تبليغاتX
واحه - گذران روزها و سوزها...
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
 

بعد از مدتها رفتم خانهء هنرمندان، چند کتاب خریدم: "نامه هایی به یک ناشناس" از آنتوان دوسنت اگزوپری که حُسن مهمش کوتاهی اش بود و اینکه ظرف پانزده دقیقه تمامش را خواندم، کتابی با نام "پابلو پیکاسو"، دو مجموعه از گزیده قصه های صمد بهرنگی و شمارهء ۱۸ و ۱۹ فصلنامهء نشان... در فضای نگارخانه گشتی زدم و تنها سه نقاشی از بین تمام کارها خوب بود و ارزش نمایشگاهی بودن را داشت، ویترین های پر از زیورآلات ابتکاری و سرامیک ها و صنایع دستی های امروزی را تماشا کردم و بعد راهرو را پشت سر گذاشتم و در اصلی ساختمان را و پله هایی را که در دو سویشان شمعدانی ها خودنما و زیبا نشسته اند و محوطه را... و در ماشین نشستم و حس کردم حالم خوب است! خوب!

حالم خوب است و ذهنم پُر، پُر از چراهایی که همه بی پاسخ مانده اند، پُر از پرسش هایی که نمی دانم از که باید پرسیدشان... برای پدر دلتنگم... برای نگاه خسته اش، برای شانه های پُر مهرش، برای غرور و تواضعش، برای سکوتش، برای لبخندهایی که سالهای آخر دیگر بر لب نداشت، برای حضورش، برای بودنش، برای شانه به شانه اش راه رفتن، چقدر اینروزها همه جا هست، هست اما نیست، نمی بینمش اما گویی نگاه نگرانش را حس می کنم، نگاهی پُر از غم...

ظیط ماشین می خواند: دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته، همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته... دانه های اشک روی گونه ام می لغزند، چشمهایم تار می بیند، با آستین اشکهایم را پاک می کنم، رانندهء عصبی کناری دستش را روی بوق می گذارد، کنار می ایستم... این بغض سنگین مدتها نفسم را بسته بود، درست یادم نیست چند وقت، چه مدت، این نفسهای بریده بریده عطش اشک داشته اند... 

در آینه نگاه می کنم تا مطمئن شوم چهره ام دگرگون نیست... پیاده می شوم، برای خرید غذای گربه های محله، به سمت مغازهء همیشگی می روم، پسرک ۱۷، ۱۸ سالهء فروشنده با تعجب نگاهم می کند و من فکر می کنم خدا کند در چهره ام دگرگونی ندیده باشد وگرنه الان با ذهن ساده و هنوز نوجوانانه اش! فکر می کند این حال و هوای یک ماجرای عاشقانه است! به هر حال رفتار و حرف زدنم که عادی ست مثل همیشه، اندک تغییر چهره ام را هم شاید بگذارد به حساب شدت گرما!...

... با انبوهی از پرسش های بی پاسخ، با اینهمه چراهایی که گرچه پاسخ بسیاری را می دانیم اما توان تغییرشان در ما نیست، غرق در روزمرگی ها می شویم، تا مشغله های بیهوده، مرهمی شود بر تمام فکرها و چراها و دردهایی که راه گلویمان را گرفته اند و نفس را بریده بریده کرده اند... 

حالم خوب است... خوب... 

 

پی نوشت:

"روزها و سوزها" نام کتابی ست، که سالها پیش خواندم الان هیچ چیز از مضمون کتاب در خاطرم نیست اما در سالهای نوجوانی که آنرا خواندم دوستش می داشتم، درست یادم نیست اما به نظرم مجموعه داستانی بود از نویسنده های ناشناس! نمی دانم بعضی کتابهای کودکی ام چه شده اند و کجا هستند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 0:54  توسط واحه  |