تبليغاتX
واحه
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

هیچ فکر کردید تا به حال اگر بلاگفا بمیرد ما همه مون گم می شیم؟! همه برای هم می شیم خاطره! جای خالی همدیگر رو با چی پُر می کنیم اونوقت؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 20:57  توسط واحه  | 

 

تک تکِ این برگهای درختان بر زمین نشانه اند! نشانه های او، با این تنوع رنگ و فُرمی که دارند، تک تکِ این مورچه ها که بر زمین راه می روند، نشانه اند! نشانه های او، با این حرکتِ آهسته و پیوسته ای که دارند، تک تکِ این گربه ها که لابلای شمشادها خوابیده اند، نشانه اند! نشانه های او، با این رفتارهای گوناگون و عجیب و غریبی که دارند! من نمی دانم چرا فقط به آدمها می گویند آیت الله!

به روی زمین، همه آیت الله اند!

 

 

 

 

 پی نوشت:

حتما ماجرای نامهء محمد نوری زاد به آقای خامنه ای را می دانید و شاخ و شانه کشیدن های کیهان را!لطفا این نامه را گرچه طولانیست بخوانید، شاید آنرا دیده اید، شاید بخشهایی از آنرا پیش از این خوانده اید، اما حتی اگر حالا فرصتش را ندارید روی هارد سیستم ذخیره اش کنید و سر فرصت بخوانید، محمد نوری زاد از آدمهای جهاد سازندگی بوده است و عمرش را صرف مستندسازی راجع به مناطق محروم و جنگزده کرده است او آدم اهل درد است، نه از مرفهین بی درد و کلامش همیشه قابل تامل و تاثیر گذار...

 خروج نوری زاد از تشکل انقلابی نويسندگان

من سهم سپاه را می خرم به ده میلیارد دلار 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:30  توسط واحه  | 

 

دیشب یکی از آخرین مدلهای بنز، همین نزدیکی ها پارک بود، به طور طبیعی همین جور که از کنار ماشین پارک شده می گذشتم با نگاهی تحسین برانگیز تماشایش می کردم تا به آخر رسیدم، برگشتم تا مدل چراغهای عقب را هم ببینم که چشمم افتاد به دو بالشتک کوسن طلایی و سفید با کلی زیورآلات و منجوق و پولک در پشت شیشهء عقب ماشین و یک عروسک کوتوله با موهای زرد و لباس عروسی چین والا چین میان دو کوسن! با خودم گفتم حیف از این بنز!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 2:29  توسط واحه  | 

 

حالا درسته که این وبلاگ تقریبا هر روز به روز است، ولی این دلیل نمی شود که همیشه همین جور باشد و بماند! الان کم آوردم! یعنی هیچی برای نوشتن ندارم! از گربه ها می توانم بنویسم که حوصله ندارم هی بگویید اینا چیه می نویسی! ترجیح می دهم علاقه ام به گربه ها را برای خودم نگه دارم! شما نمی دانم چرا به این علاقه حساسیت پیدا کرده اید! پس فعلا هیچی برای نوشتن ندارم تا چند روز دیگه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 10:11  توسط واحه  | 

 

 

این یک تبلیغ است، به زودی ماجرای " زیتون " را در این پست خواهید خواند

 

منتظر بمانید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 10:44  توسط واحه  | 

 

نمی دونم چرا؟! اما همانطور که آدم ممکن است عادت پیدا کند به خواندن یک صفحه از یک مجله، ممکن است گاهی وبلاگ خواندن، آنهم خواندن یک وبلاگِ خاص عادت شود! یعنی خوب که فکر می کنی می بینی فلان وبلاگ چندان تحفه ای نیست! مطالبش چنگی به دل نمی زند، قلم خوبی هم ندارد، موضوعات هم بکر و خلاقانه نیستند، یک وبلاگ بسیار معمولی ست با نوشته هایی گاه به شدت سطحی و حتی نازل! اما عادت کرده ای به دیدنش و خواندنش!

حالا این وبلاگ ما هم یک پای ثابت دارد، مخاطبی که هر روز اینجا را می خواند و هر روز جز ایام تعطیل کامنت می گذارد!! آنهم با نامهای متعدد:

 

" سخنگو /  رهگذر / امیدوار / دلدار / .... / سوسن / مجنون / و..."

 

اینکه این مخاطب گرامی چرا با نامهای متعدد کامنت می گذارد را نمی دانم، شما اگر دانستید بگویید من هم بدانم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 22:43  توسط واحه  | 

 

امشب در یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که برای داشتن همهء مادیاتی که به داشتنشان علاقمندم، فعلا حدود یک میلیارد تومان کافیست!

برای شما چه مبلغی کافیست؟!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

۱. بزرگا مردا، فردی که یک میلیارد تومان، برایش با یک ریال، یکی باشد!

۲. محل زندگی رتبه اول کنکور تجربی امسال را ببینید و همچنان به مبلغ مورد نیازتان فکر کنید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 3:51  توسط واحه  | 

 

تو این چند روزی که از ماه رمضون گذشته، امروز اولین روزی بود که هر خوراکی دیدم دلم خواست! از خرما و خیار و هویچ و نون و گوجه فرنگی و سبزی خوردن گرفته تا شیر و کره و بیسکویت و غذای گربه ها!!!

حیف که این ماه رمضون هم برای من درست مثل سالهای پیش فقط یک تحمل گرسنگی و تشنگیست! با روزه هایی که پَر ندارند تا آسمان بروند! و نمازهایی که دست و پا شکسته اند! و دعاهایی که به زبان نرسیده، مُرده اند...

خب من بیش از این انتظاری از خودم ندارم! من که سالهاست در "حبس ابد تبعیدم"! حد توانم همین است! پذیرفته بودن یا نبودنش با من نیست! به قول آقای الهی قمشه ای: "نماز ما که نماز نیست! اینقدری هست که رفع تکلیف می کنیم!"

 

 

 

 

 این پست از وبلاگ کرگدن را ببینید.

این لینک هم عکسهای خبری از نوار غزه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 13:23  توسط واحه  | 

 

بعد از مدتها یک اس.ام.اس جالب دریافت کردم:

بر مومنی ندا آمد:

آرزویی کن تا اجابت شود.

گفت: اقیانوس آرام را جاده بکشید!

ندا آمد کاری بس دشوارست آرزویی دیگر کن!

گفت: قدرت شناخت زنها را می خواهم.

ندا رسید جاده ای که خواستی، دو بانده باشد یا چهار باند؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 23:25  توسط واحه  | 

 

همیشه موقع راه رفتن نگاهم به سرشاخه های درختان در آسمان است، شانس آورده ام که تا بحال، گودالی سر راهم نبوده است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 17:17  توسط واحه  | 

 

بچه که بودم، خیلی بچه، شاید ۵ یا ۶ ساله، یکی از لذتهای غذا خوردن برایم لیس زدن ظرف غذا و استخوانها بود، والدینم هر دو ناراحت می شدند و پدر با اخمهای درهم کشیده می گفت: بابا آدمهای امروزی با قاشق، چنگال غذا می خورند، آدمهای قدیمی هم با دست غذا می خوردند، فقط حیوونا مستقیم با دهان غذا می خورند!

مادر هم می گفت اون گوشتهایی که به استخوان چسبیده سهم گربه هاست، نباید بخوری! و من خوب یادمه که از شنیدن این هر دو حرف، شرمنده می شدم، چون چندین بار رفتارم تکرار شده بود و چندین بار این حرفها را از والدینم شنیده بودم، یادمه یکبار پرسیدم: آخه گربه ها که با این یک ذره غذا سیر نمی شوند و مادر توضیح داد که: حیوانات استخوانها را با دندانهایشان می شکنند و مغزش را می خورند. از آن به بعد سعی می کردم قدری انسانی تر رفتار کنم!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 12:10  توسط واحه  | 

 

حلول سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی مبارک باد.

برادران و خواهران! لطفا قدری با طبیعت مهربان باشید، به ویژه تا وقتی که این محمودی رئیس جمهور است و سازمان محیط زیست زیردست آدم بیسوادی به نام خانم جوادی اداره می شود! این سال را به یاد حمایت های همیشگی گاوها از انسان، سال وجدان گاوی می نامم! اگرچه در این اوضاع بلبشوی گوسفندی، وجدان گاوی داشتن کار دشواری ست!!!

و بدانید اگر گاو نبود، شیر، سرشیر، ماست، کره، پنیر، خامه، نون خامه ای هم نبود اینها همه ناشی از انضباط اجتماعی و وجدان کاری گاوهاست، دشمن از همین گاوها می ترسد...

حالا گذشته از مزاح!! انصافا ببینید چقدر این گاو دوست داشتنی و زیباست، این حیوانات بی پناه موهبت های خداوند هستند به ما و همه گونه مورد بهره برداری ما واقع می شوند، ایکاش به ازای اینهمه بهره کشی از طبیعت در برابر آن احساس مسئولیت نیز داشته باشیم.

 

پی نوشت:

دیگه حالم دارد بد می شود اینقدر هرچی کانال عوض کردم ریخت رهبر را دیدم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/29ساعت 23:51  توسط واحه  | 

 

بوسه ای بر گونهء کِنیا ! ..............................................................

 

پیروز انتخابات امریکا، مردی با تبار افریقایی، شاید سرمست از درخشش افریقا، احساسش را با همسرش به اشتراک می گذارد! همیشه تصویر عشق زیباست!

نمی خواهم مانند آخوندهایی حرف بزنم که در جشن نیمه شعبان هم، به دشت کربلا می زنند! اما...

 

اما امشب چند کودک گرسنه، در افریقا سر بر خاک می گذارند؟!

 

 

 

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 21:43  توسط واحه  | 

 

انتخابات، خاتمی حامی کروبی؟!! .........................................................

نمی دانم چرا؟! اما به نظرم می آید، در انتخابات آتی، شاید خاتمی از کروبی حمایت کند!...

چون، هم اصولگرایان نسبت به کروبی آلرژی کمتری دارند... هم اصلاح طلبان چنانچه ناگزیر باشند، کروبی را به لاریجانی، ولایتی، محسن رضایی و قالیباف ترجیح می دهند! البته شاید هم کاندیدای اصلاح طلبان، حسن روحانی باشد...

بهرحال من به ابعاد سیاسی قضیه نمی پردازم!

 در سطح عموم مردم، به نظرم بین همه اینها، کروبی چند ویژگی دارد که ویژهء خودش هست! اول اینکه: شیخ " لُر " است و لُرها آدمهای متعصبی نیستند! دوم اینکه: رُک گو و صریح است و رودربایستی با هیچکس ندارد! سوم اینکه: مانند بعضی ها اصراری در عقب ماندگی ندارد و ظرفیت به روز بودن را دارد! چهارم اینکه: شوخ طبع است! پنجم اینکه: بعضی ها را خوب ضایع می نماید!... فعلا هم که با بعضی رفتارهایش حسابی در آب نمک خوابیده...

دکتر شریعتی راجع به خودش به این مضمون می گوید که: " من مرد حکمتم نه سیاست، سیاست با روحیه و شخصیت من منافات دارد." به نظرم این توصیف دکتر شریعتی راجع به خودش را می توان به آقای خاتمی هم تعمیم داد، حیف از شخصیت بزرگوار و دوست داشتنی اوست که اینهمه از سوی برخی رجالِ سیاسی ناجوانمرد، مورد هجوم و حرمت شکنی قرار گیرد...

..........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 9:40  توسط واحه  | 

 

 حیاط دانشکده! ........................................................................

 شعر طنزی که در ادامه می خوانید، به طور اتفاقی در کامنت های وبلاگ آقای خلیل جوادی خواندم، به وبلاگ نویسندهء کامنت رفته، و با افزودن قبل التحریر و بعدالتحریر ایشان، شعر را در اینجا می آورم...

همه ما، در دانشکده ها صحنه های مشابه اینچنینی فراوان دیده ایم، که بسیاری ختم به خیر و ازدواج شدند البته، بسیاری دیگر هم با عذرخواهی طرفین از یکدیگر ختم به خیر شدند! حالا که با فاصله گرفتن از آنروزها خاطراتم را مرور می کنم، می بینم واقعا خیلی از بچه ها گویی به قصد انتخاب همسر آمده بودند دانشکده، تا درس خواندن! مثلا یکی از بچه ها از ترم ۲ یا ۳ و یکی دیگر از ترم ۵، ۶ به بعد ازدواج کردند و ترک تحصیل! اگر دانشگاه آزادی بودند می شد پذیرفت، اما بچه هایی که در آن سالها برای گذشتن از مرز کنکور با آن ظرفیت پایین دانشگاهها، حسابی درس خوانده بودند، عجیب بود... نکته دیگر اینکه خیلی از این بحث های سیاسی واقعا محملی بود برای آشنایی بیشتر، خوب یادمه پسری که مشخص بود اهل کتابهای دکتر سروش نیست، فقط برای جلب توجه فلان دختر، کتاب "قمار عاشقانه" دکتر سروش رو دست می گرفت و روی نیمکتهای محوطه به شکل تابلویی می نشست، یا یادمه که دو نفر از خانمها به خاطر اینکه یکی دو نفر از پسرهای انجمن اسلامی و کمیته انضباطی را می پسندیدند ابتدا عضو انجمن شدند و بعد چادری شدند و اتفاقا، شنبه هفته پیش، یکی از این خانمها را به اتفاق همسرش که همان پسر انجمن اسلامی دانشکده بود و دختر ناز و هفت ساله شان دیدم! و البته یکی دیگه از این خانمها در عشق شکست خورد بعدها شنیدم با یک پسر ایرانی مقیم آلمان ازدواج کرد، به آلمان رفت، بی حجاب شد و طبق آخرین اخبار واصله از بر و بچه های دانشکده، اخیرا به دین مسیحیت گرایش پیدا کرده!!!

بخوانید این مطلب طنز را از آقای "محسن باقرلو":

قبل التحریر: انگار هنوزم جلوی چشممه ... اون روز تا آخر عمر یادم نمی ره ... تالار ابن خلدون گوش تا گوش پر ...حتی جا واسه واستادنم نبود ...از« پرواز دات کام » هم شلوغ تر ... آخرین جشن چایی باشکوهترینشون شد... و برای آخرین بار تو اون دانشکده شعر خوندم ... شعر طنز می خوندم و همه قهقهه می زدن اما خودم بغض داشتم ... باورم نمی شد که همه چی داره تموم می شه ... بالای سن، پشت تریبون، خاطرات این پنج سال از جلوی چشمم رد می شد... حیف شد ... یادش بخیر.

یک مثنوی سرودم از طنز بهره دارد

یک مثنوی که در آن آدم دو چهره دارد

یک مثنوی سرودم فرق دو تا حیاط است

یک مثنوی که در اصل اوضاع کائنات است

توی حیاط اصلی، اندیشه های بیدار

توی حیاط پشتی قلیان و چای و سیگار!

توی حیاط اصلی بحث پرولتاریا

توی حیاط پشتی Sms و نوکیا!

توی حیاط اصلی، کیهان و صبح امروز

توی حیاط پشتی بالا بلندی و دوز!

توی حیاط اصلی هومان، امین، سیاست

توی حیاط پشتی عباس، فروغ، حراست!

توی حیاط اصلی دعوای انجمن ها

توی حیاط پشتی علاف ها، خفن ها!

توی حیاط اصلی غوغای انتخابات

توی حیاط پشتی قربون لنز چشمات!

توی حیاط اصلی کیف و کتاب و عینک

توی حیاط پشتی لبخند و بوس و چشمک!

توی حیاط اصلی بحث گیدنز و دورکیم

توی حیاط پشتی همبستگی و تحکیم!

توی حیاط اصلی هی هایدگر سواری

توی حیاط پشتی تمرین خواستگاری!

توی حیاط اصلی دنبال علم و معنا

توی حیاط پشتی من محسنم تو؟: رعنا!

توی حیاط اصلی هی گفتمان تساهل

توی حیاط پشتی تقدیم کردن گل!

توی حیاط اصلی ما بحثمان لوکاچ است

توی حیاط پشتی صبحانه کله پاچه ست!

توی حیاط اصلی میتینگ و گفتگو بود

توی حیاط پشتی میوه فقط هلو بود!

توی حیاط اصلی تفسیر هرمنوتیک

توی حیاط پشتی پَن کِک، ریمل و ماتیک!

توی حیاط اصلی هی کنگره همایش

توی حیاط پشتی، های لایت، برق لب، مِش!

توی حیاط اصلی، مثبت، گوگور مگوری

توی حیاط پشتی، چت کردن حضوری!

توی حیاط اصلی، غزه، رفه، شتیلا

توی حیاط پشتی، اندی، معین، شکیلا!

توی حیاط اصلی، بحث فوکو، هابرماس

توی حیاط پشتی، انریکو ایگله سیاس!

توی حیاط اصلی، حی علی الفلاح است

توی حیاط پشتی، اوضاع روبراه است!

توی حیاط اصلی، تو جامعه شناسی

توی حیاط پشتی، انگار تو لاس وگاسی!

توی حیاط اصلی، املاک دکتر آزاد

توی حیاط پشتی، از هفت دولت آزاد!

بعدالتحریر :

بیت 5) پرولتاریا: طبقهء کارگر، همون جماعتی که باید قبل از اینکه عرقش خشک بشه مزدشو داد!! / بیت 7) امین: امین بزرگیان، از بچه های خیلی باحال و لوطی دانشکده که کله ش خفن بوی قرمه سبزی می ده و سابقهء 80 روز انفرادی هم داره، هومان: اسم نشریهء جنجالیی که امین در می آورد. عباس: سید عباس موسوی، داداشم، رفیقم  و یار غار این پنجسال خاطره، محرم و گوش برای حرفهایی که هیچکس نشنید و شونه برای اشکهایی که هیچکس ندید، نوکرشم به مولا / بیت 11) گیدنز و دورکیم: دو تا از جامعه شناسای بزرگ که تو این پنجسال کهیر زدیم بس که اسمشونو تو کتابا و جزوه ها دیدیم!!،همبستگی و تحکیم: حزب همبستگی و دفتر تحکیم وحدت!! هیچ ربطی هم به فشارها و اصطکاک های حیاط پشتی ندارد!!! / بیت 12) هایدگر: یه فیلسوف و جامعه شناس بزرگ دیگه !!! / بیت 13)  رعنا: با عرض معذرت از رعنای عزیزم هر کار کردم خانوم k  قافیه نشد واسه این بیت !! / بیت 14)  گفتمان: ارث پدری آقای خاتمی و آب نبات قیچی گول زنک برای نسل جوان و غیر جوان!!، تساهل: مکمل لبخند های ملیح جناب مهاجرانی! / بیت 15) لوکاچ: نظریه پرداز بزرگ نقد ادبی و جامعه شناسی ادبیات/ بیت 17) هرمنوتیک: خوراک بابک احمدی !!، پن کک، ریمل، ماتیک: جزو سلاحهای کشتار جمعی جماعت نسوان!!! / بیت 18) کنگره، همایش: یک چیزی تو مایه های کشک و بیشین بابا حال نداری!، های لایت، برق لب، مش: رجوع کنید به توضیح بیت 17!! / بیت 20) غزه، رفه، شتیلا: یک قسمتهایی از فلسطین اشغالی، که گوینده های اخبار ایران بهتر از فلسطینی ها با این جاها آشنایی دارن! / بیت 21) فوکو، هابرماس: دو تا دیگه از جامعه شناسای گنده! که این دومی چن وقت پیش تهرانم اومد.، انریکو ایگله سیاس: خواننده و گیتاریست خوش عشوه ! فرزند ناخلف خولیوی بزرگ!! / بیت 24) دکتر آزاد: دکتر تقی آزاد ارمکی، رئیس باحال و دموکرات منش و البته مذهبی دانشکدهء علوم اجتماعی دانشگاه تهران که وقتی من این مثنوی رو می خوندم تو سالن حضور داشت و چاقو می زدی خونش در نمی اومد! آخرشم واسه اینکه نشون بده چقدر دموکراته باهام دست داد و حسابی تشویقم کرد!! ولی انصافا رئیس خوبی بود ... یادش بخیر.

 .........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 18:42  توسط واحه  | 

 

علاقه به... ............................................................................

بیشتر آشغالها را دلم نمی آید بریزم دور! از جعبه شکلات تا شیشه خالی عطر تا لامپ سوخته تا پوست گردو و...

پوست گردو را دلم نمی آید بریزم دور چون فکر می کنم، رگه های زیبایی از یک بافت چوبی خاص با رنگ قهوه ای سوخته است، شاید یک تکه از درختی تنومند و هزاران ساله باشد و حیف است قاطی زباله های عفونی و غیره در جنوب تهران بسوزد! اگر مقدار زیادی باشد دوست دارم بریزمش در رودخانه یا پای یک درخت، تا دوباره تجزیه شود و به طبیعت برگردد.

لامپ های سوخته را برای اینکه یک حباب زیبای توخالی و شفاف است و اگر سرپیچش را حذف کنیم شکل زیبایی دارد!

جعبه های شکلات را بعضی به خاطر خلاقیتی که در طرح بسته بندیشان هست و بعضی را هم چون جعبه خوبی برای نگهداری آت و آشغالهای ریزترند!

شیشه خالی عطرها را چون شکلها و رنگهای گوناگونی دارند و گاهی پیچشهای خاص... درپوشهایشان را با انبردست و پیچ گوشتی باز می کنم و در آن ساقه های گیاهان مختلف را می گذارم، ریشه می دهند و الان اتاقم پر از ظرفهای شیشه ای جورواجور است که گیاهی در آن ریشه دارد و زندگی می کند و برگ می دهد و پیش چشمهایم رشد می کند!

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 19:36  توسط واحه  | 

 

حاشیه های نمازجمعه... .................................................................

 

           

 

" آقا " هر سال ماه رمضان در ایام شهادت امام علی علیه السلام و یا روز قدس، امامت نماز جمعه را به عهده می گیرند، در چنین شرایطی، تمام خیابان های مرتبط با خانه ما مسدود می شود و تنها به شکل پیاده، تردد در این خیابان ها ممکن است! تمام ماشین هایی که در کوچه ها و خیابان های اطراف پارک باشند، با جرثقیل تغییر مکان داده خواهند شد! از صبح هلی کوپترها بر فراز خانه ما به پرواز درمی آیند!!! گاهی آنقدر نزدیک که گمان می کنم یکی از آنها درحال فرود یا احیانا سقوط بر پشت بام خانه است!!!

چند سال پیش که عمه جان در این ماه از دنیا رفت و ما به ناچار در جریان برگزاری و تدارکات مراسم، دائم در مسیر خانه و ناگزیر خیابان های اطراف تردد داشتیم، اساسی با پلیس درجه داری دعوایمان شد و او گفت ماشین را با جرثقیل خواهد برد و من گفتم آسمان برود، زمین بیاید، باید با ماشین به خیابان و کوچه خودمان بروم، چون باید ظرف و ظروف از خانه بردارم و با پای پیاده نمی شود اینهمه ظرف را جابجا کرد و سرانجام این جنگ با پیروزی من پایان یافت، این بود خاطره من از نماز جمعه چند سال پیش به امامت " آقا "!

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 14:10  توسط واحه  | 

 

مرگ کجا بهتر است؟!!! ..............................................................

 

به نظرم خیلی خوب است اگر آدم در قطب شمال یا جنوب زمین بمیرد! چون در اینصورت در هر قسمتی که به یخ سپرده شود!!! می تواند مطمئن باشد که خوراک جوندگان، کرمها و حشرات نخواهد بود و بدنش درست مانند ماموت ها، مومیایی طبیعی خواهد شد!!! این خود امتیاز بزرگیست! شما را نمی دانم! ولی برای من اساسی ترین قسمت ترس از مرگ، به همین جا بر می گردد، به اینکه لحظاتی پس از مرگ... وای!!! چه جانورانی یکی پس از دیگری از دیوارهای اطراف وارد فضای تنگ یک قبر خواهند شد!!!

ضمن اینکه خود مرگ هم در آنجاها احتمالا راحت تر اتفاق می افتد چون کافیست وقتی حال آدم رو به وخامت می گذارد، برود در فضای آزاد روی برفها آرام بخوابد، آنوقت خیلی راحت دیگر بیدار نمی شود، ضمن اینکه نیازی به برگزاری مراسم وحشتناک کفن و دفن و اینها هم نیست، یک طوفان کوچک با لایه سفید و زیبایی از برف آدم را می پوشاند و همه چیز به همین راحتی و رویایی و رمانتیکی اتفاق می افتد!

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 23:4  توسط واحه  | 

 

راههای شناخت یک هندوانهء خوب!!! ................................................ 

 

                                     

             

۱. هندوانه های سبز، کال و نرسیده اند، رنگ هندوانه هرچه زردتر باشد، مرغوب تر است.

۲. دو نقطه قهوه ای رنگ در قطب شمال و قطب جنوب هندوانه است! نقطه شمالی یا بالایی، بزرگتر و محل اتصال هندوانه به بوته است، نقطه پایینی در اصل نشانگر رشد است! هرچه هندوانه رسیده تر باشد، این نقطه انتهایی کوچکتر و ریزتر است.

۳. با دست به هندوانه ضربه بزنید،باید صدایی بم از ضربه ها شنیده شود.

 

                  

 

.........................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 20:0  توسط واحه  | 

 

B.M.W باواریو! ....................................................................

 

 

امروز از بهشت زهرا بازمی گشتم! به کوچه که رسیدم، پیچیدم و طبق معمول روی پل نگه داشتم، همزمان یک B.M.W باواریو زرد رنگ و تر و تمیز و براق!!! کمی پایین تر ایستاد! پیاده شدم و رفتم در حیاط را بازکردم، برگشتم به سمت ماشین، تصورم بر این بود که دختری با تیپ و آرایش آنچنانی و پسری تین ایجر با تیپی خفن، از B.M.W باواریو پیاده شوند! اما در کمال ناباوری و تعجب دیدم، یک حاج آقای آخوند جوان و محجوب مشغول قفل و زنجیر B.M.W باواریو است!!! در ماشینم را باز کردم و نشستم و او به سرعت در ماشینش را قفل کرد و از مقابلم رد شد، صدای مناجات پیش از اذان مغرب، شنیده می شد و حاج آقا با سرعت، سربالایی خیابان یکطرفه ما را به سمت بالای فلسطین می رفت! شاید پیش نماز مسجد فلسطین شمالی بود! او قاعدتا باید از مقابل مسجد گذشته باشد، اما ماشینش را اینهمه پایین تر پارک کرده بود و پیاده، سربالایی را به سمت مسجد بازمی گشت!!!

...

سر فلسطین تقاطع بلوار کشاورز تالاری هست به نام کوچینی، مشهور است که این تالار پذیرایی پیش از انقلاب، کاباره ای مدرن و مجلل بوده و پاتوق ولیعهد پهلوی و دوست دخترانش!!! و احتمالا رفقایش!!! آن زمان B.M.W باواریو، شاید از مدلهای روز B.M.W بوده است و ماشین آخرین مدل به حساب می آمده!!!

...

تنها گذشت حدود سی تا چهل سال زمان، چه چیزها را که تغییر نمی دهد!

 

..........................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 22:31  توسط واحه  |