|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
دقت دارید؟! خطبه های نماز جمعه، یک در میان، بین دو نفر تقسیم شده است! یک هفته، احمد خاتمی! یک هفته، احمد جنتی! احمد خاتمی! احمد جنتی! احمد خاتمی! احمد جنتی!...
دقت دارید؟! دیگر قم فراموش می شود! برای راهپیمایی ها قرارست از مشهد سخنران بیاورند: آیت الله علم الهدی!
چه می دانید؟! شاید همین آیت الله علم الهدی، همین امروز و فردا و فرداها، از مجلس خبرگان به عنوان قائم مقام رهبری معرفی شود!
پی نوشت:
۱. کامنت های پست پیش و پاسخهایش را از دست ندهید ارزش یکبار خواندن دارند.
۲. فرزند مجری معروف در میدان ولیعصر کشته شده است، ناجا کشته شدگانِ تصادفی را، به میدان ولی عصر مرتبط نمی داند!
رضاخان به ضرب چوب و چماق حجاب از سر زنان برداشت، و این نظام همان اشتباه را تکرار کرد با اندکی تفاوت! به ضرب چوب و چماق حجاب بر سر زنان گذاشت! این یعنی مردم ما، جامعهء ما، مملکت ما، از یک بیماری مزمن رنج می برد! ملتهای مسلمان در سوریه، لبنان، فلسطین، کشورهای حوزهء خلیج فارس، هند، پاکستان و... دینشان امری ست بین خود و خدایشان، مصداق دقیق آیهء شربف "لااکراه فی الدین"، "اجباری در دین نیست"، اما برای مردم ما، همیشه اجباری بوده است، اجبار به بی دینی و اجبار به دینداری! آن هم اجبار به نمونه هایی چون "حجاب" که نه از اصول دین هستند و نه از فروعش! و همین اجبارها بالاخره زخمهایی می شوند، که جایی سر باز می کنند.
این بیماری "زور و اجبار طبقهء حاکم" بر مردم، نمونه هایی فراوان دارد، چنانکه گاه گویی، مردم گله ای فرض می شوند! چوپانشان طبقهء حاکم است، نیروهای دفاعی، سگ گله و روشنفکر جماعت، هم گرگ گله!
مردمی که هر وقت به تایید حکومت بپردازند خوبند و چنانچه زبان به نقد باز کنند منافق و نفوذی و ستون پنجم و مزدور بیگانه!
حیف بود! حیف از انقلابی که علیه دیکتاتوری شاه برخاست، حیف از انقلابی که هزاران هزار جوان برومند با جان خود بهایش را پرداختند، حیف از انقلابی که علیه استبداد، مانند نوری در تاریکی درخشید اما چنان به دست نااهلان و نامحرمان افتاد که آتشی تند و سوزاننده شد و به جان صاحبان اصلی اش مردم زد! حیف از ما که با افراط ها و تفریط هایمان نشان دادیم امت حقیقی پیامبر رحمت نیستیم! چرا که پیامبر ما دوستدار اعتدال بود و میانه روی، دریغ از ما که مذهبی هایمان با رفتارهای افراطی شان، مردم عادی را به مذهب بدبین کردند و دریغ از غیرمذهبی های ما، که با تفریط، هر اشتباه ناشی از جهلی را، از سوی یک به ظاهر مذهبی جاهل، به پای دین و مذهب گذاشتند و همین هاست که باعث می شود حال هیچیک از ما خوب نباشد! و در وضعیتی که سران حکومتی تماشاچی هستند! و هیچ قدمی برای رضایتِ بخش زیادی از مردم معترض برنمی دارند و حتی حاضر به شنیدن فریاد اعتراض آنان نیستند، ما قربانیان همیشگی بازیهای سیاسی، به جان هم افتاده ایم و پُر از نفرت و خشم بر هم نفرین و مرگ می باریم!
از وبلاگ محمد نوری زاد که پس از سالها حضور در جبهه های جنگ و سالها خدمت صادقانه در جهاد سازندگی اکنون در زندان نظام جمهوری اسلامی ایران به سر می برد:
"و من، از دور، مسلم بن عقیل را می بینم که به نیابت از حسین عزیز به میان ما آمده و فریاد می زند: ای همه ایرانیان، حسین را در اندیشه اش بجویید نه در عَلَم و کُتَل، حسین را در آزادگی اش بجویید نه در عزاداری صِرف، ای همه ایرانیان: من می بینم سخن حسین، راه حسین، اندیشه او، مرام او، در ایران شما به خاک افتاده ، همت کنید و این نور را از زمین خاکی سرزمین خود برآورید و به خانه ها و دانشگاهها و اداره ها و حیثیات جهانی خود بتابانید و به برکت ذات زیبای آن در دنیا سرفرازی کنید.
ما اما در پاسخ به ندای مسلم بن عقیل چه می کنیم؟ او را از بلندای جهل خود به زیر می افکنیم و برای بیرقی که پاره شده و نام حسین برآن است غوغا می کنیم. با چهره هایی پر از نفرت ، و خشم های مهیا به کسی که نمی دانیم کیست، بارانی از مرگ می باریم. مرگ بر این، مرگ بر آن و مرگ بر کسی و کسانی که ما را نمی خواهند.
دیروز و دیشب که به تصاویر سراسر مرگ و نفرت مردمان خویش نگریستم، به خودمان حق دادم عبوس باشیم، تُرشروی و تلخ زبان و فحاش و ناشکیبا و مضطرب و ملتهب و ناآرام و تندخو و پرخاشگر باشیم. مردمی که مرتب و به هر بهانه زیر بارانی از نفرت و خشم و ناسزا تن بشویند، لاجرم به لحاظ روانی عبوس و تلخ و پریشان خواهند بود. و من، مردمانی را می بینم که درحسرت قطره ای اخلاق و مدارا - که ناب ترین خصلت رسولان الهی بوده است و در این مُلک خاک می خورد - ملتمسانه به جانب ما دست دراز کرده اند و ما اعتنایی بدانها نمی کنیم."
پی نوشت:
۱. تیتر این پست برگرفته از شعری ست که اولین بار از زبان زنده یاد دکتر قیصر امین پور شنیدم:
نالهء مظلوم در آهن سرایت می کند زین سبب در خانهء زنجیر شیون می کنند.
۲. یکی از نزدیکان عزیز، که دیروز برای مراسم تشببع عازم قم بود و به دلیل خرابی وسیلهء نقلیه ناگزیر شد با وسایل نقلیه عمومی عازم قم شود با اینکه در اولین ساعات صبح در ترمینال حاضر شده بود می گفت حتی یک اتوبوس به سمت قم حرکت نمی کرد و هر خودروی سواری شخصی که می ایستاد برای حرکت به سمت قم، سیل جمعیت بود که به سمتش می رفت.
۳. بر اساس اخبار و شنیده ها دیشب، عده ای مقابل بیت آیت الله منتظری و آیت الله صانعی اقدام به توهین کرده اند.
۴. متنی را که در این پست خواندید می توانید کامل تر در اینجا بخوانید.
از این ماجرای وام مشایی به هدیه تهرانی که دیگر همه، کم و بیش، با خبرید! این خبر تاسف بار را هم که حتما در صفحات حوادث رسانه ها دیده اید!
می دونم حرفم خیلی تکراریه! اما فکر کنید اگر چنین رفتاری به جای مشایی، از مثلا عطاء الله مهاجرانی سر زده بود، در زمان ریاست جمهوری خاتمی، چه موج گسترده ای از فحاشی علیه خاتمی در روزنامه های زنجیره ای دولتی با سازماندهی کیهان و ایران (با مدیریت فعلی اش) راه می افتاد! ظاهرا حضرات، مردم را احمق فرض کرده اند... نوسانات این مردک هم جالب است واقعا!! چه در زمان استانداری اش در اردبیل و عکس گرفتن کنار هاشمی رفسنجانی! که در لوح یادبود پیشوند آیت الله به نام هاشمی افزوده است!! و چه حالا که برای حجت الاسلامی اش دستور العمل صادر کرده!!
لینک زیر نیز بخشی از جنایات رسوا شده است، دیگر ساواک هم دارد رو سفید می شود...
اعدام قابل تحمل است چه تیرباران باشد چه حلق آویز، تمام می شود، اما زیر مشت و لگد و کتک، جان دادن...
آهِ این مردم به آسمان می رسد آیا؟!

شده گاهی موقع عصبانیت وقتی به اوج انفجار رسیده اید و یکنفر حسابی کلافه تان کرده برای کم شدن فشار عصبانیت زبان به بَد و بیراه باز کنید و به طرف مثلا بگویید: " گوساله! الاغ! بزغاله! "
من اعتراف می کنم بیشتر در خیابان، وقتی یک راننده ای جوری رانندگی می کند که گویی مست است و اصلا برایش مهم نیست که رهگذری در مسیرش هست، در دلم به طرف بگویم: " گوساله! " اما راستش را بخواهید از وقتی به یک گاوداری رفتم و دیدم گوساله ها چقدر زیبا هستند و چه بی آزار! از خودم شرمنده شدم که نام این حیوانات زیبا را به هر بی سر و پایی نسبت داده ام!

این را پیشتر هم در وبلاگ نوشته ام که متاسفانه در گاوداری ها گوساله را از همان بدو تولد، از مادرش جدا می کنند تا از شیر مادر تغذیه نکند و بتوانند تمام شیر مادر را برای فروش بردارند، از تمام آن شیر که نیاز گوساله است و حق او، تنها مقدار کمی را با شیشه شیری پلاستیکی، به او می خورانند، طفلک گوسالهء زیبا در روزهای اول تولد نابیناست، وقتی دستم را به سمتش می بردم تا سرش را نوازش کنم او از شدت گرسنگی دهانش را به انگشتهایم می چسباند! این تنها بخشی از ظلم ما انسانهاست! گوساله های نر مدت کوتاهی نگهداری می شوند و سپس راهی کشتارگاه، برای کسانی که متقاضی خوردن گوشت گوساله هستند، اما ماده ها به دلیل شیردهی تا زمانی که قابلیت مادر شدن و شیردهی را داشته باشند، نگهداری می شوند و سپس راهی کشتارگاه...

عکس زیر هم مربوط به انسانی است که وحشیانه پای حیوان را گرفته و روی زمین می کشاند تا او را ببرد برای سلاخی! یاد آداب ذبح حیوان می افتم که می گویند حیوان را آهسته به قربانگاه ببرید، برایش آب بگذارید و اجازه دهید او سیراب شود...
به نظرم انسان تَهِ مرز توحش است...

اینروزها ناگزیر در جستجوی موقعیتهای تازهء کاری هستم، ناگزیر از این جهت که، هر آدمی در این دنیا باید استقلال مادی داشته باشد، در غیر اینصورت یک زندگی انگلی و وابسته خواهد داشت، به جز خانمهای خانه دار که به واسطهء ادارهء امور زندگی و خانه و خانه داری، مسئولیتی بزرگ را بر شانه هایشان تحمل می کنند و طبیعی ست که وظیفهء کار بیرون از خانه به عهدهء آنها نیست و به طبع، تامین مادی زندگیشان از وظایف همسرشان است... بگذریم... اینروزها دائم خاطرات محل کارهای قبلی در ذهنم مرور می شوند و گاهی از خودم عصبانی می شوم که چه شرایط مزخرفی را تحمل کرده ام، در وضعیتی که مثلا یک دختر منشی آنچنانی، به خودش اجازهء هر نوع اهانتی را بدهد و من بی تفاوت سرگرم کارم باشم، الان عصبانی می شوم وقتی یاد آنروزها می افتم و آن صبر و سکوت و تحمل های بی جایم!
در هر محیطی یکی دو نفر آدم "عوضی" به معنای حقیقی کلمه، و ببخشید که بی ادبانه است و کلمهء مودبانه تری پیدا نمی کنم!... "عوضی هایی" که برای ارتقاء شغلی خودشان از پرداختن هیچ بهایی دریغ ندارند، حتی آبروی دیگران! "عوضی هایی" که چشم دیدن موفقیت دیگری را ندارند و برای اینکه کوچک بودن و حقارت خودشان را از چشمها پنهان نگه دارند، شروع می کنند به خراب کردن چهرهء دیگری، عوضی هایی که منتظر یک اشتباه کوچک تو هستند تا از آن پرونده بسازند! حالم بهم می خورد و با خودم فکر می کنم چطور بعضی ها انقدر کثیفند! نه اینکه ادعایی داشته باشم من هزار و یک عیب دارم که خودم به آنها معترفم! خودخواه و یکدنده و کله شق و عصبی و عجول و بی حوصله ام و... اما با تمام این ایرادهای ریز و درشت خدا را شکر می کنم در آن درجه از پستی و رذالت نیستم که برای بیشتر دیده شدن خودم، چهرهء دیگران را مخدوش کنم...
و این کابوس همچنان ادامه دارد در هر موقعیتِ تازهء کاری که قرار می گیرم دوباره می بینم عوضی ها همه جا هستند!... توقعی بی جا است؟! اینکه آدم آرزو کند در فضایی سالم مشغول به کار باشد فضایی که در آن آدمها رو هستند، ظاهر و باطن یکی، ساده، باهوش، سر به راه!... بودن در فضای چنین آدمهایی، می تواند در خودش، رشد داشته باشد و بودن در فضاهای ملتهبی، که عوضی ها به وجود آورده اند، هر روزش، شکلی از دردسر و در جا زدن و راکد شدن!
اگر خانمی در عصر پاییزی تصمیم می گیرد قدم بزند و خیابانی را انتخاب می کند که در آن تردد ماشین ها کمترست و خلوت ترست، حتما باید با گامهای تند راه برود و حتما تیپ و ظاهری کاملا ساده و پوشیده داشته باشد!
با وجود رعایت تمام این موارد، باز هم یک مرد عوضی پیدا می شود، که چون یک خانم را در حال قدم زدن می بیند، با خودش فکر کند یک عوضی لنگهء خودش پیدا کرده است!
به هریک از خانه های مجلل خیابانهای اطراف که نگاه می کنم می بینم ساکنان این خانه ها اگر نگوییم هر روز، دستِ کم چهار پنج روز از هفته، غذاهایشان جوجه کباب و ماهی و مرغ بریان و کباب برگ و کله پاچه و غذاهایی چرب و لذیذست، بعد می بینم بچه گربه ای که از پارکینگ این خانه بیرون می آید از شدت بی غذایی چشمهایش بسته شده، دو پاره استخوان است و قادر نیست راه برود! واقعا نمی فهمم چرا این آدمها ترجیح می دهند استخوانهای اضافی غذا و پوست مرغ و ماهی را در سطل آشغال بریزند اما جلوی یک حیوان گرسنه نگذارند، خسیسی تا کجا؟! حتی ته ماندهء بشقابهایشان را از این زبان بسته ها دریغ می کنند یکبار به دختر شیک پوشی که از چنین خانه ای بیرون می آمد گفتم ازتون خواهش می کنم گاهی اضافهء غذایتان را بگذارید برای این بچه گربه ها، من گاهی می بینمشان و اینها خیلی بی پناهند، گفت: "گربه ها زیاد شده اند بزرگ می شوند اندازهء خرس! از گرسنگی بمیرند بهترست!!!" سکوت کردم اما دوست داشتم به او می گفتم کاش به جای این حیوانات بی پناه و زیبا، آدمهای مصرف گرای بی مصرف می مُردند!
پی نوشت:
قرار بود بر اساس یک قرار وبلاگی از عید قربان بنویسم، گرچه مضمون، در ذهن و کلمات، بر لبم هستند، دست و دلم به نوشتن نمی رود، دلم حال و هوای عید ندارد، به خاطر این قرار شکسته شده ،عذر می خواهم...
از بین دوستانی که دعوت شدند به نوشتن راجع به کودکان کار، دومین نفر نیز به این دعوت پاسخ گفت، با تشکر از آقای محمودیان از نویسندگان وبلاگ تشریک، می توانید متن ایشان را اینجا بخوانید.
پی نوشت:
به سهم خودم هریک از آثار باستانی ایران که به سرقت می رود خوشحال می شوم، چون می دانم در نهایت یا از سَر از موزهء لوور پاریس درمی آورد یا موزهء متروپولیتن نیویورک یا موزهء ارمیتاژ روسیه و به هریک از این سه موزه که برسد جای بسی مسرت و خوشحالی ست، چون اولا اینها بزرگترین موزه های جهان هستند که از تمام دنیا بازدیدکننده دارند، مهمتر اینکه اگر سری به موزه های ایران بزنید و به مهمترینشان، موزهء ایران باستان، واقع در خیابان سی تیر تهران، متوجه می شوید بیش از آنکه یک موزه باشد به یک قبرستان متروکه می ماند، که گنجهای بدون قیمتِ این سرزمین، مانند آهن آلاتی بی مقدار، در آن پخش و پراکنده اند!
همیشه با کار کردن زن مخالف بوده ام! نه بر اساس تعصبهای کور و بی دلیل، به خاطر خودِ زن، به خاطر وجودش، روحیه اش، نگاهش، هستی اش، عاشقانه هایش، رویاهایش...
به نظرم کار بیرون از حریم خانواده، از زن یک "مرد ضعیف شده" می سازد، انسانی که دیگر نه یک زن تمام است، با روحیات و اقتدار زنانه و نه یک مرد تمام با روحیات و اقتدار مردانه! یک انسان متوسط در وضعیتی تعلیقی، که ناگزیرست در مناسباتِ کاری، از علایق روزانه اش، دلبستگی هایش و روحیاتش فاصله بگیرد و بشود آدم محیط کار، هماهنگ با تمام مناسبات یک محیط کار، وقتی به خانه باز می گردد آنقدر خسته است و توان و انرژیش تحلیل رفته، که حوصلهء پرداختن به هیچیک از علائق شخصی اش را ندارد.
به نظرم تنها شرایط ایده آل برای کار کردن زنان اینست که یا کاری مستقل داشته باشد، چنانکه در انتخاب ساعات کار، کاملا آزاد و مستقل باشد بدون هیچ امر و نهی از موضع بالاتر، یا کارهایی در حریم خانواده مانند باغداری، زنبورداری، کشاورزی...
وقتی صبحها می بینم زنان با چه شتابی از خانه ها بیرون می زنند، پشت سر هم به ساعت نگاه می کنند تا خودشان را به محل کار برسانند و پشت میز شرکت مثلا نقشه های فلان پلان را تکمیل کنند، یا در فروشگاه زنجیره ای پشت صندوق بنشینند، یا در بیمارستان یکی یکی بالاسر تخت هر بیمار داروها را چک کنند یا... با خودم می گویم اینها کی فرصت زندگی کردن دارند، فرصت گوش دادن به یک موسیقی خوب، فرصت نقاشی کردن، طرحی ساده با مداد رنگی از بشقاب میوهء روی میز زدن، از یک منظرهء رنگی پاییزی عکس گرفتن، از پشت پنجره، پرواز کلاغها را تماشا کردن و...
دارم زباله جمع می کنم! یک کیسهء بزرگ برداشته ام، پُر شده از قوطی های پلاستیکی و فلزی و شیشه ای، قوطی خالی شامپو، رب گوجه فرنگی، سس، مایع ظرفشویی، نرم کنندهء لباس، درهای پلاستیکی شیر پاک! جعبه های مقوایی، دمپایی پاره! یک عالمه زبالهء تمیز جمع کرده ام! همین فردا پس فردا، پسرک همکارم، از سر کوچهء ما رد می شود با دستهای سرمازده و خشکی زده، لابلای زباله ها را می کاود، تا ببینمش می دوم و کیسهء پر از ظروف بازیافتی را برایش می برم، بالاخره ته قلبش، شاید یک ذره خوشحال شود که یک همکار، بخش کوچکی از کار او را انجام داده است، شاید آنروز پسرک بتواند، یک ساعت زودتر به خانه بازگردد و دستهایش را کنار آتشی که در پیت حلبی درست کرده است، گرم کند...

پی نوشت:
عکس را از سایت استاد تاریخ هنرم در دوران دانشکده، ( آقای دکتر احمد نادعلیان ) برداشته ام. اگر علاقمند به آشنایی با هنر محیطی و پست مدرن ایرانی هستید این سایت را با حوصله و دقت ببینید.
یعنی واقعا در این سرزمین پهناور، با معادن غنی از فلزات و نفت و گاز، با هزاران هزار نفر سرمایه دار میلیاردی، با دولتی که ادعاهایش گوش فلک را کر کرده است، از هیچکس هیچ کاری برای این بچه ها ساخته نیست؟! در این خاک نفرین شده، هستند هزاران نفری که معاملات روزمره شان خرید و فروش بسته های صدتایی سکه طلاست... به کجا می رویم؟! چقدر از زندگی های ما، سهم این بچه هاست؟! چقدر از حق آنها، در دستهای ماست؟!
مقصر اونهایی نیستند که بسته های صدتایی سکه را هر روز معامله می کنند، اونها مشغول کار و زندگی خودشون هستند. مقصر اصلی تمام ماها هستیم، همهء ماهایی که پول برامون ارزش محسوب می شه و آدمهای پولدار برامون ارزشمند و آدمهای فقیر و بی بضاعت، برامون بی ارزش... ماها همه در این ظلم مشترک دست داریم، دستهای همه مون آلودست... ما هر روز قربانی شدن این بچه ها را می بینیم و ندیده می گیرم، بی تفاوت می گذریم، صدای اعتراضی از هیچکس در نمی آید، همه مون خفه شدیم، برامون مهم نیست که تمام بچگی و نوجوانی و جوانی این بچه ها، هر روز در حال ذبح شدن است، غرق روزمرگی های خودمونیم و شانه بالا می اندازیم که چه می شود کرد، خیلی که وجدان درد بگیریم، یک اسکناس هزاری به سمتشان می گیریم و با وجدانمان هم کنار می آییم، ما به وجدانهایمان هم رشوه می دهیم...
از نویسندگان وبلاگهای کرگدن، مجید حمید، برای ساکنان زمین، به احترام زندگی (نامه های من)، غزل خونه، تشریک، هیچ و کوچ و همهء دوستانی که امکانش را دارند دعوت می کنم لااقل یک پست راجع به بچه های کار با همین عنوان: "كسي كودكيام را پشت زباله حس نكرد"، در وبلاگ هایتان بگذارید.
پی نوشت:
مسخره است اما لااقل لطفا زباله های بازیافتی را از زباله های کثیف و آلوده و غیر بهداشتی جدا بگذارید! این یک کار، دیگر از همه برمی آید! تنها کمک کوچکی که از همه ساخته است! اینکه لااقل از شدت زحمتی که بر شانه های بچه هاست، تنها ذره ای بکاهیم، می شود ظروف پلاستیکی، شیشه ای و فلزی را در کیسه ای تمیز و دَربسته، جداگانه کنار محفظه های زباله گذاشت...
دیروز غروب تصنیفی از شجریان می شنیدم، از رنگِ آسمان یادم افتاد نزدیکِ اذان است، اینجور وقتها اگر حواسم باشد، به حرمت غروب آفتاب، که از بزرگی های آفرینش است، معمولا پس از شنیدن اذان، دوباره تصنیف یا ترانه ای را که می خواهم می شنوم، ضیط را زدم روی رادیو، اما چشمتان روز بد نبیند! آنچنان ترانهء درپیتِ مزخرفی پخش می شد، که همانجا دم اذان، رحمت فرستادم به روح تمام رسانه های لس آنجلسی! که هر چه هستند، ادعا ندارند! و جانماز برای ملت آب نمی کشند! بخشهایی از ترانهء رادیوی جمهوری اسلامی ایران را حفظ شدم، اینجا بنویسم خودتان قضاوت بفرمایید!:
شبِ عاشق شبِ با تو بودنه!
منو که عاشقتم اینجوری دست به سر نکن!
منو که دیوونَتَم اینجوری در به در نکن!
...
انصافا ترانهء عاشقانه هم فقط همان ترانه های قشنگِ سیاوش قمیشی و شکیلا و داریوش و گوگوش و...
خیلی ساده است واقعا! از شدت سادگی حال آدم بد می شود! وقتی حاضر نباشید اعتراف کنید وقتی عازم به دفاع از عملکرد و عقایدتان باشید، باید در دادگاه تفتیش عقایدِ غیرعلنی محاکمه شوید!
این جمله از گاندی باید باشد اگر اشتباه نکنم که می گوید (نقل به مضمون): "اگر می خواهی ببینی در جامعه ای روابط انسانی چگونه است ببین با حیوانات چطور رفتار می شود."
یک مثال پیش پا افتاده: امروز مقدار زیادی استخوان بدون گوشتِ مرغ خریده بودم برای گربه ها، چون قیمتش فوق العاده ارزان است و گربه ها هم با آن خوب سیر می شوند، در مسیرم به طور کاملا اتفاقی در کنار یک سطل آشغال تعداد زیادی گربه دیدم، پیاده شدم مقداری از استخوان ها را برداشتم کیسه ای روی زمین پهن کردم و نشستم به خرد کردن استخوان ها، این گربه ها که کاملا هم من برایشان غریبه بودم اطرافم جمع شدند، و با احتیاط هر یک تکه ای بر می داشتند و قدری آنطرف تر مشغول خوردن می شدند بین آنها تعداد زیادی بچه گربهء سه تا شش، هفت ماهه بود، شاید حدود پانزده گربه بودند، زن و شوهر جوانی با فرزندشان از دور نزدیک می شدند، کنار رفتم تا مزاحمشان نباشم، پیش از اینکه به گربه ها نزدیک شوند گفتم عذر می خواهم این بچه گربه ها دارند غذا می خورند اگر ممکن است آرام از کنارشان بگذرید که نترسند، اما هرسه، دقیقا از روی غذاها رد شدند، مرد لگدی به گربه ای زد زنش هم لگدش را به سمت گربه ای برد و دورش کرد درحالیکه خیلی راحت و بدون هیچ مزاحمتی می توانستند چند قدم آنطرف تر مسیرشان را بروند به نظرم این هیچ توجیهی ندارد جز ابنکه مردم ما واقعا اختلال روانی دارند!
لایه های پنهان شخصیتِ آدمها گاهی واقعا وحشتناک است! اینکه یک رابطهء عادی و معمولی با آدمی دارید و بعد به تدریج با گذشت زمان متوجه ویژگیهایی در او می شوید که اصلا تصورش را نداشته اید! همهء ما کم و بیش این تجربه را با قدری شدت و ضعف داشته ایم، که نسبت به آدمی حسی توام با احترام و بزرگی داشته باشیم، آنقدر که در روابطمان با او مراقب استفاده از نوع کلمات در حفظ شأن و احترامش باشیم، فعلها و ضمیرهای جمع به کار ببریم، یکجورایی برای او مقام استادی قائل شویم و خودمان را نسبت به او در حد یک جوان بی تجربه ببینیم و...
و بعد از گذشت مدت زمانی نه چندان طولانی، به تدریج رفتارها، برخوردها یا روابطی از آن فرد سر بزند که مرحله به مرحله باعث حیرت شود! مثلا اینکه علنی و راحت دروغی بزرگ می گوید یا در فلان قرداد مالی به هرجور زرنگی متوسل شود تا پول بیشتری به جیب بزند، یا به طرزی ماهرانه چنان از گوشهء کاری و قراردادی می زند که هیچکس متوجه کم فروشی اش نشود، یا در عین اینکه خودش را آدم متشخصی جا میزند همه جا می پیچد که به شکل نفرت انگیز و مهوعی به همسرش خیانت کرده است یا...
خیلی از اوقات بسیاری از آدمهایی که در حالت عادی ما آنها را افرادی متشخص و بزرگوار می بینم و راجعشان حسی توام با احترام و تواضع و فروتنی داریم، در آنچنان درجه ای از پستی هستند که اصلا تصورش را هم نداریم!
در این لحظات شعار "مرگ بر دیکتاتور" در منطقهء ما طنین انداز است. هیچ صدایی جز این به گوش نمی رسد.
پی نوشت:
این آتش زدن پرچم هم حکایتی ست برای خودش، در تاریخ هنر می خواندیم، در نقاشی های باستانی کشف شده بر دیوارهء غارها، معمولا نوک تیز یک پیکان یا سرنیزه در بدن حیوانات نقاشی شده، ترسیم شده است، تحلیلگران معتقدند انسان غارنشین با ترسیم این نقاشی ها معتقد بوده است، ارواح جادویی را به خدمت می گیرد و در واقعیت نیز می تواند حیوانات را شکار کند، حالا این پرچم آتش زدن هم شباهتهایی جدی دارد با سرنیزه ها در دیواره نگاری های انسان غارنشین!
هیچ وقت در تمام زندگیم به خودم اجازه نداده ام در کاری که هیچ ارتباطی به من ندارد سَرک بکشم و هی پرس و جو کنم و بخواهم ته و توی قضیه را دربیاورم و هی از این و آن سوال کنم و کنجکاوی ام را ارضاء کنم، حتی در زندگی شخصی ام با نزدیکترین عزیزانم تا زمانی که خود آنها راجع به موضوعی صحبت نکنند، امکان ندارد من حرفی بزنم و اظهار نظری کنم، حالا بر این اساس و اینکه انسان همیشه دچار خودشیفتگی ست، از تمام آدمهایی که، دائم در کار دیگران سرک می کشند، بیزارم و از این ابراز انزجار، هیچ پَروایی ندارم، به همین دلیل کار کردن در فضای خارج از خانه برایم غیرممکن است! چون با همان اولین باری که فردی پایش را از گلیمش بیرون بگذارد، چنان سر جایش می نشانمش که فاتحهء رابطهء دوستانه میان من و او برای همیشه خوانده شود!
برای اینکه تمام شخصیت یک آدم، پیش چشمهایم یکباره فرو بریزد، همین قدر کافیست که او یک بار و فقط یک بار، در کاری که ربطی به او ندارد دخالت کند!
پی نوشت:
می دونم که این پست خیلی حدیث نفس بود اما ناراحتی ای بود که در دلم مانده بود و نمی توانستم بیش از این تحملش کنم...
مطالبی که اینجا با موضوع گربه ها می نویسم همیشه مخالفینی دارد که من برای حضورشان احترام قائلم، متاسفانه یکی از دوستداران حیوانات با نام (ژاله) با خواندن کامنتهای مخالفان در این وبلاگ، بحثی را با مخالفان آغاز می کند که گاه خارج از توهین هم نیست، به این دلیل و به خاطر کشیده شدن بحثهای این وبلاگ، به سایر وبلاگها با موضوعاتی غیر مرتبط، از تمام مخاطبان اینجا عذرخواهی می کنم، شاید ناگزیر باشم علیرغم میلم دیگر از حیوانات ننویسم تا موجبات مزاحمت برای دوستان فراهم نشود.
چی به سر ما اومده؟! وارثان میراثی بزرگ، چرا اینهمه نگون بخت شده اند؟! نسلی که پدرانشان، خالق عظیم ترین آثار تمدن ایران بوده اند، به کدام افسون از آفرینندگی، به غارتگری رسیده اند؟!
به انتظار نشسته ام! به انتظار نمی دانم چه؟! در ساختمانی عریض و طویل از دستگاه آموزش و پرورش!!! و فکر می کنم، اووووه چقدر تشکیلات و دفتر و دستک و ساختمان... همان آفتابه لگن هفت دست و شام و نهار هیچی!
آدمها می آیند و می روند، شوخی های بی مزهء کارمندان با هم، بیشتر گریه دارد تا خنده! ...و منتظر نشسته ام! تا رییس شاخهء فنی حرفه ای بیاید! لابد برای تایید یا رد صلاحیت!
...ظهر دختر همسایه را دیدم، امسال رفته است پیش دبستان، با آن قد و قوارهء ریزه میزه در مانتو شلواری گشاد، گم شده است! چتری موهایش بهم ریخته و آشفته از سر مقنعهء کج و کوله اش بیرون ریخته، با خودم می گویم، این دختر بچهء نابالغ، اگر یک بلوز آستین کوتاه بپوشد با شلوار یا یک سارافون زیبا و جوراب شلواری، چرا به حضرات سیاستگذاران فرهنگی فشار می آید؟! به خودشان شک دارند یا به دختر بچهء شش، هفت ساله؟!
...منتظر نشسته ام در اتاق رییس شاخهء فنی و حرفه ای و از خودم می پرسم چرا اینجا هستم!
از صبح که این خبر را خوانده ام هربار یادش می افتم مبهوت می مانم! فکر کنید اگر این تغییر در کتابهای تاریخ انجام شود، برای فرزندان نسل بعد، حدود پانزده سال دیگر، اسمهایی مانند کریمخان زند، خشایارشا، داریوش، کورش، سلطان محمد خدابنده، فتحعلی شاه، آقا محمد خان قاجار و... نامهایی غریبه خواهد بود! شاید حتی شنیدن نام یک سلسله برایشان خنده دار باشد چون هیچ چیز از آن سلسله نمی دانند!
بچه های نسل بعد نمی دانند که آقا محمد خان قاجار به دلیل حمایت مردم کرمان از لطفعلی خان زند، دستور داد در کرمان بیست هزار جفت چشم را، از حدقه درآورند!
راستی چقدر عجیب و غریب است که دستهء احمدی نژادی ها با این سرعت روند تخریب را در پیش گرفته اند! تخریب همه چیز حتی هویت تاریخی آدمها! با اینحال وقتی احمدی نژاد را با همان آقا محمد خان قاجار مقایسه کنیم، باید خوشحال باشیم که او گرچه در حرف ادعا کرده، اما در عمل هنوز چشم مردم حامی رقیبش را از حدقه در نیاورده! فقط غیرمستقیم عامل کشتار حدود هفتاد نفر شده است!
پی نوشت:
شاهان از تاریخ مدارس حذف نمیشوند ( اضافه شده در تاریخ ۲/۷/۸۸ )
تصاوير: حاشيه نطق احمدينژاد در سازمان ملل ( اضافه شده در تاریخ ۲/۷/۸۸ )
واکنش خسرومعتضد به حذف نام پادشاهان ( اضافه شده در تاریخ ۳/۷/۸۸ )
سال گذشته به معلمی گذشت، شغل ثابتم معلمی بود و در کنارش مثل همیشه هرازگاهی کار طراحی پروژه ای، معلمی را دوست داشتم و درآمد کمش برایم مهم نبود! فکر کردم درآمد مورد نیازم را از همان کار گرافیک تامین خواهم کرد! بر حسب اتفاق به خاطر مجموعه کارهای بچه ها که به نمایشگاه فرستادم، در منطقه، به عنوان معلم نمونه شناخته شدم!!! پایان سال تحصیلی، هم از بچه ها و هم از همکاران خداحافظی کردم و گفتم دوستی که من به جایش به مدرسه آمده بودم، دوباره به عنوان معلم هنر باز خواهند گشت، امسال از یک مدرسهء دولتی پیشنهاد کار داده شد، نمونه کارهایم را دیدند و سوابق را شنیدند و همه چیز مورد تایید! چهار روز در هفته، هر روز چهار کلاس چهل نفره، یعنی در روز ۱۶۰ دانش آموز و در نهایت ۱۵۶ هزارتومان حقوق! اول پذیرفتم با خودم گفتم من به تدریس علاقمندم! اما بعد که به خانه آمدم، دیدم هیچ جور نمی توانم با خودم کنار بیایم! اگر با این شرایط بروم یعنی برای کار خودم هیچ ارزش مادی قائل نشده ام! به ۲۴ ساعت نرسید که تماس گرفتم و عذرخواستم و گفتم به دنبال نیروی دیگری باشند من برایم مقدور نیست! دوستی که معرف ما بود بعد از چند روز تماس گرفت و گفت یک خانم دیپلمهء انسانی که نه سابقهء تدریس هنر دارد و نه تحصیلات مرتبط، و کل شناختش از هنر محدود است به چند تابلوی رنگ و روغن کپی کرده از روی کارت پستالها! قرار است با حقوقی پایین تر از آن بیاید!
خندیدم و گفتم ان شاء الله حضور ایشان برای مدرسه مبارک باشد و مدرسه هم برای ایشان مبارک!
حذف پادشاهان از کتب تاریخ مدارس ایران
پی نوشت:
این لینک غیر مرتبط را بخوانید: نقد نامه توکلی به موسوی و کروبی
اخطار به خانواده50 دانشجوی صنعتی اصفهان
ادامهء سناریو را در لینک زیر بخوانید!
شدت گرفتن حملهء رسانه های حامی دولت، علیه سید حسن خمینی
طنز: کروبی و موسوی همدیگر را کتک زدند
مطهری: تفکر مشایی و رئیسجمهور، لیبرالیستی است
باهنر: امیدوارم كار به رای عدم كفایت نرسد
خداوند خود از دلهای ما با خبر است، ما راضی به رنج فلسطینیان نیستیم، ما تاب تماشای وحشیگری اسراییل را نداریم، ما هم دلهایمان خون می شود از تکه تکه شدن نوزادان و کودکان فلسطینی، اما...
اما حالا که هموطنم در ایران، به خاک و خون کشیده می شود، حالا که هنوز پس از یک قرن مبارزه، به جای به ثمر نشستن مبارزات، شاهد خیانت به خون شهیدانمان هستیم، حالا که وطنم تبدار است، حالا که:
" ایران شده فلسطین "
... حالا دیگر :
" نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران "
ای همهً کسانی که ۹۰ سیاسی را دیده اید و ندیده اید! لطفا ۹۱ سیاسی را ببینید حتما.
"عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله درآمد.
صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.
قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند.
و جهانیان یک چشم خشم و یک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.
شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت..."
متن بالا، مقدمهء نامهء دکتر عبدالکریم سروش است.
دیروز غروب رفته بودم غذای دو بچه گربهء لاغر و سیاه و یتیم را برایشان بگذارم، که در خانه ای باز شد و دختر بچه ای پنج، شش ساله بیرون آمد، با سیمایی زیبا و خواستنی، که بیشتر به فرشته ها می ماند تا انسان، موهای طلایی اش را دُم اسبی بسته بودند و تاپ و شلوارکی صورتی رنگ به تن داشت، عروسکش را به بغل گرفته بود و با اخمهای درهم کشیده مرا نگاه می کرد، غذا را جلوی بچه گربه ها گذاشتم و ناگهان دخترک با لهجهء به شدت غلیظ رشتی جیغ کشید:
" آی زنکِ عوضی آشغال برو گمشو! "
من که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و گفتم:
"دختر کوچولوی خوشگل چرا فحش می دی؟! تو که مثل فرشته ها می مونی بالهایت را کجا جا گذاشتی؟!"
و بچه تکرار کرد:
" برو گمشو آشغال عوضی! "
و جیغ زنان مادرش را صدا زد، که بیا این زنکِ آشغال عوضی اینجاست!
خانمی شاید سی ساله، با صورتی استخوانی، بینی کشیده، قد بلند، لاغر و اخمهای درهم فرو رفته بیرون آمد، بهشون گفتم:
" دختر کوچولوی شما چرا از دست من عصبانیه؟! "
و زن با لهجهء به شدت غلیظ رَشتی، جوری که یک لحظه حس کردم، در خودِ میدانِ اصلی شهر رشت، دارم با یک هموطن رشتی صحبت می کنم! گفت:
" خانوم جان غذا برای گربه میاری دم خانهء من نذار، بچهء من از گربه بَدش میاد! "
سرم را پایین انداختم و مشغول گربه ها شدم، پرسید:
" خانوم جان فهمیدی چه گفتم؟! "
آمدم بگویم: " نه نفهمیدم" اما به خودم گفتم: " بابا از مَرکب شیطان پایین بیا " و سرانجام به این خانوم هموطن رشتی گفتم:
"بله کاملا مفهوم بود! "
پی نوشت:
۱. خانه ای که این هموطن در آن زندگی می کند یکی از باشکوه ترین خانه های منطقهء ماست، با سر دری بلند، حیاطی پر از درختان انار، بهارخوابی زیبا و معماری ویژه، همیشه با خود می گفتم احتمالا چهل، پنجاه سال پیش اینجا را وزیری، وکیلی، مهندس شرکت نفتی، آدم سرشناسی برای خانواده اش ساخته و دلم می خواست بدانم حالا چه آدم خوشوقتی در این خانه زندگی می کند!
۲. سوء تفاهم نشود من پیش از این در پستی مرتبط با حُسن ظن، از هموطنان شمالی یاد کرده ام.
لینکهای زیر تنها بخش قابل دسترسی از ماجراست:
ماجرای بهشت زهرا و دفن افراد مجهول الهویه
الویری: ترانه موسوی یکی از جانباختگان است
احتمال جلوگیری از سخنرانی خاتمی در شب قدر
اعتراف ضرغامی به سقوط شمار بینندگان ( این شصت و سه درصد که می گن کو ؟! )
افروغ: انقلاب مخملي حجتیهايها در راه است
انتقاد شدید سران اصولگرا به وزرای پیشنهادی و رویه احمدی نژاد
علت فوت روح الامینی بیماری نبود + نظریه پزشک قانونی
بازداشت رئیس یک دانشگاه در سکوت خبری
در محلهء ما زمین وسیعی ست شاید حدود سه، چهار هزار متر ،که در اصل ویرانهء به جا مانده از ساختمانی با شکوه و مصادره ای است، اغلب خانه های اطراف ما در اصل خانه های مصادره ای هستند که پس از انقلاب به بنیاد شهید، دانشگاه شاهد، سازمان تبلیغات، سازمان حج و اوقاف، آموزش و پرورش، شهرداری و البته گروهی افراد حقیقی واگذار شده اند، در این سالها بسیاری از این ساختمانهای باشکوه با معماری های ویژه، ویران شده اند و به جای آنها مجتمع های تجاریِ نتراشیده و نخراشیده با معماری های زُمخت و خشن و نا به هنجار، با نماهایی شیشه ای یا سنگی و تیره بالا رفته اند!
این زمین وسیع ویرانه، نیز مدتی پیش، ساختمانهای به جا مانده اش ویران شد، دورتادورش حصاری چوبی کشیده شد تابلوی پیمانکاری بر سر در آن نصب شد و پیش از گودبرداری و آغاز عملیات احداث ساختمان جدید ظاهرا دعوا بر سر مالکیت اصلی، باعث شد ویرانه در همان حالت به حال خود رها شود.
چون دور تا دور آن حصار کشیده شده و در آهنی بزرگی که به حصار متصل است قفل و زنجیر دارد تنها راه ورود به این ویرانه گودالی در پای بخشی از حصارهاست، باید داخل این گودال پرید و از زیر حصار وارد مخروبه شد و دوباره خود را تا سطح زمین بالا کشید.
از چند وقت پیش حدود پنج شش نفر معتاد، از بی خانمانی در این خرابه گرد آمدند آنها در این مخروبه زندگی می کنند از لابلای حصارها پیداست که با تخته ها و حلبی ها و لاستیکهای پنچر ماشین ها سرپناهی درون این مخروبه علم کرده اند.
دلیل اینهمه توجه من به این ساختمان یکی علاقمندی به معماریست که همیشه خانه های ویژهء محله مان را می پایم و زیر نظر دارم و دیگری آمد و شد گربه ها در این ویرانه!
مدتی پیش گربهء مادری که در یکی از مجتمعهای مسکونی اطراف ساکن بود شش بچه به دنیا آورد، ساکنین کلاس بالای ساختمان تردد گربه در ساختمانشان را برنتابیدند خلاصه اینکه آنقدر این بیچاره هر جا لانه کرد با آب پاشیدن و سرک کشیدن کلافه اش کردند سرانجام بچه هایش را یکی یکی به دندان گرفت و به آن مخروبه برد.
کار من سخت شده بود! باید وقتی برایش غذا می بردم می رفتم کنار حصار ویرانه ای که چندین نفر معتاد در آن ساکن هستند و گربه را صدا می زدم، تصور اینکه همسایه ها راجع به آدم چه فکر می کنند و شاید این رفتار در عُرف جامعه ما معقول نباشد و این حرفها ذهنم را مشغول می کرد، با اینحال شرایط ویژهء این گربه باعث می شد که نتوانم بی تفاوت باشم و روزی دوبار برایش غذا می بردم، گاهی که کمی دیر می شد دلم برایش می سوخت که با آن جثهء ضعیف و با شیر دادن شش بچه، باید گرسنگی را تاب بیاورد تا اینکه گاهی می دیدم یک ظرف شیر کنار همان گودال هست خوشحال شدم که یک نفر آدم دیگر هم به فکر این زبان بسته هست، مدتی گذشت و در رفت و آمدهایم از دور، دیدم همان معتادهایی که در آن خرابه زندگی می کنند و زندگی محقری دارند و شاید خودشان خیلی از اوقات گرسنه اند، همان ها هستند که در ظرف های یکبار مصرف کنار گودال برای گربه ها شیر می ریزند...
در تمام این مدتی که برای این گربه ها غذا برده ام حتی یکبار کمترین مزاحمتی از سوی این معتادها برایم ایجاد نشد، در حالیکه گاهی که در یک کوچه جای دنجی را انتخاب می کنم و برای گربه ای غذا می گذارم آنقدر هر عابری حرکاتم را می پاید و براندازم می کند که معذب می شوم!
برایم جالب است معتادانی که مردم تصویری سیاه از آنها دارند، قلبهایشان تیره نیست آنگونه که بر زبانها افتاده، معتادانی که معروفند به اینکه برای تهیه مخدر دست به دزدی می زنند، آنقدر گشاده دست هستند که از همان روزی اندکشان، ظرف شیری برای گربه ای بگذارند...
زمانی بود وقتی زیارت آل یاسین را می شنیدم حسی در دلم پر می کشید، زمانی بود وقتی شب جمعه از تلویزیون دعای کمیل پخش می شد، تلویزیون روی همان شبکه می ماند و بی آنکه معنای دعا را بدانم، گوشم با صدای دعا بود و مشغول کارهای شخصی ام، زمانی بود آرزو می کردم ایکاش دعاهای تعقیبات بعد از نماز را بخوانم، زمانی بود که سوزها و رازهای دعاها برایم مسحور کننده بود...
دریغا که از سردمداران فعلی مذهب، جز ناحقی ندیدیم و جز ستم، دریغا که از مداحانشان جز تزویر و دروغ و خیانت نشنیدیم! دریغا که نام پاک امامان شیعه بر دهانهای ناپاکشان جاری می شود و ما دیگر گوشهایمان را بسته ایم بر هر دعایی و ثنایی تا دلهایمان دور بماند از دروغهایشان...
خب این اولین سحر ماه رمضان امسال است، سالهاست که ماه رمضان ها بدون سحری روزه می گیرم، بین گرسنگی و بی خوابی، ترجیح می دهم گرسنگی را انتخاب کنم و اتفاقا چندان هم حس گرسنگی نمی آید، بیشتر و گاهی عطش است و تشنگی...
اما امشب نه به قصد سحری یا حتی ماه رمضان، براساس یک توفیق اجباری بیدار مانده ام! دیروز روز پر کاری بود و تازه از ساعت یازده شب فرصت شد به کارهای شخصی خودم برسم و این کارها تا حدود چهار صبح ادامه داشت، دیدم دیگر حیف است بخوابم و این اولین سحر و نماز صبحش از دستم برود، بعدش هم که دیگر صبح است و من هرگز در زندگی ام "روزخواب" نبوده ام! اینست که دیگر خواب، می رود برای ده و یازدهِ شبِ فردا!
اما حس عبادت و اینها هم ندارم! جز نماز، نمی دونم شاید اعتقادی به این ادعیه مفاتیح ندارم، این روخوانی های روزنامه وار و بدون معرفت چه حاصلی دارد؟! اصلا چرا باید با خدا عربی حرف زد؟! من که در لحظه لحظه هایم دائم با زبان مادری ام در سکوت، با خدایم حرف می زنم، گاهی از گله و شکایت، گاهی از عشق و محبت، من که صمیمی ترین حرفهایم را از یازدهِ شبِ دیشب، تا چهار صبح امروز برایش گفته ام، من که در این پنج ساعت حین انجام کارهایم تمام مدت مشغول گفتگو با او بوده ام و پس از هر شکایتی، گفته ام راضی ام به رضای تو و تسلیمم به قضای تو، چرا باید مفاتیح بخوانم و حرفهای دیگران با خدا را، روخوانی کنم؟!... هیچوقت معنی "التماس دعا" را نفهمیده ام! هرگز هیچ خواسته ای را با اصرار از خدا نخواسته ام، من که گاهی سکوتم با خدا پُر از دعاست، کدام دعا را بخوانم که به اندازهء سکوتم حرف داشته باشد؟! من فقط یک حضور ناب می خواهم با خدا، حضوری که تنها من باشم با خودش و بفهمم که "در این دنیا به چه کارم؟!"
بعد از مدتها صدای اذان صبح از مسجدِ محله برخاسته است: حی علی الصلاه...
وقتی با احمدی نژاد گمشدهء جوانفکر پیدا شد!!!!!
حواستون هست دیگه؟!
ریاست دو قوه از قوای سه گانه، دو برادرند!
به نظرم در دنیای معاصر چنین اتفاقی بی همتاست! مگر در کشورهای در پیتی که هنوز نظام شاهنشاهی دارند یا حکومت قومی و قبیله ای و عشیره ای...
مقامات اینجا، به مترسک های سر مزرعه می مانند که کلاغها بر کلاهِ پاره پوره شان، لانه کرده اند... آفتابگردان ها که قد بکشند، در میان قامت بلندشان، مترسک ها گم می شوند...
پی نوشت:
وبلاگ آقای دکتر هومن یکی از وبلاگ هایی ست که مرتب می خوانم، مطلب اخیرشان "بی گناهانی با چشمانی مهربان" با نقل قولی از امام علی علیه السلام به پایان رسیده که به دلیل زیبایی این جملات اینجا تکرارشان را می آورم:
"از حضرت نقل است که این حیوان {سگ} دارای 10 خصیصه است که مومن بر داشتن آنها سزاوارتر است:
1- سگ را در میان مردمان قدری نیست که این همان حال مسکینان و بیچارگان است.
2-دوم آنکه مالی و ملکی از آن او نیست که این همان صفت مجردان است.
3-سوم آنکه او را خانه و لانه ای معین نیست و هرجا رود رفته است و این علامت متوکلان است.
4-چهارم آنکه اغلب اوقات گرسنه است و این عادت صالحان است.
5-پنجم آنکه اگر صاحبش او را صد تازیانه بزند در خانه اورا رها نمی سازد و این علامت مریدان است.
6-ششم آنکه شب هنگام بجز اندکی نمی آرامد و این حالت محبان و دوستداران است.
7-هفتم آنکه رانده می شود و ستم می کشد لیکن چون بخوانندش بدون دلگیری باز می گردد و این نشانه فروتنان است.
8-هشتم آنکه به هرخوراک که صاحبش به او می دهد راضی است و این حال قانعان است.
9- نهم آنکه بیشتر لب بسته و خاموش است و این حال خائفان است.
10- دهم آنکه چون بمیرد میراثی از خود بجا نگذارد و این حال زاهدان است. "
یکی از دوستان کامنت گذار اینجا در آخرین پست وبلاگش پرسیده است:
" تا حالا فکر کردی اگه حافظ الان زنده بود احتمالا چه کاره میشد؟ مثلا دلال یا روزنامه نگار یا غزل سرا یا خواننده یا..... نقطه ها می توانند به دلخواه پر شوند. "
من کامنت گذاشتم:
" اگر حافظ حالا بود، شاید معتاد بود و در حاشیهء بلوار کشاورز روی چند تکه مقوای پهن شده بر زمین خوابیده بود! "
شما چی فکر می کنید؟!
شاید به جای مصرع دوم این بیت:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد کار دوران غم مخور
می گفت:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت روزگارست هرچه پیش آید به آن عادت بکن!
عصر دیروز گربه ای را به کلینک دامپزشکی برده بودم، بعد از رادیوگرافی معلوم شد هر دو پای حیوان از ناحیه ران با ضربهء شدید چوب شکسته شده اند، یکی از استخوانهای ران علاوه بر شکستگی، در مفصل دچار دررفتگی شده، حیوان آرام و بینوا در سبد دستی آرام گرفته بود و با چشمهای ریز کرده، منتظر و نگران، اطراف را نگاه می کرد، ذهنم مشغول بود: به بیماری و شدت توحش انسان!
در مسیر خانه، میدان ولیعصر پُر بود از نیروهای پلیس ضد شورش، با جلیقه های ضد گلوله و سپر و باتوم!... ناخودآگاه آن شعر "علیرضا قزوه" از ذهنم گذشت:
"در میدان ولی عصر، هیچکس به اندازهء خود آقا غریب نیست..."
پی نوشت:
۱. دوستی چند روز پیش در گوشم زمزمه کرد، مهاتما گاندی می گوید:" اگر می خواهی بدانی که در جامعه ای روابط انسانی چگونه است، ببین تا چه اندازه با حیوانات مهربانند"
۲. این دو پست از وبلاگ کرگدن را ببینید:
اینروزها همه چیز آنقدر مسخره است که ترجیح می دهم حرفی نزنم و ننویسم! همین قدر کافیست که بگویم فضای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی حاکم، برایم متعفن است...
"غلط می کنید در مراسم تحلیف شرکت نمی کنید"
این لینک یکی از آبکی ترین تحلیل های سایت "الف" است اما بحثی که در کامنت ها جریان یافته خواندنی ست!
پی نوشت:
در این سالها چه بسیار کلمه ها که بی آبرو شده اند و امروز نیز سه کلمهء "شجاعت"، "سخت کوشی" و "هوشمندی" اعتبارشان فروریخت!
ظاهرا قضیه از این قرار است که مشایی ادعای ارتباط مستقیم با امام زمان را دارد!
یک تقلب واضح دیگر از محمود احمدی نژاد و چند تن از وزرایش
ملاقات مقام دولتی با مرتاض هندی
حلقهء اردبیل در کابینهء دهم...
"احمدينژاد شخص دوم مملكت است، نه اول"
افروغ : پروژه ای مشکوک برای حذف حامیان ولایت فقیه از قطار انقلاب
کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی در زندان
تصویر: زنده یاد محسن روح الامینی (مطهری: متخلفان بدون وقفه معرفی شوند)
لغو مراسم ترحیم، پیگیری قانونی تمامی ابعاد حادثه
پیام تسلیت هیئت رییسه مجلس به دکتر روح الامینی
تسلیت برخی شخصیتها به دکتر روح الامینی
نامه تند تشکل سیاسی باهنربه احمدی نژاد
پی نوشت:
این قضیهء دوستی با مردم اسراییل، واقعا دارد بیخ پیدا می کند! قبل از انتخابات، دکتر خزعلی، پسر خزعلی آیت الله! در وبسایت شخصی اش مطلبی نوشته بود پیرامون پیشینهء یهودی خانوادهء احمدی نژاد و اینکه نام خانوادگی آنها "سبورچی" بوده است و سبورچی ها طایفه ای بزرگ از یهودیان هستند و بعدها خانوادهء احمدی نژاد آن نام خانوادگی "سبورچی" را به "احمدی نژاد" تغییر داده اند، و بعد اشاره شده بود به حمایت حزب موتلفه در انتخابات از احمدی نژاد و اینکه "حبیب الله عسگراولادی مسلمان" رییس حزب موتلفه از جملهء یهودیان مسلمان شده ای است که نامش نیز پیش از این "عسگراولادی تازه مسلمان" بوده و این "تازه" را از نام خانوادگی حذف نموده اند... آن زمان که مطلب دکتر خزعلی را می خواندم زیاد جدی نگرفتم و فکر کردم به فرض که همهء اینها هم درست باشد نمی توان به این دلایل، فردی را زیر سوال برد، اما هرچه می گذرد، بی آنکه ما به دنبال سرنخ توطئه ای باشیم، پرده ها کنار می روند!
لینکهای زیر نمونه ای از موضعگیری اصولگرایان، نسبت به افرادی در طیف خودشان است، آنچه که در اظهار نظرهایشان علیه یکدیگر مغفول مانده، "ادب" است! راستی ما مخالفان دولت، چه انتظاری از اینها داریم؟!!!
اینهایی که با خودشان هم مشکل دارند!!! گفتارهای پرخاشگرانه و به دور از ادبشان، دامن خودشان را نیز گرفته است، در بُرهه هایی که با هم دچار اختلاف نظر می شوند، انگشت اتهام به خیانت، را به سوی یکدیگر نشانه می روند و دنبال سر نخ توطئه می گردند و یقهء اولین مخالف را به عنوان خائن از میان خودشان می گیرند!!! به قول قدیمی ها تُف سربالا!!!
کیهان:مشایی یکی از مهره های مخملی بود
اظهارات و انتقادات بی سابقه مشاور احمدی نژاد
"به هزار و يك دليل مشروعيت مشايي را زير سوال ميدانيم"
نماینده اصولگرای مجلس:با احمدینژاد تعارفنداریم
دفاع مشاور هنری احمدینژاد از انتصاب مشایی
تصویر:اعتراض دانشجویان به انتصاب مشایی
پی نوشت، مرتبط با لینک آخر:
۱. این قضیهء کابینهء چهل میلیونی هم طنزیست برای خودش!!! به فرض که طبق آمار حضراتِ متقلب، بپذیریم احمدی نژاد بیست و چهار میلیون رای آورده، حداقل شانزده میلیون نفر دیگر به او پشت کرده اند و آراء را به نام سایر کاندیداها در صندوق انداخته اند، جالبست که با اعتماد به نفسی کاذب و رویی زیاد! آن شانزده میلیون را هم به نام خودشان می زنند و از "کابینهء چهل میلیونی" حرف می زنند! ( در پلاکاردهایی که دست بسیج دانشجویی ست در لینک آخر)
۲. این بر و بچه های بسیج دانشجویی هم آخر سوادند! نمی دانستم کلمهء " استعفا " را می توان "استئفا" هم نوشت!!!
بیش از یک هزارهء پیش، مردی از تبار سبز ابراهیم حَنیف، برخاست: محمد آخرین فرستادهء خدا... در میان امتی نیمه وحشی، بیابانگرد و بادیه نشین، مردمانی بدوی، بی هیچ نشانهء باشکوهی از تمدن.
از اقوامی نیمه وحشی، چگونه می توان انتظار تمدن داشت؟! مگر نه اینکه تمدن، شکل ظاهری فرهنگ است؟ و فرهنگ، عظمت و شکوه و زیبایی اش را در آثار بزرگ و ماندگار معماری، به نمایش می گذارد؟... از قبایلی بدوی، چگونه می توان انتظار فرهنگ، ادبیات، معارف و تمدن داشت؟!
قومی ذوب شده در جاهلیت! آنقدر که غریزهء فطری پرستش، به پرستش سنگ و چوبشان آورده است! و همین سنگ و چوب اسباب خریت! تا آنجا که در برابر اباسفیان ها، کمر به بندگی خم کنند و آنچه که از کار سخت، در پهنهء بیابانها به دست می آورند، نذر و هدیه به بتخانه ها!
مردانی آنچنان حقیر که با تولد هر نوزاد دختر، از شدت ناراحتی و اکراه، رنگ رخسارهء شان کبود و حالشان دگرگون بود، تا آنجا که این عطیهء لطیفِ آسمانی را، بی رحمانه، در سپیده دم آغازین تنفسش، به تیرگی و تاریکی خاک می سپردند...
آخرین فرستادهء خدا، مردی ساده و پاک، از تبار سبز ابراهیم حنیف، از میان امتی، در حضیض جاهلیت برخاست، قیام کرد، از خود برخاست! آنقدر صلابت و قاطعیت داشت، تا تمام توتم ها و تابوهای محکم و بتخانه های قوم جاهلی را درهم ریزد! مردی که در برهوتِ جوانمردی، چونان "ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد".
به نام الله، خدای یکتا، خدایی که پرستش او، رستگاری از همه بتها بود و بتکده ها، خدایی که گرویدن به او، رهایی از بندِ همهء حقارتها بود و ذلتها، خدایی که نام بلندش، آرام قلب بود و زمزمهء دلهای دردمند، خدایی که مهر گسترده اش، همه مردمان را بهشتی می خواست، خدایی که انسان را توانا بر ساختن مدینهء فاضله آفریده بود و اکنون این انسان، ذلیل و زبون در جهنم خودساخته اش، دست و پا می زد...
محمد آخرین فرستادهء خدا، آخرین پیام آور خدا، با آخرین بشارت خدا، برخاست، آخرین بشارت، برای رهایی و رستگاری، او آخرین کلام خداوند را برای نوع بشر به زمین آورد، تا انسان، جهنم سوزانِ خودساخته در دنیا را، سرد و رام و آرام سازد، تا انسان با نام خدایی خدایش، بر نفس و شهوت و خشمش نهیب زند و از صفت توحش به صفت انسانی رهنمون شود، تا انسان، از درون این آتش، ابراهیم وار، سبز شود و گلستان و پردیس را بر این خراب آباد عالم بنا سازد...
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ
محمد فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر مى گرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى زند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.
دریغا انسان همچنان می سوزد! در جهنم جاهلیتش و در پرستش بتها و در کُنج تاریک و متعفن بتکده ها، محافل تنگ و تاریک و بستهء خودی ها! آزادی و رهایی و رستگاری و اسلامش را به بهایی ناچیز، از سر جاهلیت و تعصبی کور، به بتکده ها و بتهای ریز و درشت و بت بزرگ و بتهای بزرگ امروزین، واگذارده است! دریغا انسان...دریغا انسان...
مهماندار هیات وبلاگی سبو و لینک هم هیاتی ها
فردا حضور معترضین به انتخابات در نماز جمعه.
در جلسه مجمع روحانيون چه گذشت؟
پسر صفارهرندي: موسوي و خاتمي جمعه كتك ميخورند
نکات مهمی پیرامون حضور هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه این هفته
پیشبینیهای نگران کننده جریانی خاص از نماز جمعه فردا
پیشگویی کیهان برای نماز جمعه این هفته
وزیری که ادعای نابغه ریاضی قرن را دارد
دیوارهای شهر پُر از تصویر شهیدان است، هر خیابان به نام یک شهید، کوچه به کوچه، یک شهید... دریغ... دریغ... دریغا که حاکمان این خاک، خائن به خون شهیدانند...
با کلیک روی لینک "یاری خدا نزدیک است "متن بیانیه را بخوانید.
نامهء خاتمی به شاهرودی "احساسمان این بود که ما هم جزئی از نظامیم؛ البته با تعریفی که از نظام داشتیم"
پیش از اینها نسبت به تمام مسئولین نظام و به ویژه احمدی نژاد، تنها حسی توام با تحقیر و تمسخر داشتم! به نظرم مسخره می آمد که یک آدم با حد و اندازه و توانی محدود، ادعاهایی بزرگ داشته باشد مانند مورچه ای که خودش را سلطان جنگل تصور کند!
اما در هفته های پس از انتخابات، احساسم نسبت به همه مسئولین نظام، نفرت و انزجار ست، تنفر از دامنهء گستردهء خیانت و آلودگی شان...
آدمهایی بسیار بسیار بزرگتر از مسئولین فعلی در مدت این سی سال بر مسندهای گوناگون اجرایی و قضایی تکیه زده اند، بزرگترین شخصیت این نظام، بنیانگذار انقلاب بود که هیچوقت دچار توهم خودبزرگ بینی نبود، همیشه حتی در مخاطب قرار دادن رییس جمهور آمریکا، از پیشوند "آقا" استفاده می کرد مثلا: "آقای ریگان"، با ادبیات ویژهء خودش، حریف را به سکوت وا می داشت، هرگز اهل خودستایی و فریب دادن مردم نبود، هرگز افرادِ خارج از حلقهء نزدیکانش را غیرخودی نمی نامید، هرگز به شکل علنی و صریح از شخصی در برابر خواست مردم حمایت نمی کرد، هرگز در هیچ انتخاباتی به هیچ کاندیدایی ابراز علاقهء ویژه نداشت تا شائبهء تبلیغات برای یک فرد ایجاد نشود، او نیز همچون همه سیاستمداران اشتباهاتی داشت: ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، اعدامهای گستردهء هواداران سیاسی احزاب بدون محاکمه، برکناری ناگهانی منتظری و... با تمام اینها به دلیل پاک بودن از فساد اقتصادی و تاکیدش بر نظامی مبتنی بر آرای مردم، تا همیشهء تاریخ در ذهن عموم مردم ایران، یک شخصیت کاریزمایی و محبوب باقی خواهد ماند...
یادم هست در سریال امام علی علیه السلام، جایی عمروعاص با حسرت می گوید: "وقتی نمی توانی علی باشی، معاویه می شوی، و وقتی نمی توانی مالک اشتر باشی، عمروعاص می شوی" و من در ذهنم مرور می کنم: وقتی نمی توانی خمینی باشی، خامنه ای می شوی! و وقتی نمی توانی خاتمی باشی، احمدی نژاد می شوی!
واکنش موسوی به تایید انتخابات
آقای احمدینژاد خون انگلیسیها چه رنگی است؟
افروغ: رفتار صدا و سیما هیزمکشی آتش بود
همراهی و حمایت قاطع مجمع روحانیون مبارز از مردم و میرحسین موسوی
حمایت کامل "مجمع روحانیون مبارز" از موسوی
رسایی: علت باج دادن باهنر را اعلام می کنم
خاتمي: بايد جلوي خدشهدار شدن اعتماد عمومي را بگيريم
رسانههای برگزیده انتخابات معرفی شدند!
بیانیه جدید مجمع روحانیون مبارز: متاسفیم که راهکارهای منطقی و خیرخواهانه به نتیجه نرسید
نامه کروبی به شورای نگهبان: ابطال انتخابات را اعلام کنيد
پی نوشت:
صدای الله اکبر از پشت بامهای محلهء ما، هر شب بیشتر از شبهای پیش بالا می گیرد و شعارها هرشب صریح تر از شبهای گذشته... جدیدترین شعار امشب: " اشک تمساح نمی خوایم، دولت مصباح نمی خوایم"
رسوبات جاهلیت در دل متعصبان، به شکلهای تازه تری از بت پرستی رسیده است! آنچنان بت بزرگی ساخته شده که هیچکس را یارای پرسشی از او نیست! و "انتقاد"، مصداق کُفرگویی شمرده می شود!
پس از گذشت سه دهه از انقلابی که با انگیزهء محو دیکتاتوری و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش اتفاق افتاد، برگشته ایم به همان جای اول! باز هم دیکتاتوری! ظواهر تغییر یافته، "تاج" به "عمامه" و "آریامهر" به "آیت الله" تغییر یافته اند، اما ذات و ماهیت، همان ذات پیشین است، بلکه ناپاک تر... محمدرضا شاه خود را شاه ایران و ولی نعمت مردم می دانست و سلطنت را ارث پدری و خود را صاحب خاک ایران و صاحب جان مردم، اما ادعای دینداری نداشت، خود را همانگونه که بود ابراز می کرد، اهل ریا و تظاهر نبود، لااقل در آنچه که می گفت با مردم صداقت داشت! به نام دین آدم نمی کشت!
مقایسه کنید با فردی که از تریبون رسمی نماز جمعه علنی اعلام می دارد: " اگر قانون را زير پا بگذارند، مسئول خونها خواهند بود " این جمله دهان به دهان میان مردم می گشت، همه می گفتند: حکم تیر صادر شده و فردای همین جمعه بود، که "ندا " و صدها نفر مردم بی گناه دیگر به خون کشیده شدند...
"حکم حکومتی" همان حق وتوی مقام سلطنت نیست؟! مجلس خبرگان که وظیفه اش نظارت بر عملکرد رهبری ست، مجلسی فرمایشی و تشریفاتی نیست؟! آیا هیچیک از ما در بیست سال گذشته، نمونه ای از نظارت مجلس خبرگان بر عملکرد رهبری سراغ داریم؟!
پس از گذشت سه دهه از انقلابی که عظیم ترین سرمایه های انسانی هزینه اش بوده است و پس از قربانیان فراوانی از طبقهء نخبگان دانشگاهی که در زندان های ساواک، در جنگ ایران و عراق، در زندانهای جمهوری اسلامی ایران و اینروزها در کوچه و خیابان کشته شده اند ما با دستهایی پُر از خالی، پُر از هیچ، در ماتم روزهای پُر از سوگِ گذشته و پُر از ابهام آینده ایم...
سرنوشت ما را دستهای پنهانی می نویسند که برای مشروع جلوه دادن تقلب، فتوا می دهند، افرادی که مردم را خس و خاشاک، منافق و خوارج لقب می دهند، خود مصداق حقیقی نفاقند، با تئوری کهنه و پوسیدهء "هدف، وسیله را توجیه می کند" همهء اعمال خلاف قانون خود را توجیه و مشروعیت می بخشند...
حکومتی که دَم از انرژی هسته ای می زند و آمادگی برای ظهور امام زمان! "شِکر" از برزیل و چین وارد می کند! در حالیکه خوزستان به دلیل مزارع انبوه نیشکر "خوزستان" نام گرفته!
ما به تاوان کدام گناه لایق چنین زمامداران زبونی گشته ایم؟!
نامهء عبدالعلی بازرگان به رهبر
عکس: پیشگویی رای 24 میلیونی احمدینژاد
نوشته های این آدم بیشتر به عقده گشایی های یک بیمار حاد روانی می ماند!
پی نوشت:
از همهء دوستانی که مرا دعوت می کنند به صبر و سکوت و احتیاط، ممنونم و می دانم که حق با شماست، "احتیاط" شرط عقل است، اما :
"نبود بر سَر آتش، مُیسرم که نجوشم!"
به خدا پناه می برم از گزند گمراهان و بدخواهان.
و سرانجام همچنان که از شورای نگهبان انتظار می رفت: كدخدايي: هیچ تخلفی در انتخابات صورت نگرفته. واقعا این مغزهای متفکر اصولگرایان نمی دانند چرا صدا و سیما از شنیدن صدای معترضین به انتخابات می ترسد؟! حکایتِ معروفِ:
" خائِن، همیشه خائِف است "
قبول! ما بازی خوردیم! ما باختیم! اعتماد ما از اساس، به دولتِ متقلب و وزارت کشور متقلبش، یک اشتباه بزرگ بود، ما به اندازهء کافی شاهد و گواه بر متقلب بودن دولت داشتیم، پس باید پیش از انتخابات چنین سرنوشتی را پیش بینی می کردیم و با تحریم انتخابات، بی تفاوتی مان را به رُخ می کشیدیم، قبول! اینها اشتباه ما بود، اما دولت جعلی و متقلب فعلی، دولتی بدون پشتوانهء اعتماد مردم خواهد بود، دولتی که در چشم مردمش حقیر و ذلیل و زبون باشد، در هیچ جای جهان سربلند نخواهد بود، رسوایی به آنجا رسیده است که رفیق شفیق دولت، هوگو چاوز رییس جمهور ونزوئلا از دنیا بخواهد که برای دولت ایران، احترام قائل شوند!
غیبت سران مجلس در دیدار با احمدینژاد
بيانيه جمعي از طلاب حوزه علميه قم خطاب به مجمع روحانيون
حامیان دولت: لاریجانی مامور هاشمی است!
بی اعتنایی احمدی نژاد به ضرب الاجل مجلس
طنز تلخ ابراهیم نبوی خواندنی ست، به دلیل فیلترینگ امکان گذاشتن لینک اصلی در اینجا نبود:
"در رابطه با اینکه تا ابطال انتخابات نهضت ادامه داشته و ما قصد داریم یاواش یاواش خودمان را برای رفتن به نماز جمعه و عرض ارداتی به درازی تاریخ وو کلفتی جغرافیا به مسوولان کشور و بخصوص رهبر معظم انقلاب که برای نماز تشریف می آورند، آماده نموده و از این طریق بدون زدن مشت محکم به افزایش فضای سبز در نماز جمعه کمک کنیم، از کلیه عزیزان خواهش می کنیم به سووالات زیر پاسخ داده و جواب آن را هر کار می خواهند بکنند.
سووال اول: آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است: " مردم صفوف خود را از منافقان کوردل جدا کنند." بهترین وسیله برای جدا کردن این صفوف از همدیگر از چه راهی ممکن است؟
گزینه اول: با سپر
گزینه دوم: با قمه
گزینه سوم: با چماق
گزینه چهارم: با گاز اشک آور
سووال دوم: چه کسی در تقلبات انتخاباتی ایران دست نداشت؟
گزینه اول: احمدی نژاد در تقلب دست داشت.
گزینه دوم: محصولی در تقلب دست داشت.
گزینه سوم: هاشمی ثمره در تقلب دست داشت.
گزینه چهارم: خودش می داند منظورم کیست.
سووال سوم: صدا و سیما دیشب از قول پلیس به مردم اعلام کرد از ساعت هشت شب از خانه بیرون نروند، چرا؟
گزینه اول: چون شب ها باید روی پشت بام برویم
گزینه دوم: چون بیرون هوا سرد است
گزینه سوم: چون هیچ جا مثل خانه آدم نمی شود
گزینه چهارم: چون حکومت نظامی شاخ دارد ولی دم ندارد
سووال چهارم: از کجا می فهمیم که یک دست پنهان پشت یک انتخابات بوده است؟
گزینه اول: از چماقی که توی سرمان می خورد.
گزینه دوم: از گاز اشک آوری که دودش توی چشم ما می رود.
گزینه سوم: از سنگی که به پای مان می خورد.
گزینه چهارم: دست پنهان نباشد که این همه درد نمی گیرد.
سووال پنجم: با توجه به اینکه دولت و مخالفانش معتقدند رای مردم را به دست آورده اند، لطفا بگوئید مردم چه کسانی هستند؟
گزینه اول: کسانی که تلویزیون نشان می دهد.
گزینه دوم: کسانی که بلدند کتک بزنند.
گزینه سوم: کسانی که عکس شان چاپ می شود.
گزینه چهارم: رئیس جمهور و فامیل اش.
سووال ششم: آقای محتشمی گفته است " آمار 70 درصد حوزه های انتخابیه بیش از واجدین شرایط است." چرا مردم هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 102 تا 140 درصد خودشان بودند؟
گزینه اول: چون مردم ما خیلی زیادند، حتی بیش از صد درصد.
گزینه دوم: چون ارواح بابای مسوولان هم در انتخابات حضور داشتند.
گزینه سوم: چون شهیدان زنده اند و ممکن است رای بدهند.
گزینه چهارم: بیخودی برای چی دنبال دلیل می گردید؟
سووال هفتم: اگر یک رئیس جمهور محبوب با 63 درصد آرا انتخاب شده باشد، یک روز پس از انتخابات به چه وسایلی نیاز ندارد؟
گزینه اول: پلیس ضد شورش
گزینه دوم: لباس شخصی
گزینه سوم: گاز اشک آور و باتوم و سپر برای شمارش آرا
گزینه چهارم: دستگیری مخالفانش
سووال هشتم: اگر یک محسن رضایی پس از شمارش 30 میلیون رای 630 هزار رای آورده و پس از شمارش 34 میلیون رای تعداد آرای او 580 هزار رای بشود، این 50 هزار رای کجا رفته است؟
گزینه اول: به درک
گزینه دوم: به درک اسفل السافلین
گزینه سوم: به جهنم
گزینه چهارم: تبدیل به انرژی شده است
سووال نهم: آیت الله خامنه ای گفت: " جناح پیروز و جناح غیر پیروز انتخابات یکدیگر را عصبانی نکنند." منظور وی از این جمله چه بوده است؟
گزینه اول: می خواست بیشتر عصبانی کند.
گزینه دوم: عزیزان! اگر عصبانی شدید توی سرتان می زنیم.
گزینه سوم: عزیزان! نذار عصبانی بشم ها.
گزینه چهارم: عزیزان! آدم وقتی کتک خورد نباید عصبانی بشود
سووال دهم: یک رئیس جمهور در انتخابات تقلب کرده است، شرایط لازم برای چنین رئیس جمهوری چیست؟
گزینه اول: قبلا هاله نور دیده باشد
گزینه دوم: وزیرش مدرک دکترای تقلبی داشته باشد.
گزینه سوم: آمار دروغ داده باشد.
گزینه چهارم: صاف صاف توی چشم مردم دروغ گفته باشد. "
متاسفم از اینکه در کشوری زندگی می کنیم که رهبرش به شکل صریح و علنی از یک جریان سیاسی خاص حمایت می کند و قادر به موضعگیری فراجناحی و عادلانه نیست، متاسفم که حرف حق را حتی از اردوگاه خودشان بر نمی تابند! متاسفم که تملق و چاپلوسی و آستان بوسی تا به حدی رسیده است که مجریان رسانه ای ملی، برای فردی متقلب و دروغگو نامهء مهوع فدایت شوم، می نویسند! متاسفم که هر وقت صدای دادخواهی مان برخاسته متهم شده ایم به منافق بودن، به آشوبگری، به صفت اراذل و اوباش... و مورد هجوم وحشیانهء مامورانی مخفی واقع شده ایم! متاسفم که به اسم عدالت قربانی می شویم و هر ظلمی بر ما رواست! متاسفم که از ما می خواهند دروغ را با زبان خوش باور کنیم وگرنه باتوم است و چماق و درگیری! متاسفم که اینروزها وقتی غروب از خانه بیرون می زنم اطرافم پُر است از ماموران چماق به دست مسلح، با هیکلهایی درشت و بی قواره که حضورشان پُر از حس ناامنی ست و نفرت... اراذل و اوباش قدیم، سر کوچه ها می ایستادند و تسبیح در دست می چرخاندند و با متلک گویی، حضور چندش آورشان را به رُخ می کشیدند و امروز ماموران دولتی با نگاههای مزاحم، باتوم در دست می گردانند و سر کوچه ها رهگذران را برانداز می کنند!
متاسفم که ایرانی ام! متاسفم که وطنم اینجاست! خانه ام اینجاست! خانواده ام اینجاست! خاکم اینجاست...
رنگ سبز موسوي، انتخاب استعمارگران بود!
وقتی خبرگزاری دولت انتقاد رئیس مجلس را هم بر نمی تابد
باهنر: صداوسيما تريبون اكثريت جامعه نباشد
این عبارتِ بی نیاز از توضیح در نماز جمعه دیروز: " اگر قانون را زير پا بگذارند، مسئول خونها خواهند بود " کافی بود تا امروز، تجمع آرام معترضان به انتخابات، به خون کشیده شود، درست مانند شنبهء گذشته، امروز نیز خیابان فلسطین سراسر آتش و دود و گاز اشک آور و باتوم و سنگ و شعار بود... پیش چشمهایم با فاصلهء چند متری، شاهد بودم که حدود ده نفر از افراد پلیس ضد شورش، جوانی را آنقدر با باتوم زدند که تمام سرش پُر از خون شد و شدت خونریزی بینی دستها و لباسش را غرق خون کرد، فریاد می زد مردم کمک.. مردم کمک... چند بار نفس در سینه ام حبس شد، خواستم بدوم جلو و بگویم رهایش کنید... بس است... اما ترسیدم، نه از کتک خوردن، نه از باتوم، نه حتی از مرگ، ترسیدم از زندان، از بودن در چنگِ بی صفتان کثیف، حیوان، پست، رذل...
جوان را در آمبولانس گذاشتند و بردند، نمی دانم زنده خواهد ماند؟...
دستگیری 5 تن از اعضای خانواده هاشمی
نامه ميرحسين موسوي به شوراي نگهبان
نامه هشداری فرمانده ناجا به موسوي
علت دادن مجوز به حامیان احمدینژاد
مجمع روحانیون مبارز: راهپیمایی نداریم
غیبت موقت آیات جوادی آملی، امینی و استادی در نماز جمعه قم
اتهام عجیب خبرگزاری دولت به امام!
لاریجانی: کاش اعضای شوراینگهبان از نامزدی حمایت نمیکردند
علت مشاركت بالاي 100 درصد برخی حوزههای رایگیری!
سخن رهبری، موضع کیهان و رأی من به کروبی
گروهی که مسئولیت انفجار انتحاری در حرم امام (ره) را پذیرفتند