مادر باشی یا پدر نمی توانی با این فراغ بال بمیری! سخت می شود! آخر آدم لااقل مسئول بچه ای ست که به دنیایش آورده!

گاهی یک اتفاق کوچک چقدر آدم را به مرگ نزدیک می کند، نزدیک و صمیمی، دوست! و چقدر ترسهای بیهودهء آدم می ریزد! ترس از چه؟! از بی دردی؟! از رهایی؟! از سبکباری؟! از فراغت؟! ولی خوب نیست اگر مرگ هم آدم را به بازی بگیرد! خوبست که بیاید و پای آمدنش بایستد! بیاید و ذره ذره آدم را زجر ندهد، بیاید و تکلیف را یکسره کند...

سرانجام روزی خواهد آمد... منتظرم و نگران! پی در پی نگاه می کنم، شاید ببینمش این اطراف...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 20:34  توسط واحه  | 

 

این همسایه های ما همه از این آدمهای سوسول و تیتیش مامانی هستند که گربه برایشان موجودی ترسناک و غیرقابل تحمل است! این گربهء مادر کوچهء ما هم روی حساب علاقهء متقابلی که میان ما و او هست هرازگاهی به هوای دیدار ما! از دیوار حیاط می پرد داخل، و خدا نیاورد آنروز را که یکی از این همسایه های تیتیش مامانی در حیاط باشند و از ترس این گربهء نحیف، قبض روح شوند! اینه که ما دائم مجبوریم با زبان خوش و گاهی ناخوش به این حیوان زبان بسته بفهمانیم که: عزیزم نیا تو حیاط! اما خب طفلک دلتنگ که می شود، دیگر زبان سرش نمی شود، امروز هم داشتم از در می رفتم بیرون که اتفاقا برای غذای گربه های محله مقداری گردن مرغ بخرم که قیمتش ارزان است و همهء شان سیر می شوند، همین که وارد حیاط شدم، گربهء مادر پرید در حیاط منهم با صدایی خشمگین دعوایش کردم که تو چرا نمی فهمی نباید بیای تو حیاط و این طفلک را بغل کردم و بردم در کوچه پَرتش کردم روی زمین، حیوان مظلومانه در چشمهایم نگاهی کرد و میوی مظلومانه ای گفت، که جگرم سوخت! و دستی به سرش کشیدم و سوار ماشین شدم و رفتم...

یک ساعت از جدایی مان نگذشته بود که من گردن مرغها را خریدم و در ماشین گذاشتم و پایم را گذاشتم لبهء جدول جوی آب، که وارد ماشین شوم، نفهمیدم چطور شد سُر خوردم و با آرنج محکم روی زمین خوردم، از شدت دردی که در استخوان آرنجم پیچید، نفس در سینه ام حبس شد، اصلا نمی توانستم از جایم بلند شوم، خوبست حالا هیچکس متوجه ام نشد، با زحمت از جا بلند شدم، از درد به خودم می پیچیدم، تا یکساعت بعد دست چپم از شدت درد می لرزید، به خانه که رسیدم چیزی نگفتم داشتم مانتویم را در می آوردم که یکباره صدای آی و وای مادرم بلند شد، که وای وای وای آرنجت چی شده؟! خودم هنوز ندیده بودم نگاه کردم دیدم واقعا پوست و گوشت و استخوانم لِه شده است، کبود و متورم و پُر از خون، بعد ماجرا را تعریف کردم و گفتم گربه از دستم ناراحت شد، که یکباره مادر گفت خب حقته! چرا حیوان رو اذیت می کنی؟! من را می گویید؟! انگار داغ دلم تازه شده باشد! تازه یاد بابا افتادم که وای اگر بود و این زمین خوردن مرا می دید، الان لااقل یک دست نوازشی به سَرم می کشید و می خواستم بغض کنم و های های بزنم زیر گریه که به خودم گفتم: "پا شو جمعش کن تو هم، حالا یه زمین خوردی دیگه، نمُردی که هنوز!"

بعد مثل بچه های سر به راه، این دست آش و لاش را شستم و با بدختی آب کشیدم! اونم من وسواسی، آی این نجس شد و اون پاک است و... حالا خونش هم بند نمی آمد که و مصیبتی دیگر...

بعد هم حدود ۹ کیلوگرم گردن مرغ را تمیز مثل گُل شستم و بسته بندی کردم و در فریز گذاشتم و حالا هم از درد آرنج مشغول جلز و ولز کردنم! و باید تا ساعاتی دیگر غذای گربه های مریض و زخمی و یتیم را هم ببرم توزیع کنم انصافا یاد بگیرید از من!

 

پی نوشت:

انصافا آنقدر در این پست ها و کامنت های آخرم "مَن"، "مَن" زده ام دیگه حالم بد شد! یکنفر هم پیدا نمی شود بهم بگوید آخه تو چه پُخی هستی انقدر "مَن" می زنی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:52  توسط واحه  | 

 

از بس که این حزب اللهی ها همه جا هستند! دیشب تا صبح خواب دیدم با محبوبه در محاصرهء پلیس ضدشورشیم و زیر آتش سنگین توپ و تانک و مسلسل، در همین خیابان فلسطین، آنهم در راهپیمایی ۱۳ آبان که موج سبزها حضور دارند و محبوبه با تمام سرعتش دستهای مرا گرفته و می دود و من که طبق معمول از نجات پیدا کردن ناامیدم! همش دارم فکر می کنم، بعد از دستگیری چه اتفاقات وحشتناکی در انتظار ماست، اما این محبوبهء بلا، نمی دانم بالاخره چه جوری، از کجا؟! در آن هیر و ویر یک کافی شاپ پیدا می کند و مرا هُل می دهد داخل کافی شاپ و روی یک صندلی می نشاند، من  هنوز مات و مبهوت دارم اطرافم را نگاه می کنم و دارم فکر می کنم، اون بقیه که در خیابانند چه جوری خودشان را نجات می دهند و راهی دارد به جمعیت بازگردم اما از دستگیری در امان بمانم؟! که محبوبه با یک شکلات خوشمزهء گران تومانی می آید و شکلات را دستم می دهد و من می گویم تو دیوانه ای که اینهمه پول این شکلات را دادی و با صدای نخراشیدهء دزدگیر ماشین همسایه، شکلات نخورده از خواب می پریم!

پی نوشت: 

به دلیل تردد زیاد عموم خواهران و برادران حزب الله در این وبلاگ لازم می دانم پاسخی را که به کامنت یکی از مخاطبان این وبلاگ نوشتم در اینجا تکرار نمایم:

من در یک خانوادهء مذهبی و سیاسی بزرگ شده ام و یاد گرفته ام همیشه راجع به اینجور موضوعات تحلیلی برای خودم داشته باشم، اگر پستهای زمان انتخابات مرا بخوانید، می بینید که طرفدار موسوی نیستم، اما موسوی را بین گزینه های دیگر انتخاب درست می دانم، حتی پستهای آنزمان من بیشتر جنبهء انتقادی به موسوی دارند، در آرشیو موجودند همین حالا، دور قبل هم به اکراه به آقای هاشمی رای دادم بنابر تحلیل های شخصی خودم، با اینکه افرادی که در خانواده قبولشان دارم با علاقه و اطمینان به آقای هاشمی رای دادند، ضمن اینکه هیچ حساسیتی نسبت به احمدی نژاد نداشتم و وقتی دور اول رای آورد، فکر کردم باید صبور بود و دید چه خواهد کرد که متاسفانه به تدریج فهمیدم زهی خیال باطل! اون از آنچه که تصور می کردیم هم خیلی بدتر و افتضاح تر عمل کرد، یعنی در ماجرای کردان دیگر یک احساس تهوع نسبت به این آدم پیدا کردم! اما در مورد آیت الله منتظری خانوادهء ما از همان سال 67 پس از برکناری ایشان و فوت امام خمینی مقلد ایشان بودند، من به خواست خودم آقای صانعی را همان زمان ها به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم...
در مجموع هم معتقد به جدایی دین و سیاستم، چون معتقدم پیوستگی این دو، تنها در زمان امام معصوم می تواند ثمربخش باشد و دین دولتی، به تدریج تبدیل می شود به یک نظام تفتیش عقاید یا بدتر نظام فاشیستی و دیکتاتوری و استبداد، و آخوند جماعت را هم چندان قبول ندارم چون معتقدم آنها همیشه از موضع بالا مردم را می بینند، عموم مردم را به جای عیال الله، گلهء گوسفندان می دانند و خودشان را سرپرست و چوپان گله، دار و دسته شان را هم سگ گله و روشنفکر جماعت را هم به طبع گرگ گله می بینند! مگر عدهء معدودی از روحانیون که وارسته باشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 9:3  توسط واحه  | 

 

بیشتر وقتها، وقتی سخت سرگرم انجام کاری هستم، یا با قدمهایی تند، پیاده روی می کنم، اخمهایم در هم کشیده است! گاهی به خودم می آیم و می گویم بابا چه خبره؟! اخمهات رو وا کن! آخه آدم اینقدر اخمو؟!

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:

یک لینک دیدنی: عكس:جشن تولد خاتمی

یک لینک خواندنی: سه خاطره از اوقات تلخی آقای خاتمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 11:14  توسط واحه  | 

 

واقعا من دیگه دوست ندارم کار کنم! تصمیمی هم برای کار کردن ندارم! فقط می ماند مقداری عذاب وجدان! که خب آخه " در این جهان به چه کارم؟! " یعنی الان مهمترین مشکلم در این زمینه، همین عذاب وجدان است که خب آخه مگه می شه آدم هیچ کاری انجام ندهد! هیچ هیچ که نیست، یک کارهای کوچکی دارم اما حد توانم خیلی بیشتر از اینهاست و این کارها ناچیزند! واقعا از روی تنبلی هم نیست، فقط بی انگیزه ام! چرا باید در فضاهایی که حداقل امنیت روانی و شغلی وجود ندارد بمانم و کار کنم؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 17:52  توسط واحه  | 

 

بعضی وقتها یک مشکلاتی هست که شاید خیلی خیلی مهم یا بزرگ نباشند با اینحال آدم در رویارویی با آنها احساس ناتوانی دارد و با همهء وجودش حس می کند که نیاز به کمک دارد و وقتی به کمک گرفتن فکر می کند، می بیند هر یک از اطرافیانش آنقدر درگیر مشغله ها و روزمرگی ها و درگیریهای زندگیشان هستند، که اصلا از گفتن مشکلش هم پشیمان می شود! درست مثل امروز که دوباره معلوم نیست ماشین چه ایرادی دارد! یادمه که اصلا هیچوقت رانندگی و ماشین داشتن را دوست نداشتم، حتی شاید اولین آدمی بوده ام در زندگی ام که خودم ماشینم را ندیدم و انتخاب نکردم فقط آمدند ماشین را در خانه پارک کردند، سوییچ را هم دادند دستم! گفتند اگر ماشین نمی خریدیم، پولت همین جور راکد و بی ارزش می ماند، حالا حداقل با این پول وسیله ای گرفته ای که برایت لازم است، بعدها می فهمی که چقدر این ماشین داشتن، کمکت بوده است!!

نه اینکه دوست نداشته باشم اما همیشه فکر می کردم اگر وسط یک جاده ماشین خراب شود یا حتی، فقط پنچر شود، چقدر برایم سخت است به تنهایی رفع و رجوعش کنم، به همین دلیل همیشه با سرسختی می گفتم من ماشین نمی خواهم! ترجیح می دهم پولی را که قرارست صرف رسیدگی و تعمیر یک ماشین کنم، بدهم آژانس مسیرهای طولانی را با آژانس بروم!

حالا می گویند " آدم از هرچه بدش می آید، سرش می آید! " همین اردیبهشت ماه ماشین تعمیرگاه بود، حدود سیصدهزارتومان هزینه تعمیرات شد اما ایراد لعنتی ماشین همچنان بر جای خود باقیست، رفتم دوباره ماشین را بردم، گفتند بیاور دوباره یک هفته بگذار دوباره موتور را باز کنیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، حوصله نکردم و نبردم و حالا امروز مثل اینکه قطعه ای داخل موتور ماشین شکسته باشد، وقتی ماشین در حرکت است صدای بهم خوردن قطعات فلزی از داخل موتور شنیده می شود و من آرزو می کردم می مُردم، اما مجبور نبودم امشب دوباره ماشین را به تعمیرگاه ببرم!

گاهی فکر می کنم، حالا الان دیگه ماشین را بفروشم و خودم را راحت کنم! اما هم دلبسته اش شده ام و دوستش دارم مانند یک رفیق صمیمی! با تمام فرتوتی اش که عمری را گذرانده و مدل قدیمی است و از سال ۱۹۹۳ تا حال، همین جور طفلک راه رفته است و کار کرده است! هم وابسته اش شده ام و همهء کار و زندگی و تفریحم با او گره خورده!

 

پی نوشت:

همیشه از اینکه رفتارم و زندگی ام شبیه مردها باشد بیزار بوده ام، همیشه فکر می کرده ام، تعمیرگاه رفتن و سر و کار داشتن با صنفِ نه چندان منصفِ مکانیک، یک کار مردانه است و فقط خدا می داند چقدر برایم سخت است، این از درون تهی شدن! این خلاف میل رفتار کردن، این یکجور دیگر زندگی کردن، که با روحیه ام سازگار نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:52  توسط واحه  | 

 

نمی دونم درسته واقعا یا نه؟! اما اینجوری راحت ترم! اینجوری که در قطع ارتباط کامل به سر ببرم! با تمام علاقه ای که به افراد عزیز زندگی ام دارم، همین قدر که مطمئن باشم حالشان خوب است و مشغول کار و زندگی برایم کافیست! حال و حوصلهء تماس تلفنی ندارم، رفت و آمد که هیچ اصلا! فقط سالی یکبار نوروز آنهم برای ادای احترام به بزرگترهای خانواده، همان سالی یکبار هم انصافا خوش می گذرد بعد از مدتها دیدن فامیل! عموزاده ها و عمه زاده ها و...

اما همان سالی یکبار کافیست بقیه سال را ترجیح می دهم سرم در لاک خودم باشد! پیش تر ها آنقدر انصاف داشتم که لااقل در عروسی ها و غم ها هم حضور داشتم این سالها اما، دیگر خیالم راحت است که همه به نبودن و ندیدنم عادت کرده اند!

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 15:45  توسط واحه  | 

 

با اینکه پُر شده ام از خستگی و لبریزم از ناامیدی، هنوز آرزوهایی دست نیافتنی در سر دارم! آرزوهایی که میان غوغای حرکتشان، به سوی آینده، نگاهم می تپد... آرزوهایی که دورند و دیر و دست نیافتنی! اما من نمی خواهم از پناه ذهنم برانمشان و آوارهء شان سازم! بگذار در کوچه پس کوچه های ذهنم در میان این خانه های متروک زندگی کنند، نفس بکشند، اینها آخرین زمزمه های زلال حیاتند، بگذار لالایی شان در گوش شبهایم بپیچد، بگذار مهتاب به روی شانه هایشان نور بپاشد، بگذار زنده بمانند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 2:21  توسط واحه  | 

 

دیشب این شعر را زیر لب زمزمه می کردم، نمی دانم چرا! با اینکه نه وصلی هست و نه هجرانی:

 

 

" ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ تر

هرچه خواهی کن لیکن آن مکن"

 

 

دلم یک موسیقی سنتی بی همتا می خواهد، پیشنهادات شما در اولویت قرار دارند...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:2  توسط واحه  | 

 

دنبال یه راه ساده می گردم! یه راه ساده، خوب، مردم پسند! خدا پسندانه، در دسترس، راحت، بی سر و صدا، آرام، بدون هیاهو، بدون شیون واویلا! یه راه ساده، برای " مُردن "! همچین راهی رو چه جوری باید پیدا کرد؟! مطمئنم که راه اختراعی نیست! راهی نیست که وجود نداشته باشه و آدم ناگزیر باشه به ایجادش! این راه وجود داره، یه جایی هست و باید پیداش کرد، کاشکی این راه رو پیدا کنم! من آدم این دنیا با این وضعیت فعلی اش نیستم! من اهل مبارزه نیستم! من یه راه فرار می خواهم! یه راه فرار، یه راه قرار...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:16  توسط واحه  | 

 

دلم گرفته، از گذشته ای که بیهوده گذشت، از حالی که به بیهودگی می گذرد و از آینده ای که بیهوده تر خواهد گذشت...

هیچ انگیزه ای، برای انجام هیچ فعالیت مثبتی، برایم باقی نمانده است! دوست دارم همهء لحظاتم، خودم باشم و تنهایی ام و اینترنت! دیگر حتی با کتاب و روزنامه هم قهرم، آخرین کتابی که خواندم شاید سه، چهار ماه پیش بود! این بی حوصلگی و کلافگی مزمن، مانند یک کلاف در هم پیچیده ام کرده، همه چیز بیهوده به نظر می رسد، حتی میهمانی رفتن، یک تشریفات مسخره به حساب می آید! گریز از آدمهای فضای حقیقی، از نگاهشان، از حضورشان... و گرم گرفتن با جمع دوستان مجازی! که تنهایی ات را خراب نمی کنند و بخشی از حلقهء این تنهایی می شوند...

نقش بازی کردن های هر روزه! دل و ذهن و حافظه ات همیشه با هم در یک جدال دائمی و تو می دانی که این سه، هرگز سر سازگاری و عزم سازش با هم ندارند! و این درگیری پایان ناپذیر و هزاران هزار چرای بی پاسخ، دیگر راهی برای نفس کشیدن باقی نگذارده اند! گلویت را می فشارند، در بغضی همیشگی و تلخ، که شکستنش نیز، بهانه می خواهد! و نه هر بهانه ای...

سخته آدم برای گریه کردن هم ناگزیر باشد بگردد دنبال بهانه! شاید کمی شانه ها سبک شوند!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 22:23  توسط واحه  | 

 

ما قرار بود راجع به عید فطر بنویسیم، بر اساس یک قرارداد هیاتی، در یک هیات وبلاگی، اما خب توفیق نداشتیم حتما!

حالا عید شما مبارک،

گرچه دستهایم خالیست اما ان شاء الله دستهای شما پُر باشد از برکات ماه عزیز رمضان، من که قد نکشیدم تا بتوانم روی ماه خدا را ببوسم! اما اگر شما روحتان آنقدر قد کشیده است تا بتوانید روی ماهش را ببوسید، دستهای پر برکتتان برشانه های ما! بلکه از اینهمه انرژی مثبت ما هم سهمی برداریم...

مراجع تقلید خانوادگی ما حضرات آیات، آیت الله صانعی و آیت الله منتظری فردا دوشنبه را عید اعلام کردند و من به دلیل بی خبری متاسفانه امروز روزه را خوردم و بعد که در خانه متوجه اشتباهم شدم عجیب دلم سوخت که این روز آخری را از دست دادم...

 

 

 اطلاعیه مهم آیت الله العظمی وحید خراسانی درباره عید فطر

 عید فطر امروز برای آیت الله صافی اثبات نشده

 نظر آیت الله بیات زنجانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 19:56  توسط واحه  | 

 

هوا دو نفره است!

حالا بُل نگیرید جسارتا، این دو نفر می توانند مادر و فرزند یا پدر و فرزند باشند یا خواهر یا برادر یا رفیق یا همسر! مهم اینه که دو نفر باشند! و عجله نداشته باشند! و فرصت داشته باشند با فراغ بال، با هم قدم بزنند و هر دو در این هوای عجیب و غریب و نمی دانم چه جوری! نه پاییزی! نه بهاری! نه تابستانی! و نه زمستانی! در این هوای دو نفرهء عجیب! راه بروند، شانه به شانهء هم، و حس کنند چقدر همدیگر را دوست دارند و چقدر این همراهی شان دلچسب است...

ولی کاش می شد اسم مناسب تری روی این هوای نمی دانم چه! بگذارم! این هوایی که غیر منتظره است! مانند آدمی که ناگهان جلوی چشمت بزند زیر گریه و تو شانه هایش را بگیری و بپرسی تو چته؟! کاش می توانستم شانه های آسمان را بگیرم و بپرسم خب چرا گریه می کنی؟! من طاقت دیدن اشکهایت را ندارم!

...

دلم برای این گربه های بی پناه گرفته است! به تنهایی قادر نیستم برای همه شان غذا تهیه کنم، آمار دقیقشان را هم ندارم، زیادند! صبحها فقط شیر برایشان می برم و غروب ها غذا، غروب تا مرا می بینند با صدایی شبیه به گریه کردن به سمتم می دوند معلوم است از صبح هر چه سطلهای زبالهء شهرداری را کاویده اند بی ثمر بوده است! و غذایی که من برایشان می گذارم تنها شدت گرسنگی شان را فرو می نشاند اما سیر نمی شوند!

پی نوشت:

لطفا لینکهایی را که در پیوندهای روزانه قرار دارند ببینید همه شان مهم هستند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 15:31  توسط واحه  | 

 

نگاهم به ردیف کتابهای نخوانده و خاک خوردهء کتابخانه است و فکر می کنم به روزی که به شوق خواندن خریدمشان!

از آنها می گذرم و می رسم به کتابهایی که طرح جلد و صفحه آرایی شان را خودم کار کرده ام و به روزهایی فکر می کنم که چقدر شوق کار کردن داشتم، شوق انجام کارهای بزرگتر!

می رسم به زندگی! به ردیف خاطرات خاک خورده، و به روزهایی فکر می کنم که شوق زندگی کردن داشتم!

می گردم... لابلای تمام خرد و ریزهای ذهنم را می گردم! شاید شوقی پیدا کنم!... نیست! هیچ اشتیاقی نیست...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 11:7  توسط واحه  | 

 

هر یک از ما در باورهای مذهبی مان گاه نسبت به بعضی از قدیسین و معصومین و اولیاء حسی ویژه داریم، من همیشه این حس ویژه را راجع به امام حسن علیه السلام داشته ام، امام بزرگواری که صبر و سکوتش، یک راه روشن بوده است برای همهء ما... صبر و سکوت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 23:23  توسط واحه  | 

 

با شانه هایی سنگین و خسته بعد از افطار از کوچه بیرون می زنم تا در سکوت و آرامش شبهای ماه رمضان کمی نفس بکشم! از حاشیهء میدان ولی عصر می گذرم و یک پلاکارد نگاهم را نگه می دارد:

 

" هیچ عیشی لذتبخش تر از خوش اخلاقی نیست"  امام حسن مجتبی علیه السلام.

 

ناخودگاه همهء ذهنم را پُر می کند و پرتابم می کند تا کودکی ها، چرا روزهای بچگی با تمام فراز و فرودهایش برایم شیرین است؟! چرا آنروزها را با تمام تلخی هایشان دوست دارم؟!...

همه پاسخش در همان جملهء نوشته شده بر پلاکارد هست، بچگی ها خوش اخلاق بودم! هیچ اندوهی زهرم نمی کرد! صبور بودم، با هیچ غمی تلخ نمی شدم! مهربان بودم به هر بی مهری، لبخند می زدم! دوست داشتنی بودم، آرام بودم، ساکت بودم، فکر می کردم، مقاوم بودم، کودک بودم، اما بزرگ بودم...

حالا بزرگ شده ام اما بچه ام! با هر اندوهی، لبریز می شوم! با هر تلخی، زهر می شوم! با هر ترسی، در هم می شکنم، با هر بی مهری فرو می ریزم، با هر خستگی، بی تاب می شوم! با هر رنجی، ناسازگار می شوم...

پی نوشت:

این لینک غیر مرتبط جالب است حال و روز ما شرقی ها و بت پرستی هایمان!: تصویر/ ظهور مسیح در روسیه 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 22:57  توسط واحه  | 

 

تا حالا به بن بست رسیدید؟!!

اینجا تمام کوچه ها بن بست است و خیابانها را که پی بگیری، امتدادشان به بیابان می رسد! خشک... اینهمه راه رفته ام گاهی آنقدر ضعف و خستگی در ذرات وجودم ریشه دوانده که دلم خواسته وسط این خیابانهای سرگردان روی آسفالت داغ بنشینم، یا اصلا از شدت خستگی صورتم را روی داغی آسفالت بگذارم و بخوابم... می دانم این راهها به جایی نمی رسند! می دانم تهِ تمام این کوچه های بن بست، ویرانه ای متروک است، چقدر امید داشتم که در کوچه پس کوچه های زنده، بتوانم زیر سایهء یاس ها و تاک ها بگردم و یک خانه پیدا کنم! خانه ای قدیمی با آجرهای قرمز بهمنی و یک در فلزی جمع و جور که به حیاطی سبز و باصفا باز شود خانه ای با پنجره های چوبی آبی رنگ و حوض پر از آب و لباسهای تازه شسته شده ای که روی بند آویزانند و با باد، سرگرم تاب بازی...

خانه ای پر از گلدان های شمعدانی و یاس و شب بو و حُسن یوسف، خانه ای که مادر بزرگ یا عمهء مهربانی در اتاقش همیشه به انتظار مهمان ناخوانده، چای تازه دم، داشته باشد!

چقدر خسته ام، این کوچه ها خالیست! همه کوچ کرده اند، هیچکس منتظر هیچکس نیست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 12:27  توسط واحه  | 

 

۱. به نظرم بیشتر مشاغل فعلی در ایران مسخره هستند، اما مسخره ترین هایشان یکی مجری گری در صدا و سیماست و دیگری بازیگری!

۲. دلم می خواست ممنوعیت حجاب در ایران برداشته می شد، البته که من باحجاب می ماندم، فوق فوقش به جای مانتو، بلوز و شلوار می پوشیدم، اما دلم می خواست ببینم خانمهای شهرم با چه تیپ و ظاهر و آرایشی در خیابان ها راه می روند برایم جالب بود دیگه، گیر ندهید لطفا!

۳. گاهی وقتها این کارگران فصلی چنان آرام زیر سایهء درختان بلوارکشاورز روی چمن های خنک، با آواز پرنده ها خوابیده اند، که به اینهمه خوشوقتی شان غبطه می خورم!

۴. هیچوقت عادت به خوراکی خوردن در خیابان ندارم یه جورایی به نظرم بی کلاسی می آید! اگر هم خیلی گرسنه باشم، یک جای دور از دیدی را انتخاب می کنم، می ایستم یک بستنی یا یک رانی می خورم و بعد می روم، برایم جالب است که دختران همسن و سال خودم روی چمنها وسط بلوار کشاورز می نشینند در ظهر ماه رمضان یک پیتزای مفصل با چند نوشابه تگری هم می گذارند و یک دل سیر غذا می خورند!

 

 

 

 هجوم صدا و سیما به حریم شخصی شهروندان

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 16:48  توسط واحه  | 

 

دلم می خواهد بنویسم اما... نمی شود... نمی توانم... می توانم! اما هر حرفی را نمی توان گفت... بعضی حرفها همیشه بی مخاطب می مانند... خدا را شکر اینجا هست! وگرنه اینهمه خزعبلات را که اینجا می نویسم به که و کجا باید می گفتم؟! لااقل بخش کوچکی از حرفهای بی مخاطبم را اینجا می گویم و چه خوب مخاطبهای حقیقی شان را پیدا می کنند... چشمها و گوشهایی که حوصلهء خواندن و شنیدن این حرفها را دارند، چقدر صمیمی اند با من! هرچند نادیده و دور و ناشناس و گمنام... چقدر خوشحالم به خاطر این "مخاطبهای آشنا"... به خاطر تو که هستی و مرا می خوانی...

 

 

 

 

پی نوشت:

"با مخاطبهای آشنا" نام یکی از زیباترین کتابهای دکتر شریعتی ست که در سالهای دانشکده خواندم، این عنوان را دوست داشتم وقتی کتاب را می خواندم، تمامش حس این بود که من هم یکی از مخاطبهای آشنای اویم، حالا البته قابل مقایسه نیست اصلا نوشته های بی هدف و سرگردان من با نوشته های محکم و متعالی دکتر شریعتی اما بی آنکه جسارتی به مقام بلند او داشته باشم حس کردم چقدر این مخاطب آشنا داشتن حس خوبی ست و چقدر عنوان دقیقی دکتر برای کتابش برگزیده است و چقدر می خورد این عنوان به حال این نوشته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 22:16  توسط واحه  | 

 

خانمی با حدود هفتاد سال سن، که به تازگی به دلیل آب مروارید، چشمهایشان تحت عمل لیزیک بوده است، هفتهء پیش بهم گفت: "بهت میاد بیست سالت باشه"! آنچنان از حرفشان قهقهه زدم که متحیر مرا نگاه کرد! خنده ام را جمع و جور کردم و با خودم فکر کردم چه خوب بود اگر می شد با یک عمل لیزیک چشم، دنیا را قابل تحمل تر از آنچه که واقعا هست، دید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 21:37  توسط واحه  | 

 

نمی دونم چه مرگمه؟! فقط می دونم انگار اینروزا دیگه هیچ استعدادی برای لذت بردن از زندگی ندارم! پیش ترها هنوز بلد بودم از زندگی ام لذت ببرم، گاهی یک کتاب خوب می خواندم گاهی پا می شدم تنهایی می رفتم گالری نقاشی، خانهء هنرمندان، خانهء عکاسان، موزهء هنرهای معاصر و سه چهار ساعت بعد که برمی گشتم، ذهنم مشغولِ کارهایی بود که دیده بودم، گاهی ایده ای به ذهنم می رسید و مقوا و پاستل را می گذاشتم و شروع می کردم به طرح زدنِ بی هدف، ولی از دل همان طرحهایی که انگار در ذهنم فشرده شده بودند، کارهایی ساخته می شد که خودم حیرت می کردم که واقعا این تو ذهن من بود؟!...

چه بلایی سرم اومده حالا، که اصلا نمی دونم جعبهء پاستل کجاست؟! مداد رنگی های خاک خورده ام فقط ردپای مبهمی از خاطرهء روزهای قبولی دانشگاهند و کلاسهای استاد شباهنگیان...

چه زود عمرم گذشت، سه دهه، ولی برای من خیلی بیشتر و طولانی تر گذشته، حس یک آدم میانسال را دارم آدمی که بطری آب معدنی اش را ذره ذره می نوشد و شمارش معکوس برای مرگ را آغاز کرده و دائم به کی و چگونه آمدنش فکر می کند و سعی می کند بهترین شکلش را انتخاب کند و هربار که از خیابان می گذرد با خودش می گوید مرگ به سادگی یک برخورد، یک تصادف، اتفاق می افتد!

دیگه اصلا دلم نمی خواهد به زندگی فکر کنم، خسته ام از فراز و فرودهایش، از بازیهای رنج آورش، از تماشای به بازی گرفته شدنِ اینهمه انسان، از تلاشهای هیچ و پوچ برای هیچ و پوچ، از دیدن لاشهء بچه گربه هایی که مثل نوزاد انسان لطیف و زیبا در جوی خشک خیابان جان داده اند! از سرعت مهوع و دل آشوب کننده ای که زمان دارد و همه چیز را در دلش بهم پیچیده است، این گردونه را نگاه دارید، بگذارید از ارتفاع بلند این گردنه های سخت و تیز، به حضیض مرگ پرتاب شوم، شاید آنجا، در عمق آن درهء تاریک دمی بیاسایم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 22:29  توسط واحه  | 

 

دلتنگم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 13:32  توسط واحه  | 

 

دو روز گذشت و من همچنان همان آدم دو روز پیش هستم! بی هیچ تغییر و تحول مثبت! جزو آن دسته از روزه دارانی که از چارچوب های روزه داری، تنها گرسنگی و تشنگی را تاب می آورند! به این سادگی ها نیست! گرسنگی و تشنگی تنها شکلی از ریاضت است، آدمی که می تواند این ریاضت را تاب بیاورد می تواند زبانش را هم از بدگویی، ریا، تهمت و... پاک نگه دارد، می تواند بر بسیاری از خواسته های دیگرش، نیز چشم بندد، می تواندبسیاری از غیرقابل تحمل های قبلی را قابل تحمل ببیند! اما چرا من هنوز نمی توانم؟!

دو روز گذشت...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 0:1  توسط واحه  | 

 

دست خودم نیست دیگه... از بچگی همین جور بودم... اگه به یک جامدادی کهنه دل می بستم، برام می شد بهترین جامدادی دنیا و اگه مثلا از دستم پرت می شد روی زمین، بر می داشتمش، دستی به سر و رویش می کشیدم و اگه دور و برم خلوت بود، برای اینکه جامدادی دردش اومده می بوسیدمش و ازش عذرخواهی می کردم!

حالا آدم دیوانه ای مثل من عجیب نیست اگر برای گم شدن این بچه گربه همهء ذرات وجودش پُر از غم و زار زدن باشه! عجیب نیست اگه دائم بغض داشته باشه و هی چشماش پُر بشه، اما اشکها رو نگه دارد!

برای اینکه کمی آروم بگیرم و دست از دیوونگی بردارم با خودم می گم: آخه لعنتی تو آدمهای خیلی خیلی عزیزی رو از دست دادی و از دست دادنشون رو تحمل کردی، خجالت بکش که برای یک بچه گربه بی تابی می کنی...

 

... وای چه حالی دارم...

 

پی نوشت:

چرا باید خجالت بکشم؟! از چی؟! مگه بچه گربه با بچهء انسان فرقی داره، هر دو بچه اند، هر دو آسیب پذیر، هر دو مورد تهدید، هر دو بی دفاع...

راستی گرسنگی آدمها مهمتر است یا گرسنگی گربه ها؟! یا شاید گرسنگی هر دو مهم است؟! برای بعضی از مردم شاید گرسنگی هیچکدام مهم نباشد!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 15:47  توسط واحه  | 

 

حال جوجه ای را دارم که در لحظه تولد، کلافه و شتابان به پوستهء تخم مرغ نوک می زند تا بشکندش و رها شود، اما یا این پوسته از سنگ است یا من ناتوان از شکستنش... فضا برای تنفس تنگ است و بالهایم از بسته بودن، بی حرکت و بی حس شده اند و چشمهایم خسته... این پوست را چه جور باید شکست، اینجا تنگ و تاریک است و من چشمهایم نور می خواهد...

 

 

 

 نظریهء خدا مقامی رییس جمهور...

 کیهان این بار به سراغ افروغ رفت...

پیرامون نامهء کروبی...

حواشی نامهء مهدی کروبی به هاشمی شاهرودی پیرامون آزار جسمی زندانیان و تایید نامه از سوی عضو مجمع روحانیون مبارز

شما خدا نیستید (نامه ای به حاکمیت)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 8:35  توسط واحه  | 

 

بچه گربه ای که از بدو تولدش چهار ماه پیاپی شاهد ذره ذره بزرگ شدن و بالیدنش بودم حالا سه روز و سه شب است که ناپدید شده، کجاست؟! کجا غم گرفته و لرزان در تب دوری از مادرش می سوزد؟! انگار همیشه باید غمی همراهم باشد، بگذار دنیا هر جور که می خواهد بگردد، دنیای من بچه گربه هایم هستند، دلخوشی های لطیف و کوچک و بی پناهی که به من پناه آوردند و چقدر دنیا برایم تنگ و کوچک است وقتی که جایی برای پناه دادنشان ندارم، دنیا را نمی خواهم دنیایی که در آن حتی حیوانات هم تحت تبعیضند! رفاه و خوشبختی گربه های اروپایی کجا و درماندگی و دربدری و بی پناهی گربه های ایرانی کجا؟!

چشمهایش، پنجه های زیبایش، لوس بازیها و بازیگوشی هایش، دارد دیوانه ام می کند... این بچه کجاست؟! کدام دست سیاهی او را از خانواده اش دزدید...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 20:51  توسط واحه  | 

 

هنوز هم مثل دختر بچه های چهارده ساله وقتی پیشنهاد ازدواج از جانب فردی را می شنوم، گیج می شوم! دست و پایم را گم می کنم و از خودم می پرسم چگونه ممکن است بتوان با یک غریبه زیر یک سقف زندگی کرد؟! و فکر می کنم "نه" بهترین پاسخ است! و با خودم می گویم: این، آن اویی، که باید باشد، نیست! که اگر بود، من به "نه" فکر نمی کردم!

نَه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 23:28  توسط واحه  | 

 

هر سال از میانهء مرداد، بوی مهر می آید، بوی پاییز و مرا می برد به کودکی هایم، به کتابهای درسی، به حیاط مدرسه، به در و دیوار آجری اش که آنوقتها به نظرم بسیار بلند و بزرگ می آمد! به کلاس اول دبستان و اولین دوست، که فریبا بود، فریبا نوری و نمی دانم کجاست؟! کجای این دنیا؟!

این هوای نیمه مرداد برایم پُر از حس دوست داشتن هایی ست که حالا خیلی دورند، روزهای کوتاهِ باران خورده، عصرهای برگ ریز، خانهء قدیمی پدری، حیاط کوچک و نُقلی، با آن درختِ انگور مهربان، که سایه اش را تا پشت بام بالا برده بود! چقدر این خاطره ها را دوست دارم با تمام حُزن و اندوهی که در خود دارند، یادش به خیر مغازهء کتابفروشی هانی! هر سال کتابهای مدرسه و نایلون جلد و مداد و دفتر را از آنجا می خریدیم و چقدر آن دفترهای صد برگِ نو و ساده را دوست داشتم با همان جلدهای ساده و تکرنگشان، بی هیچ تصویر فانتزی از شخصیتهای کارتونی! اصلا همه حس و بوی دوست داشتنی شان به خاطر همان سادگی و بی زرق و برقی شان بود...

چقدر روزهای اول مدرسه خوب بود، چقدر روز اول شوق دیدن معلم جدید را داشتیم، چقدر بی دغدغه بودیم، چقدر ساده، چقدر پاک... انگار خودم را جایی در همان روزها جا گذاشته ام، گم کرده ام... کاش دوباره پیدا شوم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 17:41  توسط واحه  | 

 

" در شب سردِ زمستانی " بهترین آرزویی که می توان داشت، به خیر گذشتن شب است!

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

پیشنهاد می شود همهء دوستانی که امکان مهاجرت از ایران را دارند به شکل جدی به این امکان فکر کنند، من که هرچه فکر کردم برایم غیرممکن به نظر می آید اما امیدوارم برای شما ممکن شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 2:40  توسط واحه  | 

 

بعضی وقتها با همهء ذرات وجودم آرزو می کردم ایکاش در جزیره ای، واحه ای، کلبهء جنگلی ای، زندگی می کردم که به غیر از افراد خانواده و خویشانم ارتباطم با تمام دنیا و آدمهای دیگر قطع بود! این دنیای دور از آدمها شاید دنیایی بسته، محدود، تنگ و بدون رشد باشد، اما یک حُسن بزرگ دارد: آرامش...

 

بخش بسیار زیادی از افرادی که در طول روز ناگزیر به دیدنشان هستیم به روشهای مختلف، تنشهای گوناگون و روزمره ای را به وجود می آورند، تنشهایی که تاثیر مخربش گاه تا مدتها باقیست، همان که امروزی ها "انرژی منفی" می نامند!

 

 

پی نوشت:

لینک زیر هیچ ربطی به این پست اخیر ندارد اما چون ابراز عصبانیت روزنامه های دولتی را به نمایش می گذارد جالب است و خواندنش توصیه می شود!

موسسه ايران درصدد جايگزيني پيمانکار جديد براي پخت غذاي پرسنل خود است. در صورت تمايل مي‌توانيد بدين منظور داوطلب شويد. قطعا سود اين موارد نسبت به قراردادهايي که با برخي آقازاده‌ها داريد قابل مقايسه نيست؛ اما چه کنيم که بيش از اين از دستمان براي شما بر نمي‌آيد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 0:23  توسط واحه  | 

 

در اینروزهای گرم و بلند و خسته، در اینروزهای تب دار، تلخ، تیره، در اینروزهای بیهوده در بیهوده، در اینروزهای خاموش، اینروزهای سکوت و سکوت... تو بیش از همیشه همراهمی، به تنهایی ات فکر می کنم و به اوین که دیوارهای سیاهش چه جسم و روح پاکی را محبوس داشت و در خاک کرد، به دیوارهایی که سیاهترین دیوارهای عالمند... به پاکی تو و هزاران نفر دیگر چون تو و به غربت صدایتان که هیچ گوشی نشنید و به صلابت و شهامتی که تا پای مرگ رفتید اما در برابر ظلم زانو نزدید و به مرد بزرگی که همه اعتبار و آبرویش را به میان گذاشت تا در برابر خونهای پاک و به ناحق ریخته شده، حقیقت را به قربانگاه مصلحتِ امروز و فردایش نبرد، تنها صدایی که در دفاع از حریم جانهای پاکِ شما برخاست، صدای منتظری بود و این صدای حق طلبی، چه زود با تخریب و تهمت و تخطئه خاموش شد...

همیشه به لحظات آخر فکر می کنم به لحظاتی که تا اجرای حکم اعدام چند قدم فاصله داشتی به تصمیمی که گرفته بودی، به قاطعیتی که برگزیدی به "نه" گفتنت به بهای جان، به قدرت و شهامتی که تو را "تو" ساخت تا هرگز برای نجات جان خودت به دلخواه بازجویان کثیف حرف نزنی و توبه نامه ننویسی، توبه از کدام گناه؟!  "به کدامین گناه کشته شدید؟! " همیشه فکر می کنم به روزهای سیاهی که بیشتر مردم به آرامش، در خانه هایشان گرم زندگی بودند و تصورشان زندگی آرام در سایه حکومتی مقدس بود، و تنها ما و همراهان ما می دانیم که این حکومت هرگز مقدس نبوده است چه بسیار خون بی گناهان که به دست این حکومت بر زمین ریخت...

و چه روزهای سیاه و غریبی بود وقتی پس از شش ماه بی خبری، تنها نشانی از یک قبر از "تو" برای ما ماند و هنوز پس از بیست و یکسال هر هفته، هر جمعه ای که کنار خاکت می نشینم، از خودم می پرسم راستی تو همین جا زیر همین خاک هستی؟! خاطرات دیدنت، بوییدنت، بوسیدنت یکی یکی در ذهنم مرور می شوند، گویی این داغ هرروز داغتر و تازه تر از روزهای گذشته است... گاهی فکر می کنم در لحظه های انتخاب و تصمیم به دلهای ما و پرسشهای ما فکر کرده بودی به اینکه بعد از تو چه باورهایی در ما ساخته می شود، راستی اگر تو مانده بودی شاید ما هم مانند دیگران، تصویری مقدس از شیاطین داشتیم...تو رفتی و ما هر روز بهایی سنگین برای رفتنت می پردازیم، بهایی سنگین از جان و روح، اما انتخاب تو هنوز و همیشه برایم ستودنی ست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:53  توسط واحه  | 

 

 

اینروزها همه چیز مسخره است... مسخره...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 16:4  توسط واحه  | 

 

بعد از مدتها رفتم خانهء هنرمندان، چند کتاب خریدم: "نامه هایی به یک ناشناس" از آنتوان دوسنت اگزوپری که حُسن مهمش کوتاهی اش بود و اینکه ظرف پانزده دقیقه تمامش را خواندم، کتابی با نام "پابلو پیکاسو"، دو مجموعه از گزیده قصه های صمد بهرنگی و شمارهء ۱۸ و ۱۹ فصلنامهء نشان... در فضای نگارخانه گشتی زدم و تنها سه نقاشی از بین تمام کارها خوب بود و ارزش نمایشگاهی بودن را داشت، ویترین های پر از زیورآلات ابتکاری و سرامیک ها و صنایع دستی های امروزی را تماشا کردم و بعد راهرو را پشت سر گذاشتم و در اصلی ساختمان را و پله هایی را که در دو سویشان شمعدانی ها خودنما و زیبا نشسته اند و محوطه را... و در ماشین نشستم و حس کردم حالم خوب است! خوب!

حالم خوب است و ذهنم پُر، پُر از چراهایی که همه بی پاسخ مانده اند، پُر از پرسش هایی که نمی دانم از که باید پرسیدشان... برای پدر دلتنگم... برای نگاه خسته اش، برای شانه های پُر مهرش، برای غرور و تواضعش، برای سکوتش، برای لبخندهایی که سالهای آخر دیگر بر لب نداشت، برای حضورش، برای بودنش، برای شانه به شانه اش راه رفتن، چقدر اینروزها همه جا هست، هست اما نیست، نمی بینمش اما گویی نگاه نگرانش را حس می کنم، نگاهی پُر از غم...

ظیط ماشین می خواند: دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته، همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته... دانه های اشک روی گونه ام می لغزند، چشمهایم تار می بیند، با آستین اشکهایم را پاک می کنم، رانندهء عصبی کناری دستش را روی بوق می گذارد، کنار می ایستم... این بغض سنگین مدتها نفسم را بسته بود، درست یادم نیست چند وقت، چه مدت، این نفسهای بریده بریده عطش اشک داشته اند... 

در آینه نگاه می کنم تا مطمئن شوم چهره ام دگرگون نیست... پیاده می شوم، برای خرید غذای گربه های محله، به سمت مغازهء همیشگی می روم، پسرک ۱۷، ۱۸ سالهء فروشنده با تعجب نگاهم می کند و من فکر می کنم خدا کند در چهره ام دگرگونی ندیده باشد وگرنه الان با ذهن ساده و هنوز نوجوانانه اش! فکر می کند این حال و هوای یک ماجرای عاشقانه است! به هر حال رفتار و حرف زدنم که عادی ست مثل همیشه، اندک تغییر چهره ام را هم شاید بگذارد به حساب شدت گرما!...

... با انبوهی از پرسش های بی پاسخ، با اینهمه چراهایی که گرچه پاسخ بسیاری را می دانیم اما توان تغییرشان در ما نیست، غرق در روزمرگی ها می شویم، تا مشغله های بیهوده، مرهمی شود بر تمام فکرها و چراها و دردهایی که راه گلویمان را گرفته اند و نفس را بریده بریده کرده اند... 

حالم خوب است... خوب... 

 

پی نوشت:

"روزها و سوزها" نام کتابی ست، که سالها پیش خواندم الان هیچ چیز از مضمون کتاب در خاطرم نیست اما در سالهای نوجوانی که آنرا خواندم دوستش می داشتم، درست یادم نیست اما به نظرم مجموعه داستانی بود از نویسنده های ناشناس! نمی دانم بعضی کتابهای کودکی ام چه شده اند و کجا هستند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 0:54  توسط واحه  | 

 

اگر خستگی یک چاه عمیق و تنگ و تیره و تار باشد، انتهایش کجاست؟! من همان جا هستم دقیقا... اینهمه خستگی را اصلا هیچ جور نمی شود از بین برد، فقط باید تحملش کرد مثل یک واقعیت تلخ...  چقدر همذات پنداری دارم با آن شخصیت دوست داشتنیِ کارتون گالیور: "من می دونم ما موفق نمی شیم"، کاش اینجا بود با هم حرف می زدیم شاید هر دو قدری سبک می شدیم...

مانند یک بوتهء خار، یک بوتهء گَوَن همینجور در برهوت، بر ریشه هایم ایستاده ام، در برابر تمام تندبادهایی که تا مغز استخوانم را سوزانده اند، مرگ چه عاقبت شیرینی ست... کاش باد مرا با خود می برد...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 17:8  توسط واحه  | 

 

به دلیل ایراد فنی ماشین، مبلغ دویست و هشتاد هزار تومان به تعمیرگاه پرداختم، امروز به مرکز معاینهء فنی شهرداری رفتم، ایراد فنی ماشین همچنان بر جای خود باقیست، با وجود شناختی که از آن تعمیرگاه دارم و در تمام مراحل باز کردن موتور ماشین، چندین بار مراجعه و مراحل را به چشم خودم دیدم، می دانم ماشین تعمیر شده است، اما ظاهرا هنوز مشکل جایی وجود دارد... کلافه ام، حوصلهء دوباره تعمیرگاه رفتن و...

به دلیل خسارتی که ناخواسته به ماشین همسایه زده ام، امشب می خواهم بروم جهت اعتراف و عذرخواهی و تقدیم صد و بیست هزارتومان ناقابل، بهای یک اهمال کاری... گرچه دوستانی که خسارت را دیده اند می گویند خیلی ناچیزست و احتمالا با پولیش کارواش از بین می رود، من اما، ترجیح می دهم بمیرم، پیش از آنکه بمیرانندم! بنابراین ترجیح می دهم خسارت را پرداخت کنم و خلاص...

جهت تمدید یکسالهء بیمه شخص ثالث، باید یکماه دیگر حدود دویست هزارتومان پرداخت کنم، که واقعا پول زور است وقتی بیش از شش سال، حتی یک کوپن بیمه نامه ات را، استفاده نکرده باشی...

قراردادم با مدرسه خرداد ماه تمام می شود و به دلایل متعدد با شغل معلمی خداحافظی خواهم کرد، روزهای بی پولی در راه است...

چقدر همه چیز زندگی به شکل مسخره ای با پول گره خورده است!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 14:26  توسط واحه  | 

 

این هوای پُر از تازگی اردیبهشت به همهء موجودات جان می دهد، درختها سرحال، برگها شاداب، گوسفندها مست از عطر علف، گاوها آرام و راحت، گربه ها در حال چُرت زدن زیر نسیم، پرنده ها غرق آواز، چقدر این انتخاب نام ماهها هوشمندانه بوده است چقدر نام اردیبهشت روی این ماه نشسته...

آدم دلش شعرهای سهراب سپهری می خواهد و سفرکاشان!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 9:47  توسط واحه  | 

 

غروب از خدا پرسیدم:

" بنده ای خسته تر از من در دنیا هست؟!"

و خودم از جانب خدا پاسخ گفتم:

" زیاد، فراوان، آدمهای خسته تر از تو در دنیا، زیادند، خیلی زیاد، خیلی خسته، خسته تر از تو"

من به فکر فرو رفتم...

خدا در سکوتی عمیق...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 1:11  توسط واحه  | 

 

صبح ماشین به سختی روشن شد، یادم افتاد خیلی وقت است آب باطری را ندیده ام، در مخزنهای باتری را یکی یکی باز کردم و دیدم بله، سه تا از خانه ها تقریبا دیگه داشتند خشک می شدند، آب باطری را از صندوق عقب درآوردم و یکی یکی در مخزن ها ریختم و قوطی خالی اش را روی صندوق عقب ماشین همسایه گذاشتم، چون نزدیک ترین جای در دسترس بود نمی دانم چرا قوطی را روی زمین نگذاشتم...  صندوق عقب و کاپوت را بستم و آمدم قوطی خالی آب باطری را بردارم در سطل آشغال بیندازم که چشمتان روز بد نبیند، ته قوطی آغشته به آب باطری بوده و همانطور که لکهء ته استکان چای، دایره ای قهوه ای رنگ روی رومیزی سفید بیندازد، یک دایرهء نارنجی رنگ روی صندوق عقب ماشین سفید و صفر همسایه افتاده، بعدازظهر هم ایشان وقتی داشت ماشین را تمیز می کرد متوجه این لکه شد و هرچه سعی کرد نتوانست آنرا پاک کند، از صبح دارم با خودم فکر می کنم چه جوری بروم به همسایه محترم بگویم این لکهء نارنجی به خاطر اهمال کاری و سهل انگاری من است و با چه زبانی عذرخواهی کنم و عذرخواهی من چه فایده دارد، اگر بفهمد کار من بوده آنقدر عصبانی می شود که حالش از ریختم بهم می خورد و دارم می میرم از عذاب وجدان که چه جور باید این اشتباه وحشتناک را رفع و رجوع و جبران کنم، اصلا روی این را ندارم که بروم برای آقای همسایه توضیح بدهم باعث چه افتضاحی شده ام...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 20:47  توسط واحه  | 

 

خیلی از آنهایی که مرا می شناسند می گویند از ایران برو، تو با این تیپ روحیه، آنجا زندگی ایده آلی خواهی داشت، آنجا هیچکس کاری به کار دیگران ندارد، همه مطابق میل شخصی شان زندگی می کنند، آنجا چارچوب ها گسترده ترند، آنجا فکرها از تعصب و جمود و احساسات آزاد است، آنجا آدمها خودِ خودِ خودشان هستند بی هیچ ریا و ظاهرسازی، هر آدمی را همانگونه می بینی که واقعا هست، وقتی در کار خودت خبره باشی مسیر پیشرفت برایت هموار است، نیاز به هیچ وسیله و معارفه و تعریف و تعارفی نداری، آنجا از در و دیوار انگیزه می بارد برای زندگی کردن، برای زندگی خوب و باکیفیت داشتن، آنجا آدمها به واسطه معرفی این و آن بالا نمی روند به مدیریت نمی رسند که مجبور باشی در هر فضای کاری جوجه ای را به عنوان مدیر بشناسی و در هرکاری ناگزیر باشی برای این جوجهء بی تجربه، کلاس توضیحات تخصصی به زبان ساده بگذاری، تا بفهمد دلیل این کار و آن طرح چیست، آنجا آدمهایی مدیر تو خواهند بود که در مقایسه با تو متخصص تمامند و از کارکردن در کنارشان، حس آموختن و رشد یافتن خواهی داشت...

و من شاید زیادی ساده ام! که فکر می کنم اگر بروم، حتی برای گربه ها و کلاغ ها و گنجشکهای وطنی دلتنگ می شوم، برای تمام خانه های کاهگلی، همین میدان نزدیک خانه، افطارهای ماه رمضان، چنارهای بلند خیابان، آفتاب ظهر تابستان... خاطره های مبهم گذشته که ردپای مبهم شان را هنوز پس از غبار بیست سال، در کوچه های خانهء قدیمی، می توان حس کرد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 18:54  توسط واحه  | 

 

حالم داره از زندگی و از اینکه مجبورم تحملش کنم بهم می خوره... چقدر بیگانه ام با زندگی... حالم داره بهم می خوره از این اخلاق مزخرفی که همیشه خودم را در برابر دیگران موظف می دانم و دیگران را نسبت به خودم، صاحب حق... حالم بهم می خوره از اینکه هیچوقت به راحتی و آسایش خودم فکر نمی کنم، حالم بهم می خوره از اینکه هیچ چیز، اونجوری که دلم می خواهد نیست و من فقط با همه چیز سازگار می شوم، حالم از این سازگار بودنِ مزخرف، بهم می خورد... حالم بهم می خوره از این صبر و تحمل بیش از حد و بیهوده... حالا بهم می خوره از این تکرار همیشگی هر روز... دلم می خواست تو یه جزیره بودم... یه جای دور یه جایی که حتی زبان مشترک با هیچکس نداشته باشم... یک اتاق در ساحل و یک پنجره رو به دریا به آفتاب... جایی که می شد یک پیراهن بلند سفید بپوشم، پابرهنه روی شنهای گرم و مرطوب راه بروم، روی یک تخته سنگ ساحلی چمباتمه بزنم و با دستهایم روی زانوها، تکیه گاهی برای سرم بسازم، موهایم را در باد رها کنم، ساعتها در سکوت دریا را تماشا کنم و به صدای امواج گوش دهم...

             

عکس از گوگل برداشته شده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 18:53  توسط واحه  | 

 

می گویند "درد" یک هشدار است، یک آلارم، یک اعلام خطر، تا بفهمی که یک مشکلی هست، یک بیماری، یک اختلال وضعیت و به دنبال درمانش و سامانش باشی! اما من هیچوقت هیچ دردی را جدی نگرفته ام، همیشه فکر کرده ام این یک سَردردِ گذراست، این درد کتف و شانه و دست و قفسهء سینه عصبی ست، ناشی از خستگی، کم خوابی و فکر و خیالهای مشوش، یک هفته، با هشت ساعتِ کامل خواب، همه اش رفع و رجوع می شود...

اما بالاخره روزی می رسد که یک دردِ واقعا جدی سلولها را در خود می پیچد، آنروز چه حسی باید داشته باشد؟! یک حس عجیب، گریه و خنده توامان، غم و شادی پیچیده در هم، غم دلتنگی و جدایی از همه دوست داشتنی هایت گریه و ترس از وضعیتی که پیش رو داری و شادی سبک شدن، تمام شدن، رها شدن از همه خستگی ها...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 10:24  توسط واحه  | 

 

خیلی پیش آمده که به تلخترین حس فکر کنم و به نظرم حسی تلخ تر از گمشده داشتن نیست، اینکه همهء لحظاتت به انتظار بگذرد و پی در پی نگران بودن که: برمی گردد؟ پیدا می شود؟ دوباره می بینمش؟ کجاست؟ در چه وضعی ست؟ اگر حال خوبی داشت باید یکجوری باخبر می شدم و...

حس خیلی تلخی ست، اینکه تمام لحظات با التهابِ "بودن یا نبودن" یک عزیز بگذرد، اگر بدانی دیگر نیست تلخ است، بسیار تلخ، اما اگر ندانی که هست یا نیست و اگر هست در چه وضعی به سر می برد بسیار تلخ تر ست...

اما تمام این تلخی گزنده به چه حلاوت بی همتایی می رسد وقتی که در عین ناامیدی و ناباوری آن عزیز پیش رویت می ایستد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 12:15  توسط واحه  | 

 

درست یا غلط؟ نمی دانم!... اینروزها بیش از همیشه در امروزم! اینروزها هیچ دریغ گذشته را نمی خورم و هیچ نگران آینده نیستم! اینروزها پُر شده ام از یک بی حسی خوب! یک بی حسی مثبت! یک بی حسی سازنده! بی هیچ شوقی و بی هیچ حُزنی! اینروزها همه چیز در امروز می گذارد، در همین روزمرگی های معمولی و پیش پا افتاده و چقدر در امروز زندگی کردن خوبست، گویی شانه هایم آزادند، ذهنم ساده و بی رویا، بی تشویش، اینروزها همهء کارهایم را خوب و دقیق و درست انجام می دهم، اینروزها برنامه های درسی ام برای دانش آموزان حساب شده تر از همیشه است و هر کلاس را که تمام می کنم حس می کنم نسبت به کلاس هفتهء پیش کلی مطلب تازه به بچه ها گفته ام و با اینکه آخر سال است فراوان درسها و تکنیک های تازه است که هنوز فرصت آموختنش به آنها را دارم... اینروزها مانند همیشه به گربه ها فکر می کنم و به زندگی سخت و محدودشان و به اینکه گربه ها با چه تیزبینی و هوشی به زندگی های اشرافی علاقه دارند! کافیست در یک خانه باز باشد تا گربه ای آرام و باوقار برود مبلی نرم و راحت را برای چُرتِ میانِ روزش انتخاب کند! آنها زندگی اشرافی را می فهمند و دوست دارند، از ناچاریست که در پستوی خانه ها و انباری ها و موتورخانهء ساختمان ها لانه می کنند، از شر ما آدمهاست که به این مکانهای دور و پرت و تاریک پناه می برند وگرنه آنها عاشق فرشهای نرم و مبل های راحتند!

اینروزها از کنار همهء آدمها می گذرم انگار هیچکس را نمی بینم! شاید از خودخواهی ست! اما این ندیدن آدمها چه خوبست! خوبست که فکرت به هیچکس مشغول نشود خوبست که به چراهای دیگران فکر نکنی! خوبست که به هیچکس پاسخگو نباشی خوبست که خودت باشی، خودِ خودِ خودت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 16:46  توسط واحه  | 

 

به دعوت دوست عزیز وبلاگی رامک نویسندهً وبلاگ "نامه های من"، بنا شد قانون های زندگی خودم را بنویسم:

۱. رییس جمهور، مدیر عامل، آبدارچی، راننده، دکتر، مهندس، استاد، سرایدار، فروشنده، خیاط، آرایشگر، معتاد، دزد... همه اینها برای من از احترام کاملا یکسانی برخوردارند همان میزان احترامی را که در ارتباط با استادان دانشکده ام در رفتار و کلامم داشته ام، دقیقا همان اندازه از احترام را در برخورد با سرایدار و کارمندان خدمات دانشکده و محل کارم داشته ام، معتقدم همه مخلوقات خداوند چون اثر او هستند متعالی و عزیزند، مگر آنهایی که شیطان در همهء ذرات وجودشان رسوخ کرده است...

۲. باید مستقل و متکی به نفس بود، بدون کمترین وابستگی به هیچکس.

۳. در ارتباط با هر دوستی باید حریمهایی نگاه داشت، نه بیش از حد صمیمی باش و نه درگیر زندگی شخصی دیگران شو.

۴.هرگز از هیچکس متوقع نباش، هرچند توقعی کوچک، توقعاتِ برآورده نشده، عقده ها و گره های فروخورده خواهند شد، برای آزادی و رهایی خودت، آدمها را در همان حد که هستند تحمل کن.

۵. به آینده فکر نکن و به گذشته هم، هر دو بیهوده است.

۶. اعتماد نکن، در لحظه ای که تصمیم به اعتماد بگیری، با دست خودت قربانگاه خودت را ساخته ای.

۷. حیوانات و گیاهان، همان اندازه از حق حیات و لذت بردن از مواهب زندگی برخوردارند، که انسان.

۸. هر آدمی، هر قدمی که در زندگی بر می دارد و هر کاری که انجام می دهد، اولین انگیزه اش ارضای خودخواهی اش هست.

۹. هرگز منت نگذار، آدمهای کم ظرفیت و حقیر و کوچک به خاطر هر کار کوچکی منت می گذارند.

۱۰. از دو دسته از آدمها همیشه دور بمان: آدمهای حسود و آدمهای بیش از حد کنجکاو و فضول، حسودها هرگز تاب تحمل راحتی و آرامشت را ندارند و فضولها دائم با سرک کشیدن در زندگیت، آسایشت را سلب می کنند.

۱۱. اهل معامله نباش، اگر هدیه برای دیگران می گیری یا کار بزرگ و مهمی برای فردی انجام می دهی منتظر تشکر نباش و چشمداشت به جبران نداشته باش، این صفت آدمهای خسیس و کوچک است.

۱۲. نه بیش از حد مهربان باش، نه بیش از حد جدی، جذاب باش اما توام با دافعه، جاذبهء بدون دافعه زمینهء سوء استفاده است.

۱۳. سر در لاک خود داشته باش، آرامشی بزرگتر از تنهایی نیست.

۱۴. برای خودت زندگی کن، آنگونه که می خواهی، دنیا کوتاه است و اگر از خواسته هایت چشم بپوشی و برای دیگران زندگی کنی، روز مرگ برایت روزی پر از حسرت خواهدبود.

۱۵. اخلاص، اخلاص، اخلاص، باارزش ترین صفتی که اگر همهء ما از آن برخوردار بودیم، زمین، همان بهشت وعده داده شده بود.

۱۶. همیشه منتظر مرگ باش، این انتظار همهء سختی های زندگی را قابل تحمل می کند و همهء رنجها را بی اهمیت.

 

 از نویسندهء وبلاگ کرگدن و نویسندهء وبلاگ بادهای بنفش تیره می خواهم چنانچه وقت و امکانش را دارند این بازی را ادامه داده و قانون های خودشان را بنویسند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 22:49  توسط واحه  |