تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

بامداد چهارشنبه است،دیشب فهمیدم یکی از دوست داشتنی ترین و زیباترین گربه های مادر محلهء ما، مُرده است، در حالیکه چهار یا شش نوزاد یکماهه اش یتیم، گرسنه و بی سرپناه، در گوشه ای از پارکینگِ یک مجتمع مسکونی در جستجوی مادرشان گریه می کنند...

مرگ این گربهء زیبا،حاصل سهل انگاری و اهمال کاری من بود که در رساندن غذا به او همت نکردم، تنها  شبها برایش غذا می بردم و آنقدر گربهء گرسنه در آن خیابان هست،که هریک تکه ای برمی داشتند و غذای چندانی برای او باقی نمی گذاشتند... حالا افسوس می خورم که ایکاش به هر زحمتی بود صبح ها برای حیوان شیر و غذا برده بودم، قبلا خوانده بودم که گربه های مادر به دلیل شیردهی و در اثر کمبود کلسیم شدید می میرند...

برایش دلتنگ می شوم برای چشمهای قشنگش که یک شب نمی دانم چرا حس کردم اشک در آنها نشسته، برای چهرهء مهربانش که پُر از حس مادری بود...

دیشب چهار نوزاد کوچکش را دیدم،دو تا را از نزدیک، که از شدت گرسنگی و بی تابی جیغ می زدند و وقتی غذا را مقابلشان گذاشتم با ولع مشغول خوردن شدند و آرام گرفتند و دو تای دیگر را از دور، چون من در خیابان بودم و آنها در پارکینگ مجتمع، اما چون از زمان بارداری گربهء مادر، او را دیده بودم مطمئنم  تعداد فرزندانش باید بیش از چهار باشد...

اگر از میان آنهمه آدمهای ثروتمندی که ساکن آن مجتمع هستند تنها یکنفر روزی یک ظرف شیر به گنجایش یک لیوان برای حیوان گذاشته بود، حالا بچه گربه ها در آغوش گرم مادرشان خوابیده بودند...

پی نوشت:

از همهء دوستانی که در پست پیش مشارکت داشتند ممنونم و چنانچه هنوز علاقمندید همچنان مشاعره را پی بگیرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 2:55  توسط واحه  | 

 

در این یکسالی که بیشتر از پیش به گربه ها توجه دارم، نکات واقعا جالبی را فهمیده ام که پیش از این اصلا از فکرم هم نمی گذشت! مثلا اینکه گربه ها هم شخصیت های متفاوتی دارند، برخی آرام، مظلوم ،ساکت، برخی به شدت پرخاشگر، تندخو و عصبی! بعضی به شدت گداصفت! اگر یکبار برایشان غذا بگذارید دیگر گویی با جاذبه ای مغناطیسی به در خانه چسبیده اند! بعضی دیگر باکلاس و باشخصیت غذایشان را می خورند و می روند، گاهی فقط اگر ببیندتان با صدای آهستهء میو! انگار سلامی کرده باشند! صدایتان می زنند! بعضی گربه ها آنقدر طبعشان بلند است که وقتی غذا برایشان می گذارید در چشمهایتان نگاه می کنند، چند ثانیه ای در نگاهتان مکث می کنند، انگار که بخواهند مطمئن شوند غذا واقعا برای آنهاست بعد غذا را بو می کنند و باز در چشمهایتان نگاه می کنند، دهانشان را به سمت غذا می برند اما باز با نگاهی مردد و مهربان در چشمهایتان خیره می شوند و بعد به آرامی غذا را می خورند، برخی دیگر آنقدر حریص و شکم باره اند که همین قدر که احساس کنند غذایی در دست شماست بالا و پایین می پرند چنگ و دندان نشان می دهند سرانجام هم ظرف غذا را از دستتان به روی زمین پرت می کنند و با حرص و ولع تمام می خورند، زمین را هم لیس می زنند، بی هیچ نگاهی که حاکی از احترامی باشد بعد هم دنبالتان راه می افتند و دنبال بقیهء غذا می گردند! بعضی ها به شدت ترسو هستند، اگر مدتها هر روز آرام به سمتشان بروید و برایشان غذایی لذیذ بگذارید حتی بعد از ماهها به شما نزدیک نمی شوند، صبر می کنند تا بروید و بعد به سراغ غذا می آیند، برخی دیگر آنقدر خاکی و صمیمی که وقتی غذا برایشان می گذارید می آیند با کلی ادا و ناز و عشوه! به پَر و پایتان می پیچند و لوس بازی در می آورند! تا ناگزیر شوید خم شده و دست نوازشی به سر و گوششان بکشید و بعد رضایت می دهند که غذایشان را بخورند! بعضی گربه ها به شدت تیزهوش هستند آنها هرگز هیچ جایی گیر نمی افتند همیشه راهی را برای بازگشت و فرار باقی می گذارند، بعضی دیگر آنقدر ابله و کودن هستند که باید راه را هم نشانشان دهید! بعضی گربه ها قانعند اگر غذایی برایشان بگذارید، گذاشته اید! و اگر نگذارید، فقط مهربان و مظلوم در چشمهایتان نگاه می کنند، بعضی دیگر متوقعند اگر غذایی برایشان نگذارید، آنقدر میو میو راه می اندازند و طلبکارانه صدایتان می زنند که ناگزیر باشید به سرعت غذایی برایشان تدارک ببینید!

حتی گربه های مادر بعضی آنقدر حس مادرانهء قوی دارند که تا سه، چهار ماهگی بچه ها را به دندان می کشند لحظه به لحظه مراقبشان هستند دائم با لیس زدن تمیز نگهشان می دارند، بعضی دیگر، خودخواهانه در دو ماهگی بچه ها را به حال خود رها می کنند و بچه ها یکی پس از دیگری می میرند!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 10:13  توسط واحه  | 

 

وقتی صبح یک روز آفتابی از خواب بیدار شوی و آسمان را آبی آبی ببینی و زلالی آفتاب را، که انگار گونه هایت را نرم و گرم می بوسد، اگر آدم باشی و با حسی نوستالوژیک یاد خاطراتِ گذشته نیفتی! و غم غربت دلت را نگیرد! می توانی یک روز خوب را شروع کنی! امروز سعی کردم روزم روز خوبی باشد! پاکتهای شیر را حدود ده صبح برداشتم و راهی شدم که برای چهارده، پانزده بچه گربه و مادرانشان شیر ببرم، یکی یکی مسیر هر روزه را رفتم هرجایی تا صدایشان می زدم به شتاب دنبالم می دویدند و می آمدند سر ظرف شیر، تا اینکه به همان ویرانه رسیدم محل زندگی " تَرنُم " یکی از گربه های مادر محلهء ما، که همسایگانش را، نیروی انتظامی جمع کرد و بُرد و حالا در ویرانه فقط ترنم زندگی می کند!

ترنُم مرداد ماه امسال، شش بچه به دنیا آورد بچه هایی زیبا که به دلیل آزار مردم چندین بار ناچار شد بچه هایش را به دندان بگیرد و جابجا شود، تا سرانجام تمام مجتمع های مسکونی لعنتی را، رها کرد و در آن خرابه، خانه کرد!

وقتی ترنم به ویرانه آمد، از شش بچه تنها چهار بچه زنده مانده بودند، و در همین مدت کوتاه سه بچهء دیگر هم از بین رفتند و حالا تنها یک بچه مانده است و ترنم... تا دیروز دو بچه بودند دیشب حدود هفت بعد از ظهر هر دو بچه و مادرشان با شتاب آمدند دور پایم گشتند و از یک ظرف غذا خوردند صبح امروز که رفتم یکی از بچه ها لابلای نرده های چوبی بود فکر کردم دارد بازی می کند صدایش زدم: پیشی! و منتظر بودم از جا بپرد و دور پایم بدود اما بی حرکت ماند نزدیک رفتم و دیدم حیوان جان داده است خشک و بی حرکت بدن نحیف و لطیفش سرد و خشک بود باید پنج، شش ساعت پیش اتفاقی برایش افتاده باشد اما چه اتفاقی؟! سالم بود بی هیچ خراش یا خونریزی... شاید با لگدِ یک انسان نیمه وحشی...

در جوی پهن خیابان فلسطین، آب روان و زلال به شدت جریان داشت، بدن حیوان را برداشتم و در میان آب، پای یک درخت تنومند چنار گذاشتم، آب روان، آرام آرام او را مانند گهواره ای نرم و روان، با خود بُرد تا از چشمم پنهان شد! با نگاهم بدرقه اش کردم و بعد دنبال مادرش گشتم از لابلای نرده های چوبی دیدمش اما هر چه صدایش زدم تنها با چشمهای ریز کرده نگاهم کرد برای اولین بار او به صدایم پاسخ نداد و نیامد... و آخرین فرزندش در کنارش غرق خواب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 23:49  توسط واحه  | 

 

نزدیک به ده روز پیش، صبح زود صدای جیغهای بچه گربه ای از خانه ای بزرگ و متروک در همین حوالی، شنیده می شد، هیچ راهی به درون خانه نبود، می شد امیدوار بود که گربهء مادر صدای جیغهای نوزادش را بشنود و به کمکش بشتابد، اما این امیدی واهی بود! از شش صبح تا هفت غروب جیغها ادامه داشت، نگران، کنار دیوار خانهء متروک، از لابلای نرده ها حیاط را نگاه می کردیم تا اینکه رهگذری پذیرفت از دیوار بالا رفته، وارد خانه شود و بچه گربه را بیاورد، بچه گربه ای زیبا و خواستنی...

آنشب حیوان تا صبح یکسره جیغ زد و مانند نوزاد گریه می کرد، یک ساعت آرام می گرفت و یک ساعت گریه سر می داد، قدری شیر و قدری آب مرغ برایش می گذاشتیم اما نمی دانستیم هنوز شیرخوارست یا می تواند غذا هم بخورد، سرانجام صبح، دوباره او را به جایی امن در همان نزدیکی ها باز گرداندیم، به امید پیدا شدن مادرش، سه چهار ساعت بعد باران تندی گرفت ناگزیر بچه را مانند موش آب کشیده به خانه برگرداندیم، جیغها ادامه داشت و اسهال و استفراغ شدید، تا اینکه غروب فکری به سرم زد، تکهء کوچکی نبات را در شیر رقیق شده حل کردم، بچه شیر را تا آخر خورد، مانند آبی که بر آتش ریخته باشند، آرام گرفت و برای اولین بار نزدیک به دو، سه ساعتی خوابید، تهوعش تمام شد اما وضعیت مزاجی همچنان نامناسب بود، دوباره به طب سنتی و قدیمی اعتماد کردم و قدری پلو با ماست برایش گذاشتم، با لذت و اشتها خورد و حالا یک بچه گربهء سالم و سرحال و زیباست که ما را اعضای خانواده اش می داند و بدون ما در راهرو هم تنها نمی ماند!

 

                 

و متاسفانه باز هم همان مشکل همیشگی! به دلیل نبودن جای مناسب و کافی باید دنبال سرپرست مهربانی برایش باشم!

تا یادم نرفته بگویم نامش را زیتون گذاشتیم، نام درخت مقدسی که شاخه هایش سمبل صلح است چون روزی که برای اولین بار او را دیدیم، روز قدس بود!!!

                       

پی نوشت:

۱. کیفیت عکسها نامناسب است چون به سرعت آنها را آماده کردم، عکسهای برگزیده و زیبایی از قبل انتخاب کرده بودم که متاسفانه تمام آنها پاک شدند...

۲. خیلی از دوستان این قبیل کارها را یکجور علافی و الکی خوشی می دانند! اما واقعیت اینست که نگهداری از یک بچه گربهء کوچک و بیمار کار دشواریست و هیچ لذتی ندارد، اما نمی توانم آنها را بی تفاوت رها کنم! متاسفانه یکی از بچه گربه هایی که قبلا در محله بود و برایش غذا می گذاشتم مدتی گم شد، هفتهء پیش دیدمش در حالیکه از شدت لاغری، گویی پوست و خز را روی استخوانهایش کشیده باشند، دهانش پر از خون بود طوری که وقتی ظرف شیر را مقابلش گذاشتم ظرف پُر از خون شد، پوزه اش سفت و خشک و چشمهایش از شدت عفونت باز نمی شد، بوی شدید تعفن و لاشه داشت، می خواستم بگیرمش و ببرمش دامپزشک اما به خاطر وضعیت رقت بارش رویم نمی شد، از طرفی به خاطر نبودن جا نمی توانستم به خانه بیاورمش اگر بوی تعفنش نبود، لااقل در راهرو نگهش می داشتم... تا سه روز، می دیدمش و هر روز حالش بدتر از قبل، با صدای نالهء ظریفی دنبالم راه می آمد و التماس می کرد و کمک می خواست، دو روز آخر لب به هیچ خوردنی نزد و بی جان بی جان شد، روز چهارم دیگر ندیدمش، با خودم گفتم حیوان می میرد و از زندگی پُر از بدبختی و نکبت راحت می شود، اما واقعیت اینست که هربار یاد ناله های ضعیفش و چشمهای بیمارش می افتم که چگونه با التماس کمک می خواست از راحت طلبی و خودخواهی خودم دلگیر می شوم و از اینکه چرا رهایش کردم و اگر همان روز اول که شیر خورد، برده بودمش دکتر حتما خوب می شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 0:56  توسط واحه  | 

 

تصویری که مشاهده می فرمایید " آویشن" گربهء کوچهء ماست! این تصویر برای فروردین گذشته است وقتی که این حیوان به دلیل یک بیماری قارچی پوستی، دچار ریزش مو شده بود و من و زهرا دختر دایی جانم با هم بردیمش دکتر، باید یک صابون ضدقارچ را با کمی رطوبت به قسمتهایی که دچار ریزش مو بودند می زدیم و یکروز هم باید می بردیمش برای حمام کردن با شامپو ضد قارچ! این تصویر برای روزیست که این بچه را بردیم کلینیک دامپزشکی برای حمام کردن! نمی دانید که در موقع شستشو طفلک چقدر گریه کرد، واقعا گریه می کرد فقط بدون اشک! خیلی خودم را کنترل کردم که همراهش گریه نکردم، بعد هم که به خاطر وحشت از سشوار یک عالمه دیگر گریه کرد و بعد تمام مسیر بازگشت تا خانه را یکسر گریه کرد و خودش را به در و دیوار سبدش کوبید! وقتی رسیدیم خوشحال از اینکه از اینهمه ترس و وحشت نجات یافته قدری آب خورد، قدری قدم زد و بعد در حالیکه من از خستگی گوشه ای از حیاط نشسته بودم یکراست آمد طرفم، برای اولین بار دو دستش را روی زانوهایم گذشت و در بغلم نشست و بعد هم خوب خودش را در بغلم جاسازی کرد و دو سه ساعت تخت خوابید، من که حسابی خسته بودم و روی موزاییکهای حیاط نشسته بودم هرازگاهی قدری جابجا می شدم بلکه خانوم رضایت دهند و بلند شوند اما هربار چشمهایش را باز می کرد قدری دور و بر را نگاه می کرد، کمی در چشمهای من خیره می شد و باز می خوابید سرانجام هم بعد از سه ساعت به زور بلندش کردم برود پی کارش!

                                         

طفلک آخرین روزهای بارداری را می گذراند یک هفته بعد از این ماجرا ناپدید شد، فقط خدا می داند در مدت یک هفته ای که نبود چقدر غصه خوردم تا اینکه یک غروب پنجشنبه وقتی از کوچه به سمت در حیاط می رفتم مانند موشک از کنار پایم به داخل حیاط پرید، انگار دنیا را به من داده باشند دیدم طفلک کلی لاغر شده و پهلوهایش فرو رفته اند فهمیدم جای دنجی را برای فارغ شدن یافته است بعدتر کم کم فهمیدم در راه پلهء خانهء یکی از همسایه ها بچه هایش را به دنیا آورده رفتم و همهء آنها را به خانه آوردم، بچه ها الان پنج ماهه هستند یکی از آنها گم شده است و مادرشان در فصل جفت گیری!

عکس هم دست پخت زهراست از آنروز تاریخی!!!!!

                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 15:41  توسط واحه  | 

 

خدا را شکر که پرندگان آشیانشان را بر سرشاخه های درختان می سازند، دور از دسترس انسان...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 12:35  توسط واحه  | 

 

خوشحالم چون گربه ای که هر دو پایش شکسته بود و بر دو دست تکیه می کرد و خودش را روی زمین می کشید، حالا در حدی خوب شده است که روی هر دو پایش می ایستد و راه می رود، گرچه کمی می لنگد و خب طبیعی ست و بهر حال یک مفصل پایش دَررفتگی هم دارد، اما همین قدر که راه می رود خیالم راحت است که اگر روزی نباشم برایش غذا ببرم، خودش به دنبال غذا خواهد رفت...

غصه دارم چون "شیوید" بچه گربهء عزیز و خواستنی کوچهء ما، درست یکماهست که ناپدید شده، بچهء گربهء عزیزی که از بدو تولدش شاهد ذره ذره بالیدنش بودم و دو روز دیگر پنج ماهش تمام می شود.

نگرانم چون بچه گربهء شش، هفت ماههء زیبایی که به خاطر شدت زیبایی اش "آهو" صدایش می زنیم از ساق پا به شدت زخمی شده، پوست ساق پا، قُلوه کن شده و گوشت و ماهیچهء پا، سرخ و خونی بیرون زده است و از شدت درد پای حیوان لرزش شدید دارد، اما چون به شدت ترسوست اجازه نمی دهد بگیرمش و فرار می کند و من از ترس اینکه نتوانم بار دیگر برای غذا دادن پیدایش کنم، دو هفته ای ست به حال خودش گذاشته ام، شاید به تدریج با همان لیس زدنهایش، زخم عمیق پایش خوب شود و دوباره پوست بیاورد.

 

 

پی نوشت: 

متاسفانه این ماجرای تلخ را امروز در تابناک خواندم، ایکاش راهی وجود داشت! امشب هم پسر بچهء ده یازده ساله ای با یک قلوه سنگ یکی از بچه گربه ها را هدف گرفته بود من دور ایستاده بودم و غذا خوردن بچه گربه را تماشا می کردم که متوجه پسرک شدم رفتم و بهش گفتم پسر گل این یک بچه است مثل تو، الان اگر یکنفر با سنگ به سر تو بزند چه حالی می شوی؟! پسرک خندید سنگ را انداخت و رفت... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 15:7  توسط واحه  | 

 

دیروز در گذر از حاشیه پیاده رو، صدای تیز و ظریف "میو، میوهای" بلند، توجهم را جلب کرد، به دنبال صدا رفتم، دو بچه گربهء کوچک، درست اندازهء جوجه های تازه از تخم درآمده، کنار یک گونی در جوی آب بودند، زیر محفظهء زبالهء شهرداری، زیبا و مثل پنبه سفید به نظرم باید چهار پنج روزه باشند و معلوم بود یک آدم بی وجدان و از خدا بی خبر این دو بچه را در گونی انداخته و کنار جوی آب گذاشته، در این مدت به خاطر بچه گربه هایی که در خانهء خودمان بودند و مراقبشان بودم، آنقدر حرف و حدیث از همسایه ها شنیده ام که دیگر انرژی اینکه بخواهم دور تازه ای از بی حرمتی را تحمل کنم ندارم! به ناچار یک کارتن خالی بزرگ پیدا کردم بچه ها را در آن گذاشتم و از نگهبان ساختمان نیمه کاره ای در همان نزدیکی اجازه خواستم تا اینها در همان کارتن کنار در بزرگ ساختمان بمانند نگهبان مردی شریف و شمالی بود، شمالی ها همه با حیوانات مهربانند، گفت مشکلی نیست خانم، بگذاریدشان همین جا بمانند، حالا هر چند ساعت یکبار برایشان یک ظرف شیر تازه می برم اما صدای تیزشان درست مانند ضجه های نوازدی ست که مادرش را می جوید...

 

پی نوشت:

اگر نگهداری از این دو بچه برایتان مقدورست لطفا این بار جدید غم را بر شانه هایم سبک کنید!

دلم طاقت نیاورد و ظهر امروز بچه گربه ها را به خانه آوردم آنقدر به اشتباه کتف یکدیگر را در جستجوی شیر مادر مکیده اند پوست روی کتف های شان چروک خورده با کلی دردسر با سرنگ شیر رقیق شده در دهانشان می ریزم خوب که سیر می شوند دو ساعتی می خوابند و دوباره در جستجوی مادر گریه سر می دهند... ماجراییست اینجا الان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 11:33  توسط واحه  | 

 

خوب یا بد، درست یا غلط، بخش بسیار زیادی از وقتم صرف رسیدگی به گربه های محله مان می شود حدود دوازده بچه گربهء یکماهه تا سه ماهه و چند گربهء مادر و چند گربهء نر! تهیه و تدارک غذای این حیوانات بی پناه، آنهم دوبار در روز کار دشواریست اما با تمام دشواریش شیرین است وقتی می بینم بچه گربه های ظریف و لاغر بعد از خوردن غذا در چشمهایم خیره می شوند، گویی که بخواهند مرا به خاطرشان بسپارند!

سال گذشته نیز دو بچه گربهء کوچک را مراقب بودم تا اینکه امسال درشت و بزرگ و بالغ و پروار شدند، از دیدن سرحالی شان خوشحال بودم و دیگر به ندرت هر ده روز یک بار گاهی برایشان غذا می بردم چون به نظرم همیشه بچه گربه ها و گربه های ضعیف در الویت هستند، تا اینکه امشب اتفاقی متاسفانه یکی از این گربه های زیبا را دیدم که دوپایش کاملا بی حس شده و خودش را روی دست نگه می دارد و به زحمت روی زمین می کشاند، فقط خدا می داند چه حالی دارم فردا باید به هر قیمتی شده این حیوان را به دامپزشکی برسانم، شاید بهم بخندید، شاید مرا بیکار یا ابله فرض کنید! اما در هر حال برایم دعا کنید دعا کنید فردا دامپزشک نگوید این حیوان را باید راحت کرد من طاقتش را ندارم...

 

 

پی نوشت:

یک لینک در مورد وضعیت سازمان محیط زیست گذاشته بودم که خبرگزاری آن لینک را از روی سایتش حذف کرد!

یک نفر از همان سالهای خوب!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 1:16  توسط واحه  | 

 

به خاطر تمام لحظه هایی که از این گربه ها مراقبت می کنم خدا را شکر می کنم، با تمام سختی ها و خستگی هایی که دارد، به ویژه، گوشه و کنایهء یکی از همسایه های تازه به دوران رسیده که : "حیاط باغ وحش شده است و..." 

...برای اینکه هیچ مزاحمتی برای همسایه ها پیش نیاید، بخش بسیار زیادی از وقت و انرژی ام صرف این حیوانات شده! روزی دوبار جارو زدن و شستشوی تمام حیاط، که مبادا در رفت و آمد همسایگان، موی گربه ای به لباسشان بچسبد... با وجود این دردسرهای وقت گیر که گاه برای انجامشان، کارهای شخصی ام به نیمه شب کشیده می شود و تا به حال دوبار اتفاق افتاده که حدود ۴۸ ساعت نخوابیده ام! با اینحال به خاطر تمام لحظه های بکر و بی همتایی که شاهد روابط عاشقانه گربهء مادر و فرزندانش بوده ام، و تمام این لحظه لحظه های لطیف آفرینش، پی در پی خدا را سپاس می گویم، اینها بخش ناچیزی از لحظه های زندگی این گربه هاست، در این مدت شاهد لحظه هایی بوده ام که با ناباوری و شگفتی فقط تماشا کرده ام و احساسم این بوده که اگر این لحظه ها را برای دیگران بازگو کنم، حتما تصور می کنند دروغ می گویم! لحظه هایی که مادر و بچه ها عاشقانه همدیگر را می بوسند... 

                          

یک کارتونی بود " میشا " اون بچه گربه ها و مادر و پدرشان که در کلانتری دهکده مثلا زندانی بودند، یادتون هست؟!... بعضی وقتها بدجنسی های گربهء مادر و چنگ انداختن هایش مرا یاد اون گربه های بدجنس می اندازد که چقدر خون به دل کلانتر بدبخت می کردند!

                          

ببینید گربهء مادر چطور فرزندش را در آغوش گرفته... اصلا نمی تونید تصور کنید چه لحظه هایی رو با چشمهایم دیده ام... بچهء سمت راستی نامش " نعنا " ست و بچهء سمت چپ نامش " شوید "! و بچهء دیگری که در این تصویر نیست، نامش " پونه "، نام مادر هم: " آویشن "!

برای توصیف این لحظه ها کلمه کم می آورم! اینروزها بزرگترین لذت زندگی برایم تماشای اینهاست، آنقدر که ترجیح می دهم تمام وقتم در خانه بگذرد!

سه بچه گربهء یتیم هم در محلهء ما هستند که در یکی از خانه های محله به سر می برند، من تنها یکی از آنها را دیدم که در حاشیهء جوی خیابان، پنیر کپک زده می خورد، آقایی از خانهء مجاور بیرون آمد و توضیح داد که اینها سه بچه گربهء بی مادرند که در یک کارتن در راه پله ها پیدایشان کردیم و گاهی برایشان در ظرفی شیر می گذاریم، به من گفت اگر می خواهید بیاورم ببریدشان... با تاسف و ناراحتی گفتم: متاسفانه نمی توانم آنهم فقط به دلیل این زندگی آپارتمانی لعنتی...

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 11:4  توسط واحه  | 

 

اگر یک سرمایهء بزرگ در دست داشتم حتما بخش قابل توجهی از آنرا صرف ساخت یک مرکز بزرگ مراقبت و نگهداری از حیوانات آسیب دیده می کردم، حیف!...

شنیده اید یکنفر با ملاقه، ماست تو آب دریا می ریخت، پرسیدند: "چیکار می کنی؟!" گفت: "دارم دوغ درست می کنم!" گفتند: "آخه اینجوری که نمی شه"، گفت: "نمی شه ولی اگه بشه، چی مــــــــــــی شه...!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 15:37  توسط واحه  | 

 

اینجا مرکز پایتخت، شلوغی هست و ازدحام، بیمارستانها و ادارات، مراکز خرید فراوان... مسخره است چند وقت پیش سه نفر خانم جلوتر از من حرکت می کردند، گربه ای که به غذا گرفتن از من عادت داشت به سمتم دوید، از سه نفر خانم یکنفر به گربه لگد زد، حیوان نالید و گریخت، پرخاشگرانه از پشت صدا زدم و پرسیدم: "خانم خجالت نمی کشید حیوان را می زنید؟!"، هر سه برگشتند نگاه کردند و خندیدند، دیدم باید وارد عمل شد! به ناچار به آرامی مشتی در پهلوی همان خانم نشاندم، هرسه جیغ و واویلایشان به هوا رفت، پرسیدم: "دردتون اومد؟! اینو زدم که بفهمید اون حیوونم دردش میاد!"

هر روز در مقابل چشمهایم روبروی یک سازمان دولتی بزرگ و یک وزارتخانه، محفظه های بزرگ زباله پر می شوند از کیسه های زباله پر از غذا، و با خودم فکر می کنم اینهمه برنج مرغوب و پخته شده ای که دور ریخته می شود شکم چند پرنده، چقدر کلاغ را سیر می کند؟! اینهمه استخوانها و گوشتهایی که در زباله ها تلنبار می شوند و گربه ها با بدبختی و زد و خورد از سطل آشغالها بالا می روند برای خوردنشان، غذاهایی که با زباله های غیر بهداشتی و متعفن مخلوط شده اند، در حالیکه می شد در همان سلف سرویس با قرار دادن دو سطل جدا، هر فردی باقیمانده برنجش را در یک سطل خالی کند و باقیمانده مرغ و استخوان و ماهی و گوشت را در سطل دیگر، اینطوری دیگر نه کیسه زباله ای پاره می شد، نه اطراف محفظه های شهرداری گربه ها به جان هم می افتادند، یک دل سیر غذا می خوردند و می رفتند، چرا فکر می کنیم فقط شکم انسانها سیر باشد کافیست؟! چرا برای گرسنگی حیوانات غصه نمی خوریم؟! آنها که زندگی سخت تری دارند، چرا فکر می کنیم مهم نیست اگر گربه ها بمیرند؟! اگر کلاغها هر روز در لجنهای جوی آب برای یک تکه غذا، سرگردان پرسه بزنند، چرا فکر می کنیم فقط ما هستیم که حق لذت بردن از زندگی را داریم؟!

گربهء مریضی را که هفتهء پیش راجعش نوشته بودم امروز دوباره دیدم و متوجه زخمهای وحشتناک و بزرگ و پر از خونی شدم، که اطراف دم حیوان بود و تازه فهمیدم آنروز که گوشهء موتورخانه کز کرده بود و لب به غذا نمی زد، زجر و درد این زخمها اشتهایش را گرفته بود، نمی دانم چه بلایی سر حیوان آمده نمی دانم آیا فردی قصد داشته است دم حیوان را جدا کند، دور تا دور دُم، زخمهای عمیق... راستی ما آدمها کی اهلی می شویم؟!

لینک مرتبط را هم بخوانید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 22:9  توسط واحه  | 

 

به دلیل تقاضاهای مکرر مخاطبان! عکسهایی از بچه گربه های تازه متولد شدهء محله را که در پستهای قبل و کامنتها حرفشان بوده است، اینجا می گذارم، عکسهای زیباتری هم از آنها بود که جسارتا ترسیدم چشم بخورند و آنها را نگذاشتم!!!

                           

طراحی، مهندسی و ساخت این لانه کار خودم است! انصافا شبیه ویلاهای کلاردشت شده، سقف لانه نایلون شفاف است که روی آن شیروانی قرار گرفته و از دو سوی شیروانی نور به داخل می تابد یک پنجرهء طلقی کوچک هم بر دیوارهء جانبی خانه تعبیه شده است! لانه ای محفوظ در برابر باد و باران و برف و طوفان!

                          

اسم این یکی را نعنا گذاشته ام این خیلی سریع تر و باهوشتر و بازیگوش تر از دو بچهء دیگر است، تاریخ تولدشان دقیقا شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۸ بود:

                          

بچه ها گاهی از لانه بیرون می زنند، اما هنوز درست و حسابی نمی توانند راه بروند پاهایشان هنوز جان راه رفتن ندارد.

                          

اسم این دو تا بچهء راه راه هم، یکی پونه است، دیگری شوید! اما خودم از هم تشخیصشان نمی دهم هنوز!

                          

این هم که مادر بچه هاست در آخرین روزهای بارداری:

                          

 لطفا اگر نژاد گربهء مادر را می دانید به من هم بگویید این عسل بانو از چه نژادی ست؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 20:22  توسط واحه  | 

 

                             

چند روز پیش برای تهیه غذای گربه ها مقداری سنگدان خالی گرفته بودم، آنها را در سبد ریخته زیر شیر آب ظرفشویی یکی یکی می شستم که متوجه شکاف عجیبی روی یکی از سنگدان ها شدم، با چاقو امتداد شکاف را یریدم و دیدم یک میخ، سنگدان را شکافته و در آن فرو رفته مدتها در سنگدان بوده تا جایی که کاملا زنگ زده، پوسیده و تمام گوشت اطرافش حالت گندیدگی و تعفن پیدا کرده، دلم برای مرغ بیچاره سوخت که در تمام مدت زندگیش با هر دانه برچیدنی، چه دردی را در چینه دانش، تاب می آورده و غذا خوردن برایش چه زجری داشته... نمی دانم آن میخ را چطور بلعیده بوده است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 12:51  توسط واحه  | 

 

بارون ریز و تند می بارید، زیر چتر بزرگ درخت چنار پناه گرفته بودم و گربهء تازه مادر شدهء محله را تماشا می کردم که ناگهان مقابل چشمهایم، پرید وسط خیابان و همان لحظه یک پراید با سرعت به خیابان پیچید، نفس در سینه ام حبس شد، برای راننده دست تکان دادم تا ترمز کند راننده بی توجه گذشت و وقتی گربه را در آن سوی خیابان سالم دیدم، گویی تمام ذرات وجودم از هم پراکنده شدند! پاهایم بی حس شده بود، لرزش خفیفی همه اندامم را در خود پیچیده بود و خدا را شکر کردم که هنوز سالم است و زندگی سه نوزادِ یک ماهه وابسته به اوست...

از سه، چهار گربه ای که در حوالی میدان نزدیک خانه، در یک خیابان فرعی زندگی می کنند، یکی که جذاب تر و زیباتر و بازیگوش تر از بقیه است بیمار شده، امروز از صبح لب به هیچ غذایی نزد و گوشهء دیوار موتورخانهء یک ساختمان کِز کرده بود و با حسرت غذا را تماشا می کرد اما میلی به خوردن نداشت، هیچوقت اجازه نمی داد نزدیکش شوم اما امروز آنقدر بی حس و حال بود که گذاشت سر و گردنش را نوازش کنم و چشمهایش را ریز می کرد و در چشمهایم نگاه می کرد، از اینکه هیچ کمکی از دستم برنمی آید و نمی دانم چه درد یا بیماری را تحمل می کند غصه می خورم... کاش می توانستم کمکش کنم...

 ... دو ماه پیش صبح زود در مسیر مدرسه، هنوز وارد مدرسه نشده بودم که گربهء سیاه و زیبایی توجهم رو جلب کرد، دیدم پای چپش را بر زمین نمی گذارد و تمام پایش از قسمت ران تا پنجه لرزش واضحی دارد حیوان به زحمت از کنارم گذشت و من با حسرت از اینکه باید به کلاسم برسم، تنها نگاهش کردم، آنروز تا ساعت آخر در تمام ساعات کلاسی، بغض گلویم را گرفته بود، یکی از دانش آموزان پایهء دوم بهم گفت: "خانم شما امروز چشماتون یه جوریه مثل همیشه نیستید"، لبخند زدم، دستی به سرش کشیدم و گفتم: نه عزیزم تو خیالاتی شدی...

پی نوشت:

باید مخ یکی از بچه های فامیل را بزنم، برود دامپزشکی بخواند، که هروقت حیوان بیماری پیدا کردم، بتوانم یقه اش را بگیرم بیاورمش بالای سر حیوان برای مداوا...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 21:28  توسط واحه  | 

 

احتمالا گربه ها ما را جانورانی می بینند درشت اندام، که به چهار گروه اصلی تقسیم می شویم: وحشی، نیمه وحشی، اهلی، نیمه اهلی!

اینروزها که مراقبت و پرستاری از یک گربهء تازه مادر شده را به عهده گرفته ام به این یافته ها دست یافتم:

۱. گربه ها هم درست مانند انسانها فرزندانشان را در آغوش می گیرند.

۲. نوزادان گربه نیز درست مانند نوزاد انسان، دائما با دستهایشان، لبهای مادر را لمس می کنند.

۳. گربه ها به جای بوسیدنِ نوزادانشان، مرتب آنها را می لیسند.

۴. گربه ها وقتی مادر می شوند همه توجه شان معطوف به بچه هایشان است و علاقمندی های دیگرشان را فراموش می کنند.

۵. گربه های مادر به شدت در برابر فرزندانشان احساس مسئولیت دارند و تنها برای دفع فضولات به ناچار برای دقایق کوتاهی آنها را تنها می گذارند.

۶. گربهء پدر متاسفانه پی خیابانگردی است و از حال همسر و فرزندان و چند و چون اوضاع آنها بی خبر است.

۷. گربه های مادر به شدت دوست داشتنی هستند و احساس مسئولیتشان تحسین برانگیز است.

۸. بدون شک زیباترین تصویری که در همهء عمرم دیدم لحظه ای بود که نوزاد گربه خودش را تا گردن و گلوی مادر بالا کشیده بود و نوزاد و مادر لبهایشان را برای دقایقی بر لبهای هم گذاشتند، تماشای این تصویر آنهم نه از قاب تلویزیون، که از فاصلهء پنجاه سانتیمتری واقعا شگفت انگیز بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 19:34  توسط واحه  | 

 

مامان نوروز امسال را در سفر حج عمره گذراند، از موارد جالب توجهی که از این سفر گفتند، تردد آزادانهء گربه ها در مسجدالحرام و مسجدالنبی بود، اینکه گربه ها بدون کمترین مزاحمتی از جانب مردم، در هرجای مسجدالحرام و مسجد النبی آزادانه تردد دارند، می نشینند، می خوابند و قدم می زنند... با خودم فکر کردم اگر یک گربه، وارد یکی از مساجد تهران شود، مردم چه شیون و واویلایی راه می اندازند... فرشها را آب می کشند و گربهء بیچاره را با چوب و چماق و جارو بیرون می کنند...

 ... هفتهء گذشته من و مامان یک گربهء بیمار و باردار خیابانی را که به خانهء ما پناه آورده، با کلی دردسر به کلینیک دامپزشکی بردیم، سایر مراجعان این کلینیک اغلب سگهایشان را برای ویزیت آورده بودند، سگها در بغل صاحبانشان نشسته بودند، من و مادر، تیپ و ظاهری مذهبی داریم، نگاه جمع سنگین بود، بعد از اینکه دکتر گربه را دید و برای مبلغ ویزیت به اتاق انتظار بازگشتیم، همهء افراد جمع، راجع به سگ و نجسی و پاکی و نمازخوان ها حرف می زدند، ما مبلغ ویزیت را پرداختیم و از کلینیک خارج شدیم، مامان پرسید: "چرا راجع به نماز و پاکی و نجسی حرف می زدند؟" گفتم: بحث از من و شما شروع شده... هردو بهم نگاه کردیم و خندیدیم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 11:30  توسط واحه  | 

 

همسایهء عزیز و کوچکِ کوچهء ما... ...................................................

 این گربه و قُل دیگرش به کوچهء ما پناه آوردند، دو هفته ای هست که از قُلش خبری نیست، اما خوشوقتانه این یکی وفادار است، در پستهای پیش، از زخم عمیقی که روی کمرش هست و شیوهء درمانی ام گفتم، اما زخم، تنها کمی بهبود یافته در حالیکه به نظرم بعد از دو هفته درمان، می بایست به طور کامل خوب می شد. بهر حال فعلا همچنان روی زخم را، دوبار در روز، پودر آنتی بیوتیکِ آموکسی سیلین می ریزم، که از عفونت، در محل زخم، پیشگیری کند، و البته تا نیم ساعت بعد، گربه تمام این پودر را با لیس زدن از روی کمرش پاک می کند.

    

بعید می دانم این زخمها در اثر درگیری با دیگر گربه ها ایجاد شده باشد، گرچه این بچه گربهء رو به رشد، به شدت از گربه های دیگر می ترسد و البته از آدمها، اما به نظرم این زخم باید هنگام فرار از لابلای نرده های آهنی یا پلهای فلزی جوی خیابان ایجاد شده باشد.

     

   

   

صبحها یا ظهرها که به سراغش می روم و خبری ازش نیست، آهسته پیش پیش می گویم و او هر جا باشد صدایم را می شنود دیروز صدای ضعیف میومیو اش از خانهء همسایه می آمد فکر کردم پشت درهای بسته گیر افتاده، سر بالا بردم و دیدم از لابلای نرده های بالای دیوار جست و خیز کنان با خوشحالی پایین پرید، تا روی نرده های آهنی و راه پلهء فلزی و بعد پله ها را چند تا یکی و با چند پرش کوتاه و بلند دیگر خودش را رساند.

   

به شدت شیر دوست دارد، غروبها قدری شیر پاستوریزهء پاک می جوشانم و وقتی ولرم شد برایش می برم، بعد هم کلی دورم می گردد، که یعنی مرا تنها نگذار، اگر در این وضعیت تنهایش بگذارم و در را ببندم، پشت در حیاط با صدای بلند جیغ می کشد و میو میو راه می اندازد، اما کافیست یک ربعی کنارش بمانم تا با نوازش سر و گوشش آرام بگیرد، بعد آرام و با محبت دور پایم می گردد، پنجهء دستهایم را دور سر و گردنش حلقه می زنم و او صورنش را در دستهایم می نوازد بعد هم خوابش می گیرد و چشمهایش را ریز می کند و می رود در کارتونش می خوابد وقتی به سمت در حیاط می روم چند بار از کارتون بیرون می آید و دوباره دورم می گردد و من دوباره دستی به سرش می کشم و تا دم کارتون همراهیش می کنم این بار دیگر سرجایش می خوابد و می داند فردا حتما دوباره به سراغش خواهم رفت...

پی نوشت:

کاش مردم در معماری خانه ها، کنار در ورودی جایی برای زمستان گذرانی گربه ها می ساختند مانند معماری خانه های قدیم که در دو سوی درب ورودی خانه، سکوهایی برای نشستن رهگذران پیر و خسته بود، معماری قدیم ایران، معماری مهربانی بود و معماری حالا، معماری خودخواه و بی روح و مغرور...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 19:53  توسط واحه  | 

 

 گربه ای که بچه محل ماست! ............................................................

همیشه زمستانها در پیاده رو برای گربه ها غذایی می گذارم امسال حوالی خانهء ما حدود ۴ بچه گربه بودند دو تا کوچکتر و بانمک و بازیگوش که حدود یکماه پیش ناپدید شدند و دو تای دیگر قدری بزرگتر که عکسهایشان اینجاست، از این دو تا هم یکی از هفتهء پیش گم شده و مانده آخری، امسال مراسم غذا دادن را به شکلی مرتب ساماندهی نمودم! به این ترتیب که مقدار زیادی بال و بازوی مرغ خریدم و آنها را شسته و در بسته های شش تایی در فریز گذاشتم. ۱۴، ۱۵ بسته شش تایی بال مرغ، قیمتی در حدود شش تا هفت هزارتومان دارد و هر روز یک بسته را برای گربه ها می پختم گاهی مقداری هویچ خیلی کم یا سبزیجات هم در آب مرغ می ریختم، این سوپ الکی را خیلی دوست دارند هم آبش را هم گوشت و استخوانش را تا آخر می خورند. از همان روزهایی که این دو آمدند روی کمر یکی از آنها جای زخم بود و پوستش کَنده شده بود خیلی ناراحت بودم و نمی دانستم چه باید کرد حیف این مدت گذشت و زخمهای تن حیوان گسترش یافت این عکسها برای هفتهء گذشته است و متاسفانه حالا وضع زخمها کمی وخیم تر است:

      

خیلی دیر به فکرم رسید اما هر روز ۲ تا ۳ کپسول آنتی بیوتیک را باز کرده و پودر کپسول را یه شکل محلول در غذا، برایش می گذارم، خوشوقتانه غذا را می خورد، مقداری هم از پودر کپسول را روی زخمهایش می ریزم که تمام را می لیسد و پاک می کند، یکروز هم با کلی دردسر و گرفتاری وقتی دورم می چرخید و با لوس بازی، بازیگوشی می کرد، مقداری پماد استریل چشمی ویتامین آ روی زخمش گذاشتم و با ماساژ روی زخم پخش کردم. البته در تمام این مراحل سه لایه دستکش در دست دارم!

      

در عکسهای بالا پودر آموکسی سیلین روی زخمهاست وضعیت زخمها چندان خوب نیست و من به شدت نگرانم، شاید بتادین برای ضدعفونی مناسب بود اما هم سوزش شدیدی روی زخمها ایجاد می کرد هم حالت خشکی و هم با لیس زدن ممکن بود برایش مضر باشد.

      

شیطنت عجیبی دارد و آبرویم پیش همسایه ها رفته! آنقدر که با بازیگوشی دورم چرخ می زند و تا سر کوچه می دود و وقتی از خیابان رد می شوم، او با ترس، سَر جایش می ماند و با جیغها و میو میو های بلند به رفتنم اعتراض می کند!

از طرفی آنقدر دور پایم می پیچد که حسابی بدنش را با پاچه های شلوار جین زیبایم پاک و پاکیزه و تمیز می کند و در واقع پاچه های شلوار نازنینم را پر از جانوران موذی و ویروس و باکتری و میکروب کرده آخرش من به دلیل توجه بیش از حد، به حیوانات می میرم یکروز، گفته باشم! شما شاهد باشید!

    

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 17:46  توسط واحه  | 

 

گربه روها در معماری قدیم! ............................................................

در این سوز و سرمای زمستانی، انصاف دهید که نمی شود بی تفاوت از کنار گربه ها گذشت، اینست که به ناچار هر روز برای گربه ها کالباس می برم، امروز همین که در حیاط را باز کردم چنان به سمتم دویدند که فکر کردم الان هر دو، جفت پا، می پرند در بغلم!! مهلت نداند کیسه را برایشان باز کنم، آنقدر گرسنه بودند یکی از آنها پرید بالا یک پنجه به دستم کشید و کیسه را ربود، تا بحال ناخن گربه را حس نکرده بودم! تجربهء جالبی بود! البته خوشوقتانه دستکش به دست داشتم و پوستم از آسیب محفوظ ماند... حالا کالباسها در کیسه فریز پیچ خورده و دو گربه از سویی با هم درگیر که کیسه را از هم بگیرند و از سوی دیگر می خواستند هرچه زودتر مقداری کالباس به دندان بگیرند، آخر سر مجبور شدم باز در کارشان دخالت و اوضاع را مرتب نمایم! با یک پیشته! هر دو کمی عقب نشینی کردند! تا کالباسها را خرد کردم و از کیسه بیرون ریختم و راحت مثل آدم نشستند خوردند و سیر شدند! بعد هم هر دو روی دوپایشان مودب و منظم نشستند و در چشمهایم خیره شدند من هم یک کمی مهربان نگاهشان کردم و در کوچه تنهایشان گذاشتم! اگر در روستا زندگی می کردم حتما یک جایی برای حیوانات بی سرپناه می ساختم اما حیف که حیوانات هم درگیر کمبود امکانات ما آدمها هستند، در معماری قدیم، تونل هایی زیر تون حمام بوده است و اگر اشتباه نکنم برای رسیدن هوا به کورهء حمام کاربرد داشته، این راهروهای تنگ زیر زمینی را از قدیم گربه رو می گفتند و احتمالا محل مناسبی برای زمستان گذرانی گربه ها بوده، اما حالا گربه ها با نشستن زیر موتور ماشینهایی که تازه خاموش شده اند خود را گرم نگه می دارند...

 

 پی نوشت: اطلاعات تکمیلی در مورد اجزای معماری حمام، از جمله گربه رو

 ........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 17:55  توسط واحه  | 

 
آیا گاوها خوشبختند؟! ..................................................................
 

حتی گاوها هم یک عمر قربانی هستند!
گوساله را از لحظه تولد، از مادرش جدا می کنند، فقط به این دلیل که اگر در کنار مادرش باشد، تمام شیر را مصرف می کند و برای گاودار شیری برای فروش نمی ماند! بنابراین گوسالهء کوچکی را، که تا چند روز می گویند، حتی فاقد بینایی است، از گاو ماده جدا کرده و مقدار مشخصی شیر 2 نوبت در روز، در یک سطل برایش می ریزند، اگر گوساله ماده باشد، بخت به او رو کرده و تا زمانی که امکان باروری و شیردهی دارد، زنده می ماند، اما اگر نر باشد، یا همان ابتدا کشته و گوشتش به مصرف انسانها می رسد، یا مدت چند ماهی نگهش می دارند، تا قدری پروار تر شود و راهی کشتارخانه...
گاهی از انسان بودن خودم شرمنده می شوم!
حتی گاوها هم ظلم را می فهمند!

من از نزدیک گوساله ای را که از مادرش جدا کرده بودند دیده ام، تا دستم را به سمت سرش می بردم برای نوازش کردن، با مَشامش دستم را می بویید، دنبال مادرش می گشت، حس می کرد و می فهمید مادرش باید باشد، اما نیست، مشکل اینجاست که ما آدمها فکر می کنیم فقط خودمان می فهمیم سایر موجودات همه از دم نفهمند!!!

 

 

 

پی نوشت: هرگونه برداشت سیاسی از متن فوق جایز است!

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 23:40  توسط واحه  | 

 

شتر، همراهِ صبور کویر... .............................................................

... صبح خیلی زود از راه "فرخی" به قریهء "مصر" و "مزرعهء یوسف" که همچون بهشتی در میان دریایی از ماسه محاصره شده رفتیم تا از حرکت کاروان شترها در میان تپه ماسه ها فیلمبرداری کنیم.

رفقای مصری ما، جعفر و برادر بزرگترش علی و دوستشان سید محمد، ده دوازده نفر شتر راهوار از اطراف جمع آوری کرده، به مصر آورده بودند. آن روز هوا صاف و آفتابی بود. حتی یک لکه ابر در آسمان مصر دیده نمی شد. از داغی هوا اما نگو و نپرس، به گمان من داخل ماسه زار آن روز بالای شصت درجهء سانتیگراد گرما داشت.

شترها در ساعات اول که به ما و دوربین عادت نداشتند بی تابی می کردند. کف به دهان آورده نعره می کشیدند. ما آن قدر این زبان بسته ها را بالا و پایین بردیم که تا عصر رمقی در تنشان باقی نماند. گرچه کف پایشان از شدت گرما می سوخت، صبور و بردبار، انگار که به ما تعهدی سپرده باشند، لحظه ای از انجام وظایفشان غافل نشدند. من هربار که به آنها فشار می آوردم از نگاه در چشمان درشت سیاه و معصومشان خجالت می کشیدم. گاه پیشانی آنها را نوازش می کردم و گاهی چند حبه قند به آنها رشوه می دادم و آنها هم گردنِ درازشان را برایم تکان می دادند که "بابا دیگه خسته شدیم، ولمان کن". می گویند: "شتر قدش رعناست، شیرش دواست، پشمش عباست و استخوانش عصاست." اهالی این منطقه علاوه بر کشاورزی به کار پرورش شتر هم مشغول اند. به قول یکی از دوستان خوری، شالودهء زندگی را در کویر شتر ریخته است. علت وجودی اکثر روستاها پیش از آنکه راه باشد، شتر است. شتر این نجیب کینه توز، کویر را زیرپا کوبیده، خطوطی به نام راه به وجود آورده است.

یکی از شترها از سر کینه توزی و لجبازی، چند ماه بعد چنان بلایی بر سر علی آورد که تنها با بیش از سی بخیه جراحات او در ناحیهء سر و شکم و پا ترمیم شد. وقتی تلفنی حالش را پرسیدم گفت: "این شتری بود که باید روزی در خانهء من هم می خوابید."...

... از اینجا به بعد جهت حرکت ما به سوی کوه دُم دار بود و کوه ایرکان، که گابریل در سال ۱۹۲۸ میلادی خودش را به آن رسانیده و از چشمهء ایرکان با آب ولرمش که در وسط کویر روی تپهء کوچکی مملو از شوره قرار داشته خاطرهء خوشی دارد. در اینجا من رَد سم آهوانی را دیدم که ظاهرا به خاطر آب چشمهء ایرکان در این حوالی گشت می زده اند. در جلو ما تپه هایی که دامنهء آنها مانند هزاران پنجهء پر از نیاز به سوی ما دراز شده بود و منظرهء غریبی داشت، راه را برما سد می کرد.

با دیدن این صحنه ها، من با وجود همراه بودن با یزدانی و دو تن از دستیارانش، سخت احساس تنهایی کردم. می خواستم از این کویر و این پنجه ها که به سویم دراز شده بود بگریزم...

در کف کاسهء این کویر ماده شتری با "حاشی" اش سریع در حرکت بود. آنها یا گم شده بودند یا به دنبال آب می گشتند. تنهایی این مادر و فرزند در این سرزمین عجیب و غریب، احساس تنهایی مرا دو چندان کرد. غم غربت عجیبی بر دلم سنگین نشست...

... نزدیکی های ظهر ما وارد حَلوان شدیم. واحهء سرسبز حَلوان در محاصرهء کویر است، مثل جزیره ای که در محاصرهء آب باشد. خستگی در کردن در زیر سایهء درختان خرما و در کنار جوی آب برای ما بیش از هر چیز دیگر لذت بخش بود.

اهالی بلافاصله برای دیدن ما آمدند و پس از خوش و بش و چاق سلامتی، کمک کردند تا ما دوربین و وسایل کار را برای فیلمبرداری به بالای سقف گنبدی شکل یک آب انبار قدیمی ببریم. از آن بالا حلوان در میان کویری خشک، منظره ای با صفا و با طراوت داشت. علاوه بر درختان خرما، این واحه پر بود از درختان انار و پسته که هنوز نارس بود.

می گویند: شتر کشتی بیابان است و داغ ناخدای خود را بر چهره دارد. شتربان آزموده می داند که فاصلهء دوباره آمدن شتر به آبشخور چه هنگام است، پس برای گرفتن شتر خود یا چیدن پشم و روغن مالی بدن حیوان در آبشخور چشم به راه می نشیند.

نزدیکی های حَلوان چاه و پمپ آبی است که شتران برای رفع تشنگی از راه دور و نزدیک به آن روی می آورند. روزی که ما برای فیلمبرداری راهی این مکان شدیم، چشم انداز بی نهایت زیبایی داشتیم. صدها شتر تشنه همچون لکه های سیاه و قهوه ای در دشت پهناور مجاور آبشخور به طرف چاه آب در حرکت بودند. کنار حوضچهء بتونی که آب زلالی داشت، هفتاد هشتاد نفر شتر که زودتر از همه دلی از عزا درآورده سیراب شده بودند، با شکمهای وَرم کرده، سرپا یا لمیده، زیرآفتاب یک تیغ کویر استراحت و نشخوار می کردند و حاشی های یک ساله با چه ولعی از پستان مادرانشان شیر می خوردند. در چهار دیواری مجاور غوغایی به پا بود، چون، شتربانان سرگرم به بند کشیدن شترانی بودند که کف به دهان آورده نعره می زدند. وقتی طناب به دور این پاهای دراز و لق لقو می پیچید حیوان بدون هیچ مقاومتی سرنگون و نقش زمین می شد. حالا کار شتربان یا داغ کردن شتر بود یا چیدن پشم و یا مالیدن روغن مَنداب به پوست گر گرفته این حیوان صبور...

 

از کتاب  " همراه باد در دل تنهایی کویر"   یادداشتهای تصویری کارگردان: منوچهر طیاب

.........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 21:5  توسط واحه  | 

 

در بی پناهی حیوانات و وحشی گری انسانها... .........................................

 مسلمان؟! مسلمانی؟! بنابر تمام رساله های فقهی شیعه، هرگونه آزار و اذیت حیوانات حرام است.

یکی از بلندترین و لطیف ترین توصیفاتی که، امام رضا علیه السلام را، موصوف به آن می دانیم، در کلمه "ضامن آهو" نهفته است و همه شنیده ایم که آّهویی از چنگ شکارچیان به امام پناه می آورد.

حالا در شهری که متبرک به نام و حضور امام رضا علیه السلام است به اسم محیط زیست و سلامت و بهداشت چنین جنایتی؟!

ما خیلی متمدن شده ایم؟! ایکاش شهرداری مشهد به جای سگ کشی و افتادن به جان حیوانات بی پناه قدری به سامان دادن زباله ها و خیابان ها و بازارهای شلوغ و بی نظم و آشفته این شهر زیارتی همت می گماشت! دریغا از مدیرانی تا این پایهء شعور، نمی توان انتظاراتی از این دست داشت! به خاطر انسان بودن به خود اجازه هرگونه بهره کشی و ظلم به حیوانات را داده ایم، جاده ها و ماشین هایمان حیوانات را می درَند و تکه تکه می کنند، بی آنکه بیاندیشم انسان بودن مجوزی برای نابودی سایر مخلوقات نیست، دنیای سیاهی که ساخته ایم بدون حیوانات خالی و سیاهتر خواهد بود...

امیدوارم بفهمیم، تمام موجودات، درست به اندازهء ما، حق حیات دارند و مخلوقات و آثار خداوند بر زمین هستند، باید عزیزشان بداریم... و  پناهشان باشیم...

کانون دوستداران حیوانات

 .........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 11:33  توسط واحه  | 

 

انسان یا ابلیس؟!!! .....................................................................

 

تمام آنچه که ما از ژاپنی ها گرفته ایم، سریالهای مزخرفشان بوده است، این گربه ژاپنی را ببینید بعد این گربه بی پناه ایرانی را هم ببینید...

البته به ملیت شاید ربطی ندارد! گروهی از ما آدمهای روی کره زمین، تصورمان بر اینست که آدم بودنمان مجوزی است، برای هر تصمیم غلطی! اینجوریست که بشر قرنهاست هر غلطی دلش خواسته مرتکب شده و دیری نپاییده که تاوانش را نیز پرداخته، اینهم یک نمونه دیگر... تصویری از کشتار وحشیانه دلفین ها به طمع غذا... در لینک منبع خواهید دید که مصرف گوشت این والها به دلیل وجود جیوه در آنها به شدت سرطان زاست... گاهی کشتار ۵۰۰ قطعه وال در یکروز... به نظر شما انسان وحشی تر است یا نهنگ؟!

من به سهم خودم از آدم بودن خودم شرمنده ام. کاش "یاکریم" بودم...

 

لینک منبع

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 0:17  توسط واحه  | 

 

گربه ها و گنجشک ها... ................................................................

اگر ثروتمند بودم برای تمام گربه ها سوسیس کالباس می خریدم و برای تمام گنجشکها ارزن، اما چون ثروتمند نیستم فقط برای گنجشکهای کوچه خودمان ارزن می گیرم و گاهی برای گربه ها سوسیس کالباس، البته کمی هم عذاب وجدان دارم! چون ما خودمان هرگز در هیچ شرایطی سوسیس و کالباس نمی خوریم، پُر از فسفر و مواد نگهدارندهء سرطان زاست، از این گذشته، از ضایعات گوشت تهیه می شود و فکر می کنم: بیچاره گربه ها چرا باید این آت آشغالها را بخورند؟! در یکی از کوچه های اطراف خانه مان فست فود کوچکی هست که صاحبش همیشه برای گربه ها غذا می ریزد، گربه های آن کوچه فربه و جاندارند! هربار می بینمشان خوشحال می شوم هیبتی همچون یک توله پلنگ دارند! 

اگر همه مردم ضایعات غذا مانند استخوانها را با زباله یکی نمی کردند و جدا می گذاشتند و ضایعات نان را خرد می کردند و پشت بام می ریختند، دیگر هیچ گنجشکی آشغال نمی خورد و هیچ گربه ای گرسنه نمی ماند!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 21:31  توسط واحه  | 

 

جوجه یاکریم یتیم! .......................................................................

چند وقت پیش یک یاکریم روی چراغ راه پله های پشت بام آشیانه ساخت، لامپی حباب دار که از دیوار جدا شده و تنها از سیم برق آویزان بود و آشیانه یاکریم دقیقا روی قاعده حباب، از همان اول هروقت می رفتم پشت بام دانه برای پرندگان بپاشم نگرانش می شدم، بدجایی لانه ساخته بود، تا اینکه تخم گذاشت و من فکر می کردم در جایی که از یک وجب هم کمتر است چطور هم تخمش هست، هم خودش روی تخم می نشیند، سرانجام انتظار به سر آمد و جوجه به دنیا آمد! چند روز پیش متوجه شدم جوجه از لانه پایین افتاده، جعبه ای برداشتم و جوجه را در آن گذاشتم از مادرش خبری نبود اما چینه دان جوجه پر بود و معلوم بود مادرش غذایش را داده است، جعبه را در راه پله روی لبه دیوار گذاشتم، چندین بار سر زدم خبری از مادرش نبود در لیوانی آب ریختم و چند قطره مولتی ویتامین در آب، زیر منقار جوجه نگه داشتم، ظرف را کج کردم تا سر منقارش قدری در آب فرو رود، با ملچ و ملوچ بامزه ای آب خورد، با وحشت مرا نگاه می کرد و هربار دستم را به سمتش می بردم تا نوازشش کنم، بالش را بالا می برد و جلوی چشمهایش می گرفت درست مانند بچه ای که از ترس کتک دستهایش را جلوی صورتش بگیرد! حس کردم صدایی از بالای سرم می آید، مادرش بود لبه پنجره های خرپشته نشسته بود، خیالم راحت شد جوجه را در جعبه گذاشتم و رفتم، فردا صبح آمدم چینه دان جوجه خالی بود معلوم بود از دیروز مادرش غذایی به او نداده بازهم آب و مولتی ویتامین... جوجه قادر به خوردن غذا نیست مادر غذا را می بلعد در چینه دانش نرم می شود دوباره به منقار باز می گرداند و در حلق جوجه می گذارد، این کارها از من برنمی آمد پس ناچار باید با مایعات تغذیه می شد، به نظرم آمد آب و مولتی ویتامین کافی نیست، اینبار در لیوانش شیر ریختم، شیر را هم خورد خیلی کم می خورد شاید از سطح لیوان دو تا سه میلیمتر کم می شود و فکر کنید جوجه یاکریمی که با شیر گاو بزرگ شود چه خواهد شد!!! بار دیگر به او سر زدم همچنان چینه دانش خالی بود، نمی دانم این مادر کجا رها کرد و رفت! اینبار بیسکویت را آسیاب کرده با شیر مخلوط کردم، باید خیلی رقیق باشد تا از گلویش پایین برود همانطور که به نوزاد انسان هم نمی شود بیسکویت داد! در واقع بیشتر همان حالت شیر رقیق را داشت که با بیسکویت غنی شده باشد! کلی وقت صرف کردم تا مقداری خورد، هرازگاهی هم همه را تف می کرد بیرون و پوف پوف می کرد، هر بار هم دستم را زیادی نزدیک به سرش احساس می کرد با منقارش نوکی به دستم می زد! ماجراییست حالا... الان هم بالا در راه پله های پشت بام تنهای تنها در جعبه اش خوابیده و من باید تا صبح نگرانش باشم و خداخدا کنم تا مادرش برگردد!

 

پی نوشت: در خانه ما ضایعات نان معنا ندارد! همان ابتدا که نان را می خریم، قسمتهای خمیر و بی کیفیتش را جدا می کنیم، آنها را خرد کرده و در پشت بام برای پرنده ها می ریزیم، همچنین اضافه های غذایی که دست خورده است و قابل استفاده نیست...

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:6  توسط واحه  | 

 

قمری ها! ..............................................................................

این " قُمری ها " یا " یاکریم ها "، من را پاک شناسایی کرده اند، آنقدر در حیاط و کوچه برایشان ارزن پاشیده ام، هروقت در حیاط گلدانها را آب می دهم، لب دیوارها یکی یکی یا دوتا دوتا می نشینند و بق بقو راه می اندازند تا برایشان ارزن بپاشم! یکروز هم که مثل امروز از صبح وقت نشده بروم پایین، آنها خودشان سه طبقه را پرواز کرده! می آیند لب پنجره اتاقم صف می کشند و هی: بق بقو... بق بقو... درست مانند طلبکارانی که برای وصول طلبشان، پاشنه در خانه بدهکار را از جا در می آورند، البته بق بقوهای اول صبحشان که با طلوع آفتاب شروع می شود خیلی می چسبد و بهرحال از رفاقتشان خیلی خوشحالم! از اینکه خوب می شناسندم و در حیاط که باشم درفاصله یکی دو متری فرود می آیند و محتاطانه روی زمین می نشینند و محافظه کارانه هی قدم می زنند و نگاهم می کنند، تا سهمیه ارزن روزانه شان را تحویل بگیرند!

این را بخوانید، از آدم بودن خودم بیزارم، مهمترین ویژگی انسان سوء استفاده گسترده و مخرب از هستی و طبیعت است، هیچ موجودی مانند انسان اهل سوء استفاده نیست...

 

..........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 18:38  توسط واحه  | 

 

مارمولک! ..............................................................................

از بچگی مارمولکها را دوست داشتم! از وقتی درخانه بزرگ و قدیمی و موروثی مادر بزرگ، مارمولکهای درشت، در آب انبار زندگی می کردند و با کنجکاوی تماشایشان می کردم! به نظرم این حس متقابل است!!! چون تا به حال ۴ خانه عوض کرده ایم که دو تای قبلی نوساز بوده اند، اما در آنها مارمولک بوده و جالب اینکه مارمولکها همیشه در اتاق خودم هستند! مدتی یک بچه مارمولک تر و فرز در اتاقم رفت و آمد داشت و من گاهی نگران که:" بچه زیر قدمهایم له نشوی! " اما او تر و فرزتر از این حرفهاست همیشه در موقع خطر به تندی می گریزد، با اینحال یکماهی بود که پیدایش نبود و فکر می کردم کجا ممکن است رفته باشد تا اینکه امروز صبح زود، در تاریک و روشن هوا، از جایم که بلند شدم، پایین اتاق حرکت کرد، لامپ را روشن کردم، بزرگتر شده بود و با نمک تر!!! کمی نگاهش کردم، او هم مرا نگاه کرد!!  مارمولکها همیشه لبخندی با نمک بر لب دارند!!! با پنجه پا، اشاره ای به سمتش کردم و رفت زیر ریشه های فرش... تا دوباره کی ببینمش... 

یک ویژگی مهم مارمولکها کنترل جمعیت حشرات است آنها از انواع حشرات تغذیه می کنند، بنابراین در خانه ای که مارمولک باشد، حشرات موذی عمرکوتاهی دارند!

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 11:47  توسط واحه  | 

 

جانور موذی! ...........................................................................

 

امروز در خیابان پلاکاردی دیدم، نوشته بود: " طرح ضربتی مقابله با حیوانات موذی "

هم حوصله پیاده شدن نداشتم و هم امکانش را، چون حدودا در مرکز یک میدان بزرگ بودم! مهمتر از اینها قلم و رنگ و اسپری و اینها نداشتم! والا می رفتم، پایین آن پلاکارد می نوشتم:

" جانوری موذی تر از انسان نیست! با موذیگری های همین یکی اگر مقابله نمایید، جهان گلستان خواهد شد! "

 

........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 23:15  توسط واحه  | 

 

ملکه مورچه ها! ........................................................................

 

ملکه مورچه ها آمده در خانه ما تشکیل خانواده داده!!! نوزادانش خانه را برداشته اند!!! نوزادان مورچه، بالدار و بزرگتر از مورچه های کارگرند، ولی پس از مدتی بال هایشان را از دست می دهند!!! درست مانند نوزاد انسان، بچه ها در کودکی فرشته اند و به مرور که بزرگ می شوند فرشته بودن را از یاد می برند!!!...

یک نفر نیست به ملکه مورچه ها بگوید: آخه خانم محترم! اینهمه طبیعت، اینهمه فضای سبز، باغ، باغچه چرا آمده ای در آپارتمان دیگران آشیانه ساختی؟! این کاخ موزه سعد آباد با ۴۰۰ هکتار باغ سبز بالای تجریش افتاده خاک می خورد، شما هم که برای خودت ملکه ای برو آنجا! آمدی هم جای خودت تنگ است، هم نوزادان غیر قابل شمارشت! روی اعصاب ساکنین آپارتمان راه می روند! این چه کاریست آخر؟!

 

 

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 17:1  توسط واحه  | 

 

کشتار مورچه ها! .......................................................................

 

امروز بی آنکه بخواهم باعث کشته شدن حدود صد نفر!!!!! مورچه شدم و خیلی ناراحتم! در صفی بلند، از دیوار بالا می رفتند و گروه زیادی هم روی زمین دور خودشان می چرخیدند و سرگردان بودند، لباسها در ماشین لباسشویی، حسابی چرخیده بودند و دیگر زمان آبکشی فرارسیده بود!!! چه می توانستم کرد؟!!!!! آنهمه مورچه را چطور باید جمع و جور و راهی لانه شان می کردم؟! خسته بودم، روز پرکاری را گذرانده بودم، ناچار با تاسف و اندوه مورچه ها را نگاه کردم و آرزو کردم کاش از دیوار بالا بروند و شلنگ ماشین لباسشویی را باز کردم و شاهد صحنه دلخراش دست و پا زدن آنها و غرق شدنشان بودم! عذاب و جدان دارم، ولی راه ساده تری در آن لحظه وجود نداشت!

حالا این شعر معروف سعدی علیه الرحمه در ذهنم زنگ می زند:

میازار موری که دانه کش است          که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

.........................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:54  توسط واحه  | 

 

این حیوانات عزیز و دوست داشتنی... ...............................................

اگر حیوانات نبودند دنیا خالی بود.

 

   

                     

                         

     

 ..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 19:6  توسط واحه  |