|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
شاید شب عاشورا، سپاهیان امام حسین علیه السلام، با عزیزانشان خداحافظی کرده اند، آن شب، زینب شاید، شانه به شانهء برادرش عباس، قدم زده است، شاید چشم در چشم امام حسین، لحظاتی فقط گرمای نگاه او را به خاطر سپرده است، شاید با نگاههای مادرانه، پسران جوانش را بدرقه کرده است، شاید محو تماشای رفتار دلنشین پسران برادر شده است و قامتِ بلندشان را ستوده، شاید آن شب، نفس به نفس با برادرش عباس، هم کلام شده باشد، شاید آن شب به فردا، به جدایی و یک به یک دل بُریدن، از این پشتوانه های محکم و مهربان، فکر کرده باشد، شاید آن شب، از تصور به خاک افتادنِ قامتِ زیبای هر یک از عزیزانش، با نگاهی خیس از اشک، رفت و آمد و تکاپوی آنها را، به تماشا نشسته باشد، بی شک اگر زینب نبود، حالا یک همسر شهید پس از سالها، در بی حُرمتی ها، می شکست، اما حالا زن صبور و پاک و پاکدامن امروز حتما دلش را کنار دل زینب سلام الله علیه، می گذارد...
دعای قافله: ای حسین عزیز به محبتی که از تو، در دل داریم دستهایمان را بگیر، مباد که نام تو بر زبان داشته باشیم و چون اهل کوفه، پشتِ سر یزید ایستاده باشیم.
هیئت وبلاگی سبو و لینک هم هیئتی ها
مطلبی که سال گذشته برای هیئت نوشتم
پی نوشت:
۱. محرم ماه حرام است و من نمی دانم چرا ۱۴ قرن پس از امام حسین علیه السلام، اینجا مرکز شهر تهران، صبح روز تاسوعا، پُر از نیروهای گارد ویژه است با کلاهخود و سپر و باتوم و ماشینهای حمل سرباز! دیگر محمدرضا پهلوی هم می دانست تاسوعا و عاشورا، تجمع قانونی و غیرقانونی نداریم!
۲. بر اساس اسناد معتبر تاریخی و مقاتل، حضرت عباس علیه السلام نیز، صبح روز عاشورا به شهادت رسیده اند، اما برای بزرگداشت ویژه و جداگانه، روز تاسوعا را به نام حضرت، نسبت داده اند.
امام حسین شکست خورد، عصر عاشورا، از سپاه او یک تَن زنده نماند، شکست، شکست...
اما، بدون شک، سپاه حسین علیه السلام، تنها سپاهِ شکست خوردهء تاریخ بشریت است، که ۱۴ قرن برای کشته شدگانش، بزرگداشت برگزار می شود، آخر اینگونه شکست خوردن، کار هر آدمی نیست، برای شکستی تا این حد بزرگ، باید بسیار بزرگ بود، با سینه ای گسترده و قلبی بزرگ و رئوف...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه !
جز پيش پا را ديد نتواند !
که ره
تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من !
ای ترسای پير ييرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ... !
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !
منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم
حريفا ! ميزبانا !
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا !
گوش سرما برده است اين !
يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است !
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .
زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م.اميد)
تهران ، ديماه 1334
دایی مادر پیرمردی بود قدبلند، راست قامت، مهربان اما جدی و قاطع و به شدت سنتی، خانه ای داشت بزرگ و باصفا، با معماری کاملا سنتی و ایرانی، خانه ای با حیاط مرکزی، در این نوع معماری وارد خانه که می شوید یک هشتی قرار دارد و راهرویی که به حیاط می رسد، در دو سوی این راهرو، دو در هست یکی به بیرونی یا مهمان خانه باز می شود و در دیگر به اندورونی یا نشمین باز می شود. از هشتی می گذریم و راهرو را پشت سر می گذاریم، وارد حیاط می شویم، معمولا یک حوض بزرگ در میانهء حیاط است و دور تا دورش باغچه ای پُر از گل و گیاه و دورتا دور حیاط، اتاق هست، که معمولا اتاق ها، سه تا چهار پله از سطح حیاط بالاترند، به این ترتیب که سه چهار پله بالا می روید وارد راهرویی باریک می شوید، دو در، در دو سویش قرار دارد و هر یک به اتاقی باز می شود.
این معماری ویژهء ایرانی چند ویژگی مهم دارد:
اول اینکه به خاطر حیاط مرکزی و قرار گرفتن اتاقها دور تا دور حیاط از خانه های همسایه هیچ اشرافی به داخل حیاط وجود ندارد و حیاط و اتاقها از خانه های همسایه دیده نمی شوند بنابراین ساکنین خانه به معنای حقیقی کلمه از هر نگاه مزاحمی در امانند!
دوم اینکه به دلیل جدا بودن اندرونی و بیرونی اعضای خانواده آرامش بیشتری دارند مانند آپارتمانهای امروزی نبوده که وقتی مهمانی به خانه بیاید تمام خانه و زندگی از حضور مهمانان بهم بریزد مهمان خانه ای جدا بوده که بسته به تمکن صاحبخانه می توانسته است شامل چندین اتاق باشد.
سوم اینکه حوض، فواره ها، ماهی های قرمز و گلهای باغچه و درختان میوه و سرو، تصویر های دلنشین و روحبخش خانه بوده اند و غروب ها با آبپاشی باغچه، بوی کاهگل و خاک باران خورده، گویی همه عطرهای خوشبوی عالم را در جان آدم می ریخت.
بگذریم دایی مادر سالها پیش چشم فروبست و فرزندانش آن خانهء زیبا را کوبیدند و جایش یک آپارتمان نخراشیده و نتراشیدهء چهار طبقه بالا رفت.
گاهی فکر می کنم ما چه خوشبخت بودیم که همچین خانه ها و زیبایی هایی را دیدیم، چقدر تماشا کردن ماهی های قرمز درشت، در آن آب سبز حوض مستطیل آبی رنگ، برایم شور انگیز بود، ولی بیچاره بچه های حالا...
پی نوشت:
این پست کرگدن بهانه ای شد برای نوشتنم.
برای تغییر حال و هوای این وبلاگ هم که شده، دعوتتان می کنم به خواندن شعر طنزی از آقای سعید بیابانکی:
شكر ايزد فنآوري داريم
صنعت ذرهپروري داريم
از كرامات تيم مليمان
افتخارات كشوري داريم
با نود حال ميكنيم فقط،
بس كه ايراد داوري داريم
وزنهبرداري است ورزش ما
چون فقط نان بربري داريم
ميتوانيم صادرات كنيم
بس كه جوكهاي آذري داريم
گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
صد و ده و كلانتري داريم
خواهران از چه زود ميرنجيد
ما كه قصد برادري داريم
ما براي اثبات اصل حجاب
خط توليد روسري داريم
اين طرف روزنامههاي زياد
آن طرف دادگستري داريم!
جاي شعر درست و درمان هم
تا بخواهي دري وري داريم
حرفهامان طلاست سيسال است
قصد احداث زرگري داريم
ما در ايام سال هفده بار
آزمون سراسري داريم
اجنبي هيچكاك اگر دارد
ما جواد شمقدري داريم
تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبري داريم
هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابري داريم
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
پی نوشت:
دنیا چقدر می ارزد؟!
زانکه می گفتی، نِی ام با صد نمود
همچنان در بندِ خود، بودی که بود
پی نوشت:
حتما در این دنیا، هستند آدمهایی که با تمام وجود، از دنیا و تمام تعلقاتش فارغ باشند...
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.
سگ اصحاف كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد!
مشاعره یکی از تفریحاتِ باکلاس بچه مثبتهای دبیرستانی بود! اما من هیچوقت برنده نمی شدم! با اینکه بیشتر ابیات حافظ را حفظ بودم و شعرهای دیگری از شعرای دیگر، حضور ذهن لازم را نداشتم! گاهی شعری که رقیبم می خواند، آنقدر برایم تازگی داشت و در آن غرق می شدم، که اصلا یادم می رفت آخرین حرفِ بیت، چه بوده است!
امشب دلم یک عالمه شعر تازه خواست، فکر مشاعرهء مجازی به سرم زد! بیت اول را من می نویسم به گمانم باید از رهی معیری باشد این بیت، اولین نفری که کامنت می گذارد باید با "ی" شروع کند و به ترتیب هر کامنت گذار جدید با آخرین حرف از بیتِ کامنت گذار پیشین:
خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل، سراپایی
نداری غیر از این عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه فهمیدم
که بر دیدار طاقت سوز خود، عاشقتر از مایی
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق
قهرمانان را بیدار کند...
"زنده یاد سهراب سپهری"
پی نوشت:
شاید بعضی کلمات شعر را پس و پیش نوشته باشم چون به کتاب رجوع نکردم و همین طور از روی حافظه ام نوشتم!"
زنده یاد "مهدی اخوان ثالث (م.امید)" شعری دارد به نام: "قصهء شهر سنگستان"، این شعر روایتی ست از زبان دو کبوتر نشسته بر شاخه های سدر، در کویر، این دو، روایتِ جوانی را می گویند که در سایهء درخت سدر آرمیده است، راجع به او از هم می پرسند و یک به یک نشانه هایی از بهرام ورجاوند، گیو، گودرز، گرشاسب در او می بینند تا آنجا که به یقین می رسند این شاهزاده ایران است، قطره های عرق بر پیشانی اش دریاهای مُرده اند، و خال رخسارش نه نقش و نگار که اثر سوختنهاست، شاهزاده ای که دزدان دریایی، استعاره از اسکندر مقدونی، قوم جادوان کنایه از اعراب و خیل غوغایی استعاره ای از مغولها، سرزمینش را به تاراج گرفته اند... دو کبوتر غمگنانه سخن می گویند و به دنبال چاره جویی برای شاهزاده اند تا آنجا که شاهزاده خود سخن می گوید از اینکه باید به دنبال دخمه ای، (گور، قبر) برای مرگ باشد:
" غریبم، قصه ام چون غصه ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو، اسب من مُرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست،
غم دل با تو گویم غار!
کبوترهای جادوی بشارت گوی،
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند.
من آن کالام را دریا فروبرده،
گله ام را گرگها خورده،
من آن آوارهء این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود، اما بشارتها!
ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگینم، غار!
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگها را یک به یک در چاه.
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم، لیک
به جای آب، دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: " آه ".
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنیتر ز آنکه در بند دماوند است.
پشوتن مرده ست آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گُرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟..."
سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت.
تو پنداری مُغی دل مرده در آتشگهی خاموش،
ز بیداد انیران شِکوه ها می کرد.
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
غمان قرنها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد.
"... غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟"
صدا نالنده پاسخ داد:
"...آری نیست!"
پی نوشت ۱ : شاه بیت این شعر:
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
میترا از الهه های مقدس ایران باستان است، بعدها آناهیتا یا ایزدبانوی آب ها از میترا اقتباس شده است در فرهنگ اسلامی اینکه آبها را مهریه حضرت زهرا سلام الله علیه می دانند از همین پیشینهء فرهنگی اقتباس شده است، بیشتر تندیسک های کوچکی که از میترا باقیمانده بازو شکسته هستند. شاید چون این الهه حالتی دست به سینه داشته و به دلیل فرسایش، دستها از بخشی که خم شده اند شکسته اند.
تکرار پیاپی و آهنگین دو حرف " شین " در دو عبارت: "شکایت" و "شکسته بازوان" آهنگ شکست و شکستن را تداعی می کند.
پی نوشت ۲ : بسیاری از ادبا معتقدند اگر فردوسی در زمان ما یود به زبان امروز اخوان ثالث شعر می گفت، یا در حقیقت شعر اخوان ثالث در وزن، کلام، آهنگ و انتخاب کلمات، از شعر فردوسی الهام گرفته است.
چند روز پیش جدیدترین مجموعه از ترانه های احسان خواجه امیری را گرفتم، به نظرم مضمون و محتوای بیشتر ترانه ها نسبت به کارهای قبلی اش ضعیف است اما بین تمام ترانه ها، دو ترانه زیباست:
می خواستم بهت بگم چقد پریشونم، دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی، به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بدونم دنیات آرومه، که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه، که بیشتر از خودم قَدرتو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟
تو می خندی... چه شیرینه... گذشتن... تازه می فهمم!
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه، دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من، تو خوشبختی همین بسه برای من
"سارا برزویی"
خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ خودش از حسرت ما باخبر بود
خدا ما رو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم، می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من نه می شه زنده باشم، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما تو می دونی چقدر دلگیر این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم داره رو دست ما می میره این عشق
" افشین یداللهی"
از کتاب بابا لنگ دراز نوشتهء جین وبستر:
باور کنید ناراحتی های بزرگ نیست که صبر و بردباری لازم دارد بلکه این ناراحتی های خُرد خُرد و جگر سوراخ کن را با تبسم برگزار کردن حقیقتا روحیه لازم دارد و من سعی می کنم این روحیه را به دست آورم می خواهم به خودم تلقین کنم که زندگی یک صحنهء بازی است و من باید آنرا با مهارت بازی کنم و اگر ببرم یا ببازم در هر حال شانه ها را بالا بیندازم و بخندم، چه ژولیا جوراب ابریشمی بپوشد و چه هزارپا از سقف بیفتد شما هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.
همیشه جودی شما
...
من با این فلسفه که یاس و نکبت و غم، قوای اخلاقی را تقویت می کند مخالفم، افراد سعادتمند و خوشحال هستند که مهر و محبت می بخشند، من به اشخاص بدبین و از زندگی بیزار ایمان ندارم امیدوارم بابا شما به زندگی بدبین نباشید.
...
من به نیت خوشبختی از شانهء راستم به ماه نگاه کردم.
...
آدم هوس چیزهایی که مزه اش را نچشیده هرگز نمی کند ولی بعد از اینکه یکبار مزهء نعمتی را چشید آنوقت دیگر محرومیت از آن مشکل است برای اینکه آنوقت آدم خود را به داشتن آن نعمت ذی حق می داند، زندگی کردن با ژولیا و سالی به معتقدات رواقی من لطمه می زند. آنها از کودکی هرچه خواسته اند در دسترسشان بوده است آنها سعادت را حق خود می دانند به نظر آنها آنچه را دلشان طلب کند دنیا مدیون آنهاست شاید هم واقعا همینطور است برای اینکه دنیا این دِین را قبول دارد و در ادای آن کوتاهی نمی کند ولی این دنیا از روز اول ثابت کرده است که به من دینی ندارد.
...
راجع به مذهب با سمپل ها صحبت کردن خالی از خطر نیست خدای آنها (که دست نخورده از اجداد خود به ارث برده اند) نظر تنگ، غیرمنطقی، خسیس، منتقم و متعصب است شکر خدا که من هیچ خدایی از هیچکس به ارث نبرده ام من آزادم خدای خود را آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب کنم. خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیزفهم اتفاقا خیلی هم شوخ است.
...
شاید اگر آنقدر آمرانه صحبت نکرده بود کاملا تسلیم شده بودم یواش یواش ممکن است کسی بتواند مرا اغوا کند ولی هرگز نمی توان مرا مجبور به کاری کرد. خلاصه آقا جروی می گفت که من دختری مستبد، یک دنده، حرف نشنو و خُل هستم ( اینها فقط چند تا از نسبتهایی است که به من داد که قابل نوشتن است! بقیه را فراموش کرده ام) و می گفت من قوهء تشخیص ندارم و نمی فهمم که چه برای من خوب و چه چیز بد است و باید بگذارم بزرگترها در مورد من تصمیم بگیرند... خلاصه تقریبا کار ما به مجادله کشید.
...
من حق ندارم بدون اعتبار قرض کنم برای اینکه یک وقتی دنیا حق مرا نمی شناسد و رد می کند مثل اینکه من با گفتن این عبارت در گردابی دست و پا می زنم ولی امیدوارم شما مقصود مرا درک کنید. در هر صورت من قویا معتقدم که صحیح ترین راهها اینست که این تابستان درس بدهم و برای ادارهء خود قدمی بردارم.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
" زنده یاد فروغ فرخزاد "
در شبِ سردِ زمستانی
کوره یِ خورشید هم،
چون کوره یِ گرم چراغ من، نمی سوزد.
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فرو بسته به یخ، ماهی که از بالا می افروزد
من چراغم را، در آمد رفتن همسایه ام افروختم
در یک شب تاریک،
و شب سردِ زمستان بود،
باد می پیچید با کاج،
در میانِ کومه ها خاموش
گم شد او از من، جدا زین جاده یِ باریک
و هنوز قصه بر یاد است،
وین سخن آویزه ی لب:
" که می افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل، می اندوزد؟ "
در شبِ سردِ زمستانی
کوره یِ خورشید هم،
چون کوره ی گرم چراغ من، نمی سوزد.
" زنده یاد نیما یوشیج " ۱۳۲۹
آمد.
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها.
عریانی دستان من ندید.
اما
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت.
رفت.
اکنون، اشباح از میانهء هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلکهای من اعدام می شود...
" زنده یاد خسرو گلسرخی "
پی نوشت:
تاریخ اعدام ۲۹ بهمن ۱۳۵۲
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم، عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهء پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که "می بینم" بگیرد جای "می گویند" های ما
نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعدهء آینده های ما
" زنده یاد قیصر امین پور"
گربه، انسان، ادیان! ...................................................................
ارتباط گربه و انسان به دورهء باستان باز می گردد، محمد {رسول الله صلی الله علیه و آله} پیامبر مسلمانان فرمود:
" فردی که گربه ای را خوابیده بر، رَدای خویش می یابد، اگر آن قسمت از رَدایش را بریده و جدا کند بهتر از آنست که خواب گربه را بر هم زند."
شواهد مبنی بر همزیستی انسان و گربه به ۶۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد، در واحه ای از درختان سرو، باستانشناسان استخوانهایی یافتند از گربه ها، انسان ها و موشهای به خاک سپرده شده با هم! (در ۱۹۹۷)
گربه ها در بسیاری از فرهنگها خودشان را عزیز کردند به خاطر مهارت مفیدشان در شکار موشها، پاکیزگی و نظافت، رفتار و زیبایی شان. به تازگی گربه های ماده نیز به خاطر مهر مادری نیرومندشان درخشش یافته اند. برای نمونه در آتش سوزی یک خانه، گربه در مدت زمانی کافی، به سمت خانه می دود و باز می گردد، تا یکی یکی، بچه هایش را از آتش نجات دهد. گربه می تواند با آداب اجتماعی انسانها سازگار شود. آنها را از یک فروشگاه حیوانات بخرید و بپرورید، یا از خیابان نجات دهید، آنها در یک خانوادهء صمیمی، همراه می شوند، آنها به شدت باارزشند. نگهداری از گربه ها جنبهء فرهنگی ندارد، هرچند که در مصر باستان جنبهء فرهنگی نیز داشته است... شاید علاقمندی انسان به گربه باز می گردد به اشتیاق گربه ها برای شکار موشهایی که حبوبات و دانه ها را می خوردند، بدون اینکه گربه ها مصرف کنندهء دانه های خوراکی باشند.
آنها همچنین کمک می کردند به پیدا کردن پرندگان شکار شده در مرداب مانند سگ ها، گربه های اهلی شاید از حدود ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد در مصر بوده اند. آنها معمولا وقتی بچه گربه بودند در جنگل گرفته شده و اهلی می شدند. گربه های خانگی در مصر احتمالا از نژاد گربه های وحشی آفریقایی و گربه های سیاه کوچک بوده اند. عکسها نشان می دهد گربه های خانگی در پادشاهی میانه پیدا شده اند اما اسکلت های گربه ها به قبل از دورهء پادشاهی باز می گردد. خانهء اصلی گربه ها جاییست در شرقِ نزدیک، چندان که آنها ممکن است بومی مصر باشند با وجود این عده ای از مردم معتقدند که گربه ها ممکن است از ایران وارد شده باشند حدود ۴۰۰۰ سال قبل یا از "نوبیا" در هنگام پادشاهی جدید، آنها شکار می کردند کفچه مار، افعی، موش صحرایی و دیگر جانوران مضر برای انسان را.
پیوند میان گربه ها و انسان ها از حدود ۱۰۰۰ سال پیش فرو ریخت! و گربه ها مانند سایر حیوانات مجاز و شایستهء معاشرت نبودند! گربه ها همچنین مورد سوء استفاده های فراوانی قرار می گیرند که موافق با طبیعتشان نیست...
از ۱۰۰۰ تا ۳۵۰ پیش از میلاد گربه ها مقام خدایان را داشته اند و مانند آنها پرستش می شده اند. اولین رب النوع گربهء مصری "مفدت" بوده است که در متن نوشته های اهرام {خط تصویری هیروگلیف}، نمایش داده شده و ماری را با سر پنجه اش کشته است. "مفدت" را شاید بتوان تفسیر کرد به یک "پیشرو" در فرهنگ مصری در صورتیکه در میان گربه خدایان "بستط" رب النوع تودهء خانواده هاست. همهء گربه ها مورد احترام بودند چون جلوه ای از "بستط" بودند این خدایان مصری نقشهای فراوانی داشتند، خدای باروری و حاصلخیزی، خدای ماه و مهتاب و همچنین خدای پشتیبانِ تمام گربه ها، این نقشها بر می گردد به بستط، گربه خدایی که دختری زیبا با سر گربه و بدنی انسانی بود. در اسطوره شناسی مصری "بستط" با خدایان و الهه ها پیوند دارد...

خدای شیر سر، "سِخمِت" و نقش او بر سرنوشت بشر، موجودی افسانه ای (ابولهول یا اسفنکس) با نمایی چون شیر به زودی در کارگاه هنری مصریان پرداخته شد، اسفنکس سری از فرعون دارد و بدنی از شیر، نمایش قدرت و اهمیت فراعنه. از نظر "آلبرایتون" سِخمِتِ شیر سر، خدای سرنوشت است. نظارت بر الواح سرنوشت، بنابراین سرنوشت بشر در دستان او قرار گرفته یا به عبارت بهتر سرنوشت در پنجه های اوست. پیکره اش پوشیده از طلا در حالیکه پوششی آراسته بر سَر دارد و تختی پادشاهی در بَر. "سِخمِت" سمبل خورشید سوزان در آیین مصریان است. او رب النوع باروری و پشتیبان جوانان و ضعیفان است و خدای جنگ و ویرانی. شرح داستان اینکه: او یک روز خواهان کشتار همهء بشر می شود، سپس می کشد و خون بسیاری می نوشد، خدای خورشید در آخر، کشتار خود را پایان می دهد با نوشیدن آب انار که مانند خون به نظرش می رسد، "سِخمِت" خون خودش را می نوشد و دچار نسیان و فراموشی می شود!
... وقتی که مصر و ایران در جنگ بودند و مصریان ایرانیان را در محاصره داشتند، یک ارتشبد پارسی نقشه ای ریخت، بر اساس عشق وافر و احترامی که مصریان در رفتار با گربه ها داشتند. او فرمان داد به سپاهیانش که تمام گربه هایی را که در شهر هستند به غنیمت گیرند وقتی که تعداد گربه ها به حد کفایت رسید به شهر بازگردند و در خط پیکار بایستند، وقتی گرد و خاک نشست، مصریان از دیدن گربه های وحشت زده شان که در میدان جنگ می دویدند به هراس افتادند، و ترجیح دادند شهر را بدون جنگ به ایرانیان واگذار کنند تا گربه ها از آسیب در امان بمانند. مصر در این جنگ شکست خورد. در نمونهء دیگری از جانسپاری مصریان برای گربه ها هرودت می گوید وقتی که مصر در آتش می سوخت مردان در خط آتش ایستادند تا از آسیب گربه ها پیشگیری و برای خاموش کردن آتش راهی بیابند. همچنین هرودت می نویسد گربه ها با جست و خیز به اشتباه درون آتش می پریدند، برای اینکه گربه های بیشتری درون آتش پرتاب نشوند آنها با ازدحام یکدیگر را در بر می گرفتند...
تندیس های آراسته و فراوانی که از گربه ها در مقبره ها پیدا شده نشان از اهمیت و اعتبار آنها در نزد مصریان است. تندیس هایی از گربه ها که به نظر می رسد نمادی مذهبی هستند با تاریخچه ای بزرگ و مهم برای مصریان. این تندیس ها با طلا و جواهرات آراسته شده اند. آنها در وضعیت ثابت نشان داده شده اند با دُمی که به سمت راستِ بدن پیچیده است. گربه ها پس از مرگ مومیایی شده و با جامهایی از موش و شیر در مقابلشان در مقبره ها قرار می گرفتند، پرتو نگاری اشعهء ایکس از ۵۵ گربه، چندین مورد شکستگی سر و گردن در آنها را نشان داد، ممکن است کشیشان بچه گربه ها را برای کنترل جمعیت گربه ها کشته باشند یا به منظور قربانی کردن برای رب النوع "بستط". گورستان گربه در حاشیهء رود نیل و گربه های مومیایی در مقبرهء مصریان پیدا شده اند. شهر بابستیس یا بستا دارای حدود سیصدهزار مومیایی گربه است. مهمترین مقبره های یافته شده از گربه در حاشیه بابستیس، جیزا، ابیداس و دندرا بودند...
پی نوشت:
به دلیل تسلط نداشتن به زبان انگلیسی و ترجمهء لغت به لغت از روی دیکشنری متن ترجمه شده در اینجا، خالی از اشکال نیست به ویژه در قسمتهایی که به شرح اسطوره ها می پردازد.
.........................................................................................
نقش ویژهء گربه ها در پیروزی سپاهیان ایران بر مصر باستان! ..........................
پرستش حیوانات در مصر باستان بخشی از فرهنگ زندگی روزانهء مصریان بود. انواع گوناگونی از حیوانات، مورد احترام و در مرز ارتباط با خدا و خدایان شمرده می شدند. آنها نزد مصریان، واسطه ای برای رسیدن به خدا بودند. گربه در مصر باستان حیوانی مقدس و محترم بود. همراهان کوچک و دلربای مصریان، که مورد تکریم و ستایش همگان بودند! اهلی شدن گربه برای اولین بار در مصر بود، ۴۰۰۰ سال قبل، آنها در هر کجا نگاه داشته می شدند و مورد تحسین، شگفتی و احترام بودند... شواهدی هست از مجموعه های بزرگی از گربه های وحشی در اطراف مصر... اولین گربه های اهلی شده مصری احتمالا جهت دفع افعی، مار و جوندگانی نظیر موش کاربرد داشته اند. به آهستگی، گربه برای مصریان بیشتر از فقط یک حیوان معمولی، و برازندهء مقام خدایی شد!

در طی پادشاهی جدید از ۱۵۴۰ تا ۱۰۶۹ پیش از میلاد، دیوارنگاری هایی از گربه ها در مقابر فراوانی، به عنوان بخشی از مراسم روزانه، زندگی آغاز شد. در مصر باستان گربه ها به جای سگ ها به گردش و جستجوی بیرون از شهر بُرده می شدند، در این گردش ها گربه ها برای شکار ماهی و پرندگان تربیت می شدند. یکی از این چشم اندازه های گفته شده، در نقاشی های مقبره ها، تصویری از گربه ای ست که پای صندلی زنی نشسته است و بچه های خانواده مشغول بازی و میو میو کردن با گربه هستند { در این تصویر } رابطه عمیق عاطفی، نه فقط در مورد بچه ها، بلکه در مورد گربه، نیز به خوبی نمایش داده می شود. تندیس هایی از گربه ها در فضای بیرونی خانه ها قرار داده شده و مورد احترام ساکنان خانه بود، برای دفع نیروهای شَر، این به دانشمندان نشان داد که گربه بخشی جدایی ناپذیر از زندگی خانوادگی مصریان باستان بوده است.
" مفدت " اولین رب النوع گربهء مصریان بود، که گاهی سیاه گوش نمایش داده می شود، اما رب النوع شناخته شده تر در جهان، در حاشیه نیل و مصر باستان: "بِستِط" بود با نامهای دیگر شامل "پسِح"، "ابستای" و رب النوع دیگر شیر سر "سِخمِط". بستط رب النوع باروری، پشتیبان کودکان و پشتیبان تمام گربه ها! بستط در حقیقت آنقدر توده پسند بود که مقام رب النوع خانواده را یافت. این گربه بستط نام گرفت وقتی سر یک گربهء بالغ بر بدن یک زن زیبا قرار گرفت. نقطهء مقابل بستط، رب النوع سخمط بود، خدای نیروهای ویرانگر، سخمط خدای جنگ و ناخوشی، پیوند بستط و سخمط نمایشگر تعادل خشونت و طبیعت در مصر است.
در "بابستین"، گربه ها از زندگی اشرافی برخوردار بودند، گربه هایی در پرستشگاهِ بستط، در اینجا گربه ها به دقت نگهداری و پرستاری می شدند تا وقتی که از مرز زندگی می گذشتند، در اینجا بود که جسد آنها مومیایی و تقدیم به خدای بستط می شد. بابستین دربردارندهء بیش از سیصدهزار مومیایی گربه است، در بررسی مومیایی گربه ها مشخص شد برخی از آنها در اثر ضربهء شدید به سر و گردن کشته شده اند، شاید برای کم کردن رشد جمعیت آنها یا برای تقدیم به خدای بستط. در جیزا، ابیداس، و دندرا نیز آرامگاههای دیگری از بابستین هست. وقتی گربه ای می مُرد، مالکین او خانواده صاحب گربه، تمایل به همراهی او تا گور و سوگواری داشتند و به نشانهء اندوه ابروهای خود را می تراشیدند!
در مصر مردم فقط یک مومیایی ندارند، گربه، یک مومیایی معنادار است.

شش مرحلهء مراسم مومیایی:
۱. پاک کردن اندام ها ۲. پُر شدن بدن با پُر کننده ها. ۳. گربه در وضعیت نشسته قرار داده می شود. ۴. بدن با پارچه محکم پیچیده می شود. ۵. روی پوشش پیچیده شده، با طرح و نقشهایی به رنگ مشکی آراسته می شود. ۶. آب زدایی و رطوبت گیری به شیوهء طبیعی نه شیمیایی.
در مقبرهء گربه ها، جامهایی از شیر، موش و جوندگان صحرایی قرار گرفته.
گربه ها نه فقط پناه داشتند بلکه مصر در اشغال آنها بود! و نیز از حقوق قانونی برخوردار بودند تا جایی که غایت پارسایی در فرهنگ مصری، گربه بود. اگر گربه ای به دست یک انسان به عمد یا به سهو کشته می شد، آن انسان محکوم به مرگ بود. همچنین صادرات گربه بر اساس قوانین ممنوع بود اگرچه با وجود این، بخش زیادی از گربه ها به شکل غیرقانونی و قاچاق به کشورهای مدیترانه منتقل می شدند. بر اساس شواهد، حکومت در برخی موارد دوباره گربه ها را از سرزمین های بیگانه پس می گرفته است!
براساس روایت هرودت در مورد آتش سوزی در یکی از خانه های مصری، مردانِ بیرون از آتش، درون آتش ماندند تا گربه ها را از آسیب و خطر نجات دهند. در شرح دیگری هرودت معانی فراوان گربه در مصر را توضیح می دهد. هرودت با جنگ ایران و مصر آغاز می کند:
ارتشبد ایرانی، تصمیم می گیرد به جمع آوری گربه هایی که سربازانش پیدا کرده یا ربوده بودند، او هوشمندانه متوجه اهمیت والای گربه در مصر بوده است. سربازان به شهر بازگشته و گربه ها را در میدان جنگ رها می کنند، وحشت مصریان را فرا می گیرد و تسلیم شدن شهر ترجیح داده می شود بر آسیب دیدن گربه ها!
در تاریخ مصر گربه حافظ قدرت بود. مصر باستان گربه را برخوردار از پناهش، مردمانش، سرزمینش و برخوردار از جاذبه ای فرازمینی ساخته بود.
پی نوشت:
۱. به خاطر ترجمهء پُر ایرادم عذر می خواهم واقعا!
۲. برای پیروزی در هر جنگی کافیست نقطه ضعف و علاقمندی دشمن را بشناسیم!
۳. طبق این متن مومیایی ها باید در وضعیت نشسته قرار گرفته باشند، اما تمام عکسهایی که من دیدم مومیایی گربه ها در وضعیت ایستاده روی دو پا هستند!
تصویر مومیایی گربه ها در مصر باستان
.........................................................................................
قربانیان در گذر تاریخ... ................................................................
کلمه قربانی در انگلیسی میانه در بردارندهء معنای "مقدس" ، "روحانی" و " وقف شده" است، در فرانسه و لاتین "وقف" به طور معمول پیشکشی هست تقدیم به خدایان، اهدای غذا، اشیاء گرانبها یا زندگی و جان حیوان یا مردم به خدایان، برای فرونشاندن خشم خدایان و آیینهای پرستش و ستایش. این عبارت همچنین کاربردی استعاری دارد برای توصیفِ "از خود فارغ شدن"، "دوری از خودپرستی"، و "دیگران را بر خود ترجیح دادن"، " از خود گذشتن برای دیگران" یا به عبارت کوتاهتر: "از دست دادن، برای بزرگتر شدن"...
قربانی کردن پیشینه ای به قدمت بشر دارد، شواهد باستانشناسی از اجساد قربانی شده انسان و حیوان از دوره های پیش از تاریخ موجود است مبنی بر اینکه قربانیان، موضوع بیشتر آیین ها هستند. در موارد مکرر حیوان و در موارد ویژه ای انسان... پیشکش ها عموما باارزش و گرانبها بودند و بهترین پیشکش قربانی کردن برای ادای احترام...
اساس پیشکش می تواند به طور کلی ساده باشد:
گلها، بخورهای خوشبو، ریختن مقداری شراب از یک فنجان پیش از نوشیدن... با ارزش ترین قربانی پیشکش کردن زندگی یک حیوان یا انسان است...
قربانی کردن حیوانات در تشریفات آیینی بخشی از یک مذهب است، این عمل در بیشتر آیین ها وسیله ای برای فرونشاندن خشم خدایان و یا تغییر جریان طبیعت است. قربانی کردن همچنین کمک می کند به کارکردهای اجتماعی یا اقتصادی در فرهنگهایی که گوشت حیوانات قربانی برای مصرف خوراکی تقسیم و توزیع می شود، در میان افرادی که در مراسم قربانی حضور داشته اند. قربانی حیوانات تقریبا در تمامی فرهنگها رخ داده از عبری تا یونانی و رومی به خصوص در مراسم و تشریفات ویژه منزه شدن و پاک گردیدن اقوام آزتک... هرچند این عمل در مصر باستان حرام شمرده می شد و آنها فرهنگشان را از انجام این سنت حفظ می کردند...
قربانی کردن انسان در بسیاری از فرهنگهای باستانی رواج داشته بر حسب مراسم آیینی به روشی که گمان می بردند باعث خشنودی و فرو نشاندن خشم خدا یا روح است!...
قربانی کردن انسان در فرهنگها و اقلیم های گوناگون یافت شده:
. قربانی انسان و اهدای قربانی به معبد یا پرستشگاه!
. قربانی انسان در لحظهء مرگِ پادشاه یا کاهن بزرگ یا رهبر قبیله، تا فرد قربانی در زندگی بعدی در خدمت رهبر فوت شده باشد!
. قربانی انسان به خاطر بلایای طبیعی، خشکسالی، زمین لرزه، فوران آتشفشان و غیره که به نظر می رسید به دلیل خشم و ناخشنودی خداست و قربانی فرضی خشم خدا را فرو می نشاند!
برخی از بزرگترین و معروفترین آیینهای قربانی انسان در تمدنهای آمریکای لاتین برگزار شده به ویژه در قوم آزتک در اندازه هایی بزرگ، هر روز یک انسان در مقام قربانی برای کمک به برآمدن خورشید قرار می گرفت، پیشکش به معبد بزرگ... نشانه هایی از هزاران قربانی...
اجساد کشف شده از قربانیان در یک سایت باستانشناسی از قلعه کُنُزوز واقع در جزیره کرت. خانه ای در شمال منطقه شامل استخوانهایی از کودکان که بی رحمانه قصابی شده اند.
شواهدی از افسانه های قهرمانان یونان در دخمه های کُنزوز نشان دهندهء معمولی بودن قربانی کردن انسان در آن زمان است در این افسانه گفته شده الهه یونانی هفت مرد و هفت زن جوان را به جزیرهء کرت فرستاد برای قربانی و پیشکش به موجود اساطیری (نیمه انسان، نیمه حیوان)!
به گواه مدارک باستانشناسی بیشتر قربانیان، جوانان بالغ یا بچه ها هستند...
پی نوشت:
بد بودن ترجمه را به خوبی خودتان ببخشید!
.........................................................................................
زنان و کودکان، قربانیان آیینی در قوم اینکا ..............................................
در آرژانتین در موزه بزرگ باستانشناسی بعد از ۸ سال مطالعه و مقدمات بر مومیایی پانصد سال قبل، دختر پانزده سالهء مومیایی رونمایی و موجب شگفتی شد. روایت دنیس گاردی در بخش علمی روزنامه نیویورک تایمز را می خوانید:
دوشیزه، پسر بچه، دختر آذرخش، سه کودک اینکایی، پانصد سال قبل، دفن شده در بلندترین قله سرد و متروک، قربانیان مراسمی آیینی... آنها در ۱۹۹۹ از ارتفاع ۲۲۰۰۰ فوت، کوهستانی در ۳۰۰ مایلی کوه آتشفشان، نزدیک مرز شیلی بیرون آورده شدند.
بدنهای هر سه در اثر انجماد، مومیایی شده، با اندامهای داخلی سالم، خون هنوز در قلب و ریه وجود داشت و پوست و چهره آنها سالم و بدون هیچ آسیب یا حالت ساختگی و ویژه ای حفظ شده بود. سرد و خشک، منجمد شده و به خواب رفتند، پانصد سال بعد، گویی هنوز کودکان خوابیده اند...
طی هشت سال پس از کشف آنها، عکسبرداری با پرتو ایکس، سی تی اسکن و نمونه برداری از دی.ان.ا ... لباس، پیکره های کوچک سفالین، ظروف و پارچه های همراه آنها، به دقت زیاد از حالت انجماد خارج شد، اما بدنهای آنها در حالت انجماد نگاه داشته شده و هرگز در معرض دید مردم قرار نگرفت... { پس از هشت سال} دوشیزه پانزده ساله برای اولین بار در موزهء باستانشناسی در معرض دید همگان قرار گرفت... مقامات رسمی بر نمایش به دور از جنجال آنها مصمم بودند... گابریل مایرمونت، طراح و مدیر موزه می گوید: " اینها مرده اند" " این موقعیتی برای بزم نیست".
بچه ها قربانی شدند در یک مراسم آیینی، آنها صدها مایل راه رفته اند برای ادای تشریفات و سپس در قله دفن گردیدند... یکی از آنها خوابیده و سپس در فرورفتگی زمین جای گرفته، آنها یخ زده و سپس مرده اند. زیبا، تندرست، کامل و بدون نقص جسمانی، برای قربانی شدن انتخاب شده بودند، بر اساس عقاید اینکاها بچه ها نمی میرند، بلکه آنها به نیاکان می پیوندند و مانند فرشتگانی از قله قبیله را نگاه می دارند...
اطلاعاتی در مورد تمدن های سرزمین پرو
تمدن های باستانی آمریکا به فارسی
پی نوشت:
۱. از ترجمه افتضاح خودم عذر می خواهم واقعا! چه انتظاری دارید از آدمی که هیچی زبان بلد نیست و به زور یک دیکشنری عهد بوق، نصب شده روی سیستم و ترجمهء لغت به لغت، می خواهد از یک مقالهء علمی سر در بیاورد؟!
۲. متن مفصل بود و من دلم می خواهد تا آخر بخوانم اما ترجمه اش سخت است! لطفا اگر شما بقیه را خواندید، ادامهء جریان را تعریف کنید!
........................................................................................
گسترهء بزرگی به نام زمین... ...........................................................
زمین، گستره ای پهناور، برای این کودک خالی ست... خالی...
این عکس اثر " کوین کارتر " در سال ۱۹۹۴ برندهء جایزهء پولیتزر شد، در زمانیکه قحطی در سودان جریان داشت، کودک به سختی رو به سوی اردوگاه غذای سازمان ملل در یک کیلومتر آنطرف تر می رود، و لاشخوری به انتظار مرگ کودک و شکار اوست.
هیچکس نمی داند چه اتفاقی برای این کودک افتاد چرا که عکاس پس از این عکس آن منطقه را ترک و سه ماه بعد در اثر افسردگی خودکشی کرد.
........................................................................................
شب عاشقان بی دل ....................................................................
روز، تفدیده و داغ، بر دامانِ سرخ غروب آرام می گیرد، بچه ها اما، بر دامان مادران آرام ندارند، از تشنگی... و مادران به بیتابی کودکانشان بی تاب، بی تاب... چند خیمه آنطرف تر، مردان در خیمهء حسین علیه السلام، گِرد آمده اند و مادران دلگرم به حضور مردان...
...ماه رجب بود، کاروان امام ناگزیر به ترک مدینه شد، برای امتناع از بیعت با فرستادهء یزید، سومین روز از ماه شعبان، در سالگرد ولادت امام حسین علیه السلام، کاروان وارد مکه شد، چهار ماه اقامت در مکه و پیاپی نامه های دادخواهی کوفیان، به سوی امام، تا آنجا که نامه ها به هچده هزار رسید و حرکت به سمت کوفه، بر امام، حُکم یک تکلیفِ دینی شد...
...عباس، علی اکبر، عون، جعفر، قاسم، عبدالله، گاه و بیگاه در کنار زینب، نَفس به نَفس، چهره به چهره، شانه به شانهء زینب راه می روند، حرف ها دارند گویی با زینب، شاید از فردا... برادرانِ زینب از ابتدای این سفر، همواره، در هوای زینب بوده اند، هرگز دمی زینب را تنها نگذاشته اند، از او غافل نبوده اند، همواره یکی از برادران یا بردارزاده ها، در کنار او، در هوای او بوده است...
...حرکت کاروان در هفتم ماه ذی حجه، به سمت کوفه آغاز شد، گرچه مُردَد به کوفیان، که آنان در پیمان شکنی سابقه داشتند، اما سیل نامه ها، تکلیف را بر امام تمام کرده بود... امام حج را نیز ناتمام گذاشت... وادی به وادی حرکت و گاه توقف در بادیه ای میانِ راه... تا ابتدای محرم که کاروان، به کوفه نزدیک شد و خبر از پیمان شکنی مردم... کاروان عزم بازگشت کرد، که سپاه حُر، راه بر امام بست، و سپس، یک به یک خبر شهادتِ مسلم، هانی و آخرین یاران امام در کوفه...
شب، تب دار و کودکان بی رمق و بی تاب... سرانجام بر زانوی مادران، به خواب رفتند، به آرامشی که بر خیمه ها حاکم بود، تا فردا...
فردا... فردا...
زینب آنروز، شکست ناپذیری علی را، با خود داشت و صبر و سکوت فاطمه را... زینب آنروز یک به یک بر دلبستگی هایش چشم بست... با هر عزیزی که بر خاک افتاد، با هر عزیزی که در خون غلتید، زینب بر پا ایستاد، مبارزی نستوه، شاهدی بر پاایستاده، که این چنین مرگی را به زیبایی حماسه ای بزرگ به تماشایی شاهدگونه ایستاده است، پهنای ماهِ صورتش، خیس از اشک، پیشانی و چشمانش، داغ و تب دار، گونه هایش از شدت واقعه سرخگون...
مردان همه از خیمه ها یک به یک رفتند و حتی بدن های بی جان هم، بازنگشت، گریهء کودکان بالا می گرفت، خیمه ها در آتش می سوخت و زینب کودکان را یک به یک، در پناه خود می گرفت... نگاه تب دار و نیمه جانِ مادران، از نگاه زلال و پر فروغ زینب، رنگ می گرفت، بر می خاستند، کودکان را در پناه می گرفتند، سرهای بچه ها بر سینهء مادران آرام می گرفت، تا سنگینی جانبازی پدر را، بر شانه های مادر تاب آورند، تا روزی که بدانند، پدر چرا کشته شد، تا بدانند حسین علیه السلام، چرا ترک مدینه گفت، چرا عزم کربلا کرد، کاروان چرا همراه امام شد و چرا کاروان فرزند رسول خدا به خاک و خون کشیده شد...
اِنَ الله شاءَ اَن یَراکَ قتیلا
یه راستی که خداوند تو را کشته می خواست
..........................................................................................
حج ناتمام... .........................................................................
حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است، و آن نیمه تمام گذاشتن حج! و یه سوی شهادت رفتن است. حجی که همهء اسلافش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند، این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند، مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همهء حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مومنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانهء خدا، با خانهء بت مساوی است. در آن لحظه که حسین حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف، همچنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند.
" تحلیلی از مناسک حج " از " دکتر علی شریعتی "
........................................................................................
شب دهم... ............................................................................
" امشب به اندازهء همهء غم بشریت سنگینه، همیشه یا نمی رسیم یا وقتی می رسیم که دیگه دیر شده، زمانی گفته بودم انقدر زهر به تن این مردم ریخته که دیگه هیچ پادزهری افاقه نمی کند اما در این دو سه شب حضور در مجالس تعزیه فهمیدم این پادزهر خون حسینه که این مردم رو از مرگ نجات می ده."
" یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به مرز جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت"
از متن مجموعه تلویزیونی "شب دهم" به نویسندگی و کارگردانی "حسن فتحی"
.........................................................................................
میلاد مسیح پاک مبارک باد ...........................................................
وَلتَجدنَ اَقربهُم مّوده للذینَ امنوُا الَذین قالوا اِنا نَصاری ذلک بانَ مِنهُم قِسیسینَ و رهبانا و انهم لایستکبرون
و با محبت تر از همه با اهل ایمان، آنانند که گویند ما نصرانی هستیم، این دوستی نصاری، بدین سبب است که برخی از آنها دانشمند و پارسا هستند و آنها بر حکم خدا تکبر و گردنکشی نمی کنند.
سوره مائده، آیه ۸۲
........................................................................................
در خاک، چه دیدی؟! ....................................................................
گِل بودم، در دستان آفرینندگی ات سرشته شدم، آدمم ساختی، آدمم خواستی، از روحت، رنگ و لعابِ فیروزه ایِ جان، گرفتم و سپس در کورهء جهانم گذاشتی، تا تکمیل شوم، برای پردیس، پردیسی که نوع ما، "انسان" می بایست، ساختنش را در جهنم دنیا، آغاز می کرد! پی ریختن بهشت، در جهنم! ساختن مدینهء فاضله بر خراب آباد دنیا! تجسم اتوپیا، در سلول تنگِ انسانی!
من اما، حرارت این کوره را تاب نیاوردم! لعاب فیروزه ای روحم، رنگ باخت و تَرَک برداشت و شکستم! در میانهء آتش، شکستم...
در تخیل تو، آفریدگار بزرگ و عزیز و شکست ناپذیرم، شاید من، می بایست نمونه ای به کمال رسیده از نوع بشر می بودم! اما حالا، من فقط خاکم! خاکی که با روح تو مانوس بوده است! خاکی، که از کناره های ساحل بهشت تو، برداشته شده و هنوز زمزمهء زلالی چشمه های بهشتی، در جانش نجوا دارند...
.........................................................................................
حقیقتِ غدیر... .......................................................................
گفت و گو پیرامون حقیقت غدیر در سایت بالاترین
کامنتهای واحه در لینک فوق:
چرا پیامبر باید در آخرین حج خود درست در ناحیه ای که مسلمانان برای عزیمت به دیار خود از هم پراکنده می شوند، آنان را به سخنی مهم فرا خواند، چرا پیش از اتمام مناسک حج، در شهر مکه با آنان سخن نمی گوید، چرا در حج سالهای پیش، از ولایت علی علیه السلام سخن نمی گوید، پاسخ برای ما شیعیان روشن است پیامبر می خواهد در آخرین دیدار خود با گروه عظیم مسلمانان، خاطرهء غدیر را در حافظهء تاریخ ثبت کند، می داند رحلتش به سوی پروردگار نزدیک است و می داند بسیاری از مسلمین آخرین دیدار را به یاد می سپارند، پس در همین آخرین دیدار و پیش از تفرقه مسلمین با آنان اتمام حجت می کند.
خداوند از فاطمه سلام الله علیه نیز در قرآن با نام مستقیم اشاره نکرده است اما سوره کوثر را به شخصی جز فاطمهء پیامبر نمی توان نسبت داد.
تکلیف مسلمین مشخص است، اگر به پیامبری محمد صلوات الله علیه ایمان آورده اند، حرف او حجت تمام است و می دانند که محمد بر اساس اغراض و منافع شخصی و خانوادگی اش، سخن نمی گوید، که او سالها پیش عطای همه مواهب دنیایی را به سران قریش واگذارد و سختی در شعب ابیطالب را به آقایی کردن در بزرگترین قبیله عرب ترجیح داد.
رد کردن غدیر، تنزل دادن ولایت امام علی علیه السلام به یک حمایت صرف، رد کردن رسول الله است، شک کردن و تردید در سخن رسول الله، یعنی ایمان نداشتن به سخن او. اجباری هم برای ایمان آوردن هیچکس نیست حقیقت روشن است آنانکه حقیقت خواهند تبعیت می کنند.
شما غدیر را، که پس از مهمترین اجتماع مسلمانان، پس از حج ابراهیمی، برگزار شده، تا در حافظهء تاریخ بماند، در منطقه ای که گروههای مسلمان برای رهسپاری به شهر و دیار خودشان، پس از این منطقه، از کاروان پیامبر جدا می شوند و پیامبر صلوات الله علیه دقیقا در این نقطه در حجه الوداع با آنان اتمام حجت می کند، بی اعتبار می دانید و می خواهید سطح آنرا به یک حمایت صرف تنزل دهید، بعد برای توطئهء سقیفه که پس از رحلت پیامبر با تبانی جاه طلبان عَلَم شد، اعتبار قائلید!
رجوع بفرمایید به وصیت پیامبر: حدیث ثقلین که اعتبارش نزد شیعه و سنی خدشه ناپذیر است.
کتاب الله و عترتی
"من دو امانت نزد شما باقی می گذارم، کتاب خدا و خانواده ام"
یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم
این آیه برای ما آیه ولایت امام علی علیه السلام است، شما می گویید چرا نام امام علی نیامده ما می گوییم سوره کوثز هم راجع به حضرت زهراست ولی نامی از آن حضرت به میان نیامده، دلیلش خود می شود بحثی مفصل، چون ما شیعیان معتقدیم اگر نامی از امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیه در قرآن می آمد معاندان مانند معاویه و یزید به خاطر منافع شخصی خود همچنانکه اولیاء خدا و امامان شیعه را به شهادت رساندند اصل قرآن را نیز نابود می کردند، رسول الله آخرین حجت خداوندبر زمین بود و پس از او کتابی از سوی خداوند برای اهل زمین نازل نمی شد، پس قرآن باید از آسیب جاهلان در امان می مانند و این میان امامان شیعه با خون خود حریم قرآن را برای نسلهای بعد بشر محفوظ نگاه داشتند.
.........................................................................................
به خون نشستن کرمان... ...............................................................
... با دیدن چشمهای ریز و درشت تماشاچیان بی اختیار به یاد آن بیست هزار جفت چشم افتادم که باید از حدقه در می آمد تا آتش انتقام آقا محمد خان قاجار از دست کرمان وکرمانی به خاطر پناه دادن به لطفعلی خان زند و تسلیم نشدن بلا شرط کرمان، فرو می نشست. می گویند:
" هنگام طلوع، آقا محمد خان تمامی سپاه را به نَهب و اَسر شهر کرمان رخصت داد، مردان ایشان عرصهء شمشیر آبدار، و طفلان و نسوان ایشان به قید اسارت گرفتار و اموال و اسباب بسیار به حیطهء یغما درآمده، بر احدی ابقاء نکردند. جمعی کثیر را از چشم نابینا و جمعی غفیر را روانهء دیار فنا ساختند، حکم به تخریب بنیان قلعهء کرمان و سایر قلاع آن سامان جاری گشت." { گیتی گشا. صفحهء ۳۸۹}
فاتح دستور داد که بیست هزار جفت چشم به او تقدیم کنند. و باز یاد لطفعلی خان جوان افتادم که با چه شهامتی از محاصرهء قلعهء کرمان گریخت تا پس از طی یکصد و نود کیلومتر از میان ریگلاخی خاکستری، به خیال خودش در بَم و کنار دوستان، سپاهی برای دفع ایلغار قاجار فراهم آورد...
آن روز وقتی در خرابه های ارگ بم بالا و پایین می رفتم، لحظه ای از عاقبت غم انگیز لطفعلی خان زند غافل نبودم. انگار تاریخ جلو چشمان من تکرار می شد، بدون آنکه من در تغییر آن نقشی داشته باشم. خیلی دیر شده بود. در آن بعد از ظهر داغ، کاری از دست من برای لطفعلی خان تاریخمان ساخته نبود. محل حادثه، اصطبل ارگ بم است. لطفعلی خان با مزدوران حاکم مردانه می جنگد و بیشتر آنان را لَت و پار می کند. آخر کار اسب عربی عزیزش " قراّن " را پی می کنند. به خان زند زخمهای مهلک می زنند و بعد او را دستگیر کرده، در قل و زنجیر سوار بر شتر به کرمان می فرستند تا در آنجا قبل از مرگ فجیعش در تهران، به فرمان شاه قاجار از نعمت داشتن دو دیده محروم گردد. می گویند، آقا محمد خان برای اینکه خاطرهء دستگیری لطفعلی خان برای همیشه در ذهن تاریخ زنده بماند، دستور می دهد ششصد اسیر کرمانی را گردن بزنند، سیصد اسیر دیگر که بعدا کشته خواهند شد این سرهای بریده را برداشته به بم بیاورند و در آنجایی که خان زند دستگیر شده انبار کنند، مثل هرم.
من در خیال می دیدم که چگونه این سَرها روی هم از آن بالا روی لیزی خون سُر می خورند و روی زمین پخش می شوند. هی سُر می خورند و روی زمین پخش می شوند.
انگار که در خواب بختک رویم افتاده باشد، نفس در سینه ام سنگینی می کرد و حس حرکت نداشتم...
روز بعد، از دستِ کُشت و کشتار و شقاوت و خون به ماهان پناه بردیم که سر راه بم به کرمان است. مقبرهء "شاه نعمت الله ولی" چه آرامشی به انسان می دهد. گنبد لاجوردیش در میان درختان این واحهء خوش آب و هوا از دور پیداست. در دو طرف گنبد و در ته حیاط شمالی، چهار گلدستهء بلند تا آبی آسمان قد کشیده است. زیر گنبد و طاق رواقها آن قدر زیباست که تو ساعتها می توانی در پناهش بنشینی و تماشا کنی. آفتاب که به داخل می تابد، مُقرنسها و طرحهای لوزی گچی، بازی نور می کنند...
از کتاب " همراه باد در دل تنهایی کویر" یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب
آرامگاه لطفعلی خان زند در امامزاده زید تهران
..........................................................................................
بازمانده ای از میراث هخامنشیان .....................................................
نخستین بار در سدهء نهم قبل از میلاد است که دو قوم آریایی ماد و پارس مطرح می شوند. حضور پیروزمندانهء اینان در عرصهء کشمکشهای این منطقه، فصلی تازه را در تاریخ ایران می گشاید.
سر انجام، پارسیان با رهبری کورش سرنوشت سیاسی و فرهنگی آینده را رقم می زنند. کورش با تاسیس امپراتوری هخامنشی(۵۵۰ قبل از میلاد)، نه فقط بر سرزمینها و اقوام مختلف تسلط یافت، بلکه مجموعه ای از سنتهای هنری زمان خویش را به ارث برد.
کوششهایی که تحت حمایت او برای تلفیق این سنتها آغاز شد، به تشکل هنر درباری هخامنشی انجامید. هخامنشیان با آنکه کمابیش از دستاوردهای هنرمندان و صنعتگران بابل، آشور، اورارتو، مصر و یونان بهره بردند، میراث هنر عیلامی و سایر سنتهای بومی را نیز فراموش نکردند. هنر آنان بر اساس رسوم سلطنتی متداول در خاور نزدیک و خصوصا هنر کاخهای شاهان آشوری شکل گرفت و به مرور عناصر برگرفته از سایر نواحی امپراتوری هخامنشی را نیز در خود حل کرد. بدین سان، سبک هخامنشی معرف نخستین سبک رسمی منسجم در جهان ایرانی بود. این سبکی کاملا مناسب برای بیان عظمت و اقتدار شاه بود که به طرزی بارز در معماری و مجسمه سازی تخت جمشید رخ نمود.
هنر تصویری هخامنشی در زمینه های مختلف امکان بروز یافت. اگر تکه نقاشیهای یافته شده در گنج خانهء تخت جمشید فقط ما را از دیوارنگاری این عصر آگاه می کنند، اشیای فلزی، مُهرها و بسیاری دیگر از آثار هنر فرعی ویژگیهای سبک هخامنشی را نشان می دهند. با این حال، خصوصیات هنر تصویری هخامنشی را در نقش برجسته های دیواری بهتر می توان شناخت.
یک گروه از نقش برجسته ها به صورت آجرهای لعابدار و در رنگهای کبود و زرد و سفید و سیاه ساخته شده اند. نقشمایه ها عمدتا عبارتند از:
نگهبان نیزه دار، شیر و حیوانات مختلط. بدن نگهبانان از پهلو و چشمشان از روبرو نشان داده شده است، و جامه تیردان آنها با خطوط و نقوش ساده شکل گرفته اند. بدون شک اسلوب کار و برخی مضمونها از بین النهرین اقتباس شده، که در اینجا با اعتقادات و سلیقهء هخامنشیان مطابقت یافته است.
نمونهء نقش برجسته های گروه دوم را بر دیوارهای سنگی تخت جمشید می بینیم که مشتمل اند بر صف طویل فرستادگان ملتهای خراجگزار، تشریفات درباری، شاه در حال نیایش برای ملت خویش و جانوران درگیر با یکدیگر و یا در آرامش.
در نقش برجسته های اخیر، شاه اهمیت محوری دارد، و حلقهء بالدار، نماد خَوَرنه شاه، بر بالای سر او حضور قدرت آسمانی را تاکید می کند. در کل صحنه ها و در هر پیکر نوعی آرامش و وقار حاکم است، و بر خلاف برخی نقش برجسته های آشوری، در اینجا از وحشت و خشونت نشانی نیست.
این نقش برجسته ها، علاوه بر محتوی مذهبی خاص، به سبب ویژگیهای سبک شناختی حایز اهمیت اند. با اینکه شکل و ساختار آنها اساسا بین النهرینی است و تاثیرات مصر و یونان در برخی اجزاء باز شناختنی است، در اینجا با یک سبک منسجم و کامل مواجه هستیم.
در ترکیب بندی ها ریتم، تقارن و نظمی دقیق تر از آثار آشوری و مصری دیده می شود، و حفظ تناسب و هماهنگی نقوش قابل مقایسه با آثار یونانی است. اما در عوض، طبق سنت شرقی کوششی برای بیان حالت اشخاص و تجسم بُعد سوم در آنها مشهود نیست. در واقع، نقش برجسته های تخت جمشید تکوین موفقیت آمیز یک سبک رسمی و درباری در آسیای غربی را نشان می دهد، سبکی که تا پایان امپراتوری هخامنشی از انسجام کافی برخوردار بود.... هنر هخامنشی به پیروی از سنتهای گذشته روشهای چکیده نگاری و نماد پردازی را ادامه داد و هیچگاه به اصول طبیعتگرایی یونانی روی نیاورد. این بدان سبب نبود که ایران هنر یونانی را نمی شناخت. می دانیم که نه فقط سنگ کاران یونانی در خدمت شاهان هخامنشی بودند بلکه اشیای هنری ساختهء یونانیان به دربار آنها می رسیده است. دلیل اساسی را باید در تفاوت آرمانها و کمال مطلوب هنری جستجو کرد.
یونانیان از پرستش طبیعت به سوی شناخت طبیعت گام برداشتند و با کشف شخصیت فردی انسان، او را در کانون اندیشه و هنر خویش قرار دادند.
بعید بود این تفکر انسان مدارانه و هنری که به انگارهء طبیعی انسان می پرداخت برای آفرینندگان قدرت آسمانی جذابیتی داشته باشد. از سوی دیگر، تعلیمات زردشت پرستش خدایان متعدد و ساختن تندیس و معبد برای آنان را مردود شمرده بود. بنابراین " هنر هخامنشی با جهان مردگان و جهان خدایان کاری نداشت و سر و کارش با جهان زندگان بود. به این طریق توانست در کشورهایی که زیر فرمانروایی او درآمده بود، اصول جدید را پراکنده سازد و از عهدهء سهم تاریخی مهمی که بر دوش داشت، یعنی انداختن پلی بین جهان غرب که وضع ثابتی پیدا کرده بود و جهان شرق که هنوز در پیشروی بود، برآید."
از کتاب " نقاشی ایرانی از دیرباز تا امروز" نوشتهء استاد رویین پاکباز، انتشارت زرین و سیمین
پی نوشت واحه:
۱. تمدن، هم ریشه با مدینه و مدنیت، عبارت است از مجموعه آثار، ابنیه، عمارات و سبک معماری و شهرسازی. تمدن صورت ظاهری فرهنگ است، در حقیقت هرچه ظواهر تمدن در منطقه ای بارز تر و با شکوه تر باشد، می توان به اعتلای فرهنگی آن سرزمین پی برد.
۲. تمدن بین النهرین مهمترین تمدن شرقی و در حاشیه دو رود دجله و فرات شکل گرفت.
۳. آشوریان در منطقهء عراق کنونی مردمانی جنگجو با روحیه ای خشن و سنتهای تصویری روایتگر یوده اند، در نقش برجسته های آشوری می توان شرح واقعه ای تاریخی یا رویدادی را مرحله به مرحله دید.
۴. عیلامیان در منطقه خوزستان امروزی و ایلام، هنر تصویری آنها بیشتر بیان بیمها و امیدها و علایمی برای استعانت از قوای طبیعی بود.
۵. اورارتو کشوری باستانی که به گمانم در نواحی ترکیه امروزی بوده است و مرکز آن در حاشیه دریاچهء وان، با هنرمندان ماهر در صنعت فلز کاری.
۶. مهمترین ویژگی هنر و تمدن مصر باستان، پرداختن به جهان مُردگان و حیات پس از مرگ است و مهمترین ویژگی هنر و تمدن یونان باستان، پرداختن به جهان خدایان، اما در هنر و تمدن ایرانی پرداختن به جهان زندگان مورد توجه است و بر مبنای آموزه های زردشت، طبیعت و محیط زیست ( آب، باد، خاک و آتش) دارای حرمت است.
..........................................................................................
" همراه باد در دل تنهایی کویر" ..........................................................

...گابریل می نویسد: " در انزوای مطلق گذر زمان مفهومی ندارد." این را می توان در "جَندق" کاملا حس کرد. جَندق یکی از این مکانهاست که با دنیای پر هیاهو و شتابزدهء امروز ما قطع رابطه کرده است. جندق واحهء سرسبزی است با کهن دژی ویرانه که برای مسافر گرما زدهء کویر حکم بهشت موعود را دارد. من این شهر را از چهل سال پیش می شناسم. جندق از سالها پیش به این طرف همان مانده که بود. فقط بچه ها بزرگتر شده بودند و جوانها پیرتر. خیلی از پیرها هم که من می شناختم عمرشان را به شما داده بودند.
آدم وقتی از عَشین و جَندق می گذرد غم بزرگی به دلش می نشیند. این دنیای کهنه که روزی سرپناه کاروانیان بوده، امروزه در حال مرگ است و به زودی چیزی از آن بر جای نخواهد ماند. در مدت اقامتمان در جندق، بارها و بارها در کوچه باغهای زیبای این شهر که پر از درختان انگور است قدم زدیم. همه جا آب در جویبارها روان بود که هرچند ساعت یک بار به دستور میرآبِ مورد اعتماد اهالی در مسیر دیگری هدایت می شد. ابزار کار میراب کاسه ای است مِسین به نام "فنجان"، با سوراخی در ته آن و تغاری پر از آب. میراب کاسه را روی آب تغار می گذارد و صبر می کند. مدت زمانی که آب از سوراخ ته فنجان داخل می شود تا فنجان پر شود و در تغار غرق گردد، یک فنجان آب است که بسته به روستا از شش تا دوازده دقیقه فرق می کند. هر کشاورز بسته به مساحت مزرعه اش چند فنجان آب می برد.
روز بعد آفتاب نزده بار و بُنه را بستیم و راهی "خور" و "بیابانک" شدیم که تا جندق به طرف شرق یکصد و هشت کیلومتر فاصله دارد. هوا آن روز داغ بود و در حوالی ظهر، کویر با چهل و شش درجهء سانتیگراد بالای صفر، همراه با وزش باد گرم از رو به رو، دست کمی از جهنم نداشت.
در آن روز یکی از راننده ها با لهجهء آذری شیرینی که دارد، زیرگوش یکی از همکاران گفته بود: " ای بابا، این طیاب در اروپا کمبود آفتاب داره که مرتب هوس کویرهای ایران رو می کنه. آخه ما چه گناهی کردیم که باید به خاطر اون و قابریل اتریشی توی این بیابون داغ کباب بشیم؟"...
از کتاب " همراه باد در دل تنهایی کویر" یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب
..........................................................................................
Starry Nigh .........................................................................

بسیاری این نقاشی ون گوگ را بهترین اثر او دانسته اند. این اثر هرچند مفهومی مبهم دارد، اما موضوع آن بی نظیر است. دلیل شهرت آن، فضای پر شور و حس نقاشی ست، که با تاثیر از احساسات مذهبی تصویر شده و از بزرگترین آثار معنوی قرن نوزدهم به شمار می رود.
ون گوگ برای طراحی یا نقاشی از هر شی، باید آنرا پیش روی خود می دید. گوگن او را تشویق به نقاشی از موضوعات ذهنی می کرد، اما این کار برای او بسیار دشوار بود. حتی زمانی که در بیمارستان سن رمی در اتاق خود محبوس بود، باز آنچه را که می توانست از پنجره ببیند نقاشی می کرد. هرچند که پنجرهء اتاق و میله های آن، دید او را محدود می کرد و فقط می توانست بخش هایی از یک دیوار، مزرعه ای شیب دار، سه ساختمان و رشته کوهی را در دور دست ببیند، تمام جزئیات این صحنه را چه در باران و چه در آفتاب نقاشی کرده است.
شیوهء نقاشی ون گوگ ناگهان تغییر کرد. موضوعی مذهبی ذهن او را به خود مشغول داشت و او خود را ناگزیر از نقاشی آن حس می کرد. سر انجام توانست آنچه را که در ذهن داشت بر بوم منتقل کند و نتیجه "شب پرستاره" است. او هرگز در نامه هایش نامی از این اثر نیاورد و توصیفی از آن نداشت. این نقاشی، به یک راز شخصی می ماند.
ون گوگ آسمانی خیال انگیز را با یازده ستارهء درشت که هریک در هاله ای از خطوط رنگی نقره ای می درخشند، نقش کرده است، سحابی اژدها مانندی، در آسمان امتداد یافته و به نظر می رسد از ستاره ها می گریزد و به دور سحابی کوچکی حلقه می زند. هر دو سحابی مارپیچ، پر از حرکت و شتاب با نهری از نور زرد و اسرار آمیز از کوههای پایین جدا شده اند. درخشان ترین بخش آسمان، خورشید، تحت الشعاع ماه نارنجی قرار گرفته است. ون گوگ ماه و خورشید را با هم تلفیق کرده است. زنجیره باریک رشته کوههای زیر آسمان خوف انگیز، شهر و مزارع اطراف را در پناه خود گرفته. سمت چپ دو درخت سرو با خطوط پیرامونی قهوه ای رنگ به بالا قد کشیده اند و شاخه هایشان با حرکتی مارپیچ به سوی بالاترین ستاره امتداد دارد.
در این اثر مهمترین بخش برای ون گوگ آسمان پرستاره بوده است، احتمالا او داستان یوسف از عهد عتیق را در ذهن داشته است که در آن یازده ستاره همراه با ماه و خورشید بر یوسف سجده برده اند، در این اثر دهکده، مانند دهکده های هلندی است، اما منظره به اطراف سن رمی شباهت دارد. برج کلیسا نیز همچون درختان، سر به آسمان برافراشته. هرچند ستاره ها و ستاره دنباله دار آسمان را دگرگون کرده اند، اما به نظر می رسد هیچکس شاهد این رویداد عجیب نیست. پنجره های روشن، نشانهء حضور ساکنین دهکده در خانه هایشان است. ون گوگ خانه ها و کلیسا را با خطوط خشک و زاویه داری در تقابل با خطوط نرم و قوس ها و منحنی های آسمان نقاشی کرده است.
از کتاب " ون گوگ چگونه ون گوگ شد؟ " نوشتهء " ریچاردمولبرگر " ترجمهء " مژگان رضانیا " نشر نی
..........................................................................................
وقت فراغت! ..........................................................................
راستی مرز بین وابستگی و دلبستگی کجاست؟ می خواهی دوست داشته شوی یا دوست بداری؟ اگر می خواهی دوست داشته شوی، کمبود داری! و اگر می خواهی دوست بداری، ابلهی!
عشق یکی از اینهاست؟ یا هردوی اینها با هم؟ اینکه در فکر او باشی و او هم در فکر تو؟ خُب بعد؟! حس خوبی ست! تنهایی ات را انگار با یک نفر قسمت کرده ای! و بعد؟ آخرش؟ آخر فیلم؟ آخر شاهنامه؟ پیمان؟
پیمان؟!
پیمان دوستی؟! پیمان صلح؟! پیمان آشتی؟! جنگی در بین بوده مگر؟! یا خیانتی؟! چه لزومی بود بر پیمان بستن، اگر خیانت نبود؟! و حالا اینهمه پیمان که بسته می شود، هرگز شکسته نمی شود؟!
پیمان بستن برای همیشه، که تا همیشه، تا آخر دنیا همراه و همفسر باشیم... چه رمانتیک! همیشه همراه!... همیشه همسفر!... بیشتر به شعر می ماند تا واقعیت!... می خواهم باور داشته باشم اما، نمی شود! می دانم باورش مانند نوری ازسیاهی دنیا کم می کند اما، نمی شود! می دانم حقیقتش، حس و حالِ دم صبح را دارد اما، نمی شود! می دانم گرمایش باید به دلچسبی آفتابِ بهار باشد، اما باورم نمی شود! نمی شود!...
...ما مکاریم و آنوقت از عشق حرف می زنیم با دهان هایی آلوده به مکر...
..........................................................................................
چند کلمه در مورد تراژدی! ..............................................................
در یونان قدیم، بنا بر یک مراسم آیینی، فردی از میان جمعیت به عنوان قربانی انتخاب و سپس پیکرش را زنده، تکه تکه کرده و خام می خورده اند!
به تدریج که یونانی ها قدری از بدویت فاصله می گیرند! به جای انسان، بزی را انتخاب و او را به همین سبک قربانی کرده و رفته رفته این مراسم، که مانند دیگر مراسم آیینی، با آواها و آوازهایی همراه بوده است "تراگودیا" به معنی " آواز بز" نام می گیرد!
با گذشت زمان سرانجام، این قربانی کردن، شکلی نمایشی به خود گرفته و فردی به عنوان بازیگر، نقش قربانی شدن را بازی می کرده، اما در واقعیت قربانی نمی شده است! کلمه "تراگودیا" نیز به تدریج با اندکی تغییرات به تراژدی تبدیل می شود، تراژدی در اصل از ریشهء همان "تراگودیا" است.
این جمله باید از ارسطو باشد: "هدف از تراژدی، "کاتارسیس" به معنی "تزکیه نفس" است."
مردم با تماشای فاجعه ای هولناک، بر خود می لرزند و از عیش و عشرت و غفلت، به هوش می آیند!
اولین تراژدی های نمایشی، نوشته "سوفوکل" بوده است، در توصیف تراژدی می گویند: به چرخ ارابه ای می ماند، که از بالای کوه به سمت پایین حرکت کرده و هرچه که به انتها نزدیک می شود سرعت و شتابش شدت می گیرد و هر آن چیزی را که در مسیرش هست، نابود می کند و کافیست تنها امواج ناشی از حرکتش، به موجودی بگیرد تا نابودی آن موجود، حتمی شود!
در تعریف دیگری هست: تقدیر در تراژدی، به صاعقه ای می ماند که بر درختی تنومند و هزاران ساله (قهرمان تراژدی) فرود آید و مردمان عادی، تنها مانند علفهای پای یک درخت، بر خود می لرزند! و از این فاجعه به تزکیه نفس، کاتارسیس و بیداری می رسند!
در مشهورترین تراژدی، "هملت" اثر شکسپیر، می توان تمام این ویژگیها را دید، چنانکه موج فاجعه، تمام کسانی را که به ماجرا نزدیک می شوند، درهم می پیچد، حتی "افلیا" نامزد هملت و خانوده اش...
در نمونه های ایرانی شاید بتوان گفت نمایش هایی مانند تعزیه یا رستم و سهراب شاهنامه، چنین ویژگیهایی دارند، وقتی فاجعه با همه عظمت و هیبتش فرود می آید، مردم بر خود می لرزند و می گریند.
در یونان پس از هر نمایش تراژیک، نمایش هجو و کوتاهی بر اساس همان داستان تراژیک اجرا می شده که جنبه کمدی و خنده دار داشته و اگر درست یادم مانده باشد نام این نمایش "ساتیر" بوده است، ساتیر طنز تلخیست که برای فرونشاندن از شدت و التهاب تراژدی، اجرا می شود.
پی نوشت ۱:
"بز" در تمام آیین ها و تمدن ها حیوانی مورد توجه بوده است در قدیمی ترین نقش برجسته ها و نقاشیهای عصر باستان و نیز در بسیاری از نقوش تمدن بین النهرین به وفور می توان نمونه هایی از نقوش "بز" دید، با اغراق بر فرم شاخ و ایجاد ویژگیهای بصری و گرافیکی، یکی از مشهورترین نمونه ها قدیمی ترین انیمیشن جهان از تمدن شهر سوخته در نزدیکی سیستان است که نقش بزی را بر ظرف سفالی در حال پریدن در سه فریم تصویری، نشان می دهد و نمونه های متعدد از بزهای منقوش بر ظروف و سفالینه های ایران و بین النهرین...
پی نوشت۲: بی ارتباط!
بز حیوانی به شدت باهوش، فرز، زیرک و شیرین است، در تجارب شخصی ام دو روز بزغاله ای را نگه داشته ام، که نمی دانم الان کجاست ولی قلبم برایش می تپد و امیدوارم یکبار دیگر ببینمش! موجودی بسیار شیرین و خواستنی ست...
پی نوشت۳: بی ارتباط!:
کاملا درک می کنم چرا در سریال برره پدر مهران مدیری از پشت تلفن ابتدا از حال "بز" می پرسید!
پی نوشت۴: مرتبط!:
دلیل اصلی نوشتن این پست، علاقه ام به "بز" و "بزغاله"بود! می خواستم به این بهانه از بز حرف بزنم!
.........................................................................................
برداشت هایی کوتاه از " با مخاطبهای آشنا " ..............................................
صفحه ۲۳:
" ای کاش نمی فهمیدم، یا یک مومن سنتی خاطرجمع می ماندم و با یک کتاب دعا تمام کلیدهای بهشت را در دست داشتم و یا یک روشنفکر متجدد و با مارکسیست بودن و اگزیستانسیالیست شدن، خود را انسان طراز نوین حس می کردم و همه مشکلات را حل شده و همه دردها را شناخته و همه حقایق را یافته می دیدم، اما چه کنم که هیچکدام از این دو ـ که سر و ته یک کرباس اند ـ نیستم."
" امریکا! امریکا! این بلاهت عظیم و توحش متمدن و بدویت مدرن و خشونت با اتیکت و غارت قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لَش و دموکراسی احمق و... بالاخره همان جاهلیت عرب...
علیرغم آنها همه، به معجزه استعداد خدایی انسان ایمان دارم"
صفحه ۲۳۴ خطاب به شهدا:
" شما کار همه را مشکل کرده اید. نرخ ها را خیلی بالا برده اید! یاد شما چهره ها را زشت، همه زندگیها را لجن، همه حرفها را چرند، همه آرزوها را پست و همه آدمها را حقیر می نماید. دیدار شما آدمی را از "بودن" خویش شرمگین می سازد. "زنده" ماندن! چه اتهام سنگین و طاقت فرسایی است..."
صفحه ۲۴۸ دکتر شریعتی خطاب به فرزندش احسان:
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دلِ بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست!
چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. "یکی" بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست. گرچه من به اعجاز حادثه ای این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگیم به حقیقت داشتم."برخوردم"
صفحه ۲۵۴:
فخرم اینکه در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضع ترین.
بر گرفته از کتاب " با مخاطبهای آشنا " اثر زنده یاد دکتر علی شریعتی
........................................................................................
آرمانی .................................................................................
پشت میله
بر کف زندان
کپه ای زنجیر!
" زنده یاد دکتر قیصر امین پور"
..........................................................................................
دستور زبان عشق ......................................................................
دستِ عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کفِ مستی نمی بایست داد
" زنده یاد دکتر قیصر امین پور "
..........................................................................................
حرف آخر... ............................................................................
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز...
مگر تو ای همه هرگز!
مگر تو ای همه هیچ!
مگر تو نقطه پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری!
" زنده یاد دکتر قیصر امین پور اردیبهشت ۷۳ "
..........................................................................................
سوغات پاییز... .......................................................................

دیشب دایی برام اس.ام.اس زد:
"سلام دایی امروز رفته بودم بیرون از شهر، برات چندتا دونه خرمالو آوردم، دادم بیاورند، بخور بگو: بَه بَه!"
اس.ام.اس دایی که خودش به اندازه کافی انرژی بخش بود! و بعد هم که خرمالوها رسید، البته من صبح دیدمشان، سه تا مانده بود، هر سه تایش را برداشتم، طعم خرمالو را هیچ دوست ندارم، اما ظاهرش زیباست و رنگهایش، هر سه را در یک بشقاب سبز و نارنجی گذاشته ام زیر پنجره و از صبح هر بار نگاهم بهشان می افتد، مثل اینست که به مهربانی، زیبایی شان را به رخ می کشند که: " ببین! ما بچه های پاییزیم! "
پی نوشت: عکس را از گوگل برداشتم کپی رایت هم دارد، آن گوشه هم یک چیزهایی نوشته! امیدوارم صاحبش مرا ببخشد، الان امکانات کافی در دست نبود برای عکس گرفتن! امیدوارم سرقت هنری محسوب نشود!
.........................................................................................
موجودی به نام انسان... ................................................................
بخوان بر آنها حقیقت داستان دو پسر آدم را که تقرب به قربانی جستند، از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد.
گفت: تو را خواهم کشت.
گفت: خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت، اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست دراز نخواهم کرد که من از خدای جهانیان می ترسم. من خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو، هر دو به تو بازگردد، تا تو اهل آتش شوی که آن آتش جزای ستمکاران است.
پس از این گفتگو هوای نفس او را به کشتن برادرش ترغیب کرد تا او را کشت و بدین سبب از زیانکاران عالم گردید. آنگاه خداوند کلاغی را برانگیخت که زمین به چنگال خود گود کند، تا به او بنماید که چگونه زمین را برای پنهان کردن برادر در زیر خاک بِکَند، با خود گفت وای بر من آیا ناتوانم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان سازم، پس از این کار سخت پشیمان گردید.
فَاصبَحَ مِنَ النادمین
سوره مائده آیات ۲۶ تا ۳۱
.........................................................................................
پاک و کودکانه... ........................................................................
بر پا می ایستند: سلام علیکم و...
چشمهایشان از شیطنت و بعضی هم محبت، برق می زند! ابتدای نوجوانی... دخترانی از طبقه اقتصادی مرفه و بعضی شاید متوسط! ... در مدرسه غیر انتفاعی مگر جایی برای طبقه فقیر جامعه هم هست؟! از اختلاف طبقاتی، بچه ها هم مستثنی نیستند!... با اینحال بعضی از دخترها نگاهی محزون دارند و برخوردهایی محتاط، در نگاه دختری گاه، حسی از کمک خواستن هست با تردید جلو می آید، سوالی می پرسد و در چشمهایم مردد نگاه می کند و من فقط با نگاهم همراهش می شوم و پاسخی کوتاه، تا صمیمیتی که او می خواهد، ایجاد شود و بعد لبخندی از سر خوشحالی بر لب، سر جایش می نشیند!
بعضی آرام و مودب، بعضی جسور و زیرک، بعضی دوست داشتنی و خانوووم، بعضی خونسرد و بی تفاوت... عده ای در ابراز علاقه به شکلهای مختلف از هم پیشی می گیرند کافیست مداد، یا کتابی بخواهی، چندین دست یکباره، مدادهایشان را پیش می آورند و تو ناچاری یک مداد را بگیری و اینجاست که بقیه معترض می شوند که: اِ... خانووووم... گروهی دیگر به دلایل نامعلومی دست در کار توطئه می شوند، سریع تیم تشکیل می دهند و بنای ناسازگاری می گذارند، تکالبف انجام نشده، اعتراض به روش تدریس، و مقاومت کردن و لجبازی، طبیعی ست، اقتضای سنشان، باید گاهی به میلشان رفتار کرد و گاهی وادارشان ساخت به همراهی با کلاس...
خوشحالی های کوچکشان زیباست، و سوالهایشان و کنجکاویشان و حرف زدنهای مکرر و بی ربطشان! تا تنها حرف زده باشند!
بعضی، از همین حالا، آموختن ترفندهای حاکم بر زندگی بزرگترها را آغاز کرده اند و چه حیف اگر بچگی نکرده بزرگ شوند، بعضی دیگر کودکی شان را هنوز با خود دارند، اگرچه به ظاهر، چهرهء دختر نوجوان و مودب و آراسته ای به خود گرفته اند، اما در چشمهایشان پاکی کودکانه می تپد...
.........................................................................................
پاسخ به نامه، از دفتر آیت الله صانعی ...................................................
چهار پرسش را از طریق سایت دفتر آیت الله صانعی ارسال نمودم و اگرچه خیلی امیدوار به پاسخ گرفتن نبودم، اما پاسخ به سه پرسش از دفتر ایشان برایم ارسال شد، متن پرسش و پاسخ:
با اهداء سلام و ارادت مي خواهم بدانم كيفيت علم در حيات پس از مرگ چگونه است؟ آيا در برزخ و آخرت هم تحصيل علم وجود دارد؟ آيا حيات مادي براي بهشتيان تداوم دارد و تولد و صاحب فرزند شدن براي انسانها اتفاق مي افتد؟ آيا حيوانات نيز مانند انسانها رستاخيز دارند؟ آيا در بهشت، مردان و زنان بهشتي فقط برخوردار و متنعم از بهره ها و لذائذ بهشتي هستند يا اشتغال، وظيفه و مراتب شغلي دارند؟
ج 1 - تحصيل علم در عوالم ديگر نخواهد بود و منحصر به عالم دنياست.
ج 2 - در بهشت براي انساني كه بهشتي شده بهر صورت كه اراده كند و هر چه را اراده كند و هر چيزي را دست داشته باشد برايش فراهم مي شود.
ج 3 - از برخي آيات و روايات استفاده مي شود كه آنها هم محشور مي شوند.
پی نوشت: درست نمی دانم چرا؟! ولی از اینکه حیوانات هم با ما محشور می شوند خوشحالم، امیدوارم من بین پرندگان باشم!
..........................................................................................
سید جلال آل احمد ........................................................................

۱۸ شهریور سالگرد سید جلال آل احمد بود، دوست داشتم مطلبی به یاد او می نوشتم، ذهنم آنقدر آشفته و بهم ریخته بود که فکر کردم: ننوشتن بهترست از نوشتن مطلبی، نه آنچنان که باید...
چون دریغم می آید این ماه بگذرد بی یادی از او، در اینجا نقل قولی از آل احمد می گذارم در رسالت قلم و زندگینامه اش را...
«...«قلم» این روزها برای ما شده یک سلاح. و با تفنگ اگر بازی کنی بچه همسایه هم که به تیر اتفاقیاش مجروح نشود، کفترهای همسایه که پر خواهند کشید... و بریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا به کار باید برد».(جلال آل احمد)
..........................................................................................
وقتی دکتر شریعتی دانش آموز بود... ....................................................
" کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل: اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید، و سوم که از همه تهوع آور بود، اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی از اوقات آدم از آن دست چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد."
" دکترعلی شریعتی"
..........................................................................................
هرروزدرانتظارآمدنت هستم .............................................................
این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشمهای خستهء خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها در قاب
و طرح واژگونهء جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جنب و جوش
در جستجوی دوست
آغاز می شوند
روزی که روز تازه پرواز ها
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را امضاء کنیم
مثل نامه یی بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده یی بنویسند:
تنها ورود گردن کج، ممنوع!
و زانوان خستهء مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشوند
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی ست
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروازهای خشک شده، آنروز
از لای برگهای کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپها
در دست کودکان از باد پر می شوند
روزی که سبزه زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هرجا نیاز داشته باشند
بشکفند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز، دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبیرستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که عشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان در حسرت ستاره
نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد،
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت، روشن
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما، با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم
" زنده یاد قیصر امین پور"
..........................................................................................
دکترعلی شریعتی ........................................................................
امروز سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی است، خیلی ها در مورد شهید بودن او تردید دارند، اما من نه!حتما باید فردی کشته شده باشد تا مقام شهید داشته باشد؟!!!!! تا جایی که می دانم در روایات معتبر اسلامی است که اگر فردی در راه تلاش برای تامین معاش خانواده اش و کسب روزی حلال از دنیا برود، مقامی برابر دارد، با فردی که در راه خدا جهاد کرده و در این راه کشته شده.
دکتر شریعتی یک معلم و مجاهد شجاع بود که در تنهایی و غربت هیچگاه مصلحتش را به حقیقت ترجیح نداد و برای گفتن کلمه حق از پا ننشست و درد مردم داشت و در اندیشه زدودن جهالت رسوب کرده در دین بود، همه عمرش جهاد در راه شرافت و آزادگی انسانی بود، مرگ نیز در ادامه این راه، او را به امتداد کاروان کربلا پیوند داد، حالا بگذار بحث کنند که آیا او را کشتند یا نکشتند!!! او در راه برگزیده اش تا پای جان حرکت کرد و خود در نوشته هایش دائم از وقت کم برای سر و سامان دادن به نوشته ها و آثارش می گوید...
چه می توانم بنویسم راجع به معلمی که نوشته هایش پناه همه تنهایی هایم بوده است؟ فهم بلند و متعالیش از محدودیتها و قید و بندها رهایم ساخته و تعهدش، از بی تفاوتی به حرکتم واداشته...
روح بلندش در جوار رحمت الهی.
از کتاب " هبوط در کویر دکتر علی شریعتی" :
روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و "وجود"ش "ندایی" ست که آشنایی را می خواند و "حیات"ش "نگاهی" که در انبوه این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند، چهره مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از "حیرت" افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر در این دنیای بی پناه آواره اند.
آری، نه مرید، نه عاشق، آشنا!...
... خودخواهی های بزرگ با " آوازه" و "عشق" سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند. اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد "خود" را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزش های غریب می یابد تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است. خویشاوندی روح نیاز روحهایی است که در این "نشاة" بیگانه مانده اند.
... و از علائم مومن آرامش و اندوه است! اندوه؟ نه، آرامش؟ نه، اندوه و آرامش روحی که در درد پخته شود آرام گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمی تواند یافت، آرام می گیرد کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد. غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد، سکونت گرفتن در طوفان!...
..........................................................................................
آمدن فرشته!!! .........................................................................
بر سرِ آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
" حافظ "
.........................................................................................
مهاتما گاندی ............................................................................

... مردی که علاقه به جهان را همچون "بودا" از دل برکند و سبزی خواره بود و آزارش به هیچ جانداری نرسید و به عنوان برنده ترین سلاح سیاسی روزه می گرفت و از تن و جان خویش می کاست و تا به آن حد چشم از جهان پوشید که میراثش یک عینک بود و عصایی و قاشقی و دو جفت کفش چوبی. مردی که همچون "مسیح" نفسش را کشت و به برادری و محبت خواند و گونهء دیگر خود را نیز مقابل سیلی دشمن گرفت و با مردم پست جوشید و نجس ها (پاریا) را از خویش نراند و به خدمت جذامیان کمر بست، مردی که همچون "سقراط" سیاست را از چنگ دروغ و فریب به در آورد، این مرد مهاتما گاندی بود.
گاندی، روح بزرگ، پایه گذار هند نوین و پیشوای بلامعارض چهارصد میلیون ساکنان هند از هر مذهب و با هر عقیده سیاسی و اجتماعی.
...گاندی در ۳۱ اوت ۱۹۳۱ برای شرکت در انجمن میزگرد که برای تعیین سرنوشت هند در لندن تشکیل می شد به کشتی نشست. تمام توشه او در این سفر عبارت بود از شش چرخ نخریسی و شش دستار بزرگ یا لنگ مانندی که به عنوان لباس می پوشید و همه آنها را به دست خود رشته و بافته بود. چه استقبالی از او کردند بماند. اما باید تذکر داد که گاندی در این سفر از ناحیه "لانکشایر" مرکز صنایع نساجی انگلستان دیدن کرد، که کارگران آن به علت مبارزه ای که او با پارچه های انگلیسی کرده بود بیکار مانده یا اعتصاب کرده بودند. سفر گاندی بیشتر از این لحاظ بود که می خواست خود را به عنوان نماینده بی آزار ملت بی آزارتری، همچون هندیان به رخ مطبوعات بکشاند و نشان بدهد که آنها در هند طالب استقلال ملی اند، سر جدال و منازعه ای ندارند....
« از مقاله "مهاتما گاندی" بر گرفته از کتاب "ارزیابی شتابزده" نوشته زنده یاد سید جلال آل احمد»
..........................................................................................
ییلاق ذهن! ..............................................................................
" ...چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت... "
سهراب سپهری
..........................................................................................